نگاهی بر تئوری سازمان

 بصيـــر زيار

 1ـ مقدمه

تئوری سازمان به طور کلی و سازمان سياسی  به طور خاص مبحث پيچيده و گسترده ای است که پرداختن به جوانب متعدد آن از ظرفيت اين نوشته بيرون است. انسانها از همان بدو پيدايش جامعۀ بشری به نحوی به امر سازمان و سازماندهی سرو کار داشتند و لهذا ميتوان ادعا نمود که تاريخ موجوديت سازمان به قدامت تاريخ بشری است و سابقۀ سازمان سياسی به درازای تاريخ طبقاتی جامعۀ انسانی می باشد. با وجود اهميت و قدامت آن،  تکامل تئوری سازمان به مثابۀ  يک رشتۀ علمی مستقل تقريبا از اوائل قرن بيستم آغاز ميشود که در نيمه دوم قرن به شگوفائی و توسعه ای بی مانندی دست می يابد. تئوريسنهای مارکسيست و ديگر گرايشات راديکال و منتقدين سيستم حاکم، به ادعای بسياری از صاحبه نظران اين رشته، سهم مهم و درخور توجه ای در نقد و تدوين تئوری سازمان به عهده داشته اند. با وجود سهم و نقش فعال مارکسيستها در نقد و تکامل اين علم، آشنائی کادرها و فعالين سوسياليست از چند و چون اين رشته بمقايسه رشته های ديگرعلوم اجتماعی، البته به تصورمن، ناچيز و اندک به نظر ميرسد و از همينرو پرداختن به اين مسأله از مدتها ذهن ما را به خود مشغول نموده بود. مقاله حاضر گام کوچک و يک  طرح پيشنهادی درين راستاست و درتبديل شدن به يک “محصول پخته” هنوز راه درازی در پيش است. همانطوريکه گفته شد، دانش تشکيلاتی کادرها و فعالين، حتی کادرهای با سابقه و با تجارب طولانی در امر سازماندهی، درين رشته ناچيزبوده و يا در مواردی  فقط محدود به نقش سازمان در مبارزات سياسی ـ اجتماعی ميگردد.

به يقين کادرهای چپ و سوسياليست در مورد نقش و چگونگی ايجاد حزب انقلابی طبقۀ کارگر، علی الرغم تفاوت ديدگاهها یشان، از دانش و اطلاعاتی برخوردارند که با دانش ايشان ازساختار و ميکانيسم درونی سازمان قابل مقايسه نيست. طوريکه ميدانيم، تئوری سازمان در برگيرنده هر دوبخش است. با اينکه نقش سياسی و اجتماعی يک سازمان سياسی بر روابط، عملکرد و ساختار درونی يک سازمان ارجحيت داشته و تاثيرمستقيم بر آن ميگذارد، اما هردو بخش ويژه گيهایی دارد که بايد به طور جداگانه و مشخص مورد مطالعه و بررسی قرار گيرد. همانطوريکه درک نادرست از نقش حزب در مبارزات طبقاتی ميتواند پيامدهای سنگين و زيانبار در پی داشته باشد و حزب سياسی را از تحقق بخشيدن به برنامه های مبارزاتی اش باز دارد، درک ناقص و سطحی از ميکانيسم و ساختار درونی نيز ميتواند به روابط ناسالم سازمانی بيانجامد که در ادامه خود برمؤثريت فعاليتهای سازمانی رو به بيرون و حتی بر بقای سازمان تاثيرات منفی و ناخواستنی بجا نهد. بحران درونی يک سازمان بنابرين تنها نتيجه بلافصل استراتژيها و تاکتيکهای غلط و نادرست سياسی و مبارزاتی نبوده بلکه  ميتواند در اثر ساختار و سبک کار نادرست درونی رونما گردد.

با اينکه درين مقاله به تئوری تشکيلات از جوانب متفاوت و مخصوصا  نقش سازمان در تحولات اجتماعی و ساختار درونی آن به بررسی گرفته شده، اما رابطۀ حزب و طبقه و جنبش خودجوش توده های کارگر که يکی از مباحث اصلی جدلی مارکسيستها را تشکيل ميدهد، با تفصيل بيشتری مورد بحث قرار گرفته است. با اينکه در شرايط فعلی بحث چگونگی ايجاد حزب مانند بسا مباحث تئوريک ديگر، يک موضوع  داغ  تلقی نميگردد و بسياری با بی تفاوتی از کنار آن خواهند گذشت، اما ضرورت عينی مبارزۀ طبقاتی دير يا زود اين مسأله را در دستور فعاليت عملی و نظری سوسياليست های انقلابی قرارخواهد داد.

بررسی تجارب سازمانهای کمونيست و چپ نشان ميدهد که هر دو عامل ، درافت کميت و کيفيت سازمانی  مؤثر بوده اند. تاکتيک و استراتژيهای غلط معمولا با پيامدهای بد تشکيلاتی همراه است و در مقابل استراتژی و تاکتيکهای موفق به  شگوفائی سازمانی امکان ميدهد. تغيير در وضعيت تشکيلاتی سازمانهای نامبرده را نبايد تنها به ايندو عامل محدود نبوده بلکه آنرا بايد تابع فاکتوری ازعواملی ديد که تعداد ی ازآنها در رديف عوامل بيرونی قرار گرفته و طبيعتا از کنترول خود سازمانها خارج بوده است. گرچه سازمانهای چپ و کمونيست در مقايسه با گرايشات ديگر از انسجام تشکيلاتی بيشتر در گذشته برخوردار بوده اند، اما طی چند دهۀ اخير درين عرصه يک سير قهقرائی داشته اند. بسياری از آدمهای که هنوزخود را مارکسيست و سوسياليست ميدانند، ديگر تمائل به کار متشکل و سازمان يافته ندارند. “سازمان زده گی” گرچه اساسا ريشه درموقعيت نامساعد جنبش سوسياليستی در شرايط فعلی دارد، اما بايد بياد داشته باشيم  که سبک کار غلط  و روابط ناسالم درون سازمانی، نيز سهم معينی را در ايجاد اين روحيه بجا گذاشته اند. در مورد ديد وعملکرد سازمانهای چپ در زمينه ايجاد حزب، ساختارو آرايش سازمانی آنها، به علت عدم دسترسی به منابع لازم، به بررسی گذرا و مختصری اکتفا شده است، نقيصه ايکه در نمونۀ اصلاح شدۀ بعدی اين مقاله رفع خواهد شد.

درين نوشته ابتدا  ذهنيت های اصلی  يا پرادایم های متفاوت که تئوريهای جداگانۀ سازمانی در راستای آنها تدوين گرديده است، مختصرا مرور ميگردد. بعد از مرور ذهنيت ها و استعارات متفاوت و مرتبط به تئوری سازمان، به نقش سازمان يا حزب انقلابی از ديدگاه مارکسيستی پرداخته خواهد شد. بخش سوم اين نوشته  به بحث ميکانيسم درونی و ساختار سازمانی اختصاص می يابد. در بخش چهارم واقعيات مشخص در چهارچوب تئوری سازمان بررسی ميشود  و سرانجام نوشته با يک نتيجه گيری به پايان ميرسد.

ادامه مطلب … تيـــــــــوری ســــازمان


خطا ها و تناقضات قرآن – ٨

 

نوشتۀ عزیز یاسین

 

بخش هشتم

 

بازتاب افسانه های سامی….

 

عشق سوزان سلیمان و ملکۀ سباء

 

======

شده هُد هُد سخنگوی سلیمان

حکایت کرده از سرخیل خوبان

سلیمان میشود عاشق غیابي

به ساق پای زیبای ” سبائي”

از اینرو میکند آیینه بندان

کند تا ساق زیبا را نمایان

شده مأمور نقل تختِ بلقیس

یکی آصف به نام و نی که ابلیس

بیاورد تخت از یک لحظه هم زود

کند تا شاه صنم را مات و مبهوت

و شه بانو به قصد صلح با شاه

به درب قصر وی ایستاده برپا

چو تختش دید در قصر سلیمان

بشد مبهوت و تسلیم از دل وجان

در این افسانه از دانش اثر نیست

به تار و پود آن نقش هنر نیست

( عزیزیاسین )

یکی دیگر ازشخصیتهای افسانه یی واساطیری یهودیان که درتورات وسائر کتابهای فولکلوریک وافسانه های عامیانه وشفاهی ایشان و همچنان در کتاب قرآن انعکاس یافته است و شاهکارها و قهرمانیهای فراوانی به او نسبت داده میشود. شاه سلیمان پسر داوود پیامبراست که ازمادری به نام بَتشَبَع زاده شده است که به گواهی تورات (کتاب دوم سموئیل بابهای یازدهم ودوازدهم ) داوود وی را بعد از یک تجاوز جنسی وتوطئه علیه شوهرسابقش که به کشته شدن وی انجامید، به قید نکاح خویش درآورده بود.پیرامون این شخصیت خیالی و افسانوی نیز ، هم در تورات وتلمود و ترگومها و ادبیات فورکلوری و شفاهی یهودی و هم در قرآن و اقوال محمد و تفسیرهای قران داستان سرایی ها و افسانه پردازی های فرا وانی صورت گرفته است که خواندن و شنیدن آن برای نوجوانان چشم و گوش بسته واحساساتی  در شب نشینی های زمستانی اعصار پارینه و برای کودکان درهنگام لالای دادن وخواباندنشان توسط مادرانشان خالی از دلچسپی نبوده است.

برای آنکه بتوانیم این بحث را به گونه یی بهتر دنبال نماییم  تفسیرها و تآویلها و توجیهات افسانه یی و مبالغه آمیز و خرد ناپسند مفسرین وافسانه سرایان یهودی و اسلامی را نادیده گرفته و درگام نخست قرآن و تورات را مبنا قرارداده می بینیم که این شخصیت را در مجموع و به ویژه در پیوند با  ملکه سبا چگونه انعکاس داده اند ، وهرگاه میان این دو کتاب نا همگونی هایی را مشاهده نماییم آنرا برجسته ساخته  وبا مراجه به سائرمنابع فولکلوریک یهودی مورد بررسی قرار میدهیم  ودر پایان نقد و نظر خویش را به گونه ی جمع بندی شده و فشرده پیشکش میداریم.

همچنان باید یاد آور شد که به منظور جلو گیری ازگسترش برگه های این نوشتار آنگاه که نیازی به آوردن شواهدی از کتاب قرآن بیفتد ازآوردن متن عربی  چشم پوشی و به نوشتن ترجمۀ فارسی آن بسنده مینماییم .

 

سلیمان در قرآن

سلیمان در قرآن به حیث  پیامبری معصوم و عاری از هرگونه گناه و خطایی ترسیم شده و آیه های بسیاری به وی تخصیص داده میشود که عبارتند از:

آیه های  102  و 103 در سورۀ البقرة ( ماده گاو )

آیه های 78  إلی  82  در سورۀ الأنبیاء ( پیامبران )

آیه های  10 إلی  14  در سورۀ  سَبَإٍ

آیه های  30 إلی  40 در سورۀ  ص

آیه های  15  إلی  44  در سورۀ النَّمل  ( مورچه )

به این شرح که در آیه های 102  و 103 سورۀ البقرة محمد با آوردن دلائل و توجیهاتی خرد ناپسند تلاش به خرج میدهده تا سلیمان را از آنچه در تورات پیرامون گمراه شدن و کفر ورزی وی آمده است تبرئه نموده و آنرا توطئه و دسیسه یی قلمداد نماید که جنیان و شیاطین برای وی چیده اند.

ودر آیه های 78  إلی  82 سورۀ الأنبیاء  محمد ضمن سخن گفتن از اینکه  خداوند کوهها و پرنده گان را به نیایش برای  داوود و تند باد را به فرمانبرداری از سلیمان وادارساخته بوده است  ، با تکیه بر آنچه از زبان یهودیها در کوچه و بازار شنیده است  سلیمان  را چنان باهوش و دانا نشان میدهد که  گویا درایام نوجوانی خویش  میان دوشخصی که  یکی مالدار و دیگری زمیندار و کشتمند بوده اند و رمۀ شخص مالدار باعث ویرانی گشتزار شخص زمیندار گردیده بوه است ، به داوری بنشسته و دعوای آنان را حل وفصل و قناعت هردو را فراهم آورده است. حال اینکه از این روایت وحکایت در تورات کوچکترین خبری واثری نیست .

و در آیه های 10  إلی  14 سورۀ سبإ نیز گفته میشود که خداوند برای داوود وپسرش سلیمان نعمتهای مادی ومعنیوی فراوانی داده بود چنانکه کوهها و پرنده گان با او در نیایش خدا همصدا بودند وخدا آهن را برایش ذوب میکرد تا او از آن زره بسازد و در هنگام ساختن زره واندازه گیری حلقه های آن ، کارش را کنترول و ارزیابی میکرد. و باد را که مسافت یک ماهه را در سحرگاهان  و باز هم مسافت یک ماهۀ دیگر را درشامگاهان طی میکرد تحت فرمان سلیمان قرارداده بود و چشمۀ مس را برایش جاری گردانیده بود و جن ها و عمله وفعلۀ دیگری  را به خدمتگزاری  او گماشته بود که براى او هر چه مى‏ خواست از نمازخانه‏ ها و مجسمه‏ ها و ظروف بزرگ مانند حوضچه‏ ها و ديگهاى چسبيده به زمين مى‏ساختند. و هنگامی که مرگش فرارسید ، در حالیکه بر عصای خویش تکیه زده واستاده بود بود نفسش گیرماند ومُرد ؛ جز موریانه کسان دیگری نمیدانستند که او مرده است و فکر میکردند  که هنوززنده است، تا انکه موریانه آرام آرام ( به گفتۀ مفسرین قرآن درمدت یکسال)عصاى او را خورد واو فرو افتاد وهمه گان دانستند که او مرده است و معلوم شد که جنها هم نمیدانستند که او مرده است و اگر از غیب آگاهی میداشتند در آن عذاب خفت آور نمی ماندند. و اینکه آن عذاب چه بوده است گفته نشده است.

در اینجا به منظور خود داری از به درازا کشانیدن موضوع ، درمواردی چون همصدایی کوهها و پرنده گان با داوود و ذوب شدن آهن در برابراو و فرمانروایی سلیمان بالای باد و جاری شدن چشمۀ مس و خدمتگزاری جنها ودیوها وعفریتها برای وی  واینکه آیا این پندارها با عقل و خرد سازگار است یانه ، قضاوت را به خواننده گان عزیز میسپاریم.

در آیه های  30 إلی  40 در سورۀ  ص  ، محمد که  سلیمان را برای عربهای ساکن مکه پیامبری معصوم معرفی نموده است ، همینکه داستانها و افسانه های عامیانۀ یهودی ها پیرامون گنه کاری ها ومعصیتهای اورا میشنود ، باردیگر درصدد اعادۀ حیثیت او میشود ، مگر اینبار به جای انکه روشن و صریح صحبت کند چنان صحبت مینماید که به گمان غالب نه خود میدانسته است که چه میگوید و نه هیچیک از مفسرانی که تا کنون صدها صفحه را در تقسیر و تآویل آن سیاه کرده اند.به این شرح که :

در آیۀ 30 میگوید : و سليمان را به داوود بخشيديم چه نيكو بنده‏اى به راستى او توبه‏كار بود (30)

پرسش : آگر گنه کار نبود پس چرا توبه کار بود واگرگنه کار بود پس چطور میتوانست معصوم باشد؟

در آیه های  31   و  32  میگوید : هنگامى كه غروب اسبهاى اصيل را بر او عرضه كردند (31) گفت واقعا من دوستى اسبان را بر ياد پروردگارم ترجيح دادم تا  در پس حجاب ظلمت‏شد (32)

پرسشها :

 1-  چرامحمد  در تقلای إعادۀ حیثیت سلیمان به اسبهای اومیپردازد ؟  پاسخ روشنی در دست نیست.

2 -  چه چیزی در پس حجاب ظلمت شد ؟  در پاسخ به این پرسش برخی از مفسرین گفته اند : خیل اسبها و برخی دیگر گفته اند: آفتاب.

در آیۀ  33 میگوید : آنرا نزد من باز آوريد پس شروع كرد به دست كشيدن بر ساقها و گردن آنها.

در تفسیر این آیه چنان گزافه گویی هایی کرده اند که هر خوانندۀ خردمند را به تبسم وامیدارد ، چنانکه یرخی گفته اند که سلیمان امر کرد تا آفتاب رابرگردانند که او بتواند در موجودیت آن نمازش را که در اثر تماشای اسبها قضا شده بود به وقت وزمانش ادا نماید وبرخی دیگر گفته اند که امر نمود تا اسبهارا بیاوردند او آنانرا به گفتۀ گروهی از مفسرین نوازش داد و به گفتۀ گروهی دیگر پی برید و گردن زد.

در آیۀ  34 میگوید : و قطعا سليمان را آزموديم و برتخت او جسدى بيفكنديم پس به توبه باز آمد.

پرسش : این آزمون چرا انجام یافته است وآن جسد از کی بوده است و سلیمان از چه گناهی توبه کرده است؟  هیچ معلوم نیست !  مگر مفسرین گرامی قرآن در تفسیر این  آزمون و آن جسد با تکیه بر گفته های محمد و إمامان أهل تشیع چیزهایی نوشته اند که از بس ابلهانه وخرد ناپسند است نمیخواهم با آوردن آن وقت گرانبهای خواننده گان گرامی را ناروا تلف نمایم.

و در آیه های 35  إلی  40 این سوره بازهم سخن از جاه و جلال سلیمان است و فرمانبرداری باد و جن و دیو و شیطان از او…

و اما در آیه های  15  إلی  44  در سورۀ النَّمل سخن بر سر کارنامه های افسانوی و عجیب و غریبی ست که سلیمان شاه در برابر بلقیس ملکۀ سبا انجام داده است و موضوع اصلی مورد بحث مارا نیز تشکیل میدهد، لذا آنرادر إدامۀ این بحث و تحت عنوانی جدا گانه به بررسی میگیریم. ، مگر پیش از آن باید دید که سلیمان درمجموع از چه ویژه گیهایی در تورات برخوردار است ویهودیان اورا به چه نگاهی مینگرند.

سلیمان در تورات

 

مصنفین و گردآورنده گان ونویسنده گان تورات در پهلوی اینکه سلیمان را یک پادشاه سلطه جو ومستبد وآغشته با گناه ونا فرمانی دربرابر خداوند معرفی نموده اند ، ارج بزرگی نیز به او گزارده اند و بخش بزرگ وچشم گیری از تورات را برای او اختصاص داده اند که عبارت است از:

کتاب اول پادشاهان از باب  نخست  تا  باب یازدهم.

کتاب دوم تواریخ ایام ازباب نخست  تا باب نهم.

کتاب امثال سلیمان نبی  که در بر گیرندۀ سی ویک باب است.

کتاب جامعه  که در بر گیرندۀ دوازده باب است.

کتاب غزل غزلهای سلیمان که در برگیرندۀ هشت باب است.

در کتاب اول پادشاهان که در برگیرندۀ بیست ودو باب میباشد ، یازده باب به ذکر سلیمان واختصاص یافته است که شامل شرح حال و کارنامه های دراماتیک و خارق العادۀ او میباشد . و اینک پیرامون هر یک از این بابها به گونه یی فشرده و گذرا روشنی می اندازیم.

 باب نخست :  چگونه گی نامزدی سلیمان به احراز مقام پدرش داوود و جلوس بر مسند وی بر مبنای وصیت پدر و خنثی ساختن دسیسۀ برادر ناتنی وبزرگش « ادونیا » که با استفاده از پیری و کهولت پدرش میخواست سلطنت را غصب نماید.

باب دوم : مرگ داوود و بالا گرفتن مخالفت و دشمني میان سلیمان و ادونیا واقدام سلیمان به قتل وی  و پرداختن به تقویۀ پایه های حاکمیت خویش.

باب سوم : ازدواج سلیمان با دختر فرعون مصر و  گفت و گوی  وی با خداوند در خواب و تعهد خداوند به اعطای حَکَمیت و دولت و عظمت وشکوه و جلال برای او.

باب چهارم : شرح حکمروایی سلیمان و حدود و ثغور قلمرو وی و اطاعت تمامی امرا و پادشاهان مشرق زمین از وی و توصیف وتمجید هوشمندی و حکمت ورزی او. چنانکه درآیه های  29 و 30 همین باب آمده است : 29 -  و خدا به سلیمان حکمت و فطانتِ از حد زیاده و وسعت دل مثل ریگ کنارۀ دریا عطافرمود .  30 – وحکمت سلیمان از حکمت تمامی بنی مشرق و از حکمت جمیع مصریان زیاده بود.

باب پنجم : سلیمان به همکاری حیرام پادشاه صور که دوست پدرش داوود بود و پیمان دوستی باهم بسته بودند ، تصمیم میگیرد تابرای خدایش یهوه  عبادتگاهی اعمارنماید.

باب ششم : سلیمان در سال چهارم سلطنت خویش کار ساختمان عبادتگاه عظیم و باشکوه اورشلیم « هیکل » را آغاز نموده ودریازدهمین سال فرمانروایی خویش آنرا به پایۀ اکمال میرساند.

باب هفتم : این باب به ذکر زیبایی های خیره کنندۀ کاخ شاهانه یی اختصاص یافته است که سلیمان در مدت سیزده سال برای خودش إعمار نمود . وویل دورانت در«  تاریخ تمدن  » بعداز برشمردن اوصاف ونماد های زیبای آن به گونه یی طنز آمیز می نویسد : «  … از آن بنای عظیم یک پاره سنگ هم بر جای نمانده ، و حتی جای ساختمان معلوم نیست که کجا بوده است ! » ( ص 257 ).  گویا اینکه بابلیان هنگام هجوم بر اورشلیم همه را یا تاراج و با خود به بابل برده باشند ، که نبرده اند، زیرا در بابل نیز نشانه یی از آن به چشم نمیخورد، ویا اینکه همه را به خاک مبدل و به باد هواداده باشند!…

باب هشتم : سلیمان تابوت عهد خداوند را از شهر صَهیُون که پایتخت داوود پدرش بود به شهر اورشلیم  انتقال  داده وآنرا در جایگاه خاصی که در داخل معبد برایش ساخته است قرار میدهد ومراسم دعاخوانی و تضرع به درگاه یهوه را به جا می آورد و از اینکه یهوه به وعده هایی که برای موسی و سائر بزرگان قوم برگزیدۀ خویش سپرده بود وفا نموده است ، ابراز امتنان وشکران مینماید.

باب نهم : خداوند دربرابرسلیمان ظاهر شده و به وی مژده میدهد که دعا وتضرعش را پذیرفته است  ودر عین حال به اووقومش و فرزندانشان  هوشدار میدهد که هرگاه درآینده از فرمانش سرپیچی وخدایان دیگری را پرستش نمایند ایشان را به جزای اعمالشان خواهد رسانید.

همچنان در همین باب آمده است که سلیمان در پاداش کمکهای بیست ساله حیرام پادشاه صور بیست شهر را در سرزمین جلیل برای وی اهدا نمود، و  در همکاری با وی به تحکیم پایه های قدرت وسرکوب مخالفین و تثبیت حدود و ثغور قلمرو فرمانروایی خویش پرداخت.

البته باید توجه داشت که شاه سلیمان پس ازفراغت ازکارهای ساختمانی معبد و اقامتگاهش که بیست سال را دربرگرفت اقدام به حکومت داری و ادارۀ امورمملکت خویش مینماید که این خودمیتواندیکی ازپرسشهای جدی درنقد این افسانه به شمار آمده و غیر واقعی بودن آنرا تأیید نماید.

باب دهم : دهمین باب این کتاب اختصاص یافته است به روی آوردن پادشاهان و سلاطین سرزمینهای دیگر به دربارسلیمان وبرشمردن قافله ها وکشتیهای مملو از هدایای گرانبهای این پادشاهان برای وی ، که یکی از آنان همین ملکۀ سَبَا که موضوع اصلی مورد بحث مانرادراین مقال تشکیل میدهد بوده است.

باب یازدهم : سلیمان که هفتصد زن دائمی و سه صد زن مُتعَه ( زوجۀ مؤقت) دارد ، باسرپیچی ازاوامر یهوه خدای اسرائیل و پیروی از زنان خویش خدایانی چون عَشتُورَت خدای صیدونیان و کَمُوش خدای موآب و مِلکُوم خدای بنی عَمُّون را به پرستش گرفته و موجبات برافروخته شدن قهر وغضب یهوه خدای بنی اسرائیل را برخویشتن فراهم می آورد. خداوند درآیه های 11 و 12 همین باب خشمگینانه به وی هوشدارداده میگوید : « 11 ….چونکه این عمل را نمودی وعهد وفرائض مرا که به توامر فرمودم نگاه نداشتی البته سلطنت را ازتو پاره کرده آنرابه بنده ات خواهم داد .  12 – لیکن در ایام تواینرابه خاطرپدرت داوود نخواهم کرداماازدست پسرت آنراپاره خواهم کرد» وسرانجام پس از چهل سال حکمروایی سلیمان می میرد وپسرش رَحبُعام به جایش مینشیند و روند انقراض و محدود شدن حکروایی خانوادۀ سلیمان آغاز میشود.

درکتاب دوم تواریخ ایام که ازباب نخست  تا باب نهم آن به سلیمان شاه  اختصاص یافته است عین همان مطالبی گنجانیده شده است که در کتاب اول پادشاهان نیز آمده است وما پیرامون آن در بالا روشنی انداختیم . این تطابق در برخی از موارد عطف بر موضوع وبا عباراتی ناهمگون  و در بسا موارد با عباراتی همانند و نسخه برداری شده  خود نمایی میکند. تطابق تام ویا نص بالنص به ویژه در مورد افسانۀ  سلیمان و ملکۀ سبا به چشم میخورد  که در کتاب اول پادشاهان در باب دهم و در کتاب دوم تواریخ در باب نهم  جا داده شده است . مگر باید خاطر نشان ساخت که در پهلوی این تطابق  ناهمگونی هاوتناقضات چشمگیری نیز میان مطالب این دو کتاب  موجود است  که از آنجمله میتوان موارد زیرین رابر  شمرد:

نام پادشاه صور در کتاب اول پادشاهان « حیرام » و در کتاب  دو م تواریخ « حورام » نوشته شده است.

در کتاب اول پادشاهان ، باب نهم ، آیت یازدهم آمده است : و حیرام پادشاه صور سلیمان را به چوب سروآزاد و چوب صنوبروطلا موافق هر چه خواسته بود اعانت کرده بود آنگاه سلیمان پاد شاه بیست شهردر زمین جلیل به حیرام داد.

مگر در کتاب دوم تواریخ ، باب هشتم ، ایت دوم آمده است :  سلیمان شهر هایی را که حورام به سلیمان داده بود تعمیر نمود و بنی اسرائیل را درآنها ساکن گردانید.

در کتاب اول پادشاهان ، باب دهم ، آیت چهاردهم آمده است : سلیمان پادشاه به ملکۀ سبا تمامی آنچه را که خواسته بود داد سوای آنچه سلیمان از کرم ملوکانۀ خویش به وی بخشید پس او با بنده گانش به ولایت خود توجه نموده رفت.

مگر در کتاب دوم تواریخ ، باب نهم ، ایت سیزدهم آمده است : وسلیمان پادشاه به ملکۀ سبا تمامی آرزوی اورا که خواسته بود داد  سوای آنچه که او برای پاد شاه آورده بود پس  با بنده گانش به ولایت خود توجه نموده برفت.

در کتاب اول پادشاهان ، باب نهم، آیتهای بیست وهفتم وبیست و هشتم آمده است : وحیرام بنده گان خود را که ملَّاح بودند و در دریا مهارت داشتند در کشتیها همراه بنده گان سلیمان فرستاد * پس به اوفیر رفتند و چهارصد وبیست وزنه طلا از آنجا گرفته برای سلیمان پادشاه آوردند.

مگر در کتاب دوم تواریخ ، باب هشتم، ایت هجدهم آمده است : وحورام کشتیها و نوکر هایی را که در دریا مهارت داشتند به دست خادمان خود برای وی فرستاد وایشان با بنده گان سلیمان به اوفیر رفتند و چهار صدو پنجاه وزنه طلا از آنجا گرفته برای سلیمان پاد شاه آوردند.

کتاب امثال سلیمان :

این کتاب شامل سی ویک باب است که در سی وهشت صفحه گنجانیده شده است ودر برگیرندۀ  امثال و حِکَم و گفته ها ویا مقوله های حکیمانه وقصَّا ری است که شمار آن به نهصد وچهارده مقوله میرسد و یهودیان آنرا به این شخصیت اسطوره یی خویش نسبت میدهند.

پر واضح است که هدف از ردیف کردن همچو گفته هایی  در همه جوامع بشری ، جز القاء پند و اندرز برای مردم و به ویژه جوانان ، به منظور آماده ساختن آنان به پذیرش خواستها و آرمانهای اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی حلقات و طبقاتی که از حاکمیت بردیگران و هژمونی لازم در جامعه بر خوردارند و نیز گوارا و پذیرفتنی جلوه دادن آن خواستها و آموزه ها و آرمانها برای افراد جامعه چیز دیگری بوده نمیتواند. پس میتوان گفت که یهودیان نیز از سرهمبندی امثال و حکم موجود در این کتاب هدفی جز این نداشته اند و برای نیل به همچوآرمانی آنرا نوشته و با منسوب نمودنش به این شخصیت افسانه یی  آنرا ماندگار و دیرپا گردانیده اند.

کتاب جامعه :

 یهودیان این کتاب را نیزکه  در برگیرندۀ دوازده باب و222  آیت  است و در چهارده صفحه جاداده شده است و بی گمان ساخته و پرداختۀ نویسنده گان وگردآورنده گان گوناگون و ناپیدای قوم بنی اسرائیل میباشد به سلیمان پاد شاه نسبت میدهند.

کتاب با برشمردن امور باطل آغازیافته و پدیده هایی چون حکمت و جهالت ولذت و زحمت را یکسره پوچ و بیهوده قلمداد میکند. حکمت را غم فزا وثروت فراوان را بطالت آفرین می پندارد. شکایت از محنت و بالیدن به پیروزی را مستهجن ومردود میشمارد.  عادلان را سعادتمند و جابران را بد سگال و هردو را محکوم به مرگ و إبطال دانسته  شادمانی و خوشگذ رانی را میستاید . و سپس در تناقض با گفته های پیشین  حکمت  رابه ستایش نشسته و فرمانبرداری از پادشاه را مرادف با فرمانبرداری از خدا و عین حکمت و سعادت  میداند و همه گان را به مراعات و پاسداری از آن فراخوانده و فرمانبرداران را حکیم وسعا د تمند به حساب میآورد.

پس میتوان حکم نمود که این کتاب نیز همانند کتاب امثال سلیمان به منظور تحکیم پایه های قدرت و اتوریتۀ طبقات بالایی و دادن رنگ و چهرۀ مقدس و خد ایی به آن و تشویق و ترغیب طبقات پایینی جامعه به پذیرش این اتوریته و تمکین در برابر آن نوشته شده است و لا غیر.

کتاب غزل غزلهای سلیمان :

که در برگیرندۀ هشت باب یا هشت غزل ویا هشت سروده و یکصد و هفده ( آیت ) یا ( سطر)  ویا ( گفته ) بوده و هفت صفحه را در تورات منگیر کرده است . در این کتاب  که یهودیان آنرا نیز به سلیمان نسبت میدهند برخلاف بخشهای دیگری از تورات و در کمال تعجب  ونا باوری ، نشانی از فرمانهای غضبناک و انتقامجویانۀ یهوه  به تاختن بالای دشمنان  وویران کردن شهرها و کشتار سراسری باشنده گان آن و بوی خون وچکاوک شمشیرها و دود وبوی قرباینی های سوختنی  وخداپرستی و ذلت پذیری بنده گان  نه بلکه سخن ازعشق آتشین است و دوستی وشراب ومستی و بوس و کنار و هم آغوشی با دلدار و توصیف شاعرانۀ اندام نغز وزیبا وبرهنۀ عاشق و معشوق با نازکخیا لی های دلپذیرجنسی ( اروتیک  ) و حضور جسمانی ودر عین حال مقدس و ملکوتی دلداده گان … که میتوان آنرا یکی از شاهکارهای ادبیات عاشقانۀ باستانی به حساب آورد . به گونۀ مثال به موارد زیرین توجه نمایید:

باب چهارم ، آیت پنجم :  دو پستانت مثل دوبچۀ توأم آهو میباشد که در میان سوسنها می چرند.

باب هفتم آیتهای اول ودوم :  ای دختر مرد شریف پاهایت در نَعلَینچه بسیار زیباست، حلقه های رانهایت مثل زیورها میباشد که صنعت دست صنعتگر باشد * ناف تو مثل کاسۀ مُدَوَّر است که شراب مَمزُوج در آن کم نباشد ، بَرِتو تودۀ گندم است که سوسنها آنرا إحاطه کرده باشد.

باب هشتم آیت نخست : کاشکه مثل برادر من که پستا نهای مادر مرا می مکید میبودی ، تا چون ترا بیرون می یافتم  ترا میبوسیدم و مرا رسوا نمی ساختند.

این سروده ها را شاعران نامداری چون زنده یاد احمد شاملو، زنده یاد پرویز نا تل خانلری ، شاهرخ مسکوب ، فاضل خان همدانی و برخی دیگر از شعرای پارسی زبان  هرکدام در پرتو خیالپردازی های خاص خویش ترجمه نموده اند ، و  در این میان احمد شاملوبیشتر از دیگران شیفتۀ این سروده ها گردیده وبرخی ازتصاویر و چشم اندازهای زیبای آن را در سروده های خویش بازتاب داده است ، به گونۀ مثال در سرودۀ عاشقانۀ  « آیدا در آیینه » میگوید :

بوسه های تو گنجشککان باغ اند و پستانهایت کندوی کوهستانهاست.

از آنجایی که اینگونه آثار باستانی محصول و پیامد روندهای تاریخی دراز مدت بوده و ریشه در آثار و فرهنگهای پیش از خود دارند ، این غزلها را هم هرگز نمیتوان منحصراً به سلیمان و قوم بنی اسرائیل وابسته پنداشت ، چنانکه با تکیه بر همین واقعیت بوده است که محقق شهیر ویل د ورانت در تاریخ تمدن مینویسد:

شاید قصیده های « توبه » ی بابلی راه را برای ساخته شدن این سروده ها هموار کرده و ممکن است سروده های یهودی مضمون و صورت خودرا از همان قصائد اقتباس کرده باشد…  اگر کتاب غزل غزلها ی سلیمان را در کنار مزامیر داوود قراردهیم ، شمایی از آن عنصر حسی واین جهانی زنده گی یهودی به دست می آید که تورات – که به تمامی توسط انبیا و کاهنان نوشته شده – احتمالا از ماپنهان داشته است . ( ص ص 280 – 281  ) .

 

سلیمان و ملکۀ سبا در قرآن

در قرآن ، سلیمان پس از آنکه هدهد وی را ازموجودیت شهبانوی زیبایی در سرزمینی به نام سبا مطلع می سازد تصمیم  می گیرد تا وی را با دستیاری «آصف خضر» و «عفریت جن» و با  به کارگیری « اسم أعظم » و آگاهی از کتاب خدا ، جبرا به دربار خود إحضار نماید، وداستان به این گفته های هُد هُد آغاز می یابد:

  من [آنجا] زنى را يافتم كه بر آنها سلطنت مى‏كرد و از هر چيزى به او داده شده بود و تختى بزرگ داشت  (نمل/23)

 سلیمان نادیده عاشق این زن میشود  و به هُد هُد میگوید:

خواهيم ديد آيا راست گفته‏ یی يا از دروغگويان بوده‏ یی؟(نمل/27)

برای اینکه از صحت این خبر کاملا مطمئن گردد نامه یی خطاب به آن شهبانو می نویسد و آنرا به بدن هُدهُدبسته وبرایش میگوید:

  اين نامۀ مرا ببر و به سوى آنها بيفكن آنگاه از ايشان روى برتاب پس ببين چه پاسخ مى‏دهند. (نمل/28

هدهد همین کار را انجام داده و نامه را به دست بلقیس میدهد ، بلقیس پس از دیدن نامه، یارانش را جمع نموده و به آنان اعلان مینماید :

اى سران [كشور] نامه‏ یی ارجمند براى من آمده است. (نمل/29)

كه از طرف سليمان است و [مضمون آن] اين است به نام خداوند رحمتگر مهربان. (نمل/30)

سلمیان از او درخواست کرده بود که مسلمان شود:

 بر من بزرگى نكنيد و با من از در فرمانبرداری درآیید. (نمل/31)

بلقیس خانم هم که از سلیمان ترسیده بود پس از مشورت با وزیران و درباریانش به انان گفت :

 و [اينك] من ارمغانى به سويشان مى‏فرستم و مى‏ نگرم كه فرستاده گان [من] با چه چيزی بازمى‏گردند. (نمل/35)

مگر سلیمان هدایا ی اورا نپذیرفت و افسران وسربازان وسوار کاران و نیروهای هوایی خویش را که متشکل ازانسانها و جنیات وشیطانها و ودیو ها عفریتها   و انبوهی از پرنده گان ومور وملخ و چرنده گان بودند جهت دستگیری این زن فرستاد. القصه که شهبانو را کشان کشان به سوی دربار پر جلال سلیمان آوردند وهنوز وارد قصرشاهی نشده بودند که سلیمان برای اینکه قدرت‌ نمایی کند به درباریانش گفت :

… اى سران [كشور] كدام يك از شما تخت او را پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند براى من مى‏آورد. (نمل/38)

عفريتى از جن گفت من آن را پيش از آنكه از جای خود برخيزى براى تو مى‏آورم و بر اين [كار] سخت توانا و مورد اعتمادم. (نمل/39)

كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى] بود گفت من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى برايت مى‏آورم پس چون [سليمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر ديد گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مى‏كنم و هر كس سپاس گزارد تنها به سود خويش سپاس مى‏گزارد و هر كس ناسپاسى كند بى‏گمان پروردگارم بى‏نياز و كريم است. (نمل/40)

در این بخش از داستان ، رویدادها به اندازه یی ابلهانه وکودکانه است که ، باو جود متداول بودن و ورد زبان بودن  آن در میان مردمان عادی وعامی یهودی ساکن در جزیزة العرب ، که بدون شک محمد آنرا از زبان ایشان شنیده وبه عنوان کلام خدا به خورد عربهای ساده لوح وخوش باور داده است ؛ حتی مصنفین و مؤلفین تورات و تلمودها وترگومها و تفسیر های آن از درج آن در این کتابها اباورزیده و شرمیده اند. به ویژه پس از آوردن وجابه جاساختن  تخت در قصر سلیمان  داستان به اوج حماقت و بچه گانه بودن خویش میرسد ، چنانکه سلیمان به افراد خویش دستورداده میگوید :

…تخت [ملكه] را برايش ناشناس گردانيد تا ببينيم آيا پى مى‏برد يا از كسانى است كه پى نمى‏برند. (نمل/41)

یاران سلیمان هم همانگونه که او دستورداده بود تخت را دگر گونه ساخته و ملکه را وارد قصر مینمایند و از او می پرسند :

 …آيا تخت تو همين گونه است گفت گويا اين همان است و پيش از اين ما آگاه شده و از در اطاعت درآمده بوديم. (نمل/42)

در این میان سلیمان نیز دستور میدهد تا در مدتی اندک کاخی بسیار زیبا و شکوهمندبرای او بسازند ودر راهرو های آن آبگینه های بلورینی را به کار گیرند که ملکۀ سبا حین عبور از آن فکر کند که راهروها پر از آب است و از ترس اینکه مبادا پاچه های تنبانش ترشود آنرا بالا زند ؛ تا باشد که ساق پایش نمایان گردد و سلیما ن با تماشای آن میزان زیبایی و شفافیت جلد بدن اورا حدس بزند، نا گفته پیداست که این یک توجیه ودلیل جویی بسیار تبسم برانگیز و کودکانه است ، البته با چشم پوشی از اینکه بنا نهادن همچو قصری و با آن زودی واستعجال حتی در عصر کنونی خیال محالی بیش نبوده و تنها در پندارها و تصورات اسطوره یی میگنجد و بس.

به هر صورت در آیۀ چهل وچهارم همین سورۀ نمل میخوانیم :

به او گفته شد وارد ساحت كاخ  شود و هنگامیکه گمان کرد که ابگیری (در کف این کاخ) است و ساق پایش را نمايان كرد (سلیمان) گفت: اين كاخى با سنگ ‌فرشهایی است از آبگينه،  (آن زن)گفت پروردگارا ! من به خود ستم كردم و به سليمان در برابر الله پروردگار جهانيان تسليم شدم. (نمل/44)

مفسرین قرآن با تکیه بر عبارت  « تسلیم شدم  »  حکم کرده اند که ملکه سبا با سلیمان ازدواج نموده است .

این بود لب و لباب افسانۀ سلیمان و ملکۀ سبا در قرآن ، و اینکه این افسانه رامصنفین تورات چگونه بیان داشته اند و چه تفاوتهایی میان قرآن و تورات در این زمینه وجود دارد ، درإدامه به بررسی گرفته میشود.

سلیمان و ملکۀ سبا در تورات

افسانۀ سلیمان و ملکۀ سبا در تورات دوجای و آنهم دردهمین باب کتاب اول پادشاهان و نهمین باب کتاب دوم تواریخ به گونه یی تقریبا نسخه برداری شده ویانص بالنص آمده است. این افسانه در کتاب اول پاد شاهان در برگیرندۀ چهارده آیت و در کتاب دوم تواریخ حاوی سیزده آیت میباشد. به این شرح که آیتهای اول ، دوم  و سوم کتاب اول پادشاهان در کتاب دوم تواریخ درقالب آیتهای اول ودوم  به صورت یکجایی آورده شده است. دراینجا افسانه را همانگونه که در باب دهم کتاب اول پادشاهان آمده است از نظر میگذرانیم :

1 – و چون ملکۀ سبا آوازۀ سلیمان را دربارۀ اسم خداوند شنید آمد تا اورا به مسائل امتحان کند*  2 –  پس با موکب بسیار عظیم وشترانیکه به عطریات و طلای بسیارو سنگهای گرانبها بار شده بود به اورشلیم واردشده به حضور سلیمان آمدو باوی از هرچه دردلش بود گفت وگوکرد* 3- و سلیمان تمام مسائلش را برایش بیان نمود وچیزی از پادشاه مخفی نماند که برایش بیان نکر د*  4 –  و چون ملکۀ سبا  تمامی حکمت سلیمان را دید وخانه یی را که بنا کرده بود*  5 –  و طعام سفرۀ او ومجلس بنده گانش راو نظام ولباس خادمانش راو ساقیانش وزینه یی را که به آن به خانۀ خداوند بر می آمد روح در او دیگر نماند*   6 -  و به پادشاه گفت آوازه یی که در بارۀ کارها و حکمت تودرولایت خود شنیدم راست بود* 7  – اما تا نیامدم و به چشمان خود ندیدم اخبار را باور نکردم واینک نصفش به من اعلان نشده بود ، حکمت و سعادتمندی تواز خبری که شنیده بودم زیاده است *  8 – خو شا به حال مردان توو خوشا به حال این بنده گانت که به حضورتو همیشه می ایستندوحکمت ترا میشنود*  9 – متبارک باد یَهُوَه خدای توکه برتو رغبت داشته ترا بر کرسی اسرائیل نشاند* 10 – از این سبب که خداوند اسرائیل را تا به ابد دوست میدارد ترا بر پادشاهی نصب نموده است تا داوری وعدالت را به جا آوری*  11  – و به پادشاه صد وبیست وزنه طلاو عطریات از حد زیاده و سنگهای گرانبها داد ومثل این عطریات که ملکۀ سبا به سلیمان پادشاه دادهرگز به آن فراوانی دیگر نیامد* 12 – و کشتیهای حیرام نیز که طلا از اوافیر آوردند چوب صندل از حد زیاده وسنگهای گرانبها از اوافیر آوردند*  13  –  و پادشاه از این چوب صندل ستونها به جهت خانۀ خداوند وخانۀ پادشاه و عُودها و بَربَطها برای مغنیان ساخت ومثل این چوب صندل تا امروز نیامده ودیده نشده است* 14 – وسلیمان پادشاه به ملکۀ سبا تمایم إرادۀ او را که خواسته بود سوای آنچه سلیمان ازکَرَمِ ملوکانۀ خویش به وی بخشید پس او با بنده گان نخود  به ولایت خود توجُّه نموده رفت*

این است تمام آنچه که تورات پیرامون سلیمان شاه و شهبانو بلقیس برایمان گزارش میدهد و در آن نه از هد هد خبری درمیان است و نه ازاولتیماتوم سلیمان و یورش پرنده گان وخزنده گان و چرنده گانش بالای ملکه و دستگیری و احضاراو به قصر بلورین سلیمان و انتقال تختش وبرهنه شدن ساق پای زیبایش  وتسلیمی و پناه جستنش در نزد سلیمان . پس برای دانستن اینکه ریشۀ اینهمه رویدادها ی دراماتیک که محمد آنرا به عنوان کلام خدا برای عربهای ساده دل و افسانه دوست مکه و مدینه حکایه نموده است وبعدها یارانش آنرا درکتاب قرآن درج نموده اند از کجا آب میخورد ، به ناچار بایستی سری به کوچه و بازارآن زمان مکه و مدینه زده به افسانه سرایان یهودی گوش فرادهیم و درست همینجاست که در می یابیم که این همان افسانه سرایان یهود بوده اند که همچو افسانه  هایی را به نقل از تلمود ها و ترگومها ی تورات برای محمد روایت نموده اند و محمد آنرا به مثابۀ  حقائقی خدایی و ملکوتی به خورد عربهای ساده لوح داده است. و در این مورد خاص محققین به اتفاق دریافته اند که  این افسانه ریشه در دومین ترگوم کتاب استیر تورات دارد که به قرنهای سوم و چهارم میلادی بر میگرد د و محمد آنرا از زبان یهودیان شنیده وبا اندک دست کاری ودخل وتصرف ، مانند  حذف باده نوشی سلیمان و پرمو بودن ساق پای شهبانوو گذاشتن هد هد به جای خروس دشتی  به دیگران روایت کرده است ، که در اینجا ترجمه یی از آنرا پیشکش حضور خواننده گان گرامی مینماییم.

سلیمان وملکۀ سبا در ترگومِ دومِ استیر

افسانۀ سلیمان و ملکۀ سباء در کتاب ترگومِ دومِ کتاب استیر ( دومین ترجمۀ کتاب استیرتورات ازعبری به آرامی ) چنین بیان شده است :

همینکه قلب سلیمان سرمست باده شد امر کرد تا حیوانات صحراء و پرنده گان هوا وحشرات زمین و جنیات و ارواح وعفریتها حاضرشوند ودربرابروی به رقص و پایکوبی بپردازند تا باشد که عظمت اوبرای همه پادشاهانی که تحت فرمان وی بودند آشکارگردد.کاتبان پادشاه همه را نام گرفته دعوت کردند و همه به جززندانیان و اسیران و مردی که مسؤول حراست آنان بود حاضر شدند و درآن هنگام خروس دشتی در میان پرنده گان مشغول خوشگذرانی بود وحاضر نشد ، پادشاه امرنمود تا اورابه زور بیاورند و تصمیم گرفت تا اورا هلاک نماید. خروس دشتی حاضرشد ودربرابر حضرت سلیمانشاه ایستاده گفت : « بشنو ای سرور من ، ای شهنشاه جهان ، گوشهای خود را باز کرده سخنانم را بشنو، من سه ماه قبل با خود گفتم که آیا درجهان مملکتی خواهد بود که از سرورمن فرمان نبرد و مطیع او نباشد پس تصمیم گرفتم که تا زمانی که  این موضوع راآشکار نساخته ام خورد و نوش را برخویشتن حرام گردانم و همان بود که به اطراف و اکناف جهان پرواز کردم و شهر مستحکمی رادرسرزمین شرق  یافتم که نامش قیطور است وخاکش گرانبها تر از سیم وزربوده درختهای آن ازازل غرس شده است و مردمانش ازبهشت عدن آب مینوشند ودرآنجا کسانی هم هستند که برسرخویش اکلیلهایی را میگذارند که از شاخه های نباتات بهشت عدن ساخته شده است زیرا این شهر در نزدیکی بهشت موقعیت دا رد. از تیروکمان استفاده مینمایند مگر امکان ندارد توسط آن کشته شوند. آنان تحت فرمان بانویی به سر میبرند که نامش ملکۀ سباء است. پس هرگاه سرورمن خواسته باشد من برایشان وبر قلعۀ قیطور وشهر سبا  میتازم و ملوک و  اشراف ایشان را با زنجیرهای آهنین بسته و به پیشگاه سرورخویش می آورم . این سخن مورد پسند پادشاه قرار گرفته میرزا های دربار را فرا خواند واز ایشان خواست تا نامه یی نوشته به بالهای خروس صحرائی ببندند ؛ این کار انجام یافت و خروس صحرا تاج خود را بست و نیروگرفت ودر میان پرنده گان پروازکرد، همه پرنده گان در عقب او پرواز میکردند تا به قلعۀ قیطور در شهر سباء رسیدند. هنگام فجربود و ملکۀ سباء برای نیایش به کنار بحر رفته بود، پرنده گان آفتاب را از نظر وی پوشاندند ، ملکه به دهشت وإضطراب افتیده یخن خویش دریدن گرفت . دراین هنگام که ملکه گرفتار  ترس ولرزبود ، خروس صحرا به نزد ش فرود آمد و او نامه یی را که در بالهایش بسته بود دید و آنرا باز کرده و به خوانش گرفت ، در نامه نوشته شده بود : « از این جانب سلیمان شاه برای سرداران شما سلام ! چون شما میدانید که ذات پاک فرخنده مرا بالای وحشیان صحرا و پرنده گان هوا وجنیات و أرواح و دیوها و تمام پادشاهان شرق وغرب و جنوب و شمال شهنشاهی داده است و ایشان به احوال پرسی من می آیند ، پس هرگاه خواسته باشی و به احوال پرسی من بیایی ، خوب ! واگرفرمانبردارمن نشوی و به احوال پرسی من نیایی  سرداران وسربازان وسوارکاران جنگاور رابرسرت میفرستم . هرگاه بپرسی که این سرداران وسربازان وسوارکاران جنگاوری که درنزد شاه سلیمان هستند کیانند ؟  بدان که حیوانات صحرا سرداران وسربازان وسوارکاران جنگاورمن اند. و اگر بگویی که سوارکاران پیکارگر کیانند ؟ برایت میگویم که پرنده گان آسمان سوارکاران من اند، و ارواح و جنیات و عفریتها و دیوها ارتش مراتشکیل میدهند و اینان سربازانی اند که شما را دربسترهایتان ودر داخل خانه هایتان خفه خواهند کرد و حیوانات صحرا شما را در خلوتگاههایتان خواهند کشت و پرنده گان آسمان گوشتهای شما را خواهند خورد » . هنگامی که ملکلۀ سباء نامه را خواند ، دوباره جامه درید و رؤسا وأمرای خود را فرا خوانده به ایشان گفت : آیا میدانید که شاه سلیمان برای من چه فرستاده است ؟  در پاسخ گفتند : ما شاه سلیمان رانمی شناسیم و از مملکتش آگاهی نداریم و او را به حساب نمی آوریم . ملکه به سخان ایشان گوش نداد و تمام کشتی ها ی بحر را فراخوانده آنرا پر از تحفه ها  و جواهرات و سنگهای پر ارزش نمود و همراه با  شش هزارپسر و دختر جوان که همه در یک سال و یک ماه و یک روز ویک ساعت دیده بر جهان گشوده بودند و لباسهای ارغوانی به تن داشتند به حضور شاه سلیمان فرستاد و نامه یی نیز نوشته به ایشان داد تا به او ببرند و در نامه نوشت : « از قلعۀ قیطور به سرزمین اسرائیل ، سفر هفت ساله ، به نسبت ستایشها و داد رسی های تو که من خواهان آنم ، سه سال بعد به نزدت خواهم آمد » . و سه سال پس چنان واقع شد که ملکۀ سباء به نزد شاه سلیمان آمد. و همینکه شاه سلیمان شنید که اوآمده است بنایا فرزند یهویاداع را که همچو آفتاب صبح گاهان میدرخشید ومانند ستارۀ شکوهمند آسمان ( زهره ) درمیان سائر ستاره گان پرتوفشان بود  و همانند سوسن غرس شده در کنارۀ جویباربود،  به پذیرایی اش فرستاد. و همینکه ملکۀ سباء بنایا فرزند یهویاداع را دید از موکب خود فرود آمد، بنایا برایش گفت : چرا از موکب خویش فرود آمدی ؟  ملکه در پاسخ گفت : آیا تو شاه سلیمان نیستی ؟ بنایا گفت : نه! من شاه سلیمان نی بلکه یکی از چاکران وی هستم . ملکه فوراً به عقب نگاه کرده برای سرداران خویش ضرب المثلی را آورد که میگوید : اگرشیردر برابرت ظاهر نشد فرزندانش ظاهر میشوند، اینرا گفت و در ادامه افزود: هرگاه شما شاه سلیمان را ندیدید زیبایی شخصی را دیدید که در برابروی به خدمت می ایستد. بنایا ملکه را به حضور پادشاه برد و همینکه پادشاه از رسیدن وی آگاه شد از جا برخاسته به قصر بلورین رفت ودر آنجابرتخت نشست . هنگامیکه ملکه  پادشاه را  نشسته در خانه یی بلورین دید گمان برد که وی بر آب نشسته است لذا دامن فراز کرد تا از آن آب بگذرد، و پادشاه بدید که ساقهای وی پر از مو است ، برایش گفت : زیبایی تو از زنها و موهایت موهای مردان است ، ومو براندام مردان زینت و براندام زنان عیب است. ملکه گفت : سرورمن ای پادشاه ! من سه چیستان برایت می آورم ، هرگاه آنرابرایم تفسیر کردی به حکمتت پی خواهم برد ورنه ترا همچودیگران خواهم پنداشت …  پادشاه چیستا نها یش را تفسیر کرد و ملکه گفت : متبارک باد یهوه خدای تو که برتو رغبت داشته ترا بر کرسی این ممکلت نشاند تا داوری و عدالت رابه جا آوری . سپس برای پادشاه فراوان سیم و زر بخشید و پاد شاه نیز هرآنچه شهبانو اشتهاداشت برایش ارزانی فرمود.

پیش از آنکه این افسانه را به نقد گرفته خرافات ” مقدسی ” را که در لا به لا ی آن نهفته است بر ملا سازیم ، بد نیست بدانیم که مسمانان مؤمن به هیچ وجه حاضر نیستند این واقعیت مسلم را بپذیرند که این افسانه ها از تورات ویا مراجع ومنابع زمینی دیگری به قرآن راه یافته است ، زیرا از زبان  رهبر شان محمد بن عبدالله شنیده اند که او این داستانها را مستقیما از بارگاه خدا وبه پیامبری جبرئیل امین  دریافت کرده است ونه از افسانه پردازان یهود که با این افسانه های باور نکردنی خواسته اند برای قوم خود در دل تاریخ حیثیت وجایگاه واعتباری دست و پانمایند . چنانکه امروزه اکثریت نزدیک به اتفاق محققان به این باوراند که  تورات بر گرفته از اساطير ملتهای ديگری است كه در همسايه گی بنی‌اسرائيل بوده‌اند وقوانين به اصطلاح آسمانی آن همان قوانين تمدنهای سه الی چهارهزارسال پيش است . چنانکه كتيبه‌ها و سنگ نوشته‌های به دست آمده و به ویژه قوانين “حمورابی” اين موضوع را آشکارا تاييد ميكنند. واز دیدگاه محتوایی و هدفمند ی نیز با تآکید میتوان گفت که گنده ترین هدفی که  افسانه های تورات در خود می پروراند ، همانند سائر افسانه ها واسطوره ها ی فینیقی و کلدانی و سومری و رومانی و یونانی و ایرانی وهندی و چینایی و غیره ، جز بزرگ نمایی خیالی  وکاذب خودی و کوچک نمایی  دیگران  چیز دیگری بوده نمتواند.

این داستان درروایت ترگومی اش با ذوق خشن وانتقامجوو جن باورانه وماجراجویانۀ اعراب بادیه نشین آن زمان چنان سازگار بوده است که محمد را برانگیخته است تا از یکسوبه منظور غوطه ور ساختن هرچه بیشتر آنان در همچو باورهایی و از سوی دیگر به خاطر مطیع ساختن و اثرپذیر گردانیدن هرچه گسترده تر آنان،  افکار و نیات خود را در لفافۀ این افسانۀ خرافاتی برای آن آدمهای خوش باور وساده دل عرضه نماید.

با صرف نظر از پرداختن به لاطائلات وتوجیهات وسرهمبند یهای هذیان گونۀ مفسرین قرآن و راویان آحادیث محمد در زمینۀ ” خرد پسند ” جلوه دادن رویداد های این افسانه و نیزبا چشم پوشی ازمستحیلاتی چون سخن گفتن حیوانات و إطاعت و فمرما نبرداری باد و باران و آفتاب ومهتاب از انسان و به إرث رسیدن علم و دانش از پدر برای فرزند و ساختمان قصر بلورین و انتقال تخت ملکه دریک برهۀ کوتاه زمانی وبرخی دیگر ازموارد نابخرد انه در این داستان ، میتوان گفت که :

یکی از نمادهای سطحی نگری ونابخردی در این افسانه آن است که از یکسو إدعا میشود که قلمرو فرمانروایی سلیمان بسیاروسیع و گسترده بود و گویا تمام مخلوقات جهان از انس وجن و دیو گرفته تا مور و ملخ و باد و باران در تحت فرمان او قرارداشت ، و از سویی دیگر گفته میشود که هد هد وی را از موجودیت کشوری درهمان نزدیکی ها یعنی در حد شعاع پرواز پرندۀ کوچکی چون هدهد، مطلع میسازد و چنان وانمود میشود که سلیمان از موجودیت همچوکشوری که به وسیلۀ شهبانویی اداره میشده است هیچگونه آگاهی یی نداشته است.

مورد دیگری که سفاهت و ابله اندیشی را در این افسانۀ قرآنی به حد أعلای آن میرساند همانا انتقال و جا به جایی تخت ملکه  است از شهرسبا  به شهراورشلیم و آنهم به وسیلۀ موجوداتی افسانوی و در یک چشم به هم زدن و به گونه یی قهرآمیز و این در حالی که ملکه وبرخی از اراکین دولتی وی راهی دربارسلیمان هستند تا با وی ملاقات نموده و در زمینۀ برقراری مناسبات دوستانه به گفت و گو بنشینند. و اینکه محمد چرا در قرآن اینهمه ماجرا جویی ها و تهورات جن باورانه و عفریت پسندانه  را به آن پیوند داده است جای پرسش است . ویکی از پاسخهای آن میتواند همان مطیع سازی و اثر گذاری یی باشد که دربالا به آن اشاره نمودیم.

مورد دیگری که این افسانه را به ابتذال میکشاند قصرزیبا و شکوهمند  و آبگینه های بلورینی است که سلیمان درراهروهای آن به کار میگیرد تا ملکۀ سبا حین عبور از آن فکر کند که راهروها پر از آب است و از ترس اینکه مبادا پاچه های تنبانش ترشود آنرا بالا کند تا باشد که ساق پایش نمایان گردد و سلیما ن با تماشای آن میزان زیبایی و شفافیت جلد بدن اورا حدس بزند، نا گفته پیداست که این یک توجیه ودلیل جویی بسیار تبسم برانگیز و کودکانه است ، البته با چشم پوشی از اینکه بنا نهادن همچو قصری و با آن زودی واستعجال حتی در عصر کنونی خیال محالی بیش نبوده و تنها در و تصورات اسطوره یی میگنجد و بس.

نکتۀ دیگری که دراین میان قابل یاد آوریست اینکه چون دیدارسلیمان با بلقیس  به ازدواج  ورابطۀ جنسی منجر گردید پس میتوان گفت که سلیمان با دیدن ساق پای بلقیس دل در گرو عشق  اوداده و از او خواسته  است تا با وی ازدواج نماید و جالب اینکه این ازدواج صرف نظر ازجوانب ابلهانۀ دیگرش از دیدگاه اصول و آموزه های اسلام نیزغیر منطقی به نظر می‌آید، زیرا اگربلقیس شوهردارو به اصطلاح قرآني « مُحَصَّنَة » بود، نبایستی با کس دیگری عقد ازدواج می بست و اگر شوهر نداشت بایستی در معیت ولی خویش به عقد سلیمان در می آمد.

 در فرجام باید گفت که یکی از مواردی که به گمان غالب در ماندگار شدن و گسترش اینگونه افسانه ها و باورهای نهفته در ورای آن ، در زمانه های باستان نقش داشته است، تلقین آن برای کودکان وبه گونۀ مثال استفاده ازآن برای لا لای دادن وخواباندن کودکان و تدریس آن برای نوباوه گان در مدارس دینی بوده میتواند ، زیرا إلقای همچو افسانه های خیال انگیز برای کودکان ، درمافی ضمیر آنان تصاویری را ترسیم مینماید که تا پایان عمربه مثابۀ حقائقی فراجهانی و مقدس ودلپذیرباقی میماند. مگر اکنون که در آستانۀ قرن بیست ویکم قرارداریم واز یکسو کودکان ونوجوانان با به کارگیری نیتندو و پلی ستیشن و آیفون و آیپت و لب تاپ وکمپیوتروقت میگذرانند و از سوی دیگر مادران و پدران یا این افسانه هارابا جزئیات آن به یادندارند ویا اینکه وقت کافی دراختیارشان نیست تا بر بالین کوکان خویش افسانه سرایی کنند ، ونقش ومؤثریت مدارس دینی هم درکشورهای دارای قوانین سکولار روبه ضعف نهاده است ، لذا میتوان گفت که امروزه این افسانه ها حتی درلالای دادن  کودکان نیز کاربرد چندانی نداشته و در سراشیب زوال وزدوده شدن از حافظۀ روزگار لغزیده اند و عمرشان به پایان رسیده است. البته باید یاد آورشد که بازیهای کمپیوتری مدرن نیز به هیچ صورتی نمیتواند جانشین خوبی برای آن افسانه ها باشد که این خود بررسی جداگانه یی را ایجاب مینماید.

پایان بخش هشتم

Azizyasin78@yahoo.com

www.asrejadid.org

 


اطلاعیه شورای مرکزی سازمان سوسیالیستهای کارگری افغانستان

اطلاعيۀ شورای مرکزی سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان

شورای مرکزی و کميتۀ اجرائيه سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان به اطلاع می رساند که رفيق بصير زيار يکی از اعضای رهبری این سازمان پيوست اعلام کناره گيری مؤقت از مسؤوليت های تشکيلاتی اش در جلسۀ شورای مرکزی که به تاريخ ٢١ ماه مارچ، مطابق اول حمل ١٣٩٢به اشتراک اکثريت اعضای شورای مرکزی و مشاورين آن برگذار شده بود، کناره گيری اش را از سازمان رسمأ اعلام داشت. هیأت رهبری سازمان سوسیالیستهای کارگری افغانستان بابت سالها فعاليت مشترک و سهم ارزندۀ رفيق زيار به عنوان يکی از بنيانگذاران سازمان، از او و تلاشهاي تا کنونی اش در راه آرمانهای سوسياليسم کارگری قدردانی نموده و برای شان آرزوی موفقيت و بهروزی می نمايد.

 

شورای مرکزی سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان

٢ اپریل ٢٠١٣


دانشگاه بنام جنایتکار

جاوید یاسا

نه‌میدانم چه عامل باعث شد، تاکرزی تصمیم تغیرنام دانشگاۀ تعلیم وتربیه و جادۀ منتهی به پولی تکنیک را بیگرد، اسمی‌که برای همه‌گان مفهوم داشت، ازتکسی ران گرفته تا روزمزدکار، دانشگاۀکه در آن هزاران دانشجوازقشر و تبارگوناگون زیریکسقف درس ‌می‌خواندند، به قولی شماری؛ خانه‌ی ملت بود، به‌نام شخصی شود، که مرتکب جنایت‌های ضد بشری شده است.

اکنون این خانه‌ی ملت؛ به خانه‌ی شخصی ربانی تبدیل شده، و درآن جوی خون روان است، فضای دانشگاه به فضای خشونت تبدیل شده، و دوگانگی میان دانشجویان به میان آمده است، سخن‌های کرزی خودش را نقد می‌کند؟ او گاه در‌سخنانش دانشجویان و دانشگاه‌ها را از سیاست مبرا می‌داند، ولی اسمی سیاسی بالایش می‌گذارد، این به کدام قاموس سیاسی است؟

من به عنوان یک شهروند این کشور، زمانی‌که از تصمیم کرزی مبنی بر تغیر نام این دانشگاه مطلع شدم، احساس خجالت کردم، کرزی می‌خواهد، مردم ناراضی‌را به میز مذاکره نشاند، شورای نمیدانم… ساخته است، و یامی‌خواهد میان آنها تفرقه اندازد، چه ضرورت احساس می‌شد، تا نام این دانشگاه‌ را تغیردهد، کابل اسمی زیبای است، و تاریخ کهن‌دارد.

درین کارکرزی رفیق کاروان است یا شریک دزد؟ چرا خواسته است با صدور فرمانش دانشگاۀ تعلیم وتربیه را به نام برهان الدین ربانی کند؟ آن‌هم کسی را انتخاب کند، ‌که جرایم ضد بشری وقتل وعام انسان های بی‌گناه را مرتکب شده است، شاید هم این را فراموش کرده است، که وی در انسان کشی همتایی نداشت، به داربستن بچه های 13 ساله، تجاوز بالای زنان و دختران در افشار، قتل عام بی رحمانه درین منطقه، چوروچپاول کردن اموال مردم و… .

آیا شخصی دیگر پیدانمی‌شد که این دانشگاه به نامش شود؟ اگرتاریخ این سرزمین غم زده را مرور کنیم، صرف نظر از رهبران متعصب وخونخوار، صدها دانشمند و شخصیت‌های برجسته‌ی داریم که دنیا به آن‌ها می‌بالند، اما ماچه؟ رفتیم شخصی را انتخاب کردیم، که دردهه های شصت وهفتاد، هر روز صدها مرمی مزایل از اطراف به کابل پرتاب می‌کردند، که همه قربانی‌ها افرادی غیر نظامی بود.

اگر دقت کنیم، تغیر نام این دانشگاه تازه کردن، دردی کسانی است، که درجریان ریاست جناب عالی قربانی شده بودند، در زنده گی چه جنایت‌های را مرتکب شد، اما پس از مرگش چه اتفاق‌های بدی روی داد، تعطیل درس‌های دانشگاۀ تعلیم وتربیه پس از تغیر نام، راه پیمایی دانشجویان، مشاجره لفظی میان دانشجویان موافق و مخالف، درگری‌های فزیکی، وحتا خشونت پولیس دربرابر دانشجویان همه از روی‌دادهای بود، که درین مدت اتفاق افتاد.

کرزی با تصمیم اش درواقع همان شریک دزد است، تا رفیق کاروان، از شخصی تقدیر کرد، که جنایت‌های را مرتکب شده بود، که در بالا شمردم، این نمی‌شود دلیلی باشد، برای کسانی‌که چند وقت در اریکه قدرت باشد، وهرکاری را که خواسته باشند انجام دهند، اگر کرزی به ربانی احترام دارد، ماهیج نوع مخالفتی باوی نداریم، برود از پولی شخصی اش، برایش کاری انجام دهد، چشم بخیل کور.

نتیجه‌ی این تغیرنام چه شد، کرزی ازین تغیرنام چه به دست آورد؟ دیگران تلاش می‌کنند، تا سطح تحصیلی را بالاببرند درچنین وضعیت که ما با آن دست وپنجه نرم می‌کنیم، نه اینکه، درس‌ها را به نحوی تعطیل کنند، یک بار انفلانزای مرغی؛ درس‌های دانشگاه‌هار مختل ساخت، روزی دیگر به دلیل برگزاری مجلس قومی ، واین بارهم به دلیل تغیر نام، آیا جای دیگر پیدانمی‌شود که کرزی درآن جلسه دایر کند؟

من ازاین جاه منحیث یک‌ فرد نه کل، ابزار تنفرمی‌کنم از چنین وضعیت و سیاست‌های نادرست، دیروز از دوستانم کسی به من تماس گرفت، که لوحه دانشگاۀ را پایین کرده اند، کمی خوش شدم، ولی امروز باز درتلفنی گفتند، لوحه تعلیم وتربیه ربانی را به دروازه دانشگاه نصب کرده اند، فرق این لوحه، با آن لوحه چیست؟ چرا چشمان کرزی نابیناشده، و به درستی نمی‌بیند، گوش‌هایش هم ناشنوا، آیا این دانشجویان برایش ارزش ندارند، که روزها به جاده‌ها راه پیمایی کردند، این‌ها پرسش‌های‌ست که جواب آن برای من وامثال من روشن نیست.

کرزی به کورسی ریاست جمهوری نشسته است، چه به فکر مردم باشد، ضرب المثل که گویند: سوارچه از دل پیاده خبر دارد، یاهم سیر از دل گرسنه.

پیامد آنچه برشمردم، کرزی با پیش گرفتن چنین سیاست، مجرم تاریخ شناخته شده وخواهد شد، اگر امروز هرچه به آن توجیه کنیم، منحیث موافق ومخالف.

دوم این‌که کرزی با کارش، میان مردم تفرقه‌ انداخت، که معلوم نیست، سرنوشتش به کجا رسد، چنانچه ربانی این کار را کرده بود.
سوم کرزی وتیمی کارش؛ هدف مشخص را ‌دنبال می‌کنند، و درین جاه مردم است، که قربانی می‌شود، و آن‌ها برای مردم هیچ ارزشی قایل نیستند، و مردم‌را به قمار باختند، چنانچه امضای پیمان استراتیژیک میان افغانستان و آمریکا.

پیشنهادم این است، که کرزی باید خود لوحه دانشگاه را پایین کنند، و اگر مخالفان و موافقان، قبول نداشتند، شخصی سوم را انتخاب کنند، البته شخصی سوم سیاسی نباشد، مانند: مولانا، فردوسی، فرخی، عنصری، ابن سینا و… .

دیگراین‌که به جای تغیر نام دانشگاۀ تعلیم وتربیه برود، یک دانشگاۀ دیگر به نام ربانی بسازد، با این کارش در واقع خدمت بزرگی را به سطح تحصیلی انجام داده است، و از شماری پشت دروازه‌های دانشگاه‌ها کاسته خواهد شد، وهم‌چنان از شماری مخالفان، زیرا ما درهر شهر به یک دانشگاه نه بل به دانشگاه‌ها نیاز داریم.


بازی های سياسی کرزی با امريکا و متحدين

                       بصير زيار                                                                                                                                            

تنشهای ميان کرزی و شرکا و حاميان امپرياليستی آنها  از جمله ايالات متحده در سالهای اخير و بويژه در انتخابات سال گذشته  که بگونه ای آشکارا تبارز يافت، پرسشهای چندی را بميان آورد. يکی از نخستين پرسشها که در باره علت و انگيزه اين اختلافات است، طبيعتا با پرسش تکميلی ديگری در مورد ماهيت اين اختلاف مطرح ميگردد. و يا بعبارت ساده تر پرسش اصلی اينست آيا واقعا اختلافات واقعی در جريان است و يا خرده اختلافات سليقه ای زودگذر و بی اهميت است که نيازی به بحث و بررسی ندارد. و اما اگر اين اختلافات  و تضادها واقعی است،  پيآمدهای آن چه خواهد بود؟

تضاد ميان کرزی و دارودسته و ولينعمتهای غربی اش  نه از جنس تضادهای آشتی ناپذير مانند تضاد ميان کارگر و سرمايه دار بلکه از جنس تضاد ميان نيروهای همنوع  و هم سرشت است که فقط در موارد خاص و تحت شرايط معينی به تضاد آشتی ناپذير ارتقا می يابد. دنيای واقعی در همه عرصه ها اعم از سياسی، اقتصادی و اجتماعی و حتی بيولوژيکی مملو از چنين تضادهاست. اگر راه حل اصلی تضادهای آشتی ناپذير غلبه کامل يکی بر ديگری است اما تضادهای آشتی پذير معمولا با غلبه ای نسبی يکی بر ديگری يا با تساوی و تامين منافع طرفين  پايان می يابد. برای آن عده که تضادهای موجود بين رژيم دست نشانده کرزی و حاميان امپرياليستی آن را نوعی نمايش و صحنه سازيهای بيش نيستند، متاسفانه فراموش ميکنند که اولا بين جناحهای بورژوازی بر سر امتيازات و منافع بيشتر در سطوح و عرصه های متفاوت مبارزه و تنازع متداوم و پايان ناپذيری در جريان است و تضاد اجتماعی در دنيای واقعی به تضادهای آشتی ناپذير خلاصه نميشود. ثانيا بر پروسه ای ايجاد، رشد و موقعيت کنونی کرزی و رژيم موجود، دقت و تعمق لازم صورت نمی گيرد.

درين شکی نيست که پيدايش و بقای کرزی و رژيم موجود در افغانستان  مديون حضور نظامی و حمايتهای مادی  ومعنوی امريکا و ناتو است و بدون حضور و حمايت اين نيروها رژيم موجود دوام چندانی نخواهد يافت. اما اين فقط يک جانب مسئله است و اگر تنها اين رابطه يکجانبه اعتبار ميداشت در آنصورت مخالفتهای کرزی با غرب فقط در زمره ای حماقتهای سياسی شخص کرزی( گرچه اين خصوصيت در وجود کرزی برجستگی خاص دارد) خلاصه ميشد. جهت ديگر قضيه که معمولا از ديد بعضی از ناقدين رژيم پنهان ميماند، نياز امريکا و متحدين به اين رژيم در تحقق استراتژی شان درين نقطه ای از جهــــــان است. يک نگاه زودگذر به گذشته ای نه چندان دور روشن ميسازد که امريکا و متحدين غربی آن بنا بر نياز استرتژيک خود شان و بويژه بعد از 11 سپتامبر 2001 ، به افغانستان دست به حمله نظامی زدند و ناگزير از سرنگونی رژيم منحط طالبی و ايجاد يک رژيم ائتلافی از بقايای احزاب جهادی، سران اقوام و تکنوکراتان طرفدار خود شدند. از آنجائيکه احزاب جهادی عمدتا در خدمت اقوام و مليتهای مختلف قرار گرفته بودند، معاهده بن از اساس بر منافع گروههای قومی بنا يافت. مبنای قومی و ائتلاف گروههای جهادی ــ قومی شرايط مناسب را برای انتخاب شخصيتی مانند حامد کرزی در راس دولت ائتلافی فراهم نمود. کرزی برای اين سمت به چند دليل ساده  بيشتر مناسب بود:  اولا او  متعلق به يکی از اقوام با نفوذ پشتون از قندهار و جز از قبيله محمدزائی بود. ثانيا کرزی سابقه کار و رابطه با احزاب جهادی، طالبان و موسسات  و حلقات سياسی مرتبط با غرب را داشت و ثالثا او فردی بی پرنسيب و فاقد برنامه سياسی مشخصی بود. مجموعه اين خصوصيات از کرزی در آن مقطع زمانی شخصيت ميساخت که همه جناحهای قدرت خواهان آن بودند، مخصوصا  که او فاقد يک خط معين سياسی و مستعد به هرگونه سازش و معامله گری بود.

کرزی خان در نخستين سالهای بقدرت رسيدن غرض غلبه بر ائتلاف شمال که نهادهای اصلی دولت را در اختيار داشتند، با همنوائی بيشتر با غرب عمل ميکرد و زير عنوان مبارزه با جنگسالاران در پی تحکيم مواضع خود بود. پس از اولين انتخابات رياست جمهوری که وی به حمايت غرب انتخاب گرديد و رقيبان را از قدرت مرکزی کنار زد، کم کم با توجه به وضعيت منطقه ( از جمله جنگ عراق) و جهان در موقعيت قرار گرفت که بجای تکيه، اطاعت و همسوئی کامل با غرب، امکان چانه زنی و مخالفت با آنها را نيز بدست آورد. کرزی و اطرافيانش بخوبی و بموقع دريافتند که نياز امريکا و متحدين به آنها کمتر از نياز خود آنها به غربيان نيست و هم چنين روشن بود که امريکا و ناتو  برای مرحله ای از داشتن يک آلترناتيف و شخصيت  مناسب و جا افتاده ای ديگری چون او محروم خواهند بود. تبديل شدن کرزی و دارودسته به يکی از اکتورها و بازيکن اصلی  در تحولات سياسی افغانستان و با کسب قدرت انتخاب  و بکاربستن استراتژيهای معين جهت نيل به  نتايج مطلوب و دلخواه، منجر به ايجاد وضعيت گرديده است  که غرض تحليل روابط و مناسبات غرب با دولت افغانستان   ميتوان از تيوری گيم که در علوم اقتصاد و سياست کاربرد زيادی دارد، استفاده نمود.

ما درينجا با استفاده از تيوری پايه ای گيم بنام Normal – form game يا شکل ساده بازی بحث و تحليل ما را ادامه ميدهيم. مشخصات و پيشرطهای بازی ازينقرار است: (1) موجوديت بازی کنندگان در بازی (حداقل دو بازيکن)، (2) دسترسی بازيکنان به استراتژيها، (3) نتايج برای هر بازيکن ترکيب استراتژيهايست که توسط بازيکنان انتخاب ميگردد. درينجا غرض درک بهتر و ساده تر ما بجای تعداد زياد بازيکن  به دو بازيکن و يا دو تيم بازيکن، يعنی امريکا و متحدين و کرزی و متحدين اکتفا مينمايم (اما در يک تصوير جامعتر کشور تعداد اکتورها در سطوح مختلف زياد اند) . هر يک از طرفين استراتژيهای معين را جهت پيشبرد منافع خود در اختيار دارند.  سيت استراتژي هردو طرف شامل اين سه استراتژی است:{ قبول، رد و معامله}. از آنجائيکه کرزی و متحدين در موقعيت فروتری قرار دارد، استرتژی قبول از جانب آن در عمل برد کمتری تصيب آنان ميسازد. برای درک ساده ای گيم، نتايج و حاصل که از ترکيب استراتژيهای بازيکنان حاصل ميگردد، توسط اعداد مشخص ميسازيم (قيمت گذاری ها بر اساس تحليل های مشخصی انجام ميگيرد).

US&Alliance

Accept

reject

Deal

                                                        Accept

1,3

0,2

1,2

 Karzai & Alliance                            reject

2,0

0,0

2,1

                                                            Deal

2,1

1,2

2,2

طوريکه در ماتريس بالا مشاهده مينمايم، هرگاه يکطرف بازی استراتژی “رد” reject را بر ميگزيند و طرف مقابل برعکس استرتژی قبول يا معامله را انتخاب نمايد، منطقا و در عمل بمعنی آنست که طرف موردنظر در موضع برتری قرار دارد و از انتخاب آن استراتژی نفع بيشتری می برد. اما در حالت که هردو طرف استراتژی رد را برگزينند، يعنی در مخالفت کامل با هم قرار گيرند، بازده  بازی برای طرفين صفر است. حال به بازی که در ماتريس بالا بيان گرديده است، ميپردازيم.  طوريکه ديده ميشود، اگر امريکا و متحدين استراتژی قبول يا accept را برگزينند، برای دولت افغانستان انتخاب استراتژيهای رد و يا معامله  بهتر و سودمندتر از استراتژی قبول می باشد، چونکه 2>1  است. اگر برعکس امريکا استراتژی رد يا reject را برگزيند، برای دولت افغانستان معامله يا  dealسودآورتر است. اگر امريکا معامله را انتخاب نمايد برای افغانستان معامله و رد سودآورتر از استراتژی قبول است. در مقابل اگر دولت افغانستان استراتژی قبول را انتخاب نمايد، برای امريکا و ناتو نيز استراتژی قبول سودآورتر است چونکه 3>2 اما اگر دولت افغانستان سياست رد را اتخاذ نمايد، برای غرب استراتژی معامله سودآور است زيرا 1>0 . اکر دولت افغانستان استراتژی معامله را برگزينند، امريکا و متحدين نيز از استراتژی معامله  در مقايسه با استراتژی قبول سود بيشتر ميبرند زيرا 2>1 . طوريکه می بينيم بازی بالا فقط يک نقطه ای تعادل يا Nash-equilibrium دارد، و آن (معامله، معامله) است. اما اگر کمی دقت شود متوجه خواهيم شد که برای امريکا و ناتو  ترکيب (قبول، قبول) در مقايسه با ترکيب (معامله، معامله) سودآورتر است ولی منافع دولت افغانستان بيشتر در ترکيب (معامله، معامله) است که در عين حال نقطه ای تعادل بازی نيز می باشد، تا ترکيب (قبول، قبول). بنابرين بسيار طبيعی است که کرزی و متحدين بجای قبول و اطاعت از دساتير امريکا و متحدين و يا رد، در پی ايجاد وضعيت باشند تا امريکا و متحدين را به معامله سياسی بکشانند. اينکه چرا کرزی و تيم وی از( معامله،معامله) سود بيشتر ميبرند تا از ترکيب (قبول،قبول)، دلائل زيادی وجود دارد. يکی از دلائل احتمالا اينست که کرزی و اطرافيانش ميدانند که اطاعت از امريکا و متحدين گرچه در کوتاه مدت ميتواند مفيدد باشد و جاه و مقام ايشانرا  تضمين نمايد اما برای  ادامه چنين جا و مقامی نه تضمين وجود دارد و نه آنها از قدرت و صلاحيت واقعی مستفيد خواهند بود.  تبديل شدن به مهره های بيمقدار قدرتهای غربی در شرايط که طالبان با مخالفت با غرب نفوذ اجتماعی خود را در ميان اهالی پشتون مجددا گسترش ميدهند، نميتواند برای کرزی در عين الگو بودن نگران کننده نباشد.  تلاشهای بی نتيجه کرزی در کنارآمدن با طالبان قبل از آنکه مسئله وحدت با آن گروه باشد، تبارز استقلاليت رژيم و شخص کرزی در برابر غرب است و او بدينطريق ميکوشد تا  نفوذ و پايگاه اجتماعی در جامعه افغانستان و بويژه در ميان قبائل پشتون و مخصوصا قبيله محمد زائی بدست آورد. نفوذ در ميان محمدزائی جائيکه خاستگاه  و پايگاه اجتماعی اکثريت رهبران طالبان به شمار ميرود برای شخص کرزی از اهميت سياسی خاص برخوردار است.  انتقادات مکرر آقای کرزی از نيروهای ناتو در مورد تلفات غيرملکی و پيشنهادهای مکرر در ارتقای کميت و کيفيت ارتش ملی همه و همه عمدتا در خدمت تقويت موضع شخص خودش بمثابه يک بازيکن مؤثر در تحولات سياسی کشور ميباشد.

تا اينجا به روابط ميان رهبری دولت افغانستان و امريکا و ناتو در چهارچوب بازی ساده که هردو بازيکن از همه امکانات همديگر اطلاعات کامل دارند و طی يک مرحله يا بشکل ايستا بازی سياسی را به پيش می برند، بطور  مختصر اشاراتی داشتيم، اما اگر اين بازی بدور دوم يا سوم بکشد، در آنصورت ما به يک بازی ديناميک مواجه خواهيم شد.  مطالعه بازی در شکل ديناميک بما امکان ميدهد که نه تنها به تحليل اوضاع جاری بلکه  تغييرات اوضاع سياسی را در آينده نيز در کلی ترين خطوط آن بررسی نمائيم. آنچه مطالعه بازی ديناميک  در موقعيت مشخص افغانستان  دشوار ميسازد، موقعيتهای خود بازيکنان بازی است که درطی اين مدت نميتواند تغيير ننمايند. موقعيت بعدی بازيکنان نه فقط به تحولات داخل افغانستان، بلکه به تحولات منطقه و جهان بستگی دارد، مسئله که پيش بينی آن کار آسان نيست. اگر همه شرايط و از جمله موقعيت بازيکنان را ثابت فرض کنيم باز هم نقطه تعادل بازی در دور دوم همان ترکيب (معامله، معامله) خواهد بود، اما اگر امريکا و غرب موقعيت خود را به ضرر کرزی و متحدينش تقويت ببخشند، در آنصورت کرزی و تيم متعلق بوی يا  ازروند بازی سياسی بيرون خواهند افتاد و يا نقطه تعادل بازی به ترکيب استراتژيهای ديگر و از جمله (قبول، قبول) که در عمل غرب سياستهای خود را به دولت افغانستان ديکته خواهد نمود، قرار خواهد گرفت. تبديل کرزی و دارودسته به جهت اصلی و قدرتمند، بگونه ايکه غرب را به دنباله روی از خود وادارد، با توجه به وضعيت افغانستان و ساختار رژيم  موجود کمتر محتمل است. نخستين گام در تقويت موضع کرزی  با کسب حمايت  وسيع توده های  مردم بخصوص توده های پشتون و به حاشيه راندن طالبان ميسر خواهد شد، امری که کرزی با روشهای نادرست  سياسی و اداره فاسد  تحت رهبریش نميتواند جز در رؤيا به آن دست يابد. کرزی و تيم وفادار بوی ميخواهند با کرنش و باج دادن به طالبان به اين هدف دست يابند، اما با اين روش درست برخلاف تضعيف  طالبان و تجريد رهبران تندرو آنان، در خدمت تقويت هر چه بيشتر آنها قرا ميگيرند. روش که نه فقط غرب به آن مشکوکند، که جناحهای داخل رژيم نيز به آن توافق چندانی ندارند. با يک چنين وضعيت نتيجه يک چنين روش سياسی از قبل معلوم است و تعجبی ندارد  که عليرغم سر و صدا های زياد کرزی و شرکا درين مورد و از جمله جرگه مشورتی صلح اخير، در عمل برخلاف جز تشديد حملات طالبان نتيجه مثبتی در پی نداشته است.

 باور و پذيرش موضع برتر در مراحل بعدی بازی (اگر بازی به دوره های بعدی بکشد)  برای آقای کرزی و دولت افغانستان  بنا بر  چند دلائل عينی ديگر نيز منتفی بنظر ميرسد .اول اينکه غرب از امکانات وسيع برخوردارند و هر وقت تصميم بگيرد، ميتواند دولت ائتلافی موجود بر اساس مشارکت قومی را به چالش و آشفتگی جدی مواجه سازد. بسياری از جناحهای رژيم موجود حاضرند در تقابل با طالبان با غرب همکاری نمايند تا با کرزی. دوم اينکه  طالبان اگر روزی به مصالحه تن در دهند، منطقا مايلند مستقيما با امريکا و ناتو وارد مذاکره شوند و امتياز بدست آورند تا با کرزی و اطرافيان وی. حتی اگر تصور کنيم که روزی آقای کرزی بتواند با طالبان عليرغم اراده و منافع غرب متحد گردد، که احتمال چنين سناريو فوق العاده اندک است،  در يک چنين وضعيت غرب  حتی قادر است موجوديت افغانستان بمثابه يک کشور واحد را بمخاطره مواجه سازد. انتشار بعضی نقشه های جغرافيائی در مورد آينده منطقه که به پنتاگون نسبت ميدهند، که در آن افغانستان به شکل کنونی آن وجود ندارد، با آنکه در حال حاضر کمتر کسی به آن توجه ميکند،  اما اينها ميتواند سيگنالهای و هوشدارهای  به سياستمداران منطقه در مورد راهکارهای سياسی امروزه ای شان به حساب آورد.  در بازيهای ديناميک اصطلاح  بنام  backward- induction outcome  کاربرد دارد که در آن بازيکنان استراتژيهای فعلی خود را بر اساس نتائج دوره های بعدی می سنجند يا به عبارت ساده هر بازيکن با هر “چال” يا استراتژی ” چالهای” بعدی خود و حريف خود را محاسبه ميکند و بدينطريق استراتژيهای فعلی نتايج دوره های بعدی را مدنظر دارد. در اينگونه بازيها دو پيشرط ضروری است. (1) همه بازيکنان منطقی اند و بهترين استراتژی را برای خود برميگزينند. (2) اعتبار و باور کردن اساسی است. يعنی اگر يک بازيکن ديگری را در مرحله بعدی تهديد مينمايد، طرف مقابل بايد  به آن باور نمايد و آنرا تهديد ميان تهی نه پندارد. درين شکی نيست که اگر منافع غرب ايجاب نمايد و مطمئن باشند که از پس پيامدهای يک حادثه بر خواهند آمد، تجزيه افغانستان در بدترين حالت، ميتواند يکی از راهکارها باشد، کاری که  مثلا در بالکان تحقق يافت.

در جامعه چند مليتی چون افغانستان که ناسيوناليستها قومی بازيکنان اصلی صحنه سياسی اند، سناريوهای مانند بروز جنگهای داخلی و تصفيه های قومی هميشه ميتواند يکی از پيامدهای احتمالی باشد. و دقيقا احتمال يک چنين خطری است که ميتواند بهانه و دستاويز خوبی برای حضور طولانی و حتی دائمی نيروهای امپرياليستی ناتو در کشور و منطقه گردد. حضور طولانی و دايمی ناتو در کشور به مداخلات قدرتهای مهم منطقوی و بازيهای سياسی بيشتر و جدی تری ميدان خواهد داد، مسئله که مردم افغانستان طی بيشتر از سه دهه قربانيان اصلی آن بوده اند. سقوط مجدد کشور به يک جنگ داخلی، يک احتمال نه يگانه احتمال خواهد بود. جنگ داخلی و نزاع ناسيوليستها بر سر قدرت و ساحه نفوذ، هيچکاه گزينه ای مردم، روشنفکران و طبقه کارگر افغانستان نيست.  نيروهای پيشرو و آزاديخواه و سوسياليستهای افغانستان بالقوه توانائی مقابله به آن را دارند، بشرط آنکه از سياست خودسانسوری و شيوه های  سيکتاريستی بيرون آمده و با برنامه ای روشن سياسی که نطام و ارزشهای قومی و دينی را هدف بلاواسطه خود قرار دهد، بميدان بيايند و به بازيکنان اصلی صحنه ای سياسی کشور تبديل گردند.


بازيهای طالبان در صحنه جدال قدرت

                                    از يکسال بدينسو، پس از اعلام امريکا و ناتو در بيرون شدن از افغانستان، بار ديگر واهمه از بازگشت دوران سياه طالبان در فضای سياسی افغانستان می پيچد. اين خطر ازين جهت بيشتر واقعی جلوه ميکند که طالبان به جنگ و حملات انتحاری شان شدت بخشيده و مهره های حريف و مخالف خود را يکی پی ديگر راهی ديار عدم مينمايند. اين تصور مخصوصا با توجه با وضعيت نابسامان رژيم و تقلای آن برای دست يابی با صلح با طالبان، بيش از پيش تقويت ميگردد. اما آنچه به اين باور بيشتر بال و پر می بخشد، تجربه تاريخی چگونگی بقدرت رسيدن طالبان است که هنوز در اذهان باقی است. ظاهرا شباهتهای زيادی ميان آندوره و شرايط موجود ديده ميشود. بطور مثال طالبان همچنان عمدتا با مجاهدين و مخصوصا جبهه ای شمال طرف است، قدرتهای خارجی بعد از سالها جنگ در حال ترک کشور اند و مردم کم و بيش از نظام موجود ناراضی اند.  اما اگر دقت شود در کنار شباهتهای نامبرده تفاوتهای زيادی نيز وجود دارد که تنها روند حوادث بسوی آلترناتيف واحدی، مانند پانزده سال قبل، سير نميکند.

طالبان و متحدين بطور کلی با سه استراتژی و سه پيآمد متناسب به آن مواجه اند: جنگ و پيروزی، جنگ و شکست و يا مصالحه. هيچيک ازين راه حلها و نتائج حاصله قطعی نيست، بلکه تابع ماتريس از عوامل است و تحقق يافتن شان احتمالی می باشد. آنچه آلترناتيفهای نامبرده را از همديگر متمايز ميسازد، درجه احتمالات آنهاست. درجه احتمالات در شرايط کنونی خود يک مسئله غيرثابت و متغيير است و امکان دايما موجود است که در آينده بنا بر تغيير شرايط و عوامل، آلترناتيفها نيز فرق نمايد.  در فوق اشاره کرديم که پيروزی طالبان از طريق جنگ يک پديده ای نسبتا تازه ای تاريخی است  و همين مسئله يکی از دلائل است که بسياری با تجديد خاطرات خويش تکرار مجددا آن را باور نمايند. اما عليرغم فاصله زمانی کوتاه و شباهتها زيادی، اين دو حادثه جداگانه ای است که در شرايط متفاوتی اتفاق ميافتد. حرکت و جنبش طالبان در نيمه اول دهه نود در تاريخ افغانستان و منطقه يک حادثه منحصر بفرد بود. اين حرکت که توسط تعداد معدودی از طالبان  براه افتاد، در يک مدت کوتاهی به يک جنبش نيرومند و وسيع قومی ـمذهبی تغيير نمود. طالبان توانستند که در مدت دو سال از 94 تا 96  از يک گروه چند نفره به يک جنبش حاکم بر پايتخت و بخش اعظم کشور تبديل گردند. يکی از دلائل اصلی رشد سريع و سمارق وار طالبان قبل از همه پيام و برنامه ای سياسی آنها بود، پيام  که به يک تعبير آلترناتيف و روزنه خروج از بحران و انارشيسم سياسی بود که سراپای جامعه جنگزده افغانستان را فرا گرفته بود. پيام سياسی طالبان متشکل از دوجز يا دو بخش بود: يک، پايان دادن به انارشيسم سياسی و ايجاد يک نظام يکدست، مؤثر و متمرکز دينی، پيام که مخاطب آن اکثريت جامعه بود  دو، اتحاد همه قبائل و اقشار مليت پشتون جهت نيل به هدف نخستين و اعاده جايگاه سياسی رهبران سياسی مذهبی آن مليت ودر مرکز آن قبيله تاريخا حاکم محمدزائی در افغانستان. نخستين خواست يا پيام سياسی طالبان بر کسی پوشيده نبود و علنا تبليغ ميشد، اما خواست دومی در مجموعه ای از عملکردها، کاراکتر و ترکيب انسانی اين حرکت بخوبی و روشنی پيدا بود.  طالبان مطالبات سياسی خود را در کل، در قالب ايدئولوژی خاص دينی که ميتوانست پاسخگوی برنامه ای سياسی شان باشد، ارائه نمودند. نارضايتی عمومی از احزاب جهادی ـ قومی، تضادهای درونی احزاب نامبرده، شرايط مناسب را برای پيشروی و رشد اين جريان فراهم نمود. اوضاع جهانی و منطقوی نيز به نفع و در جهت رشد و پيشروی طالبان قرار داشت. غرب در کل طالبان را تنها نيروی جنگی می پنداشتند که عملا ميتواند در نقش جاده صافکن رژيم موردنظر شان قرار گيرند، مخصوصا که در آغاز شکل گيری، طالبان فاقد هرگونه برنامه ای و مطالبه سياسی برای اداره جامعه بودند. همچنين حمايت قاطع پاکستان و عربستان سعودی از طالبان در جهت براندازی حکومت ربانی که از حمايت نسبی ايران و هند برخوردار بود، ميتوان بمنزله شرايط مناسب منطقوی به نفع طالبان يادآوری کرد.

 اين دوره با دوره پيشين با توجه با مشخصات اصلی آن که در بالا مختصرا به آنها اشاره شد، تفاوت جدی دارد. اولا طالبان درين دوره فاقد يک پيام و برنامه ای سياسی است که از جاذبيت خاصی برخوردار باشد. ضد بيگانه و ضدکافر بودن طالبان با توجه به جنايات و وحشيگريهای طالبان و ديگر گروههای اسلاميست، مقبوليت و جذابيت نزد توده ها ندارد و اکثريت مردم طالبان را بمثابه ای ايادی و مزدوران رژيم و نظاميان پاکستان ميشناسند. بنابرين بازگشت طالبان بقدرت برای بخش وسيع از اقشار اجتماعی اعم از شهری و روستلئی فاجعه ای به شما ميايد، و مناطق که از طالبان حمايت مينمايند، نه بدليل برنامه ای سياسی و يا اعتبار مذهبی اين گروه بلکه عمدتا بعلت مسائل امنيتی و يا امتيازات مادی خاصی می باشد که با حضور طالبان ممکن ميگردد. ثانيا اوضاع جهانی از بسياری جهات فرق کرده است و طالبان امروز برعکس ديروز از ديدگاه غرب نه نيروی جاده صافکن برای رژيم موردنظر آنان که آشکارا تهديد برای چنين رژيم و در صف مقابل آنها قرار دارد. حمايت منطقوی از طالبان در مقايسه با آندوره در يک سطح بسيار نازل قرار دارد و موجوديت طالبان حتی برای حامی اصلی آنها يعنی دولت پاکستان و بويژه نظاميان آنکشور به شمشير دولبه ای تبديل شده است. طالبان اکنون يک نيروی متحد و يکدست نيستند، طالبان پاکستانی با ارتش پاکستان درگيرند و بخشهای مختلف طالبان باصطلاح افغانی آن بيشتر از هر زمانی ديگر نامتجانس تر ونامتشکلترند. ثالثا، طالبان دريندوره برخلاف دوره ای قبلی از حمايت متنفذين محلی و رهبران مذهبی برخوردار نيستند و از همينرو طالبان جهت حفظ سلطه ای بر بعضی مناطق ناگزير از ترور افراد متنفذ قومی و مذهبی اند.

خلاصه با بررسی و تحليل از علل و مشخصات اصلی دو دوره برميايد که  چشماندازسرنگونی رژيم موجود پس از بيرون رفتن قوای خارجی توسط طالبان نه تنها يگانه پيامد نميتواند باشد، بلکه  آلترناتيف واقعی و معتبری نيست،  محاسبه و تحليل عينی بيشتر دلالت بر ادامه جنگ و يا با تامين  شرايط معينی که در ادامه مقاله به آن اشاره خواهد شد به تضعيف طالبان و تمائل واقعی و عملی آنان به آلترناتيف مصالحه دارد.  بسياری بيرون رفتن قوای ناتو که يگانه عامل در حفظ رژيم موجود می پندارند، معادل با فروپاشی رژيم و پيروزی طالبان ميدانند. يک چنين پيش بينی بدبينانه بعلاوه قرينه سازی از دوره قبلی  طالبان که به آن اشاره شد، بر بيکاره گی و فساد رژيم موجود، تضاد و ناهماهنگيهای درونی آن و سياست غلط مصالحه جويانه جاری دولت بنا يافته است. اين گونه تحليل يک جانبه که به موجوديت نيروهای خارجی بيش از حد بها ميدهند، متاسفانه فراموش ميکنند که موجوديت اين نيروها خود يکی از علل اصلی ادامه ای جنگ، تقويت طالبان و ناتوانی رژيم موجود است. خروج چکمه پوشان خارجی، اگر از سوئی مهمترين حربه تبليغاتی و انگيزه بسيچ و سربازگيری را از طالبان ميگيرد و از سوی ديگر رژيم جهت بقای خويش ناگزير از آماده گی، انسجام و قاطعيت بيشتر خواهد شد. جناحهای مصالحه جو و متمائل با طالبان در دولت با پافشاری طالبان بر راه حل نظامی تضعيف و حاشيه ای خواهند شد و بر عکس جناح خواهان مقابله با طالبان دست برتر خواهند يافت و با توجه به اين واقعيت که اکثريت مردم اينبار برعکس پانزده سال قبل توهم در برابر رژيم طالبی ندارند و مخالف بازگشت آنها هستند، شانس پيروزی اين جناح بيشتر است.

آلترناتيف دوم يعنی ادامه جنگ و شکست طالبان، نه فقط در برنامه ای سياسی موجود دولت افغانستان و امريکا و متحدين وجود ندارد که احتمال چنين چرخش نيز در آينده نزديک بعيد بنظر ميرسد. آنچه خواست و برنامه ای از ميان برداشتن طالبان را در شرايط کنونی و آينده نزديک ناممکن ميسازد، عمدتا به دليل عوامل داخلی و منطقوی است. علت داخلی عمدتا به تمائل و گرايش جناحهای از رژيم موجود برميگردد که اتحاد با طالبان را براساس ناسيوناليسم قومی و بنيادگرائی دينی در الويت فعاليتهای خود قرار داده اند. علت بيرونی  بيشتر به نقش پاکستان و عربستان در حمايت از طالبان است که از گذشته  تا بحال ادامه دارد. پاکستان از طريق طالبان در پی تضعيف و از ميان برداشتن نقش حريف و دشمن اصلی آنکشور در منطقه، يعنی هندوستان است و عربستان سعودی ميکوشد از طريق طالبان با نفوذ ايران در منطقه مقلبله نمايد. امريکا و متحدين با حمله بر افغانستان و عراق در طی اينمدت نشان دادند که قادر نيستند به رژيم دلخواه و با ثبات بدون توجه به قدرتهای منطقوی دست يابند. لهذا تنشهای و تضادهای معين غرب  با قدرتهای منطقه نه بر سر نقش و نفوذ شان بر رژيم حاکم در افغانستان، بلکه بر ميزان نفوذ و منافع سياسی آنهاست.

آلترناتيف سوم همان مصالحه ميان دولت و طالبان است، سياست که از جانب کرزی و جناحهای نزديک بوی عليرغم امتناع طالبان از مذاکره و مصالحه، با حرارت و کرنش تمام دنبال ميگردد. ترور برهان الدين ربانی رئيس شورای عالی صلح رژيم توسط طالبان، که اخيرا اتفاق افتاد، الترناتيف مصالحه را مؤقتا به چالش کشيده است وجناحهای در داخل و خارج رژيم برای اولين بار سياست مصالحه ميان دولت و طالبان را مورد ترديد قرار داده اند. جناحهای مخالف مصالحه ميدانند که کنار گذاشتن اين استراتژی توسط دولت و حاميان آن با اينگونه حوادث ممکن نيست اما ميخواهند با اتخاذ روشهای قاطعتر موقعيت جناحی شانرا در دولت ائتلافی بالا ببرند. در هر دو طرف درگير جناحهای متفاوتی وجود دارد و هر يکی از جناحها تمائل بيشتر به يکی از استراتژيهای سياسی و نظامی دارند. عدم تمائل علنی طالبان به مذاکره با رژيم و کوبيدن بيشتر بر طبل جنگ و مخصوصا ترور مهره های فعال رژيم قبل از همه غرض دست برتر پيدانمودن در روند مصالحه بعدی است. ترور عناصر چون ربانی ممکن است در کوتاه مدت بر روند مذاکرات تاثيرات منفی بجا گذارد اما در يک چشمانداز دورتر نبود چنين عناصر که کمتر مائلند امتياز به طالبان بدهند، در خدمت استراتژی طالبان است. طالبان بروشنی ميدانند که اينبار به تنهائی قادر نيستند قدرت را بدست بگيرند اما هدف اصلی شان اين است که در ائتلاف بعدی جناح اصلی و تعيين کننده باشند، چيزئيکه دولت افغانستان و حاميان غربی آن نيز در پی تامين چنين موقعيت برای خود هستند. هر دو طرف تاکتيکهای سياسی و نظامی را دنبال ميکنند که در پروسه معامله و مصالحه بعدی از چنين موقعيت برخوردار باشند. بطور مثال طالبان در ضمن عمليات نظامی خبرساز در قلب مراکز نيروی مخالف، کشتن و محو فزيکی مهره های اصلی طرف مقابل را در دستور کار قرار داده اند. اين مهره ها عمدتا شامل چهره های قومی و نظامی در ميان قبائل پشتون و عناصر فعال “جبهه شمال” می باشند. ناتو و دولت در ضمن تقويت ارتش و پوليس از لحاظ سياسی ميکوشند بين شورای کوئته، گروه حقانی و حزب اسلامی فرق بگذارند و به شيوه های متفاوت جلو اتحاد آنان را بگيرند. از لحاظ نظامی نيز ميخواهند طالبان مناطق مهم تحت کنترول نداشته باشند و در صدد جلب و يا نابودی فرماندهان محلی آنها می باشند.

اگر عملکردهای سياسی و نظامی دو طرف درگير را در چهارچوب تيوری گيم يا بازی سياسی مطالعه نمائيم، متوجه ميشويم که ما به يک بازی ديناميک با اطلاعات کافی Dynamic Game of comlete information طرف هستيم.  قبل ازينکه به خود بازی بپردازيم، ابتدا از تحليل استراتژيها ۀغاز مينمائيم: هر دو طرف ( دولت و طالبان) در برابر سه آلترناتيف و سه استراتژی قرار دارند و آن عبارتست ازپيروزی، مصالحه و شکست.

                                                 دولت

   تسليم

   مصالحه

    جنگ

طالبان

     (0،4)

      (1،3)

    (1،1)

جنگ

      (1،3)

      (3،2)

    (3،1)

مصالحه

     (2،2)

      (3،1)

    (4،0)

تسليم

اگر به جدول بالا دقت نمائيم، براحتی در می يابيم که  استراتژی تسليم برای هردو طرف در مقايسه با استراتژيهای ديگر يعنی جنگ و مصالحه از سود و ارزش کمتری برخوردار است، يا بعبارت ديگر برای دولت (جنگ< مصالحه < تسليم ) می باشد و اين مسئله در مورد طالبان نيز صادق است. يک چنين استراتژی که کاملا تحت چيره گی استراتژيهای ديکر قرار دارد، از مجموعه ای استراتژيهای طرفين بازی کن حذف ميگردد، چونکه طرفين ميداند که طرف مقابل هرگز آن استراتژی را انتخاب نخواهد کرد. در بازی بالا با حذف استرتژی تسليم از مجموعه استراتژيهای هر دو طرف برای بازی کنندگان تنها در استراتژی ديگر {جنگ و مصالحه} باقی ميماند و جدول بالا به جدول زير تقليل می يابد:

                                                 دولت

 

   مصالحه

    جنگ

طالبان

 

      (1،3)

    (2،1)

جنگ

 

     (4،2)

    (3،1)

مصالحه

 

اگر به ماتريکس بالا دقت شود ما نقطه توازن يا Nash equilberium نداريم. همانگونه که در بالا اشاره شد ما به يک بازی ديناميک و با اطلاعات کافی سروکار داريم و بگونه ايکه ابتدا مثلا دولت دربرابر دو استراتژی قرار دارد: جنگ يا مصالحه. اگر دولت جنگ را برگزيند، طالبان مجبور از انتخاب استراتژی جنگ است و بازی به پايان ميرسد، اما اگر دولت مصالحه را برگزيند، طالبان بلامعطل جنگ را بر ميگزيند، چونکه با انتخاب استراتژی جنگ نفع بيشتری می برند، واقعيت تا کنون وجود داشته است. استرتژی مصالحه جويانه دولت باعث بالارفتن روحيه جنگجويان طالبان، گسترش نفوذ آنان گرديده و همين استراتژی به نابسامانی و بی روحيه گی هرچه بيشتر نيروهای دولتی کمک نموده است. تا زمانيکه ما به يک چنين بازدهی مواجه باشيم که يکطرف در جنگ ذينفع باشد و ديگری در مصالحه، بازی کدام راه حل ندارد و بازی زمانی راه حل دارد که بازی داری نقطه توازن باشد. اگر بجای ماتريکس بالا ما ماتريکس زير را ميداشتيم، درينصورت ما به يک نقطه توازن و يا راه حل مواجه ميشديم.

                                                 دولت

 

   مصالحه

    جنگ

طالبان

 

      (1،2)

    (2،1)

جنگ

 

     (4،3)

    (3،1)

مصالحه

 

در جدول اخير بوضاحت ديده ميشود که استراتژی مصالحه و مصالحه بالاترين ارزش را برای هردوطرف دارد و نقطه ای توازن بازی است. مثلا اگر طالبان جنگ را انتخاب نمايد، دولت مائل است صلح را چون ارزش 2 بزرگتر از يک است. اگر طالبان مصالحه بر برگزينند، دولت بازهم مصالحه را ترچيح ميدهد، چون ارزش 4 بزرگتر از 3 است. برعکس اگر دولت ابتکار انتخاب استراتژی را بدست بگيرد، بازهم استراتژی (مصالحه ـ مصالحه) نقطه ای توازن می باشد.

درين ميان پرسش مطرح ميشود که مطالعه  بازی سياسی  ميان نيروهای بورژوازی و ارتجاعی و تحليل نقطه توازن و يا راه حل دلخواه آنان چه نفع به سياستهای نيروهای سوسياليست و جپ در جامعه دارد؟ تنها سودی که از چنين تحليل متصور است، پيش بينی نسبی سير اوضاع سياسی جامعه و جايگاه نيروهای اصلی درگير در آنست. روشن است که اين پيشبينی نسبی بوده و امکان حاکم شدن استراتژی ديگر، نظير استراتژی ( جنگ ـ جنگ ) نيز تحت با تغييرات شرايط و عوامل ممکن است. ترور ربانی ريئس شورای عالی صلح دولت، ادامه سياست مصالحه با طالبان را برای اولين بار با چاش و مخالفت علنی محافل از درون و بيرون نطام مواجه نموده است. بطور مثال دولت برای اولين با نفی مذاکره با طالبان از مذاکره با دولت پاکستان سخن رانده است.  اينگونه مخالفتها ميتواند مؤقتی باشد اما ادامه چنين فعاليتهای ميتواند به غلبه ای استراتژی( جنگ ـ جنگ ) کمک نمايد. زمانيکه در يابيم که سير تحولات احتمالا به سازش نيروهای ارتجاعی منجر ميگردد، لازم است از همين حالا جامعه  را به پيآمدهای آن آگاه سازيم و تاکتيکهای و شيوه های مبارزاتی خود ما را تعيين نمائيم.

 طوريکه در بالا ديديم که طالبان در شرايط کنونی به ادامه ای استراتژی جنگ پافشاری خواهند کرد و نسبتا مطمئنند که پس از بيرون رفتن نيروهای ناتو و امريکا از افغانستان شرايط کاملا به نفع آنها تغيير خواهد کرد و در آنصورت آنها طرف اصلی قدرت خواهند بود و يکجا با بخشهای مشابه خودشان از دولت، رژيم دلخواه خود را ايجاد خواهند کرد. درست يک چنين چشم انداز آنان و نيروهای حامی آنها را از استراتژی مصالحه با وجود ارزش بالاتر از جنگ در شرايط فعلی باز ميدارد. هر زمانيکه طالبان و حاميان آنها از عدم پيروزی نظامی شان در آينده مطمئن گردند، ناگزير از مذاکره اند. در هر بازی که پيامد و نتائج آن از قبل معلوم است و بازی کنندگان ميدانند که اگر بازی به آن مرحله برسد، چه نتيجه بدست خواهند آورد، بازی کنندگان دستاوردهای دوره های قبلی را براساس نتائج نهائی مورد ارزيابی قرار ميدهند. هرگاه بازی کنندگان دريابند که نتائج بازی در يک دور معين بالاتر از نتائج نهائی است، آنرا پذيرفته و بازی پايان می يابد و اينگونه بازی بر تيوری قياس يا استنتاج وارونه Backwards Induction  استوار می باشد. پيمان استرتژيک امريکا با دولت افغانستان و يا ديگر کشورهای مدافع آن در واقع تلاش در جهت تعيين نهائی وضعيت سياسی و نظامی در کشور است. اينگونه تعهدات( در صورتيکه باورکردنی و غيرقابل تعويض باشد) به اضافه ای بالارفتن توانائی دولت و بخصوص نيروهای نظامی و امنيتی در کل، ميتواند طالبان و ديگر مخالفان مسلح دولت متقاعد سازد که از طريق جنگ و فعاليتهای نظامی نميتوانند به قدرت دست يابند. تنها ازين طريق است که استراتژی مصالحه دولت ميتواند در عمل معنی يابد و نه به شيوه ای که تاکنون بکار برده شده است. شيوه های تا بحال عملی گرديده، در عمل به ضعف و تقلای از سر درماندگی و ورشکستگی تعبير شده است که جز تشديد جنگ هيچگونه پيامد ديگری ندارد.


فاشیسم و بیگانه ستیزی جمهوری اسلامی ایران محکوم به شکست است

فاشيسم و بيگانه ستيزی جمهوری اسلامی ايران محکوم به شکست است !
اخيرا دولت جمهوری اسلامی ايران موج تازه ای از سياست آشکارا ضد انسانی و فاشيستی در قبال کارگران مهاجر افغانستانی و خانواده های آنها در دستور کار قرار داده است. برخورد تبعيضانه که با ممنوع ورود قراردادن پارکی برای پناهندگان افغانستانی در استان فارس آغاز شد که سپس با ممنوعيت اقامت افغانها در بعضی استانها و شهرها نظير استان مازندران و غيره توسعه يافت. رژيم با لجام گسيختگی به تضييقات ازين دست بسنده نکرده و اينک با زيرپا نهادن تمامی پرنسيپ و موازين انسانی و بين المللی، حذف فزيکی، ايجاد وحشت و شکنجه روانی کارگران مهاجر افغانی و خانواده های محروم و بيدفاع آنها به مرحله اجرا نهاده است. در کارنامه ننگين اخير رژيم ممنوعيت فروش مواد غذائی و دارو به افغانها و حواله کردن کنترول اسناد افغانی ها به هر اتباع ايرانی شامل ميگردد. رژيم اسلامی همانند سايررژيم های فاشيستی ميکوشد به اعمال جنايتکارانه خود شکل مردمی بخشيده و دست اوباشان حزب اللهی و بسيچی را در کنترول، غارت و چپاول افغانها بيدفاع باز نمايد. اين طرح اکنون با يورش وحشيانه اوباشان بی يونيفرم رژيم در به آتش کشيدن خانه و کاشانه های کارگران مهاجر افغانستانی و کشتن و دستگيری آنها از يزد آغاز گرديده است.
انعکاس گسترده موج اخير بيگانه ستيزی رژيم، نمايندگان رژيم را واداشته تا اين جنايات خود را بگونۀ توجيه نمايند. تلاشهای رژيم و هم مسلکان فاشيست آن در توجيه اين جنايات آشکارو ضد انسانی تاکنون کاملا بی نتيجه بوده است و اين اولين بار نيست که رژيم اسلامی مرتکب چنين جنايات در مورد پناهندگان افغانستانی مقيم ايران ميگردد. تاريخ جمهوری اسلامی مملو از جنايات عليه بشريت آزاديخواه، زنان و کارگران است. قربانيان اصلی اين رژيم از همان آغاز تا بحال مردم شريف و آگاه ايران بوده است و مردم آزاديخواه ايران در مبارزه با اين رژيم اسلامی و فاشيستی قربانی های فراوان داده اند. حمله ددمنشانه رژيم بر کارگران مهاجر بمثابه ضعيف ترين گروه اجتماعی در ايران، بيان روشن زبونی و در تنگنا قرارگرفتن رژيم اسلامی است. اين حمله بزدلانه به انسانهای کارگراست که در طی بيشتر از سه دهه با حقوق ناچيز و شرايط دشوار با انجام دشوارترين کارها در آبادانی ايران سهم مهم داشته اند. شرايط دشوارکه بمشکل ميتوان در ساحه جغرافيائی ديگر غير از ايران پيدا سراغ کرد. برخورد غير انسانی با کارگران پناهنده ای افغانستانی ابعاد گسترده و متنوع داشته که از زخم زبان و تحقير در کوچه و بازار گرفته تا شکنجه های رژيم و اردوگاههای فاشيستی تل سياه واراک را شامل ميشود. مسئله کارگران مهاجر برای رژيم تاهنوز نقش بلاگردان را بازی نموده و سران رژيم اسلامی هر زمانيکه با خشم و نفرت وسيع کارگران و توده های ستمديده در نتيجه فقر و بيکاری در ايران مواجه شده اند، مشکل کارگران مهاجر را علم نموده اند تا اذهان توده های کارگر و شهروندان ايرانی را منحرف سازند. شگرد سخيفانه سياسی که در نتيجه تکرار حالا بازار مصرف چندان ندارد و تنها مشخصه اصلی و بارز آن شدت عمل بيشتر است که رژيم اسلامی ناگذير است در هر نوبت تازه از خود بجا گذارد.
درک اين نکته اکنون دشوارنيست که حمله اوباشان جمهوری اسلامی بر کارگران مهاجر بيدفاع در يزد و شهرهای ديگر طرح تازه ای رژيم نگريسته شود زيرا رژيم اسلامی با اينکار از يکسو ميخواهد جنايات تازه را يک عمل مردمی جا اندازند و رژيم را از عواقب سؤ آن مصئون سازد و از سوی ديگر اذهان و نارضايتی ناشی از نابسامانی سياسی، اقتصادی و اجتماعی که با تحريمها اخيربوخامت گرائيده، به سمت ديگری منحرف سازد. شگرد ناموفق که با محکوميت گسترده و قاطع احزاب و سازمانهای سياسی و اجتماعی هم در داخل وهم در خارج از ايران، به رسوائی هرچه بيشتر رژيم منجر شده است. رژيم اسلامی ايران مانند همه رژيمهای استبدادی و ضد کارگری در جهان بقای خود را در تفرقه کارگران و توده های مردم ميداند و دايما کوشيده است که آنرا تشديد و بازتوليد نمايد. حمايت وسيع احزاب و نهادهای کارگری ايران از کارگران مهاجر در سالهای اخير، کابوس جمهوری اسلامی يعنی اتحاد کارگران را، بواقعيت نزديکترنموده و بدون ترديد آن روز دور نيست که کارگران درايران اعم از مهاجر و غير مهاجر بمثابه يک طبقه واحد در برابر رژيم فاشيستی اسلامی بايستند و توازن قوا در مبارزۀ طبقاتی را به نفع خود متحول سازند. کارگران مهاجر افغانستانی بيش از سی کار و اقامت در ايران جز طبقه کارگر آنکشور است و هر فرد آز آنها در صورت تمائل به اقامت دايمی در آن کشور، بلادرنگ بايد از تمام حقوق و مزايای شهروندی بهره مند گردند. وطن هر کس جائی است که در آن کار می کند.
زنده باد وحدت و همبستگی کارگران!
زنده باد سوسياليسم!
کميته اجرائيۀ سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان!
12 جولای 2012


حکومت فاسد کرزی

جاوید یاسا

مردم افغانستان در حلقه تیم فاشیست وگروه های بحران آفرین وبحران ساز در کشور گیر مانده است و با بی کفایتی، بی مسئولیتی ونادیده گرفتن آفت بحران را در کشور توسعه وگسترش داده و میدهند. هستند گروهی در بیرون از کشور روی بحران های عمیق در درکشور وپیامد های آنرا در ایندۀ افغانستان ذره بینی و پیش بینی نموده و در افغانستان عملی میسازند وبد تر از همه اینکه مردم مظلوم افغانستان در برابر اثرات بدی این بحران های سازمان یافته دست و پنجه نرم میکنند وحتی کوچکترین چانس بخاطردفاع در برابر بحران ها ومصیبت های سازمان یافته که ناشی از ان است فرار را ندارند. وملتی بیچاره و ستم کشیده اففانستان را عمدآ با این بحران ها دچار ساخته و اسیر بحران های فراگیر میشوند.

همه میدانند اینکه عامل زایش وافزایش بحران در کشور کیست نیازی به پاسخ ندارد،آری شلاق بی عدالتی وبی کفایتی حاکمان خود پسند روح ملت را خسته و وهوش هواس را بغارت برده است میدانید در اوج بحران وموج مصیبت های پیشبینی ناشده را قهرمانی میخواند ودیگری کابوس وحشت را بعد از سال دو هزار چهارده بی شرمانه پیشروی مردم قرار میدهند در چنین حالتی مردم در بام بی سر نوشتی وحتی وحشت سر گردان اند.
مردم از طریق رسانه به مراتب شنیده انند که این گروه بحران ساز روی نابودی و سقوط کشور و و ایجاد نا امنی در کشور و استفاده نا مشروع از انتخابات پیش روی کشور به نفع خود و تیم شان استفاده خواهند کرد.
و مردم افغانستان هم بدین بارو است که برگزاری انتخابات شفاف در دور بعدی ریاست جمهوری ممکن نخواهد بود. به باور بنده آنچه را که گروه بحران مطرح میکنند شاید همه از روی حقیقت نباشد ولی اما بدون تردید کمی و کاستی های فراوان وجود دارد که اگر جلو ان گرفته نشود گفته های گروه بحران را در آینده نه چندان دور به یک واقعیت مبدل خواهد شد.

نمونه مثال میخواهم شریک بسازم که سیاف یکی از جنایتکاران  در سخنرانیهای أخیر خود گفت اگر جهاد را از تاریخ افغانستان بر داریم افغانستان در تاریخش هیچ چیزی نخواهد داشت. ایشان باید بدانند که اگر انتحار خوب است یکی فرزندان خودرا انفجار میداد. این گونه سخرانی ها وادعا ها همه احسا ساتی وعاطفی است. مردم اگر صد سال جهاد کنند وبرای مردم خود چیزی ساخته نتوانند وجهاد شان جزء زدن وکشتن دیگر پیامدی نداشته باشد باز هم افتخاری ندارند و چرا کسانی به کلمه جهاد که امروز افتخار دارند که چرا خود انتحار و انفجار نمیدهند این میگذارم.
همه مردم افغانستان میدانند که وجود وگسترش بحران در افغانستان یک امر تصادفی وخود جوش نیست بلکه بستن یک سلسله معادلاتیست تعادلاتیست که توسط حلقات بیرونی وداخلی کنارهم گذاشته شده وتوسط مسئولین بی تفاوت وعاقبت نااندیش افغانستان کارکردانی و عملی میشود.

این یک سوالی است که در ذهن همه مردم افغانستان خطور میکند که سرنوشت مردم چه خواهد شد زمانی که جامعه جهانی افغانستان را ترک کند. افغانستان در هیچ مقطع از تاریخ آنقدر مورد حمایت سیاسی نظامی واقتصادی جهان نبوده اما متأسفانه طی بیش از ده سال سیاست افغانستان در برابر مشکلات امنیتی اقتصادی از لایه های ابهام بیرون نشده. گاهی دست بوسی ابر قدرتها وحامیان بین المللی وگاهی انکار وانزجار ودشمن خواندن ومتجاوز خواندن، گاهی مخالفین را دوست وبرادر خواندن وگاهی دشمنان میهن وبا نهاد های مدنی وأحزاب سیاسی نگاه دشمنانه داشتن، این همه عمل کرد نا معقول مردم ونا باور و متعجب ساخته تا جائیکه هنوز واضح نیست که دوست کیست ودشمن کیست ویا اینکه دوستی ودشمنی چیست چگونه بتوانیم یک اینده مصون را پیش بینی نمایم به مردم افغانستان.
سوال اینجاست که تیم حاکم بر قدرت ایا واقعآ اینها نمیدانند کی ها دوست شان است و دشمن افغانستان کیست و این همه عوام فریبی وایجاد فضای بی اعتمادی بین همه مردم وحکومت افغانستان ومنطقه وجهان که همه را بر سر دوراهی قرار میدهد. سوال دیگر اینست که اگر با این کارشان مردم را فریب میدهد دلیلش هم این است که مردم سطح درک شان پاین است ولی جامعه جهانی چطور نمیتوانند این نکته را درک کنند و اینکه جامعه جهانی هم جز برنامه و یا واضح تر بگویم هم پیمان برنامه شوم در افغانستان است.

اگرجامعه جهانی جز این برنامه نیست چرا یک حکومت فاسد منفور جامعه اذهان عامه را تمرین میکنند و زمانی که درسطح بین الملل یا کشورهای ناتو قرار داد عقد میشووفردای ان روز حضورهم پیمانان را نماد اشغال ومداخله در امور مردم افغانستان دانسته عمدا فضای بی اعتمادی را بیشتر از پیش گسترش میدهند و یک حکومت که از مردم فاصله دارد وبزور حمایت کشور های خارجی بر شانه های مردم گذاشته شده است. ادعا میکنند که خارجی ها مانع راه رشد وصلح ومبارزه با اختلاس در افغانستان است. چیزی که واضح و ویداست این است که بی باوری بین حکومت ومردم نسبت قانون شکنی اختلاس وحاکمیت ما فیائی تیم وگروه قدرت گراست که به جز خود شان کسی دیگری را نمیخواهند. ولی این تیم حاکم بر قدرت به شکل شعوری مصروف جنگ اندازی مردم وتهمت زدن به أحزاب سیاسی ومحدود کردن مطبوعات وبد نام ساختن جامعه مدنی است. حکومتیکه آزادی بیان را احترام نگذارد وبر پیشنهادات وانتقادات سیاسیون ودانشمندان گوش ندهد دموکراسی را توهین وآزادی های فردی واجتماعی را به بازی گرفته است چه توقع داشت. و به باور بعضی دانشمندان کشوریکه از رهگذر امنیتی به مسیر بحران میرود دلیلش را واضح بیان داشته اند که ساسیون غیر عاقلانه و بی کفایت است پس چرا کسی امروز حاضر است که از این تیم حاکم پرسان نمایند که چرا این روند شکل معیاری خود در حرکت نیست. این برایم خیلی ها واضح و اشکار است که افراد مشخص به شکل سرسام اوراز یک وزارت به وزارت دیگر و از یک ولایت به ولایت دیگر شوت میشوند. سوال اینجاست ایا کسی دیگری نیست در افغانستان که بتوانند که جای این افراد نالایق و بی کفایت را پر کنند و یا بی جواب است.

امروز در افغانستان مردم از ناحیه انفلاسیون ویا تورم پولی یا اقتصادی به تنگ آمده نرخ نوا همه روز مسیر سعودی اشرا می پیماید. بسیاری از افراد را تصور بر این است که تورم یک شاخص منفی اقتصادی بوده که اثرات نامطلوب اقتصادی را در جامعه به بارمی‌ آورد و منجر به بی ثباتی اقتصادی می گردد. بلکه گاهی می ‌تواند اثرات مساعد اقتصادی را از قبیل افزایش میزان سرمایه‌گذاری، افزایش سطح استخدام و افزایش میزان تولیدات داخلی را در مملکت به بار بیاورد. ولی تیم حاکم هیچ وقت به این نکته پی نبرده و پی نخواهد برد. هنوز اینها قادر نشده است که بدانند تورم وارداتی چی است آشنایی کامل از کلمه صادرات و واردات ندارند اگر میداشتند مردم اشیایی بی کیفیتی پاکستان متبلا نمیساختند. نکته دیگری که خیلی ها قابل یاد آوری است تورم داخلی است توازن میان عرضه و تفاضا وجود ندارد و قادر نشدند که یک سستیم منظم کنترول را تهداب گذاری میکردند. اینها بی خبر از از عوامل ساختاری در کشور است این تیم قادر نشدند که در سکتور های صنعتی در کشور سرمایه گذاری کنند که میتوان نام ببرم از قبیل سکتور زراعتی، سکتور صنایع دستی، انحصار اقتصادی و خلای قانونی.فساد آداری که چارچوبه این نظام را پوشانیده است اینها قادر به کدام برنامه موثر که مانع فساد در کشور گردد نشده است روی دولت سازی فکر نکردند. با گذشت زمان و با روی دست گیری استراتژی های ناکام از طرف دولت و دست داشتن افراد رده بالای دولت در فسادهای گسترده مالی، معضله فساد به یکی از جدی ترین مشکلات افغانستان در کنار طالبان و اقتصاد مواد مخدر تبدیل شده است. فساد برعلاوه تضعیف دولت، باعث رشد اقتصاد غیرقانونی در افغانستان شده و با گذشت هر روز فعالیت های اقتصادی را بیشتر و بیشتر به انحراف می کشاند. همه این تیم به فساد اداری متهم شده از طریق مطبوعات به نشر میرسد به مرور زمان پرونده شان پوشانیده میشود. روزنگاران همه روزه مرود لت و کوب افراد قدرتمندان قرار میگریند و واکنش در مقابل عملکرد فعالیت های رسانه میشوند. من فکر می کنم که اگر وضعیت چنین باشد، این تشت روزی از بام خواهد افتاد و کار آزادی بیان و رسانه ها به یک کشمکش سیاسی دیگر تبدیل خواهد شد. و به ارزش های چون آزادی بیان و آزادی رسانه ها باور ندارند.

به نظرم که چه بزرگترین دغدغه مردم افغانستان خوف وترس وزندگی نا مطمئن است که از اثر ضعف نیرو های امنیتی ورهبری کشور است. و ومشکل دیگر تجاوز اشکارای کشور های همسایه بر خاک افغانستان که مردم عادی همه روزه مورد تجاوز همگان قرار گرفته و تیم حاکم هیچ نوع برنامه در قبال نداشته و نخواهد داشت. به همین دلیل انتظار میرفت فشار های علیه پاکستان بخاطر بر چیدن لانه های ترور ووحشت وتقف حملات توپخانه پاکستان در کشور در مذاکرات مورد بس قرار میگرفت که تا حال نگرفته. این تیم بخاطر استفاد صلح در کشور از فورمل های نا مناسبی استفاده کردند که هیچ گاه موفق به اوردن صلح در افغانستان نخواهد شد. پدرش را بکش و پسرش را به جایش منصوب کن فکر کنم خیلی ها نادانی این تیم را نمایان میسازد. ترور و انتحار افراد سرشناس افغانستان نکته چالش بر انگیزدیگری بر تیم حاکم است. از نظر من کاری را که این تیم کرده تاحال اینکه با معیار های صلح هم آهنگی نداشت بلکه شیوه غلبه بر حریفان را ترور و حمله انتخاب کردند مناسب نیست. نداشتن پلان دو جانبه و چند جانبه از طرف این تیم حاکم خود مردم را نگران ساخته است. بی اعتمادی به بعضی ازافراد مسلکی در وزارت دفاع و وزارت امور داخله وسایر ادارات کشور خود یک چالش بزرگ بر تیم حاکم است.

معضل پیچیده افغانستان آنچنان که درکنفرانس بن اول در حصهء ساختارهای دولت در افغانستان تلاش درجهت ایجاد ادارهء سالم درجامعه جنگ زده ما به توافق رسیده بودند. که بر جامعه ما سازگاری نداشت به چالش و دشورای های بیش مواجعه شد. عدم توجه به ساختار یک اداره سالم عدک درک نیازمندی های کشور از طرف تیم حاکم.
این تیم نتوانستند که با تحلیل وارزیابی دقیق معضلات کشور را شناسای و راه کارهای معقول را درین زمنیه نبرداشتند تا درزمینه ساختار دولت داری سالم به حیث یک بنیاد کاملا ملی در سر لوحه کاری خود درافغانستان قرارداده ودر جهت رشد وتکامل این ساختار با جدیت عمل مینمودند.

بعد از رژیم طالبان بدین سو بازیگران مختلف سرنوشت مردم مارا به بازی گرفته است که خیلی های درد اور است برای ما پاکستان که یکه تاز ترین میدان سیاست افغانستان شده است با ترتیب وتنظیم دوام دار خود کشور ما را با چالش ودشواری های زیادی مواجه ساخته است، وبازهم حاضر نشد که میدان وعرصه سیاست افغانستان را ترک کند.به حیله وتزویر دیگر مبادرت جست وطالبان را به همکاری سایر کشور های متجاوز وارد میدان نبرد وسیاست ساخت. درحقیقت تعویض وتبدیل تغیر بازی بازی گر بود که به سود جوی از اوضاع وبحران افغانستان با بم های اتومی مجهز گشته به حیث یک قدرت اتومی درجهان احراز موقعیت نموده است.

فعلا بازیگران منطقوی دیگر درکنارپاکستان، چون امارات متحده وعربستان، ایران در صحنه نبرد افغانستان عملا حضوردارند عربستان سعودی وامارات متحده عرب جهت فشار به ایران هیچگاه حاضر به کمک صلح و سازش در افغانستان نخواهد.

ولی معضل عمدهء دیگرحاکمیت موجود با ناکار آمدی وعدم اراده درمقابل دفاع از منافع ملی، کشور را به بحران مزمن مواجه ساخته است، این عمل در حقیقت عمق بحران افغانستان است، دستگاه اداری آمیخته با فساد با طرح سیاست ها مجهول وعدم موجودیت استراتیژی روشن در دیدگاه زمامدارانش به هیچ کس پوشیده نیست.
پارلمان کشور نمتواند و نمیخواهد که مطابق به قوانین افغانستان از ریس جمهورو از پالیسی های اوپرس وپال نمایند ضعف پارلمان در حقیقت دستان طرفداران دشمن دیرین افغانستان را در داخل دولت باز گذاشته وآنها مصروف تخریب همه نهاد های ملی افغانستان اند.نبرد جنگ افغانستان را نهایت پیچیده وبغرنج ساخته است دستگاه مافیای قدرت بادرک از وضع اشفته سیاسی بین امریکا وپاکستان جهت سود جوی از امکانات مهم اقتصادی سود های هنگفت را به جیب زده و مصروف صید شکار بیشتر برای منافع خویش اند، این بستر نامساعد دود از دماغ مردم افغانستان بیرون کشیده وآینده مجهول را در قبال سرنوشت مردم ما به وجود اورده است. از یک طرف این همه موضوعوعات فوق دامنگیر کشور و مردم افغانستان است و از طرف دیگر افغانستان به طرف مسولیت پذیری ملی امنیت کشوری قدم های اغازین خود را بر میدارد سوال اینجاست که ایا میتواند اداره کشوری خود را تنظیم و کنترل نماید. این همه سوال هایست که ذهن اکثر افغانستان را بیشتر مخشوش ساختته. اینکه سرنوشت مردم به کجا کشانیده خواهد شد تاریخ گواهیی خواهد داد.


انتگراسیون و جامعه فرهنگی

انتگراسیون و جامعه چند فرهنگی

بصیر زیار

 

وجود ملیون ها مهاجر آسیایی. آفریقایی و آمریکای لاتین در غرب و تضاد و عدم امتزاج مهاجرین بویژه مهاجرین مسلمان در جوامع غرب، از سالها بینسو یکی از پرابلم های جدی اجتماعی و سیاسی بوده و پس از حادثه ١١ سپتامبر سال ٢٠٠١، این مشکل یکبار دیگر بطور جدی مورد توجه قرار گرفته است. سیاسیت انتگراسیون دولتهای غربی که بر تیوری چند فرهنگی بنا یافته، علی الرغم ظاهر دموکراتیک و تولرانس راه و رسم متفاوت اقلیت ها، در عمل به تشدید تضاد و فاصله اکثریت و اقلیت، تقویت جریانات راسیستی و شکل گیری قشر تازه ای از مهاجرین که در پایینترین رده اجتماعی قرار دارند، منجر گردیده است.سیاست چند فرهنگی موجب گردیده تا نیروی محافظه کار و مذهبی دست بالایی را در میان جمیعت مهاجرین بخصوص مهاجرین از کشور های اسلامی کسب کنند.و در نتیجه از یکسو جلو رشد و آزادی جوانان و کودکن را سد نمایند و از سوی دیگر راسیسم اقلیت را در پوشش فرهنگ و مذهب پیش از پیش تقویت نمایند. من در این نوشته ابتدا بطور مختصر از استراتنیژی دولت ها در مورد رابطه میان اکثریت و اقلیت شروع میکنم و سپس خواهیم دید که جامعه شناسان و انترو پولوگها، مشکل اقلیتها را در چه نکاتی خلاصه میکنند. . در همین رابطه ملاحظات و انتقاداتی از بحث هویت فرد و گروپ اجتماعی بر مبنای فرهنگ مشترک که تایلور آنرا تقویت ارزشهای دموکراتیک در جامعه مدرن میداند، مسآله ایکه مبنای تیوریک جامعه چند فرهنگی در غرب را تشکیل میدهد، بدنبال خواهد آمد. همچنین بر رسی علل رجوع اقلیتها به فرهنگ و ارزشهای  ” ملی ” خودی و مسآله از خود بیگانگی انسانها در جامعه سرمایه داری را


آیا زبان واقعاً یک پدیدۀ مقدس و هویت ساز است؟

 

 

آیا زبان واقعاً یک پدیدۀ مقدس و هویت ساز است؟

 

نوشتۀ عزیز یاسین

همه میدانیم که اکثریت نزدیک به اتفاق دانشمندان ، پژوهشگران و  روشنفکران مان به این باوراند ویا چنان وانمود میکنند که گویا زبان پدیده ییست هویت ساز ، ارجمند و مقدس . اما آیا این باور یک باور درست و سزاوار پذیرش هست ویا اینکه میتوان  آنرا به دیدۀ شک نگریسته و مورد نقد و بررسی قرارداد. ما در این نوشتاربه گونه یی بسیار فشرده  سعی خواهیم کرد تا این باور کلیشه یی و همه گانی را به چالش کشیده نادرستی و مردود بودن آنرا آشکار سازیم.

در این راستا پیش از همه باید یاد آور شد که گنجینۀ اسناد ومدارک باستانی یی که تا کنون در سراسر کرۀ زمین به دست آمده است گواهی میدهد که بشراین زنده جان هوشمند ازهمان نخستین ایام زنده گانی خویش به حیث انسان ، همواره به گونه یی گروهی میزیسته است که این خود ایجاب مینماید تا افراد گروه در مراوده وپیوند و تفاهم متقابل به سر برده وهمدیگر را از خواسته ها و توقعات خویش آگاه سازند. این آگاه سازی در مراحل آغازین خویش بی گمان به وسیلۀ ایما ها و اشارات واصواتی که بیانگر خواستها و احساسات درونی آنان بوده است  صورت میگرفته است ، تا اینکه کتله ها و گله های بشری آهسته آهسته دریک پروسۀ هزاران ساله و با به کارگیر مغز اندیشمند و آفرینشگر خویش  به ایجاد وآفرینش نشانه های آوایی یاصوتی یی که بیانگر خواستها ، احساسات و اندیشه های ایشان بوده است مؤفق شده وسرانجام به آنچه که امروز به نام زبان یاد میشود و مورد بررسی ما نیز قرار دارد دست یافته اند.

زبان این شگفت انگیز ترین و پیچیده ترین محصول تکامل تدریجی مغز واندیشۀ بشر واین بزرگترین ابداع و اختراع ودست آورد فکرانسان ، عبارت است از یک نظام یا سیستم ویا شبکۀ قراردادی ، إکتسابی و اجتماعی و متشکل از نشانه ها وسمبولهای آوایی یا صوتی که افراد یک گروه ویا یک کتلۀ زبانی و بالتبع أفراد بشردر سراسر جهان با به کارگیری آن از اندیشه ها وخواستهای همدیگر آگاهی می یابند .

از آنچه گفته آمد میتوان استنباط کرد که  زبان شبکه ییست از نشانه های آوایی که انسان پس از ولادت و زیست باهمی با سائر افراد جامعه آنرا می آموزد و به کار میگیرد ، پس میتوان حکم نمود که زبان پدیده ییست إکتسابی و آموختنی و نه فطری و ازلی که همراه با انسان زاده شود ، لذا با در نظر داشت این امر مسَلَّم و این واقعیت آشکار میتوان گفت که این نظام و این شبکۀ درهم پیچیدۀ گروهی همانگونه که در بالا نیز یاد آورشدیم ،محصول یک روند طولانی چندین هزار ساله است که طی آن بشر آهسته آهسته  با به کارگیری أعضای آوایی و گویشی خویش و بدون شک با تقلید از آوازهای طبیعی ، عناصر اولیۀ این نظام را که همان نشانه ها و سمبولهای آوایی یا واژه های زبان میباشد إختراع وایجاد نموده و با پیوند دادن و پهلوی هم قراردادن واژه ها در قالب جمله ها وعبارتها توانسته است  اندیشه ها وخواسته های خود را با بقیۀ أفراد گروه خویش درمیان گذارد.ونه آنگونه که فلاسفه وداشمندان آیدیالیست و ماوراؤالطبیعی  وبیضه داران  و متولیان أدیان و باورهای خرافاتی با اتکاء و استناد بر کتابهای به زعم خودشان ” مقدس ” خویش مدعی آنند که گویا “خداوند” زبان را در همان نخستین روز پیدایش آدم به وی آموخت و او نیز بلا فاصله به مکالمه پرداخته ونه تنها با خودِ “خداوند” بلکه با حیوانات نیزإفهام و تفهیم نموده است ، مثلاً در بند یازدهمِ یَسنه – هات سی و یکم اوستا ، کتاب مقدس زرتشتیان آمده است :

أی مَزدا !

آنگاه که تو در آغاز، تن و « دینِ » مارا بیافریدی و از منش خویش ، { مارا }خرد بخشیدی ، آنگاه که جان مارا تن پدید آوردی، آنگاه که مارا نیروی کارورزی و گفتار راهنما ارزانی داشتی، {از ماخواستی که  } هرکس باورخویش رابه آزاد کامی بپذیرد.

همچنان در آیت نوزدهمِ بابِ دوُّمِ سِفرِ پیدایشِ تورات آمده است :

« و خداوند خدا هرحیوان صحرا و هرپرندۀ آسمان را از زمین سرشت و نزد آدم آورد تا ببیند که چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم هر ذی حیات را خواندهمان نام او شد.»

با یک نگاه گذرا به این آیت تورات وبا چشم پوشی از اشکالات منطقی و دیدگاه خرافاتی و خرد ناپذیری که در آن نهفته است ، میبینم که آدم و خدایش در نامگذاریهای خویش ازمحدودۀ نامگذاری موجودات زنده پافراتر نگداشته اند ومزید برآن ، این آدم بوده است که پس ازپیدایش خویش و با برخورداری از آزادی درگزینش نامها ، این موجودات را نامگذاری کرده است، نه اینکه خدا واژه ها را قبل از خلقت آدم ایجاد نموده و پس از آنکه وی را از گِل سرشت آنرا برایش آموزانده باشد ؛ یعنی تورات ایجاد و پیدایش زبان را در مرحلۀ مابعد خلت آدم قرار میدهد.

و اما محمد در کتاب قرآن به گونه یی بسیار ساده اندیشانه و خرد ناپسندانه آورده است که الله ظاهراً در غیاب ملائک نامهای تمام آنچه راکه در جهان موجود است ایجاد نموده آنگاه همه را به آدم آموخت و اورا یاری داد تا امتحانی را که طی آن “خدا” خودش آدم و ملائک را دربرابرهم قرار داده بود، پیروزمندانه سپری نموده ملائک را خجل و شرمسار گرداند، چنانکه آیتهای {31 -  33 } سورۀ البقرة حاکی از آن است:

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿31﴾ قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴿32﴾ قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ ﴿33﴾

ترجمه :

و [خدا] همه نامها را به آدم آموزاند ‏سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و گفت اگر راست ‏گوي هستيد از اسامى اينها به من خبر دهيد {31} گفتند : منزهى تو ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‏اى هيچ دانشى نيست تويى داناى حكيم {32} [خدا] گفت : اى آدم ايشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ايشان را از نامهای آنها  آگاه گردانید [خدا] گفت : آيا به شما نگفته ام كه من نهفتۀ آسمانها و زمين را مى‏دانم و آنچه را آشكار مى‏كنيد و آنچه را پنهان مى نمودیدمى‏دانم ؟! {33}

    درطول تاریخ انسانها ، نهادها و نظامهای استفاده جو و ستمگر همواره کوشیده اند تا از زبان همانند ابزاری جهت فریب توده های ملیونی مردم و به کارگیری نیروی بازوو توانمندی های فزیکی و معنوی آنان دربرپانگهداشتن حاکمیت ستمگرانۀ خویش بالای خود همین توده ها و غارت و چپاول دارایی ها وحقوق حقۀ آنان استفاده نموده  آنرا پدیده یی مقدس و هویت بخش ودر بساموارد چنانکه گفته آمد آسمانی وخدایی وغیره وغیره جازده و کوشیده اند با حقه بازیها ونیرنگهای ویژۀ خویش مردم را که هنوز با کمال تأسف درلجنزاری از نا آگاهی وخود بیگانه گی محض به سر میبرند ، تحت شعارهای به ظاهرآراسته و زیبایی چون «  زبان مان هویت مان » ، «زبان مان شرف وعزت مان » ، « زبان مان تاریخ گذشته و آیندۀ مان » … بسیج و ازنیرو و رأی آنان در جهت تحکیم و گسترش تسلط و حاکمیت خویش بالای خود همین مردمان از خود بیگانه و نا آگاه  استفاده نمایند. دراین میان نقش روشنفکران  ناروشن وسطحی نگر و نیمه سواد که متأ سفانه بیشتر از نود درصد افراد این قشر را در افغانستان تشکیل میدهند بسیار برجسته و تعیین کننده است، چه این گروه ازخود راضی و برج عاج نشین از هیچگونه سعی وتلاش و فلسفه بافی و دلیل تراشی در جهت مشروعیت بخشیدن و نهادینه ساختن پندارها و توهمات ناسیونالیستی و خرافاتی و دین باورانه و آنهم تحت شعارهای میان تهی و فریبنده یی چون احترام به عقائد مردم وفرهنگ ملت ودفاع از ارزشها وافتخارات ملی  وغیره وغیره ، دریغ نفرموده و در این راه از هر ملا و آخوند و واعظ ومحتسب و چماق به دستِ امربالمعروف ونهی عن المنکر پیشی جسته و با صدها گونه تبختر وفضل فروشی و عوام فریبی های روشنفکرانه و خودنمایی های مزورانه ،میکوشند تاخویشتن را به حیث عناصر آگاه ، حق به جانب ، ارجمند وواجب الإحترام  بالای توده ها و مردمان بیچاره و ساده دل کشور تحمیل نمایند. پس به حق میتوان گفت که : عجب آشفته بازاریست برپا !.. آری ، این به اصطلاح  روشنفکر ان به جای روشنگری و بیدارسازی مردم وتاختن علیه باورها و پندار های پوچ و خرافاتی و پوسیده یی چون وطنپرستی و ملت گرایی و تعصبات زبانی ومذهبی و قومی و منطقوی وغیره  که اربابان زر و زور قرنهاست با به کارگیری از آن توده های مظلوم و نا آگاه را هویت کاذب بخشیده و آنان را دربرابرهم قرار میدهند  و دارو ندار شان را به یغما میبرند ، آنرا هرچه بیشتر قدسیت و حقانیت بخشیده و در حقیقت به جای رفع موانع و مُعَوِّقات ، خود سدراه تحقق آرمانهای واقعی توده های ملیونی مردم میشوند.

مقدس شمردن وبرتر پنداشتن یک زبان به خودی خود خوار شمردن و ناچیز پنداشتن زبانهای دیگر جهان درمجموع  و یا کم ازکم زبانهای مردمانی را که درمجاورت و در پیوند نزدیک با گوینده گان زبان مقدس و برتر ویا تحت تسلط آنان به سر میبرند، درپی داشته و کتله های زبانی را در برابر هم قرار میدهد و باعث ایجاد خصومت و دشمنی بیهوده وفرسایشی میان آنان میشود.

از آنچه گفته آمد میتوان استنتاج نمود که زبانهای تکامل یافتۀ امروزی محصول و نتیجۀ سعی وتلاش چندین هزار سالۀ انسانها میباشد که در بستر یک فرایند دراز و گسترده از زایش وفرسایش واژه ها و یا همان نشانه های آوایی صورت پذیرفته است. لذا زبان هرگز یک پد یدۀ ازلی و ابدی نبوده و همواره دستخوش تغییر و دگرگونی بوده و هست و خواهد بود ، چنانکه به گواهی تاریخ تا اکنون صدها وبلکه هزاران زبان در روی زمین زاده شده  تکامل یافته و نابودمنقرض شده و جای خود را به لهجه ها وگویشهای تازه یی داده است که ازآن زاده شده وبه مقام زبانهای مستقل ارتقایافته است و یا برعکس، از اشتراک وآمیزش دو یا چند زبان ، زبان واحدی پدید آمده وبه کاربرده شده است،و امروزه به چشم سر می بینم که این فرایند کماکان ادامه داشته وبه یمن تکنولوژی مدرن ارتباطات همه گانی کنونی ، سرعت هرچه بیشتری نیز یافته است ، پس در آینده نیز، نسلهای بعدی شاهد مردن و زایش زبانها فراوانی خواهند بود تا آنکه به یک زبان واحد دست یافته و به مثابۀ یک کتله ویک خانوادۀ زبانی واحد و یگانه و در یک فضای مملو از صفا و صمیمیت باهم زیست نمایند  وبا تأکید میتوان گفت که آنان هنگام مطالعۀ تاریخ، بالای اجداد نادان و متعصب خویش به شمول ما و شما که اینقدر در جهالت و نادانی و تعصبات ملی و زبانی و غیره وغیره به سر میبریم  از ته دل خواهند خندید.

واین درحالیست که همه ادیان جهان به ویژه کتابهای به اصطلاح مقدس اوستا و تورات و قرآن در ناهمگونی و ضدیت کامل با واقعیت آشکار و ملموس ، زبانهای مربوطۀ خویش( اوستایی ، عبری و عربی ) را ابدی و ازلی وهویت سازو مقدس و تغییر نا پذیر اعلام داشته و کوتاه نگری و دگم اندیشی خدایان و پیامبران خویش ودنباله روی کورکورانۀ پیروان شان از این آموزه های جاهلانه ونابخردانه  را به نمایش میگذارند.  حال اینکه بر مبنای آنچه که در بالا یاد آورشدیم ، زبان تنها وسیله و ابزاری  برای افهام و تفهیم میان انسانها بوده و در جوهر اصلی خویش از هیچگونه  ازلیت ،ابدیت ، تقدس و هویت بخشی یی برخوردارنیست و آنانی که همچو صفاتی را برایش داده وآنرابه مثابۀ ویژه گی های اصلی و جوهری زبان جازده و نهادینه ساخته اند ، یا در هاله یی از جهالت ونادانی به سرمیبرند ویا هدف و مرامی جزنیرنگ وفریب و استفاده جویی نداشته و ندارند.

پایان

 


حق چاپ © 1996-2010 . تمامی حقوق محفوظ است.
Site Developed by: Zahir Yassa Copy Right 2009 Asre Jadid (New Era) the Official Publication of Workers Socialist Organization of Afghanistan