نگاهی بر تئوری سازمان

 بصيـــر زيار

 1ـ مقدمه

تئوری سازمان به طور کلی و سازمان سياسی  به طور خاص مبحث پيچيده و گسترده ای است که پرداختن به جوانب متعدد آن از ظرفيت اين نوشته بيرون است. انسانها از همان بدو پيدايش جامعۀ بشری به نحوی به امر سازمان و سازماندهی سرو کار داشتند و لهذا ميتوان ادعا نمود که تاريخ موجوديت سازمان به قدامت تاريخ بشری است و سابقۀ سازمان سياسی به درازای تاريخ طبقاتی جامعۀ انسانی می باشد. با وجود اهميت و قدامت آن،  تکامل تئوری سازمان به مثابۀ  يک رشتۀ علمی مستقل تقريبا از اوائل قرن بيستم آغاز ميشود که در نيمه دوم قرن به شگوفائی و توسعه ای بی مانندی دست می يابد. تئوريسنهای مارکسيست و ديگر گرايشات راديکال و منتقدين سيستم حاکم، به ادعای بسياری از صاحبه نظران اين رشته، سهم مهم و درخور توجه ای در نقد و تدوين تئوری سازمان به عهده داشته اند. با وجود سهم و نقش فعال مارکسيستها در نقد و تکامل اين علم، آشنائی کادرها و فعالين سوسياليست از چند و چون اين رشته بمقايسه رشته های ديگرعلوم اجتماعی، البته به تصورمن، ناچيز و اندک به نظر ميرسد و از همينرو پرداختن به اين مسأله از مدتها ذهن ما را به خود مشغول نموده بود. مقاله حاضر گام کوچک و يک  طرح پيشنهادی درين راستاست و درتبديل شدن به يک “محصول پخته” هنوز راه درازی در پيش است. همانطوريکه گفته شد، دانش تشکيلاتی کادرها و فعالين، حتی کادرهای با سابقه و با تجارب طولانی در امر سازماندهی، درين رشته ناچيزبوده و يا در مواردی  فقط محدود به نقش سازمان در مبارزات سياسی ـ اجتماعی ميگردد.

به يقين کادرهای چپ و سوسياليست در مورد نقش و چگونگی ايجاد حزب انقلابی طبقۀ کارگر، علی الرغم تفاوت ديدگاهها یشان، از دانش و اطلاعاتی برخوردارند که با دانش ايشان ازساختار و ميکانيسم درونی سازمان قابل مقايسه نيست. طوريکه ميدانيم، تئوری سازمان در برگيرنده هر دوبخش است. با اينکه نقش سياسی و اجتماعی يک سازمان سياسی بر روابط، عملکرد و ساختار درونی يک سازمان ارجحيت داشته و تاثيرمستقيم بر آن ميگذارد، اما هردو بخش ويژه گيهایی دارد که بايد به طور جداگانه و مشخص مورد مطالعه و بررسی قرار گيرد. همانطوريکه درک نادرست از نقش حزب در مبارزات طبقاتی ميتواند پيامدهای سنگين و زيانبار در پی داشته باشد و حزب سياسی را از تحقق بخشيدن به برنامه های مبارزاتی اش باز دارد، درک ناقص و سطحی از ميکانيسم و ساختار درونی نيز ميتواند به روابط ناسالم سازمانی بيانجامد که در ادامه خود برمؤثريت فعاليتهای سازمانی رو به بيرون و حتی بر بقای سازمان تاثيرات منفی و ناخواستنی بجا نهد. بحران درونی يک سازمان بنابرين تنها نتيجه بلافصل استراتژيها و تاکتيکهای غلط و نادرست سياسی و مبارزاتی نبوده بلکه  ميتواند در اثر ساختار و سبک کار نادرست درونی رونما گردد.

با اينکه درين مقاله به تئوری تشکيلات از جوانب متفاوت و مخصوصا  نقش سازمان در تحولات اجتماعی و ساختار درونی آن به بررسی گرفته شده، اما رابطۀ حزب و طبقه و جنبش خودجوش توده های کارگر که يکی از مباحث اصلی جدلی مارکسيستها را تشکيل ميدهد، با تفصيل بيشتری مورد بحث قرار گرفته است. با اينکه در شرايط فعلی بحث چگونگی ايجاد حزب مانند بسا مباحث تئوريک ديگر، يک موضوع  داغ  تلقی نميگردد و بسياری با بی تفاوتی از کنار آن خواهند گذشت، اما ضرورت عينی مبارزۀ طبقاتی دير يا زود اين مسأله را در دستور فعاليت عملی و نظری سوسياليست های انقلابی قرارخواهد داد.

بررسی تجارب سازمانهای کمونيست و چپ نشان ميدهد که هر دو عامل ، درافت کميت و کيفيت سازمانی  مؤثر بوده اند. تاکتيک و استراتژيهای غلط معمولا با پيامدهای بد تشکيلاتی همراه است و در مقابل استراتژی و تاکتيکهای موفق به  شگوفائی سازمانی امکان ميدهد. تغيير در وضعيت تشکيلاتی سازمانهای نامبرده را نبايد تنها به ايندو عامل محدود نبوده بلکه آنرا بايد تابع فاکتوری ازعواملی ديد که تعداد ی ازآنها در رديف عوامل بيرونی قرار گرفته و طبيعتا از کنترول خود سازمانها خارج بوده است. گرچه سازمانهای چپ و کمونيست در مقايسه با گرايشات ديگر از انسجام تشکيلاتی بيشتر در گذشته برخوردار بوده اند، اما طی چند دهۀ اخير درين عرصه يک سير قهقرائی داشته اند. بسياری از آدمهای که هنوزخود را مارکسيست و سوسياليست ميدانند، ديگر تمائل به کار متشکل و سازمان يافته ندارند. “سازمان زده گی” گرچه اساسا ريشه درموقعيت نامساعد جنبش سوسياليستی در شرايط فعلی دارد، اما بايد بياد داشته باشيم  که سبک کار غلط  و روابط ناسالم درون سازمانی، نيز سهم معينی را در ايجاد اين روحيه بجا گذاشته اند. در مورد ديد وعملکرد سازمانهای چپ در زمينه ايجاد حزب، ساختارو آرايش سازمانی آنها، به علت عدم دسترسی به منابع لازم، به بررسی گذرا و مختصری اکتفا شده است، نقيصه ايکه در نمونۀ اصلاح شدۀ بعدی اين مقاله رفع خواهد شد.

درين نوشته ابتدا  ذهنيت های اصلی  يا پرادایم های متفاوت که تئوريهای جداگانۀ سازمانی در راستای آنها تدوين گرديده است، مختصرا مرور ميگردد. بعد از مرور ذهنيت ها و استعارات متفاوت و مرتبط به تئوری سازمان، به نقش سازمان يا حزب انقلابی از ديدگاه مارکسيستی پرداخته خواهد شد. بخش سوم اين نوشته  به بحث ميکانيسم درونی و ساختار سازمانی اختصاص می يابد. در بخش چهارم واقعيات مشخص در چهارچوب تئوری سازمان بررسی ميشود  و سرانجام نوشته با يک نتيجه گيری به پايان ميرسد.

ادامه مطلب… پی دی اف


زنان افغانستان با خودسوزی پيام خود را ميرسانند

زنان افغانستان با خودسوزی پيام خود را ميرسانند

 

افغانستان بدترين محل در جهان برای زن بودن است. اينرا  تنها گزارشات هر سالۀ سازمان ملل نه بلکه حوادثی که هر چند گاه توسط میدیا منعکس ميگردد، ثابت ميسازد. ماه و هفته یی نيست که  گزارشی از يک خودسوزی و يا قتل فجيعانۀ يک زن يا به دليل ازدواج اجباری و يا عدم فرمانبرداری از شوهر يا اقارب وی،  منتشر نگردد . چندی قبل زن نوجوانی در ولايت کندز توسط شوهر و خانواده شوهر در دخمه ای محبوس و مورد بدترين شکنجه های غير انسانی قرار گرفته بود، تصادفا با نيمه جان از چنگ مرگ نجات يافت. زنان زيادی اند که به جرم زائيدن  فرزند دختر مورد بدرفتاری قرار ميگيرند و يا حتی وحشيانه به قتل ميرسند. کشتن، بدرفتاری فزيکی و روحی و کم ارزش دادن زنان، پديدۀ جديدی نيست  بلکه بخشی از واقعيت زنده گی اسارتبار و مملو از محروميت  اکثريت زنان افغانستان در طول سده های متمادی بوده است. اما آنچه اخيرا در ليست سياهروزی زنان اضافه شده، پديدۀ وحشتناک خودسوزی و يا خودکشی زنان است. سادات دختر نوجوان پانزده ساله از هرات، يکی از آن قربانيان است که اخيرا در اعتراض به ازدواج اجباری با مردی دو برابر مسن تر از خود،  جسمش را به آتش کشيد.

خودسوزی زنان در شرايط کنونی پيامهای زيادی به جامعه و جهان دارد. از جمله زنان افغانستان با آتش زدن خود ميخواهند بگويند  که زنده گی یی که آنها در آن قرار دارند، يک جهنم واقعی است. بی ترديد زنده گی یی که آنها از سر ميگذرانند، هر لحظه اش سوختن و نابود شدن است و ازينرو آنان  ترجيح ميدهند که يکبار بسوزند و نابود شوند تا هزاران بار. آنان ميخواهند اينرا نيز به ما بگويند که درين شرايط بيچاره و تنهايند. نه کسی بداد آنها می رسد و نه کسی به کمک آنها می شتابد. آنها خود را در بيدادگاهی بنام افغانستان می يابند که  اکثريت باشندگان مرد آن  بيرحم  و سلطه گرند. همچنان خودسوزی آنها اين  پيام بسيار مهم را  نيز در خود دارد که ديگر حوصله تاريخی زنان افغانستان بسر رسيده و وجدانِ  بيدار شده  بيش ازين به آنها اجازه نميدهد که زنده گی را به هر قيمت و با  هرخواری و بيعدالتی تحمل کنند. آخرين پيام آنان  ميتواند پاسخ  قاطع و دندان شکن به سياستمداران، ايدئولوگهای و ريزه خواران وطنی “جامعه جهانی” باشد که  در برابرهر خواست در مورد آزادي و برابری زن به تيوری نسبيت فرهنگی و فرهنگ اسلامی توسل می جويند و زن افغانستانی و شرقی را شايسته آزاد زيستن و برابربودن نميدانند. سياستمداران ناتو بارها گفته اند و بعد ازين نيز تکرار خواهند کرد که مطالبات آزادی خواهی و برابری طلبی برای زنان افغانستان زياده خواهی غير واقعیست. ما ميدانيم که سفسطه بازی و لفاظيهای توخالی آنها بيشتر ريشه در منافع سياسی آنان دارد تا در واقعيت اجتماعی افغانستان.  سياستمداران و صاحبنظران غربی که بيشتر از يکدهه با تمام ساز وبرگ اعم از نظامی و انجیوئی در افغانستان حضور داشته اند، از واقعيت جامعۀ افغانستان به قدر کافی مطلعند، اما منافع شان مخصوصا درين شرايط  با دفاع از حقوق زن در افغانستان جور در نمی آيد. مسأله ايکه تازه گی ندارد و بيش از سه دهه است که تمام دولتها و میدیای غرب با تمام امکانات از احزاب و گروههای اسلامی و زن ستيز در به دست گرفتن قدرت حمايت کرده اند.  سياهروزی روزافزون زن افغانستانی که حالا با خودسوزيها خود را ظاهر ميسازد، نتيجۀ بلافصل تبانی و “اتحاد مقدس” ارتجاع اسلامی و امپرياليسم در طول بيشتر از سه دهۀ اخير در کشور است.

آخرين پيام زنان قهرمان و جان باختۀ افغانستان جدی و روشن است. آنان بيش ازين حاضر نيستند که زنده گی در اسارت مردان  و بيعدالتیهای  گوناگون و غير انسانی را تحمل نمايند. اين شايد اولين جرقه هایی از يک حريق گسترده یی باشد که امروز از گوشه و کنار افغانستان بمشاهده می رسد. آيا  زنان با شهامت و آزاديخواه کشور با آتش زدن خود ميتوانند به جان سرد جامعۀ اسير و دربند ما نيز آتش  بزنند؟  آيا اين زنان با خاگستر کردن خود زمينه را برای خاگستر شدن دشمنان آزادی زن در آينده نه چندان دور فراهم خواهند کرد؟ آزادی زنان و تامين حقوق برابر آنان با مردان که هر سال در 8 مارچ در سراسر جهان تجليل ميگردد، يک امر مهم اجتماعی و پيامد يک جنبش و حرکت بزرگ سياسی و اجتماعی در جامعه است. اين يک جنبش آزادي خواهی و برابری طلبی است که همه نيروها ی استثمارگر و استبدادی را به مصاف می طلبد. در افغانستان مشخصا جنبش آزادي خواهی و برابری طلبی به ويژه جنبش ازادي خواهی زنان بايد از سر نعش منحوس نيروها و نهادهای اسلامی و سنتی  عبور کند. همانگونه که  بدون جنبش آزادي خواهی زن حرکت برابری طلبی و آزادي خواهی در يک جامعه  به طور کلی معنی ندارد،  جنبش آزادي خواهی زنان در غياب جنبش برابری طلب و آزادي خواه عمومی تصوری  محض و سرابی بيش نيست . يا به عبارت ساده و روشن، جنبش آزادي خواهانۀ  زنان با جنبش سوسياليستی در يک پيوند عميق و ناگسستنی قرار دارد.

زنده باد هشتم مارچ، روز جهانی زن!

زنده باد سوسياليسم!

کميتۀ اجرائيۀ سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان


اسلام ناب محمدی

اسلام ناب محمدی

نوشتۀ عزیز یاسین

 

آنانی که در رابطه به عقائد مذهبی به طور عام و در رابطه به عقائد اسلامی به طور خاص  در توهم به سر میبرند و هنوزههم از چنبرۀ ازخود بیگانه گی وتحجرفکری رهایی نیافته اند ، بادیدن جنایات و دهشت افگنی ها و وحشی گریهای اسلامستها و گروهای جناتیکار و تروریست اسلامی ، مگویند : اینان نمیتوانند نماینده گان اسلام حقیقی باشند و می افزایند که اینان یک مشت تروریست و دهشت افگن هستند ، اینان نه تنها مسلمان بلکه انسان هم نیستند ، اینان یک مشت آدمهای وحشی وچپاول گر هستند وغیره وغیره… ومیگویند : اسلام حقیقی و اسلام ناب محمدی دعوت به عدالت ، إنصاف ، برادری ، محبت ، همزیستی مسالمت آمیز و چیزهای دیگری از این قبیل مینماید…و مثالهایی از آیات قرآن و گفته های رهبرمسلمانان جهان محمد بن عبدالله نیز میآورند . مثلا ، میگویند : اسلام گفته است : انماالمؤمنین إِخوَةٌفاصلِحُوا بَینَ أَخَوَیکُم … والصُّلحُ خَیرٌّ … و أَمرُهُم شُوری… وبا تأکید خاطر نشان مینمایند که هیچیک از غزوات محدی و هیچیک از حروب و جنگهای اسلامی که تا کنون به وقوع پیوسته است ، تجاوزی نه بلکه تدافعی بوده است ، وغیره و غیره

از این دوستان که در همچو یک توهم وتاریکی خطرناک و مأیوس کننده قرار گرفته اند باید پرسید : خوب دوستان عزیز ، گیریم که اسلامیستها وأعضای سازمانهای تبه کار اسلامی مانند القاعدة و جُندالله و سپاه صحابه و طالبان و غیره ، مسلمان نی و شما که ( …)


إعجاز علمی در قرآن یک إدعای بی پایه

 

إعجاز علمی در قرآن

یک إدعای بی پایه

نوشتۀ عزیزیاسین

 

قرآن همانگونه که خودش گواهی میدهد کتاب رهنما وإدارۀ امورسیاسی ، إقتصادی وإجتماعی جمعیت بدوی وکوچک و نوبنیاد مسلمانان و مجموعه ییست ازموعظه های أخلاقی وافسانه های فولکلوریک یهودی و عربی وزردشتی ودعاها وپناه جستنها واستغفارها وتهدیدها وهوشدارهای مشرکین وملحدین و مرتدین و نشاندهندۀ آداب و طرز کشتار وگردن بریدن کفار وأسالیب أذیت و آزار و إهانت به دگراندیشان… ، وآنهم در قرن هفتم میلادی و برای جوامع بدوی و ساده یی چون باشنده گان سرزمینهای نجد و حجاز و بین النهرین وتحمیل آن با به کارگیری نیروی شمشیربالای مردمان متمدنتری چون  فارس و  خراسان و ماوراء النهرو اسپانیا ( اندَلُس )  و درست همان حثیتی را دارد که کتابها ی افسانوی  دو دین إبراهیمی دیگر یعنی یهودیت و مسیحیت دارای آنند و در بسیاری از ( …)


ملی سازی و تاريخ نگاری ناسيوناليستی

ملی سازی و تاريخ نگاری ناسيوناليستی

 

کاوه اميد

 

چکيده

گاهی به رسانه های گروهی که برای افغانستان و يا در افغانستان به نشرات می پردازند سر می زنم. در اغلب اين رسانه ها به بحث و گفتگو پيرامون اتحاد شهروندان جامعه می پردازند و در بسا موارد سخن از «وحدت ملی» به ميان می آيد و مقوله هايی از اين دست تکرار می شود.

چند مقوله ايکه راجع به آنها هميشه صحبت های داغ صورت می گيرد و کسی از شنيدن آن ها احساس خستگی نمی کند، مقوله های «وحدت ملی»، «شخصيتهای ملی»، «قهرمان ملی»، «دولت- ملت»، «واژه های ملی» وغيره می باشد. مباحث «ملت سازی» به اشکال مخلتف نُقل مجلس همۀ نخبگان: چه دست اندرکاران قدرت و چه مخالفين آن بوده وانسان را به اين عقيده باورمند می سازد که بدن« ملی» افغانستان بيمار است و همه از اين مرض شکايت دارند. در رسانه های انترنتی آتش صحبت های ناسيوناليستی داغ است و همه از احساسات قومی و«ملی» خود با شيوه های گوناگون به دفاع می پردازند. گاهی با خواندن تراوشات فکری اين جماعات اين تصور به آدم دست پيدا می کند که تمام معضلات جامعه ما ناشی از نداشتن يک دستگاه به نام «دولت ملی» است که با ايجاد آن کشور ما به بهشت موعود تبديل می شود. اما آنچه که در اين گفتمان جلب توجه می کند برجستگی شيوه تحليل ناسيوناليستی از پايگاه قومی و اتنيکی به واقعيت های جاری است.

در شرايط کنونی در افغانستان جريان های ناسيوناليستی وجود دارند که مردم را با بهره گيری از تاريخ به دسته بندی های گونا گون نژاد و قوميت تقسيم نموده و آنها رابا دم و افسانه ها به بيماری قوم پرستی و نژاد باوری مبتلا می سازند.

دراين کشور پس از خروج نيروهای شوروی سابق و شکست اسلام سياسی، گرايش ايديولوژيک ناسيوناليسم قومی گرايش غالب بر انديشه های قدرت مداران و ناسيوناليست ها را تشکيل می دهد. افزون بر آن نخبگان هم از اينسو و آنسو به بازآفرينی افسانه های کهن پرداخته و سرودن آنها را برای مردم به مثابه آيه های بديل در برابر الترنتيف های سياسی ديگر توصيه می نمايند. باز آفرينی اين باورها بر مبنای تقسيم انسان ها به اساس تفاوت های فزيکی و بدنی، گويش ها، محل تولد و غيره را با آب و تاب می سرايند ودوای دردها و رنج های استبداد، استثمار بازار آزاد را و با دستبند ديگر و زنجير بر روح و روان جامعه می دمند.

اين مقاله چند بخش خواهد داشت که به برخی از اين ابداعات سياسی اشاره خواهد نمود و تلاش خواهد شد تا در پرتو اين فرضيه که ابداع سنت های سياسی  در مقام نمادهای مشروعيت ساز در سيطره سياسی قدرت ابزاروار عمل نموده و هر يکی از اين تعابر و سنت ها به گونه ای در دست قدرت حاکمه قرار داشته و امروز ناسيوناليستها گذشته را به روايت خود می نويسند تا از آن در جهت تحقق اهداف و آرمان ملی سازی بهره گيرند.

1- ناسيوناليسم و توليد رهبران اسطوره ای

يکی از شاخص های ناسيوناليسم توليد افسانه ها، سمبل ها، نمادها و بهره وری از آنها در خدمت اهداف سياسی در جامعه است. توليد افسانه ها بدون دولت، نهاد ها و تشکيلاتی که برای اين منظور ايجاد می گردد، ممکن نميشود. ادارات و سازمانها و انجمن های تاريخ و فرهنگ که کارشان نوشتن و ترتيب تاريخ ملی و بازتوليد افسانه های مردمی که در اين ميکانيسم اشکال ملی اختيار می نمايند، می باشد. در اين راستا جنگجويان و رهبرانيکه که نقشی در راستای ايجاد« ملت» داشته اند جايگاه بر جسته ای پيدا می نمايند، بويژه اگر اين شخصيت ها به اصطلاح «ملی» برخواسته از طبقات مسلط باشند. سازمانهای ايدئولوژيک دولتی و اعضای آنها مسئول نوشتن تاريخ و پيراستن شخصيت های تاريخ «ملی» هستند و سپس با وارد نمودن آنها در رژيم آموزشی بمثابه آدمهای خداگونه، آن را به اذهان جامعه تحميل می نمايند. بخش ديگری از تاريخ نويسی ناسيوناليستی را علاوه بر توليد مواد و بيوگرافی آنها در ذهنيت مردم، توليد احساس افتخار و غرور را در جامعه برای رهبران تاريخی و اسطوره سازی از آنها، تشکيل می دهد. دادن تصوير از رهبرانيکه گويا تمام زندگی خود را در راه «ملت» فدا نموده و «ملت» نيز به نوبۀ خود هميشه و در همۀ شرايط بايد مديون آنها بوده و از آنها سپاسگزار باشد. در نوشته های ناسيوناليستهای افغان به شدت به چنين ذهنيت دامن زده ميشود. هر اندازه که رهبران از لحاظ تاريخی با ما فاصله داشته باشند به همان پيمانه اين چهره ها افسانه ای شده و سيماهای ماورای طبيعی به خود می گيرند. حتا اين تقدس سازی از شخصيت های شديدأ وابسته به سازمانهای استخباراتی خارجی که در طی ساليان متمادی در کشتار و قتل های زمان ما هم شريک بوده اند از نعمت اوصاف «قهرمان ملی» بی نصيب نمانده اند. چون تاريخ نگاری ناسيوناليسم براساس دسته بندی ناسيوناليستی استوار است.

 اگرادعا کنيم که تاريخ نويسی رسمی در افغانستان مانند بقيه تاريخ نويسی ملی بر مبانی ذهنی و نارمتيف استوار است گذافه گويی نکرده ايم. يک نگاه کلی به چهره های مشهور اين  کشور، چه آنهايی که عمرشان را بما داده اند و چه آنهايی که شخصيت شان در فرايند آفريده شدن قرار دارد، ادعای ما را نه تنها مورد تاييد قرار می دهد بلکه مانند آينۀ تمام نمای از ايدۀ افسانه سازی و مقدس سازی را در ذهنيت انسان تداعی می کند. يکی ازشاخص های برجسته در تاريخ افغانستان ناسيوناليزه نمودن شخصيت ها و افرادی است که به گونه ای نقش در تحولات سياسی کشور داشته اند. به طور نمونه احمدشاه ابدالی بنيانگذار افغانستان کنونی در سال ١٧٤٧، به مثابه نماد تمام عيار سمبل رهبر بلا منازع  به شمار می آيد. وی به عنوان رهبر تاريخی به تمام شهروندان و در کل اهالی افغانستان تعميم می شود. چنانچه غلام محمد« غبار» در مقدمه کتاب «احمدشاه بابا» می نگارد:

«…احمدشاه همانقدر که از جنبه فتوحات نظامی، يکنفر پادشاه بزرگ افغانی شناخته می شود، بسيار تر بواسطه خدمت گرانبهای که در راه وحدت ملی و سياسی افغانستان نمود، قابل احترام است» (غبار، احمد شاه بابا، ص.2).

مورخ ديگری جناب کانديدای اکادمسين آقای سيستانی در مقاله ای زيرعنوان «چگونه افغانستان ظهور کرد؟» نيز به توصيف احمدشاه ابدالی پرداخته و وی را کسی ميداند که به افغانستان «هويت ملی» بخشيده است. آقای سيستانی چنين می نويسد:

«براستی اين احمدشاه بابا بود که برای ما هويت ملی و تاريخی و سياسی بخشيد، ورنه ملت ما در زير چکمه های استبداد شاهان و سلاطين بيگانه هند يا ايران و ماوراءالنهر، هويت ملی خود را از دست ميداد. احمدشاه بابا، جز سعادت و سربلندی و استقلال مردم افغانستان آرزوئی نداشت و با تحمل رنج سفرهای طولانی و قبول خطرات گونه گون حياتی و حيثيتی، به عنوان يک رهبر و پيشوای فداکار و شجاع افغان و فاتح ميدانهای نبردهای سرنوشت ساز، برای افغانها افتخار آفريد.

افغانها باور دارند که احمدشاه بابا، يکى ازشخصيت هاى بزرگ و نيکنام سياسى کشور ماست و در تاريخ افغانستان معاصر، مقام ارجمندى دارد. و سخت ناراحت خواهند شد اگر بدانند که  کسى او را تخريب يا تحقير کرده و بچشم کم به او  ديده است.  باورکن هموطن که اگر احمدشاه بابا نمی بود، امروز افغانستانی هم نبود تا در نقشه جهان جای را اشغال کند و فرزندانش به نامش افتخارنمايند و به همين دليل هيچ نويسنده ومؤرخ با انصافی نخواهد بود که افغانستان را ميراث گرانبهای احمدشاه بابا نشمارد و به استقلال و حاکميت ملی آن احترام ننمايد و ياد آن پادشاه مدبر افغان را گرامی ندارد. پس احمد شاه بابا را بايد احترام گذاشت، و از او بخاطر خدمات مهم سياسی اش سپاس گزار بود و به فرزندان وطن درس سپاسگزاری از مردان بزرگ و شخصيت های ملی را آموخت». (سيستانی، همان منبع)

در اينجا غبار از اوصاف «گرانبها»، «بزرگ»، « وحدت ملی» و «احترام» برای توصيف احمدشاه ابدالی استفاده می نمايد که هر کدام از اين واژه ها جنبه مثبت را در وجود اين شخصيت در ذهن خواننده خلق می کنند. نخستين سوال اينطور ميتواند مطرح شود که آيا همۀ مردم افغانستان احمدشاه ابدالی را رهبر خود می انگاشتند و آيا با چهره آن آشنا بوده اند؟ آيا آمار و اسناد در اين زمينه وجود دارد که احمدشاه ابدالی مورد احترام و تائيد همۀ شهروندان افغانستان آن زمان بوده است؟ و اگر چنين امری را فرضأ بپذيريم بازهم اين سوال بی پاسخ می ماند که اين احترام براساس چه معياری استوار بوده است؟

اگر فرضيه غبار درست باشد اين سوال بی پاسخ میماند که آيا اين جايگاه ناشی از مردمی بودن احمد شاه ابدالی بوده و يا ناشی از زور و سلطه ايکه وی را با سردمداری و دستگاه مخوف نظامی و دولتی عجين ساخته است؟ البته آنچه که مسلم است غبار در مقام يک مورخ بدون ارائه احصائيه، منابع و ماخذ، تنها به صدور احکام بسنده نموده است. يکی از فرضيه های ديگر که غبار به آن تاکيد دارد تلاش احمد شاه ابدالی برای «وحدت ملی» است. اما در عصری که احمدشاه ابدالی بر مسند حکمرانی تکيه زده بود مسئله «دولت ملی» به مفهوم امروزين با شاخصها و معيارهای آن در هيچ يک از کشورهای جهان مسلط نبوده چه رسد به اين که احمدشاه ابدالی افکار«ملی گرائی» از نوع انقلاب کبير فرانسه را در سر بپروراند و با تکيه بر آن اصول به تشکيل «دولت ملی» اقدام ورزد.

اگر ما از منظر متفاوت جز تاريخ نويسی قدرت به اين شخصيت تاريخی نگاه کنيم مسلمأ ديدگاه ما نسبت به احمدشاه ابدالی ديگرگون ميشود. در اين جا مورخين تاريخ را از منظر فاتحين مد نظر دارند و روايت آنچه را که با سلطۀ استبدادی به دست آورده است، معرفی می کند. فراورده ها و کارکردهای حاکميت احمدشاه ابدالی را در فرايند کسب قدرت و آنچه را که ميراث واجب الاحترام حساب می شود. در تاريخ نويسی رسمی و «ملی» با علاقه فراوان اين شخصيت ها را سمبل همگانی معرفی می نمايند. چيزيکه ميتوان آنرا ناسيوناليزه کردن حوادث تاريخی و شخصيت در تاريخ ناميد. هر دو مورخ تلاش نموده اند تا شخصيت سياسی يکی از سردمداران جنگی تاريخ منطقه، و آنچه آنها وی را بنيان گذار«هويت ملی» می پندارند، جزئی از ميراث و افتخارات افغانستان پذيرفته شود. اما در مورد اين ميراث جز کلی گويی ها اوصاف و توصيه ای برای نسل آينده چيزی بيشتری مورد بررسی قرار نمی گيرد. اين ناسيوناليزه سازی دقيقأ 250 سال پس از احمدشاه ابدالی اتفاق می افتد. اين روايت از تاريخ  با آب و تاب و رنگ و روغن امروزين آن برای ابداع تاريخ جديد و شخصيت جديد در قالب و سازه های تازه ايکه بتواند نياز زمان ما را پاسخ گويد، نگاشته می شود. اين تاريخ قدرت است که همه گانی می شود و بنام ما برای جامعه تقديم می گردد. و بدينسان بدن تاريخی جامعه با لباس قدرت سامان پيدا می کند.

اين گونه تاريخ نويسی قالب، نمادهای رومانتيک و درون مايه خود را از مقوله های که به صورت کلی با آرمان های جمعی، روح جمعی و مقوله های «ميراث گرانبها»، «حاکميت ملی و استقلال» که روبناهای انديشه های ناسيوناليستی را حمل نموده با معصوميت ظريفی آرزوی مستقل بودن در کنار بقيه مردم جهان را در ذهن خواننده تداعی می کند. حالا اين استقلال آيا استقلال قدرت مدار از قدرت مدار ديگر است و يا اين که استقلال رهايی انسان را از متن يک نظام استبدادی صورت داده است؟ پر واضيح است که احمدشاه ابدالی انضباظ نظامی را بعد از مرگ يک مستبد ديگر، نادرشاه افشار، در يک قلمرو ديگر بوجود آورد و از آن دستگاه برای تشکيل يک دولت مرکزی با هژمونی برای توسعه قلمرو سياسی خود و چور چپاول بيشتر از سرزمين های ديگر به وجود آورده وسازماندهی کرد.

بهر صورت ما در برابر شکل جلالت مآبانه يک ابر مرد و تصوير خيالی وی قرار می گيريم که در نهايت بر خلاف تمام جناياتی که مرتکب شده است بايد واجب الاحترام باشد، و الزامأ چون عامل ايجاد نقشه سياسی برای افغانستان است بايستی احترام ما را کمائی کند. اين ابتدايی ترين انتظار از تاريخ رسمی است که از اين مرد قدرت، شخصيت خداگونه ای را که تاج ذرينی از قدرت را بر روی دستار و لنگی خود زده و با زور و استبداد به هر منطقه ای که دلش خواسته حمله نموده و اردوی زير فرمانش به يغما و تجاوز به هستی انسان های ساکن مناطق ديگر دست يازيده است. ولی از همه خواسته می شود تا ازچنين فردی به مثابه سمبل «هويت ملی» ارج و سپاس گذاری کنند. روشن است که اين رهبران به همت ايديولوگهای قدرت و مورخين رسمی اسطوره ای می شوند و اين اسطوره سازی در گستره زمان به بخش از نمادهای مشروعيت قدرت تبديل گرديده و در بدن و پيکره تاريخی حاکميت عجين می شوند. توليد و بازسازی تاريخ حاکميت مطابق با زمان و نياز آن صورت می گيرد. ساختن شخصيت تاريخی و سمبليک مصرف ايدئولوژيک دارد تا به بخشی از نيازهای حاکميت پاسخ بدهد. ناسيوناليسم قومی که در پروسه بعد از 11 سپتمبر در حال پيشروی در جامعه است، تلاش دارد تا اين خلاء مشروعيت را پُر کند و در جدال با ساير گرايشهای ناسيوناليستی قومی برای خود ريشه تاريخی دست و پا نمايد.

ميکانيسم تازه ای را برای تداوم و روپوشی بر مطلقيت درک و انديشه در رابطه با بدن حاکميت تبين می کند. بعبارت ديگر در توليد واقعيت تاريخی که ترسيم می شود چه اندازه نگرش تاريخ سازان رسمی و طبقات حاکم جا پيدا می کند و به کدام پيمانه مورخ با آن فاصله  می گيرد تا حقيقت درک خود را از تاريخ بيان نمايد. فوکو می نويسد: «در هيچ جا اعمال قدرت بدون اقتصاد عاقلانه از گفتمان ها در باره حقيقت که بواسطه قدرت و يا مطابق قدرت کار می کند وجود ندارد. قدرت ما را به موضوع و هدف حقيقت تبديل نموده است و ما تنها از راه اين توليد حقيقت است که اعمال قدرت مينمايم». (همان منبع)

مورخ ما با تکيه بر رژيم تاريخی قدرت به تحميل آن ارزشهايی که دولت توليد کرده است به بازتوليد تداوم تاريخی قدرت می پردازد و به عنوان مورخ برای جامعه و مردم هويت تاريخی را بر مبنای فرضيه ها دست و پا می نمايد. چنانچه می نويسد اگر احمدشاه ابدالی نمی بود ما دارای «هويت ملی» نمی بوديم. خوب بحث «هويت ملی» نيز از مباحثی است که در رژيم فکری ناسيوناليست ها دارای جايگاه ويژه يی است که من در جای ديگر به آن خواهم پرداخت. اما اگر مردم ما «هويت ملی» نميداشتند ولی بجای آن خوشبخت می بودند و بخشی از مردم پيشرفتۀ جهان به حساب می آمدند و در همۀ عرصه های حقوقی، سياسی، اجتماعی، تکنيکی پيشرفت می داشتند بهتر بود و يا اينکه در همين وضعيت کنونی که حالا قرار دارند؟

تاريخ نويسان رسمی که فراتر از تاريخ رسمی نمی روند کارشان به تکرار روايت رسمی تاريخ می انجامد. تاريخ اجتماعی و يا تاريخ طبقاتی به کشمکش های جاری در جامعه به مثابه رابطه اجتماعی و تحليل مناسبات افتصادی می پردازد و نقش و کارکرد قدرت را در همين متن مورد بررسی قرار می دهد. در تاريخ رسمی فرزانگانی آفريده میشوند که بری از نقد اند و در برابر انتقاد از عملکرد هايشان مسئوليت ندارند و نفس حضور آنها درتاريخ، آنها را در برابر نقد کارنامه های شان مصئونيت می بخشد. به اين چهره سازيها در اين نمايشنامه قدرت نگاه کنيد که چگونه تلاش می شود تا آنها مورد بررسی و نقد  قرارنگيرند چون اين شخصيت های به اصطلاح «مردان بزرگ و شخصيت های ملی » اند.                     نگاه به اين شيوۀ تاريخ نگاری نگاه قدرتمداران است. زمانيکه مردمشناسی ناسيوناليستی و متافزيکی در تفسير گذشته بکار گرفته می شود، تاريخ رنگ ديگری به خود می گيرد. (کدوری، الی.ص.116).

کدوری ادامه می دهد:« انسان های که برای اهداف و آرمانها و منافع مختلف مبارزه نموده و يا برای کسب قدرت اقتصادی، سيا سی، مذهبی ، قبيلوی– خاندانی و يا در دفاع از جان خود در برابر تجاوزکاران ايستادگی نموده اند، طوری فهميده و درک می شوند که در واقع کارکرد ها و مبارزات آنها برای اهداف «ملی» ناسيوناليستی و تربيه ويژه ای بوده است. » (همان منبع).

ناسيوناليسم با اين منطق شناسنامه تاريخی اش را می نويسد و انسان را به خارجی و داخلی و خودی و بيگانه تقسيم می کند. در منطق مورخ ناسيوناليست قدرت مدار و جنگسالار «خودی» به مرد آرمانی و« قهرمان ملی» برای کل جامعه تبديل می شود و جنايت هايش نيز بايد جزء افتخارات جامعه تلقی گردد چون متعلق به «خود» است.

منابع  و روی کردها:

1-      احمد شاه بابا، مير غلام محمد غبار، بازار قصه خواني پيشاور، چاپ دوم،  1376

2-      کاندیدای اکادمیسین سیستانی،  چگونه افغانستان ظهور کرد؟ http://www.aapa.org.au/articles/art21.htm

3-      Foucault Michel(1997), Il faut défendre la société, Cllége de France, 175-1976

4-   Kedouri, Elie(1995), Nationalismen, SNS Förlag


خطا ها و تناقضات قرآن

 

خطا ها و تناقضات قرآن

نوشتۀ عزیز یاسین

 

Azizyasin78@yahoo.com

 

زیر این عنوان خواهیم کوشید تا باروشی متمدنانه ، منطقی و مستدل خطاها ولغزشهای لغوی و علمی و تناقضات منطقی موجود در قرآن را مورد بحث وبررسی قرار دهیم.لذا از آنانیکه خود رادرزمرۀ فقها ،علماء و مفسرین اسلام قلمداد مینمایند صمیمانه دعوت به عمل میآوریم تا در مباحثات با ما  شرکت ورزیده نظرات و ملاحظات مارابه همان روشی که ما آنرا مطرح مینماییم به نقد بکشند البته نه با روشهای پرطمطراق واعظانه وتکیه خانه ئی وخانقاهی . ما این بحثهارا در بخشهایی جداگانه ودنباله دار إرائه خواهیم نمود.

بخش نخست

سورۀ الفاتحة

آیه های 1- 5

در کتابهای تاریخ که دربارۀ نسخه های قرآن و چگونه گی جمع آوری آیات آن معلومات میدهد ، آمده است که عبدالله بن مسعود  یکی از نزدیکترین یاران محمدبن عبدالله پیامبراسلام ،کاتب وحی و یکی از ده شخصیت مرغوب در نزد محمد که به نام عشرۀ مبشرة یاد می شده اند ؛ از افزودن سورۀ الفاتحة درنسخۀ دست داشتۀ خویش سرباز زده و گفته است که این سوره وحی الهی نبوده وشامل قرآن شده نمیتوانند.

إبن مسعود در تاریخ اسلام شخصیت فعال و مؤثری بوده و از ارج و أهمیت بالایی در نزد سنی ها و شیعیان هردو  برخوردار است . اودر برابر تصمیم عثمان مبنی بر قبولاندن یک قرآن واحد بالای مسلمانان و تشکیل کمیته ئی که او برای این هدف در نظر گرفته بود به مخالفت بر خاسته و در مورد زید بن ثابت که عثمان او را به ریاست این کمیته برگزیده بود چنین گفته است : “  من در نزد رسول خدا هفتاد سوره را خوانده بودم که زید بن ثابت با کاکلهای آویزان خویش با دیگر کودکان بازی میکرد ” و نیز گفته است : ” زید ( …)


زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام

زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام

فهیم آزاد

مقدمه :

هدف نوشته حاضر پرداختن به عمل کرد و جنایات نیروهای اسلامی چه در قالب طالبان و چه در هیئت حاکمان کنونی که مقدرات جامعه را رقم میزنند نیست، (چون مردم با گوشت و پوست شان این نیرو ها و احزاب را در پراتیک اجتماعی و سیاسی تجربه کرده اند) بلکه میخواهد به مسایل اساسی ایکه این عملکرد ها از آنها ناشی میشوند ( ایدئولوژی اسلامی، که منبع الهام و رهنمای بالقوه تمامی جریانات اسلامی دوران ما است) بپردازد. در ضمن به آن بخش از روشنفکران چپ و “دموکرات” که آگاهانه و یا نا آگاهانه تلاش دارند با تحلیل های “مدبرانۀ” شان از وضعیت جاری، خاک در چشم توده های زحمتکش پاشیده و از افشای کامل مذهب (در این مورد اسلام ) در کنار باور های ضد انسانی و خرافی دیگر، بعنوان یکی از عوامل اصلی نیگون بختی و سیاه روزی کنونی مردم، بویژه زنان، طفره رفته و با تفکیک اسلام به اسلام “بنیاد گرا”، “مترقی” و”اسلام مردمی” از مبارزه بالفعل و بالقوه با جریانات مذهبی شانه خالی کنند و یا عده ی دیگر آنها ( که متأسفانه تعداد شان هم چندان کم نیست) با درک پوپولیستی و قدرگرایانه (چیزیکه سالها بدان عادت کرده اند و بخشی از باورهای شان را میسازد)، توجیهات شان را در این مورد از این تئوری دیر آشنا استنتاج نموده اند که نمیشود با توده های در افتاد و هرآنچه را که باور توده هاست (هر چند ارتجاعی و ضد انسانی) باید احترام کرد، در غیر آن توده ها خواهند رنجید، نشان دهد که این نه سلیقه های گروهی بلکه بنیاد های فکری و ایدئولوژیک اسلام است که مصبب اصلی ستم، بی حقوقی و اجحاف، از جمله ستم جنسی بر زنان است که باید بطور سیستماتیک و پیگیر مورد نقد و افشا گری قرار گیرد. ( …)


نژاد باوری دربستر تاريخ

مرورکوتاه به ريشه هاي نژاد پرستی اروپايی

کاوه اميد

 رشد و گسترش پديده نژادباوری در افغانستان و نشان دادن رابطه آن با تيوريهای نژادپرستی و زمينه های تکامل آن در اوضاع تاريخی و مکانهای متفاوت، ما را در شناخت و نوع مقابله با آن کمک خواهد کرد. اين مقاله در حد ممکن به تيوريهائی که زمينه های مشروعيت نژادباوری را می سازند، خواهد پرداخت.

طبق معمول همه ما با ايده ها و باورهای نژادی در مدرسه آشنا ميگرديم. در کتابهای درسی در موئسسات رسمی و علمی، معلم ها و آموزگاران ونخبگان حاکم عقائد و تصورات نژادی «آريائی» را چه در کتابها و ماتريال مربوط به تاريخ و چه در پيکر شعر وادبيات گنجانيده اند.

 مواد و ماتريال نصاب تعليمی مکاتب و مراکز تعليمی را طوری آماده مينمودند که معيار افسانه نژادی که اعتقادات اقليت نخبه از تاريخ است را، به عنوان مبنای هويت «ملی» برای جامعه قرار ميدادند وبدينسان حقايق نخبگان حاکم بمثابه نگرش کل جامعه تعميم ميافت. اين نگرش در تمام ابعادش برای کودکان اقليت هائی تدريس ميگرديد که شامل دسته بندی «نژاد آريائی» نميشدند. اين هويت سازی در تناقض و تضاد کلی با معيار های که از جانب نخبگان وضع گرديده و وضعِت اوبژکتيو که اقليت ها و جمعيت ساکن کشور در آن به سر ميبرند، قرار ميگيرد. در گذشته کودکان افغانستان بمثابه افراد«آريائي» آموزش ديده و سوسياليزه ميگرديدند و اين مسئله هنوز بنام های مختلف و بمثابه آيه های آسمانی و لايتغير  تبليغ و ترويج ميگردد.

راسيسم و نژاد باوری حاکم همواره براساس افسانه بافی به تقسِمبندی انسان و دسته بندی آن ميپردازد. شاخص برجسته اين نظريه در گذشته تاکيد بر تفاوتهای بيولوژيک برای استنتاجات برتری گروه خودی و ايجاد گروهای فرودست و «پست» در جامعه بشری است. ولی امروز از آنجا که تفاوتهای پشين دربرابر دانش جديد شکست خورده است، جای راسيسم بيولوژيکی را تفاوتهای فرهنگی گرفته است و انسانها را بر مبنای فرهنگهای گوناگون تقسيم مينمايند. در  افغانستان نيز دسته بندی انسانها به قبيله ها و اقوام گوناگون از عرب، ازبک، بلوچ، پشتون، پشه ای، هزاره، نورستانی و غيره بار نژادی دارد.  زمانيکه اين تقسيمات با اهداف نژادی صورت بگيرد و با نژادباوری همراه باشد نتيجتأ ثمری جز برتری نژادی و خدمت به اهداف و اميال نژادباوران نخواهد داشت.

قرائت تقسيم انسانها بر بنيادهای نژادی گذشته طولانی دارد. برای شناخت آن لازم است تا نگاهی به تاريخ تدوين باورهای انديشه سياسی نژادباوری در غرب بياندازيم و ببينيم که چگونه انديشه های نژادباورانه که الزامأ برتری طلبی نژادی بهمراه دارد، شکل گرفته و تکامل نموده است. البته پرداختن به اين مسئله از ظرفيت نه یک بلکه دها مقاله هم خارج است. ولی تلاش ميکنم که اشاره های به فراز های اين انديشه داشته باشم.

برجسته ترين  تغييرات که در سير عقايد نژادباوری صورت گرفت در عصر گسترش رشته های علوم انسانی در قرن۱٩  در غرب بود. تئوريسن های علوم اجتماعی متاثر از چارلز داروين، زيستشناس برجسته، انديشمندان معتقد به تبعيض نژادی مانند آرتور گوبينو از طراحان مباحث مردمشناشی نژادی و نژاد باوری محسوب ميگردند. با وصف شکست نظريه مردمشناسی نژادی توسط دانش ژنيتيک جديد، تئوری مزبور بواسطه نژادباوران توليد و باز توليد ميشود.

 منتقدين نظريه های نژاد باوری در سالهای۱٩٨٠  قرن گذشته مانند ژرژ موس و گريتا جونز نظرات جالب و در خور توجه در باره افسانه نژاد «آريائی» و نقد نژادباوری دارند که برای من نقطه عزيمت و حرکت خلاف جريان تفسير انسان به اساس ارزش نژادباوری نژاد«آريائی» بحساب ميآيد.

رابطه دولت و نژادپرستی پديده درخور توجه است. تاُسيس دولت های بورژوايی در قرن ۱٩ و سپس ايجاد نهادهای علمی و تحقيقی درزمينه های تاريخ و دانش تاريخی و اجتماعی کمک کرد تا در قرن ۱٩ باورهای نژادی با تئوريهای برتری نژادی «آريائی» و سفيد بهم پيوند يابند. تشکيل دولتهای ملی و واحد ها و موئسسات باستانشناسی و تاريخ، زمينه های مساعدتری برای آفرينش هويت تاريخی برای جامعه و مردم را در اختيار و در دستور مهندسان و مخترعين هويت و تذکره قرار داد.  در نتيجه با استفاده از دانش بيولوژی و طبيعی مدرن، راسيسم «علمی» بنيانگذاری شد. البته اشکال تطبيقی حقوق نژادباوری را بايد در پراکتيک و عمل دولتهای بورژوائی اروپائی نسبت به جمعيت کوليها و يهوديها و تقديس فرهنگهای محلی با استناد به همان افسانه های کهن، مطالعه کرد.

 نژادباوری قرن 20 نيز بگونه ای نظری تداوم آرا و انديشه های متفکران نژاد باور قرن 19 مانند آرتور گوبينو و چمبرلاين بود، که به اشکال مختلف در مدلهای سياسی آلمان نازی و اپارتايد در افريقای جنوبی مورد آزمايش و تطبيق قرار گرفتند. ايدئولوژی مبنی بر نژاد پرستی با نمادها و سمبلهايش ظرفيت و نيروی مخربش را در عمل به جهانيان نشان داد. تقابل نژاد دربرابر نژاد وتاکيد بر برتری نژاد سفيد و حاکميت آن از فراورده های اين روند و تحولات اجتماعی و سياسی به حساب ميآمد که با تشکيل دولت نژادپرست هتلر و کشتار و قتل عام يهوديان، کوليان، کمونيستها و ساير ديگر انديشان ماديت يافت. دولت نژاد باور هتلر تلاش ورزيد تا با ايجاد سازمانهای به اصطلاح علمی کاراکتر و معيارهای “علمی” برای نظريه برتری نژادی تعريف کند. روشهای عملی که برای اندازه گيری جمجمه و ساير اعضای بدن تا سالهای۱٩٦٠۱٩٧٠نيز در برخی از کشورهای اسکندناويا رواج داشت.

 ولی خوشبختانه دانش ژنيتک جديد با بدست دادن شناخت در مورد 3 مليارد ژن بشر، مسئله علمی بودن برتری نژادی را برای هميشه مردود اعلام نمود. اما تنها موجوديت دانش جديد ژنيتک به معنای از ميان رفتن مضمون ايدئولوژيک راسيسم نژادی در جامعه نبوده بلکه ايدئولوژی نژادی هنوز از کشش قابل ملاحظه ی در جامعه برخوردار است، چون به گونه های مختلف توسط دم و دستگاه دولتی و سازمانهای اجتماعی و فرهنگی آن توليد و باز توليد ميگردد. برخيها برای اثبات نظريه های نژاد باوری شان به  سراغ افسانه ها و خوانش کتيبه های باستاني میروند، تا سرنخ برای اثبات خواستگاه های نژادی خود پيدا کنند و ازاين طريق به گونه ظريفانه وماهرانه به آرايش و پيرايش نژادباوری خودی بپردازند.   در اين مقاله به بخشهای مختلف نژادباوری در بستر تاريخ در حد و ظرفيت يک مقاله پرداخته خواهد شد.

 زمينه استفاده از آثار و منابع گسترده است، ولی با تاسف مجال و امکان مطالعه اين همه ماتريال و منبع برای من مقدور نيست ولی سعی خواهد شد تا از آن منابع استفاده لازم بعمل آيد، منابع و ماتريالی که تابوهای ملی سازی و هويت سازی را به مثابه مخلوق تاريخی مورد دقت و بررسی قرارميدهند.

 استفاده از مطرحترين نظريه پردازان عصر باستان تا نويسندگان و نظريه پردازان قرن 19 اروپا که نقش جدی در ابداع سيستماتيک نژادباوری بازی نموده اند، اهميت ويژه ای در اين نوشته خواهد داشت.

 نظريه های فلاسفه و دانشمندان باستان کمک ميکنند تا با نطفه های مکتوب راجع به تقسيمبندی انسانها به «ما» و «ديگران»، آشنا شويم. نظريه پردازان مدرن تئوريهای نژاد باوری مانند Arthur de Gobineau  دپيلومات، نظريه پرداز نژادپرست و نويسنده کتاب تفاوتهای نژاد انسانی در سالهای۱٨٥٣۱٨٥٥در معرفی تيوريهای نژادباوری سهم بر جسته ايفا می کرد، زيرا وی از نخستين نژادباوران است که با استفاده از بهترين امکانات دانش زمانش به تبين نژاد باوری و اعتقادات خود پرداخته است. بدون شک ميتوان گفت که وی اساسی ترِين نفش را در تبين نظريه نژاد پرستی در عصر مدرنيته داشته است.

 قرائت های مختلف از راسيسم و نژاد باوری در افغانستان جريان داشته است و اکثريت قريب به اتفاق ماتريال و مواد که در خدمت ايجاد و ابداع هويت ملی بکار گرفته شده و ميشود به گونه های آگاهانه يا ناآگاهانه از مجراهای نزديک به نژاد باوری آب ميخورند.

 برای مثال به کتابهای تاريخ  از جمله تاريخ عبدالحی حبيبی، کهزاد و غلام محمد غبار مراجعه کنيد در خواهيد يافت که چگونه از تاريخ در خدمت ابداع هويت ملی بهره برداری شده است. پس از مرور کوتاه شکلگيری تاريخی اين نگر شها، در بخش اول اين مقاله نسبت به چگونگی تقسيم انسان ها به «من» و «شما» در يونان باستان و سپس قرون وسطی خواهم پرداخت. در ادامه اين مقاله که درشماره بعدی به چاپ خواهد رسيد.

شرايط رشد راسيسم در دوره های کشف قاره های جهان و  گسترش استعمار و کلونياليسم و رشد جامعه سرمايه داری درجهان مورد ارزيابی قرار خواهد گرفت. انقلاب صنعتی پيامد های جدی را برای جامعه بشری به بار آورد. همزمان جامعه بشری در عرصه های گوناگون رشد و تکامل داشت. انکشاف دانش و علوم جديد در عرصه های دانش اجتماعی و علوم طبيعی زمينه های بوجود آمدن تيوريهای گوناگون را فراهم نمود. راسيسم  جديد را درمتن اين اوضاع و احوال قرن 19 بايست مطالعه نمود. درپايان اين مقاله به بحث و ارزيابی پديده نژادباوری تا دوره جديد و تحولات راسيسم و اشکال گوناگون آن خواهد پرداخت.

زمينه های تاريخی نژاد باوری

تا جايکه تاريخ به ياد دارد تقسيم انسانها به من و شما وجود داشته است. کالهون ميگويد: ماهيج خلق بدون اسم را و هيج زبان و فرهنگی را که در آن گونه از تفاوت ميان «من» و «آن»،«ما» و«آنها»را به رسميت نشناسد را، نميشناسيم ( کالهون، ۱٩٩٤ ، ص. ۱٠-٩).

 يونانيان باستان انسانهای که در قلمرو آنها زندگی نميکردند و يا به زبان يونانی سخن نميگفتند، بربر ميناميدند. گونه های مختلف از تقسيم و دسته بندی انسانها در جوامع بشری وجود داشته است. تقسيم انسان به خود و بيگانه، مذهبی و غيرمذهبی، يهودی و غيريهودی، مسيحی و مسلمان، هندو و بت پرست، کافر و مسلمان اشکال ابتدائی از اين تقسيم بندی است که فاصله انسانها را مشخص مينموده است.

 هر کدام از اين کتاگوری سازی نياز به مشروعيت ذهنی و استدلال و براهينی داشته است که گروه ها و پيروان آنها برای مشروعيت ذهنی و روانی خود به آنها نياز داشتند. اين باور های ابتدائی تا هنوز درميان انسانها جا و طرفداران زيادی دارد. برای آنکه تصويری از تفکر و انديشه های زمان های دور داشته باشيم، به الياد واوديسه که شاهکار ادبی يونان باستان به شمار می آيند نظری می اندازيم : وقتيکه اوديسه یه سوی اتاليا سفر ميکند، انسان ضعيفی به شمار ميرود چون از حمايت مردان خود برخوردار نيست و تنها کاری را که انجام ميدهد، تکيه بر مهمان نوازی ديگران است.

 چون از لحاظ واژه شناسی مهمان و دشمن در يونان باستان مفهوم يکسان دارند. خارجی و مهمان، پرستار و مهمان در واقع معنای همسان دارند. آما سوال اينجا مطرح ميشود که چرا بايد در مقابل بيگانه چنين رواداری کرد و چرا اقدام به قتل آن نمود؟ برداشت افلاتون عين همان برداشت زمان او است که توسط وی بررسی  ميشود:  مهمان از حمايت و نگهداری خدايان بر خوردار است، بيگانه گاهی ممکن است يکی از خدايان باشد که در لباس انسان آمده تا به کشف وضعيت انسانها دست يابد.

 نفس همين توضيحات افلاتون منجر به اين برداشت در ميان مردم آنزمان گرديد که هر خارجی در ذهنيت عامه به منزله آدم خطرناک و تحديد تلقی گردد. به مهمان و بيگانه بايد رفتار خوب صورت بگيرد، زيرا وی يا دشمن است و يا يکی از خدايان( Zilliacus, 1987, s.73-76). يونانيان به اين باور بودند که هرکه به زبان يونانی گپ نميزند طبق نظريه ارستو بايد برده طبيعی باشد.  در قرن 4 ميلادی جنگها ودرگيريهای زيادی ميان يونانيان و پارسها صورت گرفته بود که منجر به تلفات و خسارات جانی و مالی زيادی برای يونانيان گرديد. اين حوادث تاريخی باعث شد تا در مورد واژه های «ما» و«آنها» تجديد نظر گردد. درنوشته های تراژيک يونانيان باستان افسانه های برتری يونانيان بر پارسها آفريده ميشود و شوروشر و احساسات بيگانه ستيزی با قهرمان سازی و ستايش خود، تشويق ميشود.

 البته بايد خاطرنشان کرد که برخی از صوفيستهای يونانی با تهيج و تشويق نژاد باوری طبقات حاکم مخالف بودند و ارزشهای برابری انسانی را تبليغ مينمودند و معتقد بودند که همه انسانها از ارزش برابر برخوردار اند. اما ارستو تاکيد ميکند که دونوع انسان وجود دارد: يکی که نيروی تيزبينی و هوش و توانائی تجزيه، درک و استفاده از طبيعت را دارد و بنابراين انسان آزاد است. و نوع دوم فرديست که به نيروی جسمانی خود تکيه دارد و به فعاليت می پردازد که وی همان برده است. يونانيها آزاد و منطقی هستند و بربرها برده و هميشه بيمنطق ميباشند. بربرها هميشه طبيعت بردگی دارند و جهان آنها سرزمين بردگان است. تنها ريس بردگان به نيروی ذکاوت آراسته است و بنابراين بايد وی هميشه بجای آنها تصميم بگيرد وارباب آنها باشد. يونانيها هميشه سردار و حاکم هستند و برای همين است که بردگان آنها از مردم بربر هست و بردگان ابزار برای ارباب خود هستند. ( Liedman, ص، ٢٥  ۱٩٩۱).

به قول سون ليدمن ارستو روی تفاوتهای ميان مرد آزاد دربرابر زنان و بردگان تاکيد دارد و مينويسد که به نظر او اين تنها مردان هستند که توانائی انديشيدن را دارند و زنان و بردگان از استعداد تفکر و تفکرمستقل و منطقی برخوردار نبوده  و بدين لحاظ انسان کامل نيستند. ارستو ادامه ميدهد که زنان و بردگان ميتوانند انديشه منطقی را درک کنند ولی فاقد  انديشه نو و تازه ميباشند. ارستو ادامه ميدهد که زنان وبردگان از مطيع بودن احساس خوشبختی ميکنند و از عدم اطاعت احساس بدبختی. اشاره ارستو بمعنی هماهنگی طبيعت زنان و بردگان نيست او طبيعت آنها را مشترک نميداند و بويژه زن يونانی را دارای استعداد و توانايی و استقلال انديشه که رشد کامل کرده باشد نميداند.

و بدينسان زن شباهتهای بابرده ندارد چون برده تنها ابزار است. ( همان منبع ص.25).ارستو شاخص های فزيکی برای شناخت بردگان ارائه ميکند: جسم زشت و زمخت طبيعت برده را تشکيل ميدهد. يک بدن ورزشکار و قشنگ شاخص مرد آزاد است. و دومين شاخص طبيعت برده ندانستن زبان يونانی است.( برتراند راسل،1985 ص.159/169). راسل مينويسد که يونانيان احساس برتری شديدی نسبت به غيريونانيان داشتند. هنگاميکه ارستو ميگويد نژاد های شمالی باروحند و نژاد های جنوبی متمدن ولی تنها يونانيان اند که هم با روحند و هم متمدن، او بی شک عقيده عمومی را بيان ميکند. ارستو و افلاتون برده ساختن يونانيان را خطا ميدانستند، در حاليکه در باره غير يونانيان چنين اعتقادی را نداشتند.( راسل، ۱٩٨٥، ص. ٣٢٢).

ارستو و افلاتون به اين باوربودند که هرکس که خارج از قلمرو دولت زندگی ميکند بربر است. اما رواقيها نخستين مکتب فلسفی است که يک قدم جلوتر از دولت شهری ميگذارند. طبق نظريه رواقيون هيج انسانی طبيعتا برده نيست و بايد به هربرده مانند کارگر رفتار شود که درتمام زندگی اجاره شده است. تاکيد بر سهيم بودن همه افراد در نظم طبيعی منجر به اين شد که حتا برده ها و کسانيکه خارج از قلمرو دولت شهر بودند، امکان داشتند شامل نظم طبيعت گردند. (Liedman, ۱٩٩۱،.٤٢ -٤٤- ٦٠).

رواقيون از اين نظريه با ارستو و افلاتون تفاوت کلی داشتند و يک قدم جلوتر بحساب می آمدند. افلاتون و ارستو روی سه نوع نظام دولتی تاکيد داشتند. پادشاهی، ارستوکراسی و دموکراسی. ولی عده ای زيادی از رواقيون به نوع التقاطی از تشکيلات دولتی باورداشتند (همان منبع).

اپيکتيتوس متولد ٦٠ ميلادی يکی از فيلسوفان رواقی بود. وی يکتن يونانی برده و آزاد شده بود که بعد ها به وزارت رسيد، او هميشه ميگفت که: ” تو روح حقيری هستی که جنازه ای را بردوش ميکشی زئوس نميتواند جسم را آزاد سازد، بلکه بهره ای از الوهيت خود را  به انسان ميدهد. خدا پدر آدميان است و ما با هم برادريم ما نبايد بگوئيم من يک نفر آتنی هستم يا من يک نفر رومی هستم، بلکه بايد بگوئيم من يکی از افراد جهان هستم( راسل، 1985، ص.385). چنانچه ملاحظه ميکنيد اين افکار به درجه بالاتر از انديشه های افلاتون وارستو که انسان را به برده و خارجی تقسيم ميکنند، مترقي تر و پيشرفته تر است و برخلاف باور زمانش بازهم به برابری طبيعی انسان اشاره دارد و نکات جهان وطنی در آن پديدار است.

 البته اين باورداشت ها به احتمال زيادی زاده و برخواسته از موقعيت  اجتماعی وی به عنوان يک برده و مهاجر بوده است که به نحوی در شکل گيری افکار وی تاثير داشته است. اما انديشه های رواقيون که به نحوی برجسته برروم باستان اثر گذاشته بود و به گونه افکار دولت روم باستان را تشکيل ميداد، با ورود کليسا در درون امپراتوری روم، شکل جهان وطنی به الهی وطنی تبديل گرديد و انسان که با معيار جهان و انسان سنجيده ميشد، دردوره جديد با معيار خدا در معرض سنجش قرار گرفت.

مسيحيت اوليه و سنت فکری رواقيون Stoicism

رواقيون در قرن دوم قبل از ميلاد به وجود آمده و رشد نموده و به نقد انديشه های فلسفی گذشته ميپرداختند. رواقيون معتقد بودند که انسان بخش جدايی ناپذير از اجزای طبيعت است و جوامع بشری بخش از کليت و روابط طبيعی به شمار ميروند. رواقيون با تمام نحله ها و گرايشات که در جريان حياتش بوجود آمد به عنوان مکتب فکری بيشتر به جبر جهانی و اختيار بشری تکيه داشت. رواقيون معتقد بودند که قوانين طبيعت نظم منطقی دارد و بايد اين نظم منطقی به انسان انتقال پيدا کند. آنها باور داشتند که همه انسانها درذات و نهاد خود به تفاوتها ميان خوب و بد آگاهی دارند. برای اينکه انسانها به خوشبختی برسند بايستی نخست قوانين طبيعت را بشناسند و سپس آن قوانين را بالای  خود تطبيق نمايند.

 ورود مسحيت دردستگاه دولتی روم باستان، هم در شيوه تفکر مسيحيت و هم در شيوه زندگی روم باستان تاثير برجسته ايفا کرد ولی بيشتر از همه بخشی عظيمی از ميراث فلسفی رواقيون را در خود جذب نمود و حتا عقيده ” فرشته نگهبان” که مارکوس اوريوس به آن باورداشت در مسيحيت مورد پذيرش قرار گرفت( راسل ۱٩٨٥، ص.٣٥٣). تاثيرات برجسته نظريات رواقيون روی افکار مسيحيت قرن ٣ ميلادی خيلی برجسته بود. کشيش امبروسيوز دراين دوران زندگی ميکرد متاثر از عقائد سيبروی رواقی بود. به اساس نظريه آمبروسيوز، کليسا  رهبر مطلق روحانی تمام اشيا است. قيصر متعلق به کليسا ودرداخل کليسااست و بنابراين نميتواند بالاتر ومسلط بر کليسا باشد. ( ليدمن، ۱٩٩۱، ص.٦٠).

کشيش آمبرسيوزبردگی را معادل کارمزدی ميدانست. بحث در باره اين دوره از سلطه کليسا و اثرپذيری آن از عقايد و انديشه های گذشته خيلی گسترده است که از عهده اين مقاله خارج است. اما پس از امبرسيوز شاگردش اگوستين که يکی از برجسته ترين پدران کليسا به حساب ميآيد و سهمی درسمت دهی تفکر کليسای کاتوليک ايفا نمود. دردوره پايانی لاتين، تفاوت چندان برجسته و روشن ميان مذهب و فلسفه محسوس نبود.

زمانيکه اگوستين مسيحيت را پذيرفت، عقايدش را فلسفه خواند. یکی از ابداعات و نوآوريهای وی تيوری سياسی بود که رابطه ميان دولت و کليسا و روابط مادی و معنوی را تبين کرد که تمام دوران قرون وسطی و قرون بعدی را زير تاثير و نفود انديشه خود قرار داد. (ليدمن، ۱٩٩۱، ص.٦٠).

اما آنچه که به ارزش طبيعی و برابری انسان برميگردد، اگوستين با ديدگاه ارستو راجع به قوانين طبيعی و تفاوتهای آن موافق است و معتقد است که در بهشت قوانين مطابق با طبيعت است. اين به مفهوم تداوم تبعيض در زمين است و همان ارزشهای که توسط ارستو دررابطه با تقسيم بندی انسان تبين شد، به رسميت ميشناسد. خلاصه اينکه تاثير انديشه های اگوستين برباورها و عقايد مسيحيت به اندازه ای نيرومند است که به قول کارل ياسپرس “تاريخ تاثير و نفوذ اگوستين درواقع تاريخ انديشه ای مسيحيت است”.  ( ياسپرس، ص۱٥٠).

خلاصه اينکه ديدگاه و درک کليسا نسبت به انسان نسبت به نگرش رواقيون يک گام به عقب بود و بينش الهی کليسا به گونه جدی انسان را با انسان مسيحی و غيرمسيحی تقسيم کرد و احکام کهنه و انديشه های ارستو و يونان باستان را پذيرفت و در واقع با قبول اصول برده داری و احکام پذيرش فرودستی زن به عنوان جنس دوم، اصل نابرابری انسانها را در کليتش  مورد پذيرش قرار داد.

قرون وسطی ونگرش کليسايی به انسان

به قرون وسطی از قرن چهارم ميلادی تا قرن چهاردهم اطلاق ميگردد. در جريان اين سالها حوادث و اتفاقات بزرگ تاريخی و اجتماعی رخداده است. قرون وسطی در غرب دوره تسلط مطلق کليسا در زندگی، آرا و افکار جوامع اروپايی محسوب ميگردد.

 افکار و آرای حاکم در کليساها و مجامع مذهبی تضادها و معضلات اجتماعی آنزمان را نيز بيان ميکند. اگوستين که يکی از برجسته ترين شخصيت های مسيحيت آنزمان است در سال 358 ميلادی به دنيا آمد و در سال 430 ميلادی چشم از جهان فروبست. اگوستين بيشتر متاثر از انديشه های افلاتون بود و افکار کليسارا با افکار افلاتون در آميخت و يا اينکه انديشه های افلاتون را به گونه ای مسيحی ساخت. با ظهور توماس اکينو (۱٢٧٤) انديشه افلاتون جای خود را به ارستو داد چون اکينو دنباله رو ارستو بود.

 اکينو ميگويد مطابق نظريه ارستو دولت تشکيلات طبيعی است. طبيعت مطلق است که خداوند درپديده ها گذاشته است که به سمت هدف حرکت ميکند. طبق اين نظريه استدلال سهمگيری دردولت به معنای انطباق و هماهنگی در طبيعت است. ( ليدمن، ۱٩٩٣،ص.٧٣).

 استنتاج از نظريه حقوقی و قوانين طبيعی درواقع رهنمودی برای تقسيم انسان در تفکر کليسايی اکينو است. وی تاکيد جدی روی نابرابری دارد. قانون طبيعی درانديشه اکينو نقش مرکزی دارد و بر تفاوت ميان اينکه چه چيزی را قانون طبيعی ممنوع و چه پديده ی را جايز ميشمارد قايل است. در قانون طبيعی اکينو نيز از برابر بودن و از حق مساوی برخوردار بودن خبری نيست و به همين دليل است که برده داری را ممنوع اعلان نميکند.

 هرچند اکينو ميگويد که قانون طبيعی به برده داری اجازه نميدهد، اما در عين زمان پديده برده داری کاملا ممنوع نيست. اکينو قانون طبيعی ارستو را یعنی انسان منطقی آزاد و برده را وارد سيستم تيولوژيک مسيحيت ميسازد و بدين منوال است که قانون جاويدان طبيعی در سيمای کتاب خدا و عهد عتيق و جديد معرفی ميشود. اکينو در رابطه با عقايد ارستو اظهارميدارد که يک نظم طبيعی ميان تمام آفريده ها وجود دارد و اين مناسبات را ارسطو ثابت نموده است ((Pagden 1982, s.63. چنانه آگاه هستيم دوگانگی در همه چيز مشخصه قرون وسطی بود و به قول راسل: جهان قرون وسطی، بدان معنی که در مقابل جهان قديم قرار ميگيرد، با اشکال مختلفی از دوگانگی مشخص ميشود، دوگانگی در ميان روحانيون و عامه مردم، دوگانگی ميان فرهنگ لاتين و فرهنگ نيوتنی، دوگانگی ميان حکومت آسمانی وزمينی، دوگانگی ميان روح و جسم همه از مشخصات قرون وسطی است و همه اينها در اختلاف ميان پاپ وامپراتوری خلاصه ميشود و در بستر تکامل مادی پديده ها صورت پيدا ميکند ( راسل، 1985، 431). ليدمن به اين باوراست که برداشت اکينو از دولت هماهنگی تام با نگرش ارگانيک ارستو از مفهوم دولت داشت.

 دراين انديشه که شديدا ضد فردگرائی بود. دردولت خود همه طبقات اجتماعی درهماهنگی تام بسر ميبرند( ليدمن، ۱ ۱٩٩، ص.٧٥).

طبق نظريه امبرسيوز از غيرمسيحيان ميتوان به عنوان برده ها استفاده کرد. اين استدلال باعث شد تا در جنگهای مُسيحيی عليه مسلمانان و بويژه ترکها آن حکم مورد بهره برداری قرار بگيرد. مسيحيها به اين باور بودند که ترکهای مسلمانان بت پرست های آگاه هستند و درکشان اين بود که اسلام ضد مسيحيت است( ليدمن ۱٩٩۱، ص.٧٣-٧٤).

خلاصه اينکه از عهد باستان تا قرون وسطی ما با باور های مختلف درتاريخ  بشر مواجه هستيم که انسان را به اشکال کوناگون و بر مبنای رنگ و پوست و شاخص های فزيکی تقسيم ميکند. و به همين بهانه آنها را از داشتن حق برابر با ديگران محروم داشته اند..

ادامه دارد

  1. Calhoun Craig (1994) Social theory and the politics of identity, Oxford: Blackwell

 

  1. Pagden Anthony, (1982) The fall of natural man, Cambridge University

 

  1. Liedman, Sven-Eric, (1991) Från Platon till Gorbachove

 

  1. برتر اند راسل،1985تاريخ فلسفه غرب، جلد اول،

 

  1. کارل ياسپرس، اگوستين

 

  1. Zilliacus Henrik (1987) Hellener och barbarer,

 

 

نابود باد سلطه ارتجاع مذهبی و قومی در افغانستان !


هفت ثور و پيامدهاي آن

 بصير زيار

 بخش اول این مقاله در شماره ٦ و ۷ عصرجدید انتشار یافت. اما متاسفانه به دلیل تغییرات و تحولات سیاسی در کشور، فرصت میسر نشد تا این بحث را درشماره های بعدی پی گیریم. ادامه این بحث را با توجه به بیست و هشتمين سال وقوع اين حادثه که در عين حال مصادف با بيست و هفتمين سال مداخله قوای شوروی سابق بکشور است، لازم و ضروری دانسته و آن را در همین شماره دنبال می کنیم.

حادثه هفت ثور و پیامد های آن همانگونه که در بخش اول این بحث اشاره شد، یکی از حوادث بحث برانگیز و نقطه ی اختلاف روشنفکران افغانستان است.

 انتقادات و بررسی حول این مسئله هنوز متاثر از باورها و مواضع ایدیولوژیک قدیم و نیز متاثر از احساسات انسانهای زنده ی اند که از نزدیک با این حوادث و تحولات در گیر بوده اند. در بخش اول ما مشخصا به نامه ی یکی از مدافعین کودتا ۷ ثور اشاراتی داشتیم که بیشتر پیرامون مقایسه و عملکرد گرایشات متفاوت چپ در افغانستان خلاصه می شد. اما در این بخش برعکس، می کوشيم به وقوع کودتای ثور، اهداف و پیامدهای آن بپردازیم.

 بحث را به این ترتیب دنبال می کنیم: ابتدا به آرمانها و زمينه های سياسی وقوع اين حادثه نظر ميافگنيم، پس از آن به پروسه تحولات ۷ ثور پرداخته و موضوعات نظير انقلاب، اصلاحات ارضی و چگونگی برخورد با دين و آزاديهای سياسی که بعد از کودتا ثور به نکات اصلی مورد منازعه تبديل شد، را مورد بحث و بررسی قرار ميدهيم. همچنين مرحله افول ۷ ثور در رابطه با تحولات جهانی بدنبال خواهد آمد و سرانجام مقاله را با يک بررسی اجمالی از اين پروسه به پايان ميرسانيم.

۱- اهداف  و زمینه های وقوع ۷ ثور

در این شکی نیست که ۷ ثور سر آغاز عروج یک گرایش و یک آلترناتیف خاص سیاسی و اقتصادی در کشور بود و چگونگی پیشرفت و ادامه آن به افول و بی اعتباری آن منجر گردید.

 حادثه ۷ ثور برخلاف ادعاهای دست اندرکاران آن نه در جهت بهروزی و ترقی بلکه در مسير جنگ و سياهروزی مردم به پيش رفت. قبل از آنکه به روند مشخص تاریخی وقوع این حادثه و نتايج عملی آن پرداخته شود، لازم است که مسئله در سطح پایه ای تر مورد مطالعه قرار گیرد. ابتدا باید دید که این حرکت در نهایت در خدمت چه امری قرار داشت. منافع چه طبقه و اقشار اجتماعی را منعکس می نمود!

۷ ثور محصول کودتای نظامی حزب دموکراتیک خلق، گرایش چپ طرفدار شوروی و اردوگاه به اصطلاح کمونیستی آن دوره بود. آرمانها و اهداف این جریان جزء دسته بندیهای قرار می گیرد که از آن بنام سوسیالیسم کشورهای در حال رشد یاد می کنند. سوسیالیسم کشورهای در حال رشد و یا کشورهای “جهان سوم” یکی طیف گسترده ای را در بر می گیرد که در ضمن تفاوتهای شان در زمینه ی چگونگی دستیابی به قدرت سیاسی و شیوه های مبارزاتی، در کتگوری واحدی قرار می گیرند. آنچه همه ی این جریانات را در کتگوری واحد جا می دهد، آرمانها و مطالبات اجتماعی مشترک آنها است.

سوسیالیسم مارکس که بیان تیوریک تضاد و مبارزه میان دو طبقه اساسی کارگر و بورژوازی در جامعه سرمایه داری است،  در قرن ۲۰ همانند سایر جریانات فکری  در تاریخ به پرچم و آرمان ترقیخواهی و رشد اقتصادی و صنعتی کشورهای در حال رشد تبدیل گردید.

 مارکسیسم در اغلب کشورهای “جهان سوم” نه در خدمت مبارزه طبقاتی کارگران بلکه به ایدئولوژی همه طبقات و اقشار خواهان ترقی و رشد صنعت و اقتصاد مبدل گشت؛ پوپولیسم و مردمگرایی سوسیالیسم جهان سوم از همین جا منشا می گیرد.

رشد و همگانی شدن این سوسیالیسم محصول اوضاع و شرایطی بود که بعد از جنگ جهانی دوم در دنیا پدید آمده بود. تا قبل از جنگ جهانی دوم جهان عمدتا بین چند نیروی امپریالیستی تقسیم گردیده بود که در راس قدرتهای استعماری، امپریالیسم انگلیس قرار داشت.

 کشورهای جهان نیز به متروپل و مستعمره تقسیم می گردیدند. کشورهای متروپل از سطح بالای تکنولوژی آن زمان بهره مند بودند و کشورهای مستعمره عمدتا به تولید مواد خام و محصولات زراعتی می پرداختند و از داشتن صنعت مدرن محروم بودند.(جعفررسا). جنبشهای استقلال طلبانه و ترقیخواه مستعمرات از همان آغاز، دستیابی به صنعت مدرن و ازمیان برداشتن فقر و عقب ماندگی را در دستور کار خود داشتند.

 تا نیمه اول قرن ۲۰ یگانه الگوی رشد صنعتی و ترقی اجتماعی اقتصاد و سیاست ليبراليستی غرب بود. اما از این زمان به بعد، بخصوص پس از جنگ اول جهانی و پیروزی انقلاب اکتبر، این یگانه الترناتیف رشد و ترقی کمرنگ تر و بالاخره جایش را به الترناتیف تازه ای بخشید.

 الترناتیف تازه ای که در برابر نیروهای ترقیخواه جهان سوم سربلند کرد، مدل رشد اقتصادیی بود که از دهه ۳۰ قرن بیستم در اتحاد شوروی، زیر عنوان پلان ۵ ساله آغاز گردید.

 مدل رشد اقتصادی و ایجاد سریع زیربنای صنعتی در آن کشور که از آن در بررسی های اقتصادی آنزمان به عنوان “معجزه اقتصادی شوروی” نامبرده می شد. معجزه ای که توجه و علاقه نیروهای طرفدار ترقی و پیشرفت در کشورهای عقب افتاده را به خود جلب کرد.

 اگر ایجاد زیربنای صنعتی به شیوه ی کلاسیک و با پیروی از مدل لیبرالیسم در انگلستان به مثابه  مهد این مدل بیش از یک قرن به طول انجامید، اما با مدل رشد اقتصادی اتحاد شوروی -اقتصاد پلان گذاری مرکزی دولتی- این کار طی دو الی سه دهه به فرجام رسید.

 این مدل رشد به حدی در این دوره مؤثر بود که حتی به نحوی الگوی کشورهای پیشرفته غربی نیز قرار گرفت. بر علاوه عامل فوق، فاکتور های دیگری نیز در عروج و جذابیت اقتصاد پلانیزه ی دولتی به مثابه بهترین و کاراترین الگوی رشد اقتصادی مؤثر بود.

 یکی از فاکتورهای که به عروج سوسیالیسم جهان سومی کمک می کرد قابلیت بیسج سراسری و ملی این دیدگاه بود. اقشار و طبقات گوناگون که در جنبش استقلاب طلبانه و ضد امپریالیستی شرکت داشند، به شکلی در این سوسیالیسم ذينفع بودند. بورژوازی نو خواسته این کشور ها که به هیچوجه از پس رقابت با شرکتهای بزرگ امپریالیستی موفق بیرون نمی آمدند، خواهان بستن تعرفه های گمرکی بالا بر اجناس وارداتی بود و ملی شدن انحصارات خارجی توسط دولت را به نفع خود می دید.

 دهاقین تهی دست جامعه نیز به اشتغال بهتر، ارتقای سطح زندگی، آموزش و درمان رایگان دست می یافتند. علت دیگری که امکان پیاده شدن این طرح را بیش از پیش در عمل ممکن می ساخت وضعیت سیاسی و نظامی جهان پس از جنگ جهانی دوم بود.

 در این زمان نه تنها کشورهای امپریالیستی بویژه امپریالیسم انگلیس که بر بخش وسیع جهان تسلط داشت به شدت تضعیف شده بود و امریکا، یگانه قدرت امپریالیستی نیرومند و تازه نفس، نیز نتوانسته بود جای خالی انگلیس را پر کند، بلکه مهمتر از آن شوروی و بلوک سوسیالیستی به یکی از قطبهای اصلی قدرت در جهان تبدیل شده بود. این قطب تازه متکای خوب و مطمئنی را برای جنبشهای استقلال طلبانه و ضد امپریالیستی فراهم می نمود،  مخصوصا که اتحاد شوروی به اعتبار انقلاب اکتبر بعنوان مدافع جنبشهای کشورهای تحت ستم، اعتبار داشت. (جعفر رسا).

سوسیالیسم بورژوایی رفع عقب افتادگی اقتصادی و دستیابی به صنعت جدید و یا در یک کلام ترقیخواهی، که در اصل خواست بورژوازی صنعتی کشورهای مستعمره بود، را نمایندگی می کرد، و آن را به یک مطالبه مهم و عمومی تبدیل کرده و عقب ماندگی اقتصادی مانع رشد تضاد کار و سرمایه يا کارگر و سرمایه دار و تبدیل شدن آن به شاخص اصلی تناقضات اجتماعی می شد. رشد صنعت و اقتصاد ملی یک مطالبه همگانی بود و سلطه امپریالیستی کشورهای متروپل علت اصلی همه نارسائیهای احتماعی تلقی می گردید.

 گرچه رشد صعنت و اقتصاد، در اصل خواست اساسی بورژوازی صنعتی این کشورها بود و در شکل کلاسیک خود، آنگونه که در غرب اتفاق افتاد، می بایستی با پرچم لیبرالیسم به میدان می آمد ولی جنبش های نامبرده در این دوره به جای لیبرالیسم به دلایل چندی با هویت سوسیالیستی ظاهر شدند.

 اول اینکه لیبرالیسم در دوران جنگ و بعد از آن در همان کشورهای اصلی سرمایه داری تا حدود زیادی رنگ باخته بود. دوم اینکه لیبرالیسم برای طبقات و اقشار مترقی و آزادیخواه کشورهای جهان سوم پرچم فکری و سیاسی دشمن و ایادی وطنی آن به حساب می آمد. لهذا جنبش ضد امپریالیستی زمانی می توانست از اعتبار بیشتری برخوردار شود که با پرچم فکری کاملا متفاوت و حتی متضاد به صحنه مبارزه می آمد و پذیرش ایدئولوژی دشمن از قدرت بسیج و رزمندگی آنان می کاست. یک جنبش اپوزیسیون زمانی می تواند به یک جنبش قابل اعتبار تبدیل گردد که با مطالبات کاملا متفاوت از نیروی حاکم وارد کار و زار مبارزاتی گردد.

 سوم اینکه سوسیالیسم  این دوره معمولا مبلغ کسب قدرت از راه زور بود و رژیمهای وابسته به امپریالیسم هم هر حرکت آزادیخواهی را به شدت سرکوب می کردند، بنا براین راه حل آلترناتیف دوم تقریبا یگانه امکان بیرون رفت از بن بست به نظر می آمد. سوسیالیسم اردوگاهی به خوبی به نیاز بورژوازی کشورهای عقب نگهداشته جور میآمد. نه تنها رادیکالیسم ضد سرمایه داری این سوسیالیسم فوق العاده کمرنگ شده بود بلکه این سوسیالیم اساسا بر ناسیونالیسم و مدرنیسم بنا یافته بود و پذیرش سوسیالیسم اردوگاهی در حقیقت وسیله ای را به دست بورژوازی این کشورها می داد تا کارگران و توده های زحمتکش را به  راحتی در خدمت خود بسیج کند.

بنابراین، حرکتهای سیاسی با هویت و نام سوسیالیستی و یا شبه سوسیالیست در کشورهای در حال رشد، یک جنبشها و حرکتهای بورژوایی در جهت مدرنیزه کردن این کشور ها بوده و آنچه این جنبشها در پی اجرای آن بودند نه از میان بردن مناسبات سرمایه داری به ویژه لغو کارمزدی بلکه از میان برداشتن موانع رشد سرمایه داری و ایجاد یک سرمایه داری دولتی بود.

اینکه برنامه اقتصادی بورژوازی صنعتی با پرچم و هویت سوسیالیستی به میدان آمد و بالاخره عمومیت یافت، برعلاوه زمینه های مادی و دلایل سیاسی که اشاره شد تابع نمونه ای تاریخی بود که علیرغم شکست انقلاب اکتبر روسیه کماکان به نام سوسیالیسم اعتبار داشت.

بررسی مارکسیستی انقلاب اکتبر و شکست آن یکی از عرصه های مهم کار نظری و تیوریک جنبش سوسیالیستی کارگران است. عرصه  نظری که کمتر مورد بررسی جدی قرار گرفته و چپ افغانستان به خصوص در این زمینه در ابهام به سر می برد.

 باید تاکید کرد که مهمترین مسئله در بررسی هر انقلاب شرایط تاریخی و اجتماعی وقوع آن است، شرایط مادی و چارچوب عینی که وقوع، پروسه رشد، میزان اثر گذاری و در صورت عدم پیروزی پروسه ی که انحطاط آن را معین می سازد. انقلاب در جامعه اتفاق می افتد و این جامعه است که امکان واقعی رشد و سمتگیری آنرا فراهم می نماید و انقلاب اکتبر نیز از این قاعده مستثنی نبود.

انقلاب اکتبر در جامعه عقب مانده روسیه تزاری اتفاق افتاد. در جامعه ی که چشم انداز پیشروی سرمایه داری و سوسیالیستی، هردو ممکن و مطرح بود. جنبش سوسیالیستی از بدو پیدایش خود در روسیه در کنار تقابل و تفاوت خود با جنبش بورژوایی، داراری وجوه مشترک نیز با آن بود. مدرنیسم و رفع عقبماندگی روسیه در زمینه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، خواست مشترک جنبش سوسیالیستی و بورژوایی هردو را تشکیل می داد. همین وجه مشترک، بعد از انقلاب، زمانی که برنامه اقتصادی در دستور کار بلشویکها قرار گرفت، تاثیر زیانبار خود را به جا گذاشت.

 حزب سوسیال دموکراسی روسیه تحت رهبری لنین در طول چند دهه قبل از انقلاب قدم به قدم راه خود را از رفرمیسم بورژوازی جدا کرد و خط مستقل پرولتری را تثبیت نمود، که از جمله می توان به تیوری نقش رهبری کننده طبقه کارگر در یک انقلاب بورژوا- دموکراتیک، ایدئولوژی حزب طبقه کارگر و انترناسیولیسم پرولتری و غیره اشاره کرد. اما این جدایی در زمینه اقتصادی و یا آلترناتیف سوسیالیستی اقتصادی انجام نه پذیرفت. درک سوسیال دموکراتهای روس از ساختار اقتصادی سوسیالیسم در کل با درک سایر احزاب سوسیال دموکراسی بین الملل دوم تفاوت جدی نداشت.(منصور حکمت).

سوسیالیسم در این دیدگاه به لغو مالکیت خصوصی، برنامه ریزی اقتصادی و رشد نیروهای مولده خلاصه می شد. بدون شک لغو مالکیت خصوصی می تواند یک گامی در جهت محو سرمایه داری به شمار آید اما به شرط که این اقدام، به مالکیت اشتراکی و لغو کار مزدی منجر گردد.

 جوهر سوسیالیسم نه در لغو مالکیت خصوصی بلکه در لغو کار مزدی و از میان بردن شرایطی است که نیروی کار انسانی در آن خصلت کالایی می یابد. آنچه که نظام کاپیتالیستی را از سایر نظامهای تولیدی دیگر متمایز می سازد تبدیل کردن نیروی کار به کالا است و فقط بعد  از آن است که سرمایه داری می تواند به ارزش اضافی و انباشت سرمایه تحقق بخشد. سرمایه داری فقط تا آن زمان می تواند یک نظام تولیدی باشد و به تولید نیازمندیهای واقعی بشر پاسخ دهد که پروسه تولید در برگیرنده ارزش اضافی باشد و استثمار نیروی کار تحقق یابد و لهذا انگیزه و علت اصلی تولید در سرمایه داری سود است.

 در حالیکه سوسیالیسم برعکس، فقط از طریق لغو کارمزدی، برقراری مالکیت اشتراکی و تبدیل کردن پروسه تولید در خدمت نیازمندیهای واقعی بشر، معنی و مفهوم می یابد. امری که متاسفانه در شوروی پس از دستبردن بلشویکها به زیربنای اقتصادی جامعه در اواخر دهه۲۰ میلادی، اتفاق نیافتاد و یک انقلاب ضد سرمایه داری ولی شکست خورده خود در خدمت تکامل پرشتاب سرمایه در روسیه قرار گرفت. یقینا انقلاب اکتبر در اوایل نارسایی و کاستیهائی داشت، اما سرنوشت هر انقلاب اجتماعی سرانجام در عرصه اقتصاد تعیین می گردد. اگر برنامه اقتصادی بلشویکها در جهت لغو کارمزدی تکامل می کرد، بسیاری ازنارسائی های سیاسی و اجتماعی، به عوض تثبیت و نهادینه شدن، به سهولت قابل تصحیح بودند.

یکی از بدیهیات درک مادی تاریخ این است که ماهیت جنبشهای اجتماعی را نباید از سرگفتار و ادعاهای رهبران و ایدئولوگهای آن سنجید بلکه فقط عملکرد اجتماعی و اقتصادی آنها می تواند ملاک درست در تشخیص ماهیت آنان باشد. نه تنها این حکم ساده و روشن مارکسیستی در بررسی جنبش های اجتماعی از جانب سوسیالیسم بورژوایی و غیر کارگری به فراموشی سپرده می شود بلکه همچنان جهت درک سرمایه داری بودن یک نظام، قبل از آنکه به مناسبات تولیدی آن پرداخته شود به جستجوی سرمایه داران منفرد اکتفا می گردد.

قرن بیستم در شرق و کشورهای در حال رشد با جنبشهای ملی و بیرون رفت از عقبماندگی های اقتصادی و اجتماعی مشخص می گردد. افغانستان به مثابه یک کشور عقبمانده و با مناسبات تولیدی و اجتماعی پیشاسرمایه داری، نمیتوانست از این روند عمومی متأثر نگردد و از همان آغاز قرن بیست، مدرنیستها به مثابه یک گرایش فعال در صحنه سیاسی کشور در مبازه با سلطه انگلیس  و همنوایی با اتحاد شوروی به میدان آمدند. در نتیجه گرایش ناسیونال- مدرنیست افغانی ازهمان آوان ظهور خود، علیرغم تفاوتهای فکری و ایدئولوژیکی، در یک همسویی سیاسی با شوروی قرار گرفت. مدرنیسم این دوره چه به علت کاراکتر ضد امپریالیستی و همسویی با شوروی و چه به دلیل اشتباهات سیاسی، فرصت چندانی در اجرای برنامه های اصلاحی خود به دست نیا ورد و به زودی در تقابل با ارتجاع داخلی و توطئه های امپریالسم انگلیس شکست  خورد.

دولت نادر که به حمایت انگلیس، پس از حاکمیت کوتاه جنبش ارتجاعی- مذهبی “بچه سقا”، رویکار آمد نه ادامه این حرکت مدرنیستی بلکه توقف در آن بود. رژیم که از ائتلاف بروکراتها و اقشار ارتجاعی شکل گرفته بود به روند اصلاحات و ترقیخواهی در افغانستان صدمه زد و و قوع جنگ جهانی دوم نیز به ادامه این وضع کمک نمود. پس از پایان جنگ، اوجگیری جنبشهای آزادیبخش و تبدیل شدن اتحاد شوروی به یکی از قدرت های مهم جهانی، چشم انداز اصلاحات و مدرنیسم در افغانستان یکبار دیگر زمينه تبارز و پیشروی یافت. مدرنیسم و حرکت اصلاح طلبی از این مقطع به بعد، تحت تاثیر اوضاع جهانی در اشکال متفاوتی تبارز یافت. برای اولین بار مدل رشد اقتصادی اتحاد شوروی، به مثابه یگانه مدل موفق و کار آمد مورد توجه جناحهای  مختلف جنبش ترقیخواهی در افغانستان قرار گرفت. اصلاحات اقتصادی این دور که عمدتا با کمک اقتصادی اتحاد شوروی از دهه ۵۰ میلادی به بعد به اجرا گذاشته شد، یکبار دیگر به نزدیکی روابط افغانستان و شوروی انجامید.

 نزدیکی و همسویی ناسیونال- مدرنیسم این دوره که با شخص سردار داود نمایندگی می شد، همانند دوره اول، تحت نیازهای سیاسی و اقتصادی امکان پذیر گردید. تاسیس دولت پاکستان، حمایت آمریکا از آنکشور و دعوای ارضی افغانستان و پاکستان بر سر منطقه پشتونستان، مهمترین دلیل سیاسی ناسیونالیستهای افغانی در نزدیکی با اتحاد شوروی بود. بستن قرار دادهای اقتصادی و نظامی و تطبیق اولین پلان پنج ساله با پیروی از الگوی اقتصادی شوروی بین سالهای ۱٩۵۳-۱٩٦۳، افغانستان را عملا در حوزه نفوذ اتحاد شوروی سوق داد. به گونه ای که دولت های بعدی علیرغم تمایل شان ناگزیر از ادامه آن شدند و در پلان های پنجساله دوم و سوم که توسط دولتهای دوره “دموکراسی” به اجرا در آمد، شوروی همچنان رول اساسی را به عهده داشت.

تحولات اقتصادی و اجتماعی این دوره که به گسترش شهر نشینی، رشد اقشار متوسط و تحصیلکرده، ایجاد مؤسسات تولیدی و شکل گیری طبقه کارگر جوان افغانستان منجرگردید، زمینه و پایه های اجتماعی و مادی نیروهای سیاسی تحول طلب و خارج از هیئت حاکمه را فراهم نمود.

 نیروهای سیاسی اخیر نه فقط از اصلاحات سیاسی و اقتصادی بیشتر و رادیکالتر حمایت می کردند، بلکه مبارزه با فقر و تامین عدالت اجتماعی را نیز در سرلوحه فعالیت خود قرار دادند. گرچه اپوزیسیون اصلاح طلب ازهمان آغاز حرکت رفرمیستی، موجود بود، مگر در این مقطع نه فقط از لحاظ کمی بلکه با کیفیت بهتری ظاهر شد. یکی از ویژگی های کیفی، همانا سوسیالیسم جهان سومی آنان بود که می توانست آرمان ترقیخواهی بورژوازی را با عدالتخواهی طبقات تحت ستم همزمان در خود داشته باشد. سوسیالیسمی که جاذبه اش را تا حدودی زیادی از اعتبار و قدرت اتحادی شوروی و متحدین آن به دست می آورد. به این طریق احزاب و سازمان های چپ که در واقعیت امر جناح چپ جنبش عمومی سوسیال-رفرمیسم افغانی را نمانیدگی می کردند، در اوایل دهه ٦٠ در قالب تشکلهای مستقل و ایدئولوژی مارکسیستی عرض و جود نمودند و از آن به بعد با چشم انداز واحد اقتصادی و با ایدئولوژی ها و هویت های متضادی در عرصه مبارزات سیاسی افغانستان ظاهر شدند.

همزمان با ظهور سازمانهای چپ در صحنه سیاسی، تضاد هیئت حاکمه به دلیل فشارها و مبازات اقشار جدید اجتماعی و هم به علت نگرانی از اتکای بیشتر به شوروی بالا گرفته و در نتیجه جناح طرفدار غرب با طرح سلطنت مشروطه و دموکراسی نیم بند (۱٩٦۳-۱٩۷۳) جناح مدافع سکتور اقتصاد دولتی و طرفدار روابط سیاسی و نظامی نزدیک با شوروی را از قدرت کنار نهاد. عدم کارآیی آلترناتیف دموکراسی و به وخامت گرائیدن اوضاع اقتصادی بار دیگر به طرفداران رشد اقتصاد از طریق سکتور دولتی فرصت داد تا ۲۷ جولای ۱٩۷۳با کودتای نظامی بساط سلطنت و دموکراسی را یکجا بر چیده و به روابط افغانستان و شوروی روح تازه ای بدمد.

کودتای داود خان در عمل به معنی بازگشت به سیاست نزدیکی به شوروی و بلوک شرق بود. حمایت و شرکت فعال اعضا و هواداران حزب دموکراتیک خلق (بویژه جناح پرچم) در دوره اول حکومت داود، نشانه ی آشکار از نزدیکی داود با شوروی بود و این همسویی در حدی بود که جناج پرچم حزب به تمام اعضای خود فراخوان داده بود تا “از نظام جدید پشتیبانی نمایند و در صورت ضرورت به دفاع از آن در مبارزه علیه ارتجاع داخلی و دسایس امپریالیسم بر خیزند”. (کشتمند ۲٠٠۲).

 رابطه جناح پرچم در حدی با داود خان نزدیک بود که رهبری این حزب در تهیه بیانیه “خطاب به مردم افغانستان” دست داشت و بیانیه نامبرده چه از لحاظ محتوایی و چه شکلی به برنامه حزب دموکراتیک خلق شبیه بود. در بیاینه خطاب بمردم به سیاست اقتصادی دولتی و صنایع سنگین تاکید شده و رژیم های گذشته به دلیل کم توجهی در این زمینه، مورد نکوهش و انتقاد قرار گرفته بود: “در طی ده سال اخیر سر تا پای جامعه را در عرصه های مختلف اقتصادی – اجتماعی و سیاسی بحران عمیق فرا گرفته… ازحجم سرمایه گذاریهای دولتی برای انکشاف اقتصادی از یکسال تا سال دیگر کاسته شد.”

گرچه رابطه جناح “خلق” حزب دموکراتیک در حدی جناح “پرچم” با رژیم داود نزدیک نبود ولی این جناح نیز از سیاستها و پلان های اقتصادی رژیم بخصوص در نخستین سالهای حکومت داود دفاع می کرد. دوران همسویی رژیم و حزب دموکراتیک خلق کوتاه بود. پس از حدود دو سال، حمایت و همسویی جایش را به انتقاد و دوری داد. یکی از علل اصلی بهم خوردن همسویی را باز هم می توان در عرصه اقتصادی و سمتگیری سیاسی رژیم جستجو کرد.

 رو آوردن رژیم داود خان به غرب و دولت های طرفدارغرب در منطقه به همجهتی رژیم و حزب دموکراتیک صدمه زد. تماسهای رژیم با دولت های ایران، پاکستان و مصر و طرح پروژه های اقتصادی مشترک با آن رژیم ها، نخستین نشانه های جدی این سمتگیری تازه بود. طرح پروژه های مشترک با این کشورها و کوشش در جهت جلب کمک و سرمایه از غرب در واقعیت امر گامهای نخست در بیرون رفتن از حوزه نفوذ اتحاد شوروی تلقی می شد. این جهتگیری تازه را می توان تلاشی در بیرون رفتن از وضع اقتصادی ناهنجار آن زمان دانست. رژیم داود به علت کمبود سرمایه نمی توانست به نیازهای اقتصادی و معضله بیکاری جامعه پاسخگو باشد. در این سالها هزاران نفر از شهر و ده با عبور از مرز جهت به دست آوردن کار به ایران و کشورهای نفت خیز عربی می رفتند و دولت افغانستان عاجز از ایجاد زمینه های اشتغال و جذب آنها در داخل کشور بود. اقتصاد کشور که عمدتا به سکتور دولتی محدود می شد، بنا بر بروز رکود اقتصادی در خود شوروی، بیش از این نمی توانست به نیاز روز افزون اقتصاد افغانستان کافی و قناعت بخش باشد.

 ادامه این وضع در دراز مدت ممکن بود که بقای رژیم را در معرض تهدید قرار داده و شرایط بدتر از بعضی کشورهای اروپای شرقی را پیش آورد. بحران اقتصادی در کشورهای اروپای شرقی در نیمه دوم دهه ٦٠ خود را در اشکال سیاسی مانند نا آرامیهای ٦٨ چکسلواکیا و مبارزات خیابانی دهه ۷٠ لهستان نشان داد.

 گرچه این اعتراضات بزور خوابانده شد اما هیئت حاکمه این کشورها  می دانستند که بدون حل معضل اقتصادی تکرار چنین حوادثی در آینده اجتناب نا پذیر خواهد بود.

گرچه مدل رشد اقتصادی اتحاد شوروی در گذشته الگوی مناسب برای کشورهای در حال توسعه به شمار می آمد، اما در سالهای ۷٠ با رکود مزمن و درجا زده گی طولانی آن، کم کم جذابیت اش را از دست می داد و مدل  رشد اقتصادی کشورهای جنوب شرق آسیا که بر میکانیسم بازار، مؤثریت اقتصادی و جلب سرمایه های خارجی استوار بود و موفقیت های چشمگیری داشت، مورد توجه بیشتر قرار می گرفت.

 مدل اقتصادی شوروی وارد فاز رکود و بحرانی خود شده بود. این مدل قادر بود رشد بالای اقتصادی را تا زمانی که اقتصاد شوروی در چهار چوب اقتصاد توسعه قرار داشت و آن کشور از لحاظ نیروی کار، مواد خام و منابع طبیعی در مضیقه نبود، تضمین نماید و هم چنان می توانست به اقتصاد دوران جنگ و دوره پس از آن، با توجه به اولویتها و نیاز های اجتماعی و سیاسی، بخوبی پاسخگو باشد. اما همینکه مؤثریت اقتصادی تنها ضامن رشد اقتصادی در چوکات مناسبات تولیدی سرمایه داری گردید، یعنی ارتقای تکنولوژی تولید و بار آوری کار، آنگاه ضعف و ناتوانی این مدل آشکار شد.

در ضمن تنگناهای اقتصادی و جهتگیری رژیم در عرصه بین المللی، ترس داود و اطرافیانش از خطر بالقوه حزب دموکراتیک خلق را نباید از باد برد. داود در این دوره به یک یا دو حزب مقابل بود که بر علاوه رابطه ی نزدیک و پیوند ایدئولوژیک با شوروی در ارتش نیز نفوذ قابل توجهی بدست آورده بودند و طبیعتا رژیم از ادامه این روند احساس خطر می کرد. بنابر ادعای بعضی از رهبران حزب دموکراتیک خلق، هر دو شاخه این حزب در این زمان حدود 3 هزار عضو در ارتش داشتند و تعداد اعضای این حزب در ارتش به علت آموزش نظامیان افغان در شوروی، بشدت در حال افزایش بود.

 کار در ارتش بخصوص پس از کودتای ۲٦سرطان از مهمترین عرصه های فعالیت  هردود جناح حزب دموکراتیک خلق به شمار می آمد و اهمیت اینکاردر حدی بود که حتی بعد از وحدت مجدد جناح خلق و پرچم در سال ۱٩۷۷ تشکیلات مخفی نظامی هر دو جناح کماکان به فعالیت جداگانه خود ادامه داده  و از پروسه ادغام مستثنی شدند.

فشارهای سیاسی غرب و متحدین منطقوی آن نیز در تغییر موقف سیاسی رژیم بی تاثیر نبود. پاکستان با برخورداری از حمایت غرب و بویژه آمریکا از آغاز کودتای داود چه به دلیل نزدیکی و اتکای بیشتر رژیم داود به شوروی و چه به علت داعیه “پشتونستان خواهی” آن، با حمایت مالی و نظامی ازگروههای اپوزیسیون مخصوصا گروههای اسلامی، فعالانه در جهت بی ثباتی رژیم فعایت می نمود.

 شورشهای مسلحانه در پنجشیر و کنر که زیر نظر مستقیم نظامیان پاکستان صورت پذیرفت، ازنمونه های آشکار فشارهای پاکستان و غرب بر رژیم داود بود. با اینکه شورشهای نامبرده به شکست انجامید اما رژیم داود جهت پیشگیری از چنین حوادثی در آینده، سیاست نرمش و کنار آمدن باغرب و پاکستان را بیشتر به نفع خود می دید.

۲- پروسه وقایع ٧ ثور             

 گرچه ٧ ثور برخلاف کودتای ٢٦ سرطان، یک کودتای خشین و خونین بود ولی با آنهم کودتا با تلفات اندکی به پیروزی رسید. ٧ ثور در حقیقت برای نخستین بار در تاریخ معاصر افغانستان قدرت را به حزب اپوزیسیونی انتقال می داد که در ضمن مخالفت ایدئولوژیک با غرب خواهان برچیدن مناسبات عقب مانده ی فیودالی و سنن پیشا سرمایه داری در جامعه بود.

 از همینرو پیروزی کودتا یک گسست قابل توجه در سیستم قدرت در تاریخ معاصر افغانستان به شمار می آمد. با آنکه کاراکتر کلی رژیم را مدل “سوسیالیسم جهان سومی”، مدل که در فوق به افق سیاسی و اقتصادی آن اشاره شد، معین می کرد. اما به قدرت رسیدن این رژیم از طریق کودتا در جامعه معین و در یک شرایط خاص تاریخی  به آن ويژه گی منحصر بفردی ميداد  و تحولات بعدی آن نمی توانست مستقل از این شرایط مشخص زمانی و مکانی سیر نمايد.             

یکی از چالشها و دشواریهای اصلی و عملی رژیم جدید، شیوه به قدرت رسیدن آن بود. کسب قدرت توسط یک کودتا نه فقط به موقعیت رژیم در جامعه شکل خاص می بخشید، بلکه آرایش درونی رژیم  و مناسبات قدرت میان جناحهای مختلف حزب و دولت نیز نمی توانست از آن متاثر نشود. در پائین به مقوله انقلاب تحت عنوان جداگانه می پردازیم، اما اینجا می خواهم تاکید کنم که 7 ثور کوچکترین شباهتی به یک انقلاب سياسی و اجتماعی نداشت، چونکه انقلاب واقعی در یک جامعه طغیان  است که مستقيما با شرکت فعالانه طبقات و توده های مردم اتفاق ميافتد. انقلاب در واقعیت امر مدرسه ای بزرگ اجتماعی است که طبقات و توده های مردم در آن آموزش می بینند. انقلاب پروسه ی تغییر انسان ها است. انقلاب حادثه ای نیست که به نیابت طبقه و مردم توسط دسته ای از انقلابیون انجام پذیرد.

 در یک کلام از دیدگاه درک مادی تاریخ این توده ها و طبقات اجتماعی اند که انقلاب می کنند. اما همین آموزش اساسی مارکسیستی در چپ بورژوایی با تهی شدن از محتوای خود، فقط به راه رسیدن قدرت از طریق زور تقلیل یافت.

 رهبران قدرت طلب این احزاب که احمقانه گمان می کردند راه آسان و تازه ای کشف کرده اند، بعدا در عمل ناگزیر از پرداخت بهای سنگینی شدند.

 ٢-۱-کودتایاانقلاب؟                

  از همان فردای کودتا لاف و گزافه گوئی های مضحکانه در مورد انقلاب نامیدن کودتا شروع شد. “انقلاب ظفر نمون ٧ ثور”، “انقلاب برگشت ناپذیر 7 ثور” و اراجیف از این دست گوش ها را کر می کرد. خود فریبی رهبران کودتا در حدی بود که حفیظ الله امین پیروزی “انقلاب کبیر ٧ ثور” را راه نوین در به پیروزی رساندن “انقلابات آزادیبخش و پرولتری” می دانست. وی با وقاحت تمام ادعا می کرد: “حزب پیشاهنگ طبقه کارگر بود، اردو را با سلاح ایدئولوژیک مسلح کرد که نقش پرولتاریا را ایفا نماید و انقلاب را به پیروزی رساند.” (کشتمند٢٠٠٣).

 و از دیدگاه او ٧ ثور نه تنها یک انقلاب دموکراتیک بلکه یک انقلاب کارگری بود، چنانچه اضافه می کند: “انقلاب ثور یک انقلاب پرولتری بود.” (همانجا). گرچه اینگونه ادعا ها هذیان گویی بیش نبود و فقط در بد مستی های دوره اول و درحلقه های محدودی ارزش مصرفی داشت، اما هنوز بقایا و هوادان حزب سابق دموکراتیک خلق به شمول عده ای که با باور های دیروزی خود کاملا و داع کرده اند، حادثه ٧ ثور را انقلاب و یا چيزی شبيه آن می دانند.

دستگیر پنجشیری یکی از سرکردگان جناح خلق حزب دموکراتیک در جائی از کتاب “ظهور و زوال ح.د.خ.ا.” با اشاره به نتایج این حادثه که از نظر وی به متزلزل ساختن پایه های اجتماعی و اقتصادی فیودالیسم، و امپریالیسم در منطقه و نیم قاره آسیا منجر گردیده، چنین ادامه می دهد: ” این زلزله تا حدی قوت داشته است که اینک بعد از دو دهه هنوز میهن ما ثبات سیاسی خود را نیافته است، تحلیل گران و مورخانی که ح.د.خ.ا را متهم به کودتا علیه سردار محمد داود می نمایند، معلوم است که از تاریخ نوین کشور چیزی نمی دانند و با جعل تاریخ و مغشوش کردن حقایق خاک را به چشمان تیزبین توده ها می پاشند.” آقای پنجشیری و امثال وی انقلاب بودن 7 ثور را نه از چگونگی شکل گیری، وقوع و به پیروزی رسیدن آن، بلکه از اثرات بعدی آن در ایجاد بحران و بی ثباتی جامعه تعریف می کنند. یا به عبارت دیگر او انقلاب و خصلت انقلاب نه از تضادهای اجتماعی که زمینه ساز انقلاب است، نه از نیروهای طبقاتی که محرکه انقلاب  و نه از شرایط بحرانی حاکم بر اوضاع در کل، بلکه از تاثیرات بعدی این حادثه تعریف و توضیح می کند.

یک وجه مشترک تمام جریانات غیر کارگری قرن بیست در این بود که خصلت انقلاب را از نتایج اقتصادی آن نتیجه می گرفتند، (که البته با ابن معیار نیز ٧ ثور نمی تواند در زمره ی حوادث انقلابی به شمار آید) در حالی که در تیوری مارکسیسم تضادهای اجتماعی، نیروهای محرکه انقلاب و نتایج  اقتصادی سه جز بهم وابسته ای است.

 انقلاب سیاسی جزء لاینفک یک انقلاب اجتماعی است و انقلاب اجتماعی از دیدگاه مارکسیستی تحولات کم و بیش سریع بنیادی در روبنای سیاسی و حقوقی است که بر مبنای تغییرات اقتصادی انجام می پذیرد. و انقلاب اجتماعی دایماً کاراکتر طبقاتی دارد. یکی از مشخصات اصلی هر انقلاب نقش و شرکت فعال و مستقیم طبقه یا طبقات اجتماعی در پروسه دگرگونی اجتماعی است.                                             

“رهایی کراگران تنها به نیروی خود طبقه کارگر به دست می آید” با اینکه یک اصل اساسی در یک انقلاب سوسیالیستی است اما در یک تعبیر کلی تر بیان موجز یک پرنسیپ بنیادی در هر انقلاب اجتماعی است.

 این اصل مارکسیستی بیانگر این نکته است که انقلاب و رهایی کارگران  توده های در بند، یک میکانیسم ابژکتیو جهت تغییرات گستردهء اجتماعی است، که کارگران و توده های انقلابی نه نظاره گران و هواداران یک تحول انقلابی بلکه خود نیروی اصلی و محرکه یک چنین حوادث اند.

 تبیین انقلاب از دیدگاه مارکسیستی برخلاف لیبرالیسم، نه برخرد گرایی بلکه بر ماتریالیسم تاریخی استوار است. خود آگاهی کارگران یک امر اجتماعی و تاریخی است. (ایرج آذرین).

 کارگران و اقشار تهیدست در یک پروسه تاریخی و در نیتجه ی مبارزه طبقاتی به منافع، اهداف طبقاتی و به ضرورت انقلاب در یک نظام سرمایه داری آگاه می شوند. طبقه کارگر بویژه بخش پیشرو آن در پروسه مبارزه طبقاتی و یک انقلاب اجتماعی، رشد می کند و آموزش می بیند و فقط در نیتجه یک چنین روندی است که کارگران قادر به دفاع از دست آورد های انقلاب اند.

در این تردیدی نیست که قیام یک فن است اما شرایط عینی قیام یک پدیده ای داده شده و یک واقعیت عینی است که خارج از اراده پیشروان و احزاب انقلابی اتفاق می افتد. جهت به فرجام رساندن یک قیام، موجودیت یک حزب آگاه، نیرومند و انقلابی احتیاج است.

 یا به عبارت دیگر پیروزی یک قیام در گرو شرایط عینی و ذهنی، هردو است. اما اقدام یک حزب و لو انقلابی و با نفوذ بدون شرکت طبقه و ازجمله بخش پیشاهنگ آن، هیچگونه ربطی به تیوری انقلابی اجتماعی مارکسیستی ندارد و یک چنین بینشی در بهترین حالت نگرش بلانکیستی به تیوری انقلاب اجتماعی است. لنین در نامه ای خطاب به کمیته مرکزی در مورد موفقیت آمیز بودن قیام در سپتامبر۱٧۱٩ چنین می نویسد:

 ”برای اینکه قیام موفقیت آمیز باشد باید به توطئه و یا حزب متکی نگردید بلکه به طبقه پیشرو تکیه نمود، این اولا، قیام باید به شور انقلابی مردم متکی باشد، این ثانیا، قیام باید به آنچنان نقطه تحولی در تاریخ انقلاب فرازنده متکی باشد که در آن فعالیت دسته های پیشرو مردم به حد اکثر خود رسیده باشد و تزلزل  صفوف دشمن و صفوف دوستان ضعیف و دو دل و متزلزل انقلاب  از هر وقت شدید تر باشد، اینهم ثالثا، این سه شرط لازم طرح مسئله قیام، مارکسیسم را از بلانکیسم متمایز می سازد.” (تاکید در اصل است) بکار بردن صفت بلانکیسم در مورد کودتاگران ٧ ثور می تواند سخاوتمندانه باشد، ٧ ثور صاف و ساده یک کودتای نظامی بود، در این حرکت نه تنها هیچ قشر و طبقه اجتماعی نقشی نداشتند، بلکه تمام اعضای این حزب نیز در این حادثه ذیدخل نبودند.

 جناح پرچم  حزب اعم از نظامی و غیر نظامی از پلان کودتا که توسط امین صادر شده بود، اطلاعی نداشتند و نیز همه اسناد در این مورد حاکی از این است که این کودتا یک حرکت ماجراجویانه ای بود که به دلیل ضعف و بی عرضگی رژیم داود شانس موفقیت به دست آورد. البته نار سایی ها و نا هماهنگی ها در ٧ ثور ابداً به معنی این نیست که این حزب مخالف کسب قدرت از این طریق بوده، بلکه برعکس، هر دو جناح این حزب بخصوص پس از کودتای اول (کودتای داود) کسب قدرت از این طریق را یگانه راه و با صرفه ترین تاکتیک می پنداشتند و فعالانه در این راه کار می کردند. در این مورد بهتر است از زبان کشتمند بشنویم:

 ”حزب به وضاحت درک می کرد که با آن کمیت محدود خویش به مقیاس جمعیت کشور، با آن سطح پایین آگاهی سیاسی و طبقاتی زحمتکشان و پراکندگی آن و به ملاحظه عوامل دیگر نه می توانست صرف به اتکای جنبش توده ای مقاصد ضد ملی رژیم را نقش بر آب سازد… نیرویی که می توانست تا حدودی پاسخگوی سوال مقابله با رژیم باشد، بسیج ارتش و تشکل سازمان نظامی حزب بود. بنا بر آن ح د خ ا توجه جدی عاجل خویش را به بسط و تحکیم سازمانهای حزبی در میان نظامیان مبذول نمود و این تلاشها به زودی ثمرات معین به بار آورد.” از همین نقل قول به بسیار وضاحت معلوم است که این حزب الترناتیف قدرت شدن و به قدرت سیاسی دست یافتن را فقط با نفوذ در ارتش می دید و رهبران این حزب می خواستند هر چه سریعتر و بدون مردم و با یک اقدام کودتایی به قدرت برسند.

تعجب ندارد که نه در این مورد و نه در موارد دیگر، نمی توانیم عملکر این حزب را با آموزشهای مارکسیستی توضیح دهیم، چونکه اردوگاه به اصطلاح سوسیالیستی آنزمان جهت بسط نفوذ خود و رقابت با بلوک غرب، توجیهات تیوریک خود را داشت. یکی از بحث و تیوریهای که احزاب برادر را علیرغم خصلت غیر کارگری و نحوه به قدرت رسیدن شان، سوسیالیستی یا با جهتگیری سوسیالیستی می دانستند، “تیوری” دوران اردوگاه سوسیالیستی آنزمان بود.

بر طبق این تیوری با موجودیت یک قطب نیرومند سوسیالیستی و شوروی به مثابه یک ابر قدرت در صحنه جهانی، دنیای ما وارد یک مرحله گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم شده بود و در نتیجه انقلاب سوسیالیستی و یا با جهت گیری سوسیالیستی در سایر کشورها، دیگر الزاما از مسیر انقلاب طبقه کارگر و شرکت مستقیم توده های انقلابی نمی گذشت. در کشورهای دیگر کافی بود دولتی روی کار آید که با شوروی و بلوک سوسیالیستی در یک رابطه تنگاتنگ اقتصادی و سیاسی قرار داشته و از غرب فاصله بگیرد. یک چنین دولتی بدون توجه به پایه طبقاتی و نحوه قدرت گیری یک رژیم مترقی با جهتگیری سوسیالیستی محسوب می شد. (ایرج آذرین).

با یک چنین توجیهات تیوریک ضد مارکسیستی، طبیعی بود که احزابی نظیر حزب دموکراتیک خلق، ساده ترین راه رسیدن به قدرت، نفوذ در ارتش و به راه انداختن کودتا را بر می گزیدند. به خصوص که در ادامه و حفظ قدرت سیاسی، با داشتن پشتیبان پرقدرت مانند شوروی، کوچکترین تردید و دغدغه ی خاطری نداشتند. اصطلاح “همسایه بزرگ شمالی” در نزد اعضای این حزب حامل معنی و بارعظیم سیاسی و ایدئولوژیک بود و این حزب از آغاز در وابستگی و دنباله روی کامل از شوروی قرار داشت.                        

بعضی از سران این حزب، در خاطرات و نوشته های که بعد از شکست بیرون داده اند، کوشیده اند ثابت نمایند که کودتا ٧ ثور به ابتکار و نیروی بخش نظامی حزب و بدون کمک سیاسی و نظامی اتحاد شوروی انجام پذیرفت تا از این طریق ثابت سازند که اولا اینها مستقل می اندیشیدند و عمل می کردند و ثانیا نقش سیاسی حزب شان را در برخورد به تحولات اجتماعی و سیاسی برجسته سازند. یقینا به راه انداختن یک کودتا از لحاظ تکنیکی میتواند یک حرکت مستقل تلقی شود، اما زمانی که به قضیه از بعد سیاسی و ایدئولوژیک نگاه کنیم، خواهیم دید که یک چنین استقلالیتی حایز اهمیت کمتر است.

 کسب قدرت از طریق چند افسر و بدون هرگونه تردیدی آنرا انقلاب پنداشتن، عمق وابستگی سیاسی و ایدئولوژیک این حزب را به شوروی نشان می دهد. این حزب و همقطاران آن در سایر کشورها از لحاظ فکری با تیوریهای غلط و ضد مارکسیستی ایدئولوگهای شوروی  تغذیه می شدند. اگر اینان اندکی به مارکسیسم اعتنا می داشتند، نمی توانستند نفهمند که ایده ی تسخیر قدرت توسط یک حزب و بدون سهم فعالانه و مستقیم طبقه ربطی به مارکسیسم نداشته و بلکه یک اقدام بلانکیستی است. حکومتی ناشی از شیوه کسب قدرت، هر گز حکومت طبقه کار گر نخواهد بود.

انگلس در مورد کسب قدرت به شیوه بلانکی می نویسد: ” از آنجا که بلانکی انقلاب را دستکرد یک اقلیت کوچک انقلابی می داند، بطور اتوماتیک نتیجه می شود که پیروزی چنین انقلابی به نحو اجتناب نا پذیری منجر به برقراری یک دیکتاتوری می شود و باید توجه دقیق داشت که نه دیکتاتوری تمامی طبقه انقلابی، یعنی پرولتاریا، بلکه دیکتاتوری یک یا چند تن سازمانیافته اند.” در ادامه خواهیم دید که تحلیل انگلس با چه دقتی در مورد پراتیک حزب دموکراتیک پس از کودتا به اثبات رسید.

تضاد میان جناحهای “خلق” و “پرچم” حزب دموکراتیک خلق در فردای کودتا کسب شدت نمود و مجریان مستقیم کودتا نه فقط در پی تحمیل نظرات خود بر رهبری حزب و دولت بودند، بلکه خواهان سهم بیشتری در قدرت شدند. جناح “پرچم” حزب که سهم فعال و اساسی در به پیروزی رساندن کودتا را به عهده نداشت، نا گزیر از پذیرش برتری روز افزون جناح “خلق” بود. دستگیر پنجشیری در این مورد می نویسد:

 ”خلاصه مبارزه برای تقسیم قدرت دولت، قریب یک روز ادامه یافت. در پایان گفتگو های طولانی سنگ تهداب و خشت نخستین “حکومت جمهوری دموکراتیک افغانستان” در فضای عدم اعتماد متقابله، سوء تفاهم توسط معماران ناکرده قیام نهاده شد. این مطلب لازم به یاد آوری است که پروسه زوال ح د خ ا و حاکمیت آن نیز از همین نقطه آغاز گردیده بود.” همین نویسنده در جای دیگری در مورد تضاد میان دو جناح در امر توسعه رهبری حزب از رهبران نظامی کودتا می افزاید: “اسلم وطنجار و گلابزوی، هردو عقب دروازه اتاق جلسه به صورت مسلح به پا ایستاده بودند.

  کارمل مایل بود که به رسم اعتراض جلسه را ترک کند. اما هنگامی که چشمانش به سیماهای خشماگین افسران مسلح افتاد بیدرنگ بسوی میز جلسه برگشت و گفت حالا به حقایق اوضاع پی بردم. پیشنهاد می کنم تا اعلان کنید که دیگر پرچم به حیث یک فراکسیون مساوی الحقوق حزب و جود ندارد.”این پروسه (مبارزه قدرت دو جناح)  خلاف انتظار خیلی سریع پیش رفت و در مدت چند ماه جناح “پرچم”  از حزب و دولت، توسط جناح “خلق” و شخص حفیظ الله امین، تصفیه شد.

امین به حیث رهبر عملی کودتا و پیش از آن مسئول شاخه نظامی حزب، روز تا روز بر قدرت خود ميافزود، بالاخره با کشتن مفتضحانه ای تره کی رهبر حزب و فرار کردن یاران نزدیک به وی به دیکتاتور مطلق العنان در حزب و دولت تبدیل شد و به این طریق حزب و دولت تحت دیکتاتوری  یکفرد سازمان یافت.

٢-٢ دموکراسی یا استبداد؟

  مدل حکومتی حزب دموکراتیک خلق، حتی قبل از به قدرت رسیدن آن بر کسی پوشیده نبود. رژیم تک حزبی، سانسور شدید افکار و باورهای اپوزیسیون، سرکوب مخالفان سیاسی زیر عنوان دشمنان انقلاب و مردم و در یک کلام استقرار یک رژیم کامل پلیسی و کنترول شده. اما با وجود تمام مشخصات یک نظام استبدادی، حزب و رژیم کلمه دموکراتیک را یدک می کشیدند.

  “حزب دموکراتیک خلق”، جمهوری دموکراتیک خلق” و همچنان با شعارهای دموکراتیک در پی بر قراری یک استبداد کامل بودند. دلیل این پارا دوکس را در چه باید دید؟ آیا این همه ادعای پوچ از سر عوام فریبی رژیم بود؟ و یا آن را ناشی از طرز نگرش خاصی دانست؟ در این شکی نیست که این رژیم یک رژیم عوامفریب بود.

 در منطق چنین رژیم ها و احزابی هدف وسیله را توجیه می کند و جهت نیل به هدف هر عملی مجاز می شود. و فاکت های فراوان این ادعا را در مورد حاکمیت رژیم کودتا تایید می نماید. اما اول اينکه، عوامفریبی به مثابه یک پدیده اخلاقی نمی تواند دلیل اصلی مسئله باشد.

 دوم اینکه این پدیدهء اخلاقی بعضا می تواند به طور مقطعی و از سر اجبار بر گرایش معینی تحمیل گردد. واقعیت این است که احزاب از این تیپ، معمولا چپ که خود را مدافع مردم، ترقیخواهی و عدالت اجتماعی می پنداشتند، عملا خود را به جای مردم و طبقات اجتماعی قرار می دادند. از همین سبب اراده آنان اراده طبقه ، منافع حزب آنان  منافع مردم و طبقه تلقی ميشد. دموکراسی خواهی یک چنین گرایشات وحدت گرا و توتالیتر در کتگوری “دمکراسی به مثابه هدف قدرت” گنجانیده می شود. از آنجایی که تصامیم و عملکرد های خود را در جهت منافع مردم می پنداشتند، بنابراین رژیم خود را نماینده اکثریت و دموکراتیک می دانستند. رژیم های توتالیتر محصول جامعه مدرن صنعتی است. تکنالوژی مدرن و سازمانهای اجتماعی معاصر، و سایل پیشرفته و مناسب را برای ایجاد یک چنین نظامهای متمرکز توتالیتر فراهم می نماید. در یک نظام توتالیتر هیچگونهه محدودیت در کنترل همه شئون زندگی از طرف دولت وجود ندارد. رژیم های توتالیتر می توانند با ایدئولوژی چپ و یا راست ظاهر شوند.

مدل توتالیتریسم چپ، بنا بر ضرورت اقتصادی و شرایط معین سیاسی و اجتماعی، پس از شکست انقلاب اکتبر شکل گرفت.

 شکست انقلاب اکتبر که پس از تصویب برنامه اقتصادی پنج ساله اواخر دهه 20، اقتصاد دولتی با برنامه مرکزی با چشم انداز رشد سریع صنایع سنگین، تثبیت گردید. این شکست به توتالیتریسم چپ، تحت عنوان حکومت کارگری و سوسیالیستی منجر گردید. کنترول کامل بر اقتصاد، محدودیت شدید بر اتحادیه های کارگری و کلیه سازمانهای سیاسی و اجتماعی، قبل از همه از نیاز رشد شتابان صنعتی بر می خواست.

هر گونه اقدام که مانع یا مخل برنامه های اقتصادی رژیم می گردید، ممنوع بود. مثلا در اتحاد شوروی از جمله در دوران استالین، کارگران از حق اعتصاب محروم بودند و هر گونه اعتراض کارگران و سایر اقشار اجتماعی در جهت بهبود وضع شان، با زندان و اردوگاه های کار اجباری پاسخ می گرفت.

 مباحثات درونی حزب بلشویک در سالهای نخستین نشان می دهد که چگونه تمرکز قدرت و ایجاد یک رژیم توتالیتر با غلبه برنامه رشد سریع صنعت و پروسه کلکتیویزه کردن تولید کشاروزی در ارتباط تنگاتنگ قرار داشت، و پس از تثبیت و اجرای این طرح هر گونه دموکراسی درون حزب نیز از میان رفت. روشن است که در کنار ضرورت یک اقتصاد متمرکز دولتی، شرایط نا مساعد و تهدیدات دول امپریالیستی نیز در تثبیت این سیستم کمک کرد. برنامه رشد سریع صنعت بویژه صنایع سنگین، بر اساس رشد تیوری مولده و ایجاد سوسیالیسم در یک کشور، تنها راه اعمار و ایجاد سوسیالیسم معرفی و تثبیت گردید.

حزب دموکراتیک خلق با داشتن چنین مدلی بعد از تصفیه اولیه درونی، به سراغ جریانات سیاسی و اقشار اجتماعی رفت. سازمان ها و احزاب سیاسی پس از پیروزی کودتا کماکان مخفی و غیر قانونی بودند و به زودی تمامی احزاب و گروههای سیاسی اعم از چپ و راست در معرض پیگرد و فشار شدید قرار گرفتند. “فضای ترسناک و هراس انگیز در میان مردم و بخصوص در میان روشنفکران و دگر اندیشان و شخصیتهای سیاسی کشور مستولی گردید. برای گروه ها و نیروهای سیاسی اعم از راست و چپ که از دهه دموکراسی تا آنگاه باقیمانده بود، نه تنها کوچکترین امکان تبارز و تنفس داده نمی شد، بلکه اصلا تحمل شنیدن نام آنها وجود نداشت…” (کشتمند).

 هنوز چند ماه از حاکمیت رژیم “خلقی” نگذشته بود که حمله بر سازمان ها، احزاب و شخصیت های سیاسی و اجتماعی آغاز شد و سران رژیم آگاهانه در پی استقرار یک رژیم ترور بود، که هدف از آن نه تنها قلع و قمع گروه های سیاسی بلکه نابودی و شکنجه فزیکی فرد فرد مخالفان سیاسی نيز ميگرديد. دستگاه مخوف پلیس مخفی به عمده ترین ارکان قدرت تبدیل شد و مهمترین وظیفه همه اعضا و هواداران حزب کشف مخالفین و از میان بردن آنها بود. در عمل هر عضو حزب می توانست فرد مخالف را دستگیر و به قتل برساند. وحشت، عدم امنیت و بی قانونی که در این دوره بر فضای کشور حاکم گرديد، در تاریخ افغانستان سابقه نداشت. بنا بر گزارش سازمان عفو بین الملل، در سال ۱٩٧٨ تعداد زندانیان سیاسی به هزاران نفر می رسید و هر شب حدود صد نفر اعدام می شد و همچنان انواع شکنجه های وحشیانه در تمامی زندان ها و مراکز پلیس مخفی روزانه صورت می گرفت. شوکهای برقی، شلاق زدن و ناخن کشیدن از شکنجه های معمول رژیم بود.

جنون کشتار  و وحشت افگنی رژیم، قبل از همه بیانگر وحشت سران رژیم در از دست دادن قدرت بود. تجربه خود حزب دموکراتیک خلق در به دست آوردن قدرت از طریق کودتا، که  بسادگی و با نیروی اندک انجام يافته بود، هر تشکل اپوزیسیون را از نظر تازه به دوران رسیده ها جدید، بالقوه خطرناک می نمود و کابوس از دست دادن قدرت، آنانرا به سفاکان بیرحمی تبدیل کرده بود. شعار رژیم و شخص امین جلاد این بود: “آنانی که در تاریکی توطئه می کنند، در تاریکی از بین برده می شوند”(همانجا)

قدر مسلم این است که در دورهء ترور تره کی- امین ضربات جبران ناپذیری به جریانات سیاسی افغانستان از جمله نیروهای چپ وارد گردید. این رژیم نه تنها تعداد زیادی از کادرها و فعالین چپ را از میان برد، بلکه تمامی کشتار و جنایات سهمگین اين رژيم، رژيم که در ظاهر مهر چپ و سوسياليسم بر جبين داشت، لطمات سختی به حیثیت و اعتبار چپ و سوسیالیسم وارد نمود. سران رژیم احمقانه گمان می کردند که با به راه انداختن حکومت ترور، قادرند بقای حاکمیت استبدادی خود را تثبیت کنند، اما غافل از این که خشونت، خشونت می آفریند و استبداد مقاومت. رژیم با ترور و خشونت، شیوهء مبارزه و مقابله را به مردم آموخت. یعنی براندازی رژیم فقط با قهر و براه انداختن جنگ مسلحانه،  و هویت جنگ از همان آغاز در تقابل با هویت چپ رژیم در شکل  یک هویت راست مذهبی از امکان و زمينه بيشتری بهره مند گرديد و  با ایدئولوژیک شدن هر چه بیشتر در گیریها، جنگ ضد استبدادی به جهاد اسلامی تنزل کرد.

٢-٣ شیوه برخورد با دین                  

یکی از نتایج عملی دورهء ترور تقویت احزاب مذهبی بود. گروه های مذهبی که تا این زمان گروهکهای کوچک و حاشیه ای بیش نبودند، با استفاده از نارضایتی عمومی و شورش های مسلحانه و با حمایت مالی و نظامی ارتجاع منطقه بویژه پاکستان سریعاً رشد نموده و به احزاب بزرگ با سازو برگ نظامی تبدیل شدند. تقویت این احزاب به نوبه خود، تشدید خصلت اسلامی و آنتی کمونیستی جنبش ضد رژیمی را در پی داشت. با مداخله نظامی شوروی، غرب و ارتجاع منطقه در ضمن حمایت  بی دریغ مالی و نظامی از اپوزیسیون اسلامی، به ایدئولوژیک نمودن هرچه بیشتر جنگ، جنگ اسلام و کمونیزم، کمک کردند. خصلت ايديولوژيک جنگ از جانب اسلاميستها و حاميان آن بحدی تبليغ و برجسته شد که نه تنها بر مردم بلکه بر طرف مقابل جنگ نيز تاثير نهاد، به طوری که بعدا برخورد چپروانه و افراطی به مذهب، و قبول آن به مثابه یکی از علل اصلی جنگ، جزء از درسگیریهای مهم حزب دموکراتیک خلق و حاميان آن شد.

 این یک درسگیری غلط و فوق العاده مضر بود که تنها محدود به این حزب نماند، بلکه بسیار از سازمانهای چپ آنرا آویزه ی گوش های مبارک شان کردند و حتی در اوج بربریت احزاب اسلامی و رژیم طالبی هر گونه برخورد اصولی با مذهب و نقد سياسی و اجتماعی آن با خصومت این دسته از چپی ها مواجه گرديد ودرست  در پرتو همین درک و آموزش غلط بود که  حزب دموکراتیک خلق و بقايای آن بعدا تا سرحد گروههای جهادی درچگونگی برخورد به مذهب سقوط کردند. البته ناگفته نباید گذاشت که برخورد راستگرایانه و اپورتونیستی با مذهب استدلال تیوریک خود را دارد و تنها محدود به افغانستان نیست که در پایین به آن اشاره خواهم کرد. اما در اینجا به همین تجربه بیشتر دقت می کنیم.

در این شکی نیست که اعضای حزب دموکراتیک خلق باور به اسلام و ادیان دیگر نداشتند و خود را ماتریالیست می شمردند. این که تا چه حد به فلسفه ماتریالیستی تسلط داشتند و به آن عمل می کردند، در اینجا موضوع بحث ما نیست. نکته اخير به این دلیل اهمیت دارد که تنها ابراز وفاداری به فلسفه و بینش  مادی و دیالکتیکی، به تنهائی و بطور اتوماتیک فرد و یا گروهی را از نگرش و برخورد مذهبی گونه مصئون نمی سازد. مخصوصا که می بینیم که درسگیری در چگونگی برخورد به مذهب قبل از آنکه در پرتو ماتریالیسم تاریخی انجام شده باشد، محصول یک تفکر ایده آلیستی و مذهبی است.

 با اين روش عملکرد و موضعگیرهای اقشار اجتماعی نه از سر منافع و نیازمندی های واقعی آنها بلکه از سر باور های آنها توضیح داده می شود و مسئله را در این رابطه مشخص می توان چنین خلاصه کرد: چون مردم مذهبی بودند  و رژیم  ضد مذهبی، بنابر آن مردم با آن در افتادند.

 در این واقعيت تردیدی نیست که اعضای حزب حاکم به هتک حرمت افراد و از جمله هتک حرمت افراد مذهبی دست زدند. توهین و هتک حرمت، در هر شکل آن به معنی عدم به رسمیت شناختن و احترام نهادن به حقوق و آزادی های فردی  است که فقط از یک رژيم و نگرش استبدادی می توان انتظار داشت تا از یک مبارزه سیاسی و ایدئولوژیک سالم و پيشرو. سیاست و یا عملکرد غیردینی و یا ضددینی یک حزب  و یک جریان سیاسی را نباید از عقاید افراد متشکل در آن جستجو کرد، بلکه این مسئله را باید در پراتیک و برنامه های عمل آن حزب در کل  نگريست.

 هر گاه به برنامه های حزب دموکراتیک خلق و عملکرد های سياسی آن از همان آغاز به قدرت رسیدن آن توجه کنیم، خواهیم دید که رژیم “خلقی” در ضمن تاکیدات اش بر رعایت و احترام نهادن به اسلام، کوچکترین اقدام رسمی و قانونی در محدودیت نفوذ و سلطهء دین در موسسات و نهاد های عمومی جامعه انجام نداد. در حالیکه اولین قدم یک رژیم لائیک و سیکولار پیاده کردن اصل جدایی دین از دولت است. رژیم نامبرده در بسا موارد می خواست تا حقانیت عملکرد خود را از قوانین و آموزشهای اسلام بگیرد. مثلا، در فرمان شماره 7 مربوط به مسئله ازدواج مبلغ مهریه را بر مبنای شریعت اسلامی تعیین نمود.

 طوری که در بالا اشاره شد درگیری دولت با احزاب و شخصیت های مذهبی نه ناشی از سیاست ضد مذهبی آن بلکه از عملکرد و سیاست استبدادی رژیم مایه می گرفت و این رژیم با جریانات راست و چپ یکسان در افتاد. گرچه تظاهر به اسلام خواهی با ایدئولوژی و عملکرد اعضای این حزب همخوانی نداشت، مسئله ای که همه به آن پی می بردند، اما این رژیم هیچگاه قادر به رفع این تناقض نشد و همچنان به سیاست عوامفریبانه، حتی در شرایط که اسلام کاملا به پرچم سیاسی و ایدئولوژيک اپوزیسیون مسلح  تبديل شده بود، ادامه داد.

تبدیل شدن اسلام به سیاست و ایدئولوژی جنبش مسلحانه در نتیجهء عوامل سیاسی و اجتماعی خاصی ممکن گردید. تیوری که خصلت اسلامی جنبش را از باور های مذهبی مردم استنتاج میکند، اصولا به تبیین احزاب اسلامی از مسئله، نزدیک می شود. طوریکه در بالا اشاره کردیم که جنبشهای مسلحانه مردم در آغاز بیشتر خصلت ضد استبدادی و کاراکتر محلی داشت، در مناطق مختلف عناصری با گرایشات مختلف ابتکار و رهبری جنگ را به عهده داشتند. در بعضی مناطق احزاب اسلامی و در مناطق دیگر متنفذین محل و یا چپ اپوزیسیون جناح غالب را تشکیل می دادند.

 اما از آنجاییکه رژیم کاراکتر چپ و غیر مذهبی داشت، جنبش مسلحانه در مجموع در تقابل به آن خصلت راست و مذهبی  به خود می گرفت.

 گرچه در اوایل این ظاهر قضیه بود و هنوز جنبشهای محلی با یک جنبش اسلامی فاصله داشت و شعار برقراری حکومت اسلامی  کمتر مطرح بود. پیروزی خمینی در ایران و تبانی جماعت اسلامی و رژیم نظامی ضیاءالحق در پاکستان و حمایت فعالانه این کشورها از گروه های اسلامی و همزمان محروم بودن اپوزیسیون غیر مذهبی از هر گونه حمایت بیرونی، طبيعتا تناسب قوا را به نفع جناح مذهبی تغییر داد.

 اگر فاکتور های مادی که بر شمردیم خصلت متفاوت و متضاد می داشتند، علیرغم باور های مذهبی مردم، ما به جنبش مسلحانه با کاراکتر متفاوتی مواجه می شدیم. خلاصه، پیوستن غرب و سایر کشور های اسلامی در دفاع از احزاب اسلامی، بویژه بعد از مداخله شوروی، ایدئولوژی اسلامی و حاکمیت اسلامیست ها بر جنبش مسلحانه تثبیت گردید. درين جای شکی نيست که کارنامه سياسی  رژیم خلقی از فاکتورهای مهم درين ميان بود،  رژيم  با حاکم نمودن جو ترور خدمت بزرگی را به جریان راست و اسلامیست ها انجام داد.

انگلس در مقاله “درباره ماتریالیسم تاریخی” علت گرایش مذهبی بورژوا های انگیس را نه از سر عقب افتادگی فکری و تمایل درونی آنها بلکه از سر  منافع مادی و طبقاتی آنها توضیح می دهد. بنا بر تحلیل انگلس شیفتگی بورژوازی انگلستان به حیث یکی از طبقات حاکمه به مذهب نه تنها به دلیل “در مطیع داشتن دون مرتبه ها و توده مولد بزرگ ملت” اتفاق افتاد، بلکه در تقابل با ماتریالیسم “هوبس”، به عنوان مدافع امتیازات اشرافیت بیش از پیش تقویت گردید.

درسگیری نادرست چپ از تقویت اسلام و اسلامی شدن جنبش و برداشت نادرست از نقش سیاسی و اجتماعی دین به انحراف راست  در برخورد به دین و به مبارزه ناقص با اسلامیسم کمک کرد. احترام نهادن به ایدئولوژی جبهه مخالف و میدان دادن به تهاجم فکری آن، در عمل معنی جز نفی فلسفهء وجودی خود نتيجه ديگری در پی نداشت. چپ از لحاظ فکری در برابر ارتجاع مذهبی در موضع دفاعی قرار گرفت و با کوتاه بینی و با شيوه پوپوليستی گمان می کرد این تنها راه نجات از مخمصه ای است که در آن گير کرده است.

تبیین تیوریک چپ از مذهب در این مقطع مخلوطی از یک درک ماتریالیسم میکانیکی و برداشتی آته یستی از مسئله بود. تا آنجا ئیکه به درک ماتریالیسم میکانیکی از موضوع بر می گردد، چپ به این باور بود که پیدایش و بقای مذهب ریشه در نابرابری اجتماعی و اقتصادی دارد، و تا زماینکه این عامل مادی تغییر نکند، هر گونه مبارزه با افکار و باورهای مذهبی عبث و بی ثمر خواهد بود. رابطه ای یکجانبه ماده با شعور، یا زیر بنای اقتصادی و اجتماعی با روبنای سياسی و ايديولوژيک آن، صاف و ساده یک درک و استنتاج ماتریالیسم میکانیکی از مسئله است.و نیزيکسان دانستن محو مذهب با تضعیف و به حاشیه راندن آن، حد اقل در مورد نهاد های عمومی جامعه، یک درک و تبين ناقص است.

  درک آته یستی ازمسئله با این باور و بيان ميتوان خلاصه کرد که دین یا مذهب را محصول نا آگاهی و بیسوادی توده های مردم تلقی نموده  و بقای آنرا تا همگانی شدن طرز تفکر علمی در جامعه مفروض و محتوم پنداشت. درکنار تبيين های نادرست و غلط تیوریکی، چگونگی پراتیک سياسی و اجتماعی چپ در این دوره نیز حاکی از يک برخورد راستروانه و همسوئی با گرايش راست مذهبی بود.

 تعطیل مبارزه طبقاتی و کم توجهی به مبارزه در جهت برابری  و آزادی های سیاسی از یکسو و قرار دادن مسئله ملی به یگانه موضوع فعالیت سیاسی از سوی دیگر، عملا زمینه های اجتماعی و مادی تقابل با مذهب را کاهش  داد. شکست رژیم در تطبیق رفرم ها و قرار گرفتن چپ اپوزیسیون صرفا در مبارزه ملی، ضرورت عینی مبارزه با دین و سنت های عقب مانده اجتماعی را تضعیف و به حاشيه راند.              

موضع راستروانه رژیم بعد از ٦ جدی و لشکرکشی شوروی به افغانستان بیش از گذشته تشدید شد. جناح پرچم از آغاز خواهان تغییرات تدریجی تری بود و ازجمله در مورد بر خورد با دین بیشتر از یک خط  راستروانه حمایت می کرد. درسگیری نادرست از تجربه دوره اول، تبدیل شدن جریان اسلامی به اپوزیسیون اصلی و بالاخره جلب نا راضییان و بیرون آوردن رژیم از انزوای سیاسی، عواملی بود که به تشدید موضع اپورتو نیستی در قبال مذهب کمک کرد.

  در نیمه اول دهه هشتاد گروههای اسلامی، بر خلاف جناح های رژیم، در یک درگیری متداوم باهم به سر می بردند. و در نتیجه بخش های از نیرو های مغلوب نا گزیر به رژیم پناه می بردند. رژیم ببرک چه به دلیل از دست دادن امکان تطبیق رفرم های قبلی و چه به دلیل جلب ناراضییان گروه های اسلامی که بیشتر شامل متنفذین محلی می شدند، برنامه های اصلاحات ارضی، لغو دیون دهاقین و فرمان مربوط به ازدواج را ملغی کرد.

 با کنار نهادن رفرم های نامبرده زمینه های مادی تقابل با باور های مذهبی به کلی محدود شد و پراتیک تازه ء رژیم با موضع راستروانه بیش از پیش همخوانی یافت. “در سالهای هشتاد صدها محراب مسجد ترمیم یا بازسازی گردید و صدهای دیگر جدیدا اعمار شد که شمار آنها بیشتر از مساحدید بود که طی پنجاه سال گذشته ساخته شده بود.” (کشتمند ٢٠٠٣).

  همچنین بنا بر اعتراف کشتمند به تمام روحانیون، ملا امامان، خطبا، مؤذنان و خدمتکاران مساجد حقوق ماهوار و کوپون مواد غذایی تعیین گردید. چنانچه در بالا اشاره شد، فقط در همین دوره است که ابتدا ریاست شئون اسلامی ایجاد و “بعدا با افزایش حجم وظایف، به وزارت شئون اسلامی و اوقاف ارتقا یافت و به یک ارگان با صلاحیت و با احترام دولتی تبدیل گردید.”(همانجا) البته در این دوره از جانب دولت کارهای زیادی دیگر نیز به نفع تقویت مذهب انجام گرفت و از جمله تاسیس دانشگاه اسلامی و تجلیل هر چه بیشتر روزهای ویژهء مذهبی “هرسال بهتر و گسترده تر از سال پیشین” برگذار می گردید.

 رژیم مصرانه تلاش می ورزید تا خود را مدافع اسلام معرفی کند و قرائت  و تعبيرخود  از اسلام را بخورد مردم دهد. بیانیه ببرک کارمل درخطاب به روحانیون به روشنی موضع و تلاش دولت  در استفاده سياسی از دین را منعکس ميسازد: “شما مقلدان ایمان در میان مردم متدین افغانستان هستید.

 شما به هریک از افراد کشور دعوت تاریخی اسلام را در باره آزادی، صلح، برابری، برادری، عدالت و امنیت، که شعار انقلاب ما نیز است، برسانید!” (همانجا). البته در دورهء “مشی مصالحه ملی” ، سران رژیم در جهت اسلامی گرائی بيش از حد جلو رفتند و بحدی که شخص نجیب شیادانه از خواب های دینی خود سخن بزبان می آورد و می خواست خود را مومن  تر و مسلمان تر از سران مجاهدين معرفی کند.

٢-٤ اصلاحات ارضی و رفرمهای ضد فیودالی

رژیم در همان نخستین سال حاکمیت خود که هنوز ازجنگ مسلحانه خبری نبود، با صدور فرامینی اصلاحات چندی را به مرحله اجرا نهاد.

 این اصلاحات که بلاخره در عمل به شکست انجامید، اولین و آخرین اقدام اجتماعی و اقتصادی رژیم در مقياس کشور بود. سران رژیم با اصلاحات می خواستند به انزوا اجتماعی و سياسی رژيم پايان بخشيده و حمایت توده ها بویژه دهقانان را به دست آورند.

 درک سران رژیم در این مورد، مانند موارد دیگر سطحی و میکانیکی بود. گذشته از ناقص بودن اصلاحات و نحوه ی نادرست پیاده کردن آنها، بی ثباتی رژیم نیز مانع پیوستن مردم به این صلاحات می شد. از همان آغاز دهاقین و زنان در اغلب مناطق چه به علت عدم آمادگی فکری و عملی و چه از ترس مخالفان رژیم و مناسبات حاکم پيشاسرمايه داری، جرئت و تمایل چندانی در فراخوان رژیم و از جمله اخذ و تصاحب زمین نداشتند. ناتوانيهای رژیم در برابرشورشهای اولیه، بیش از پیش به عدم تمایل زنان و دهاقین در دفاع از برنامه های دولت کمک کرد و با گسترش جنگ و اسلامی شدن آن، تعداد کثيری از دهاقین به نیرویها و دستجات جنگی مخالف دولت پيوستند.

 تبدیل شدن دهاقین به پایگاه اجتماعی احزاب و گروه های اسلامی و درگیر دولت با آنان به عنوان “اشرار” و مجاهد، در عمل به معنی پایان کار رژیم بود. رژیم که نابودی فیودالیسم و آزادیهای اجتماعی و دفاع از منافع دهاقین را هدف اصلی خود اعلام کرده بود، با گسترش جنگ عملا با دهاقین مسلح در افتاد. شکست اصلاحات و عدم موفقیت دولت در جلب کشاورزان و اقشار تهیدست، یگانه امکان ایجاد پایگاه اجتماعی رژیم را منتفی نمود. فرمان شماره ٨ یا برنامه اصلاحات ارضی از مهمترین اقدامات اجتماعی و عملی رژیم بود و فرمانهای دیگر کاربرد و تاثیرات اندکی در پی داشت.

گرچه اصلاحات ارضی رژیم “خلقی”، اولین اصلاحات ارضی در کشور نبود، رژیم داود نیز يک برنامه اصلاحات ارضی را بمرحله اجرا کذاشته بود، اما آنچه این دو برنامه ی اصلاحات ارضی را از یکدیگر متمایز مینمود، نحو و سرعت انجام آن بود.

 رژیم داود یک برنامه اصلاحی تدریجی و باز پرداخت بهای معینی به مالکان ارضی را از طریق اقساط به پیش می برد و عملا یک رفرم بسیار کند و غیر مؤثر بود که می توان آنرا اصلاحات ارضی “ملاک ـ بورژوا” نامید. در حالیکه برنامه اصلاحات ارضی “خلقیها” با سرعت و بدون هر گونه پرداخت بها به مالکان و به شکل مصادره ای دنبال می شد؛ اصلاحاتی که بیشتر با یک جنبش دهقانی از پائین شباهت داشت نه با صدور فرمانهای بيمقدمه يک رژيم فاقد حداقل نفوذ اجتماعی.

  رژیم “خلقی” در پی اجرای یک رفرم ارضی “دهقان ـ بورژوا” بزور ارتش بود. از همین رو طبیعتا مقاومت ها و مجادلات معین سیاسی و اجتماعی را در پی داشت. هدف اصلی رژیم از اصلاحات ارضی کسب پایه ای اجتماعی میان دهقانان و ازمیان برداشتن بقایای مناسبات فیودالی و ارباب رعیتی بود.

 چپ “جهان سومی” و از جمله حزب دموکراتیک خلق، به اصلاحات ارضی فقط از زاویه رشد اقتصادی و اجتماعی و یا در چهارچوب یک مبارزه دموکراتیک نمی دید، بلکه آنرا جزء از فعالیت مستقیم سوسیالیستی خود می شمرد. معمولا سوسیالیسم از دیگاه چپ غیر کارگری و بورژوایی در حد یک مطالبهء عدالتخواهی غیر طبقاتی و لیبرالی معنی و تنزل می یابد. لهذا، توضیع عادلانه زمین، مبارزه بافقر و دفاع از دهاقین فقیر مستقیما یک عمل سوسیالیستی تلقی می شد.

در حالیکه از زاویه منافع جنبش کارگری و بنا بر تحلیل مارکسیستی اصلاحات  ارضی درهر شکلش، چه از بالا توسط دولت و چه از پائین بوسیله جنبشهای دهقانی، چه تدریجی و چه ناگهانی، از محدوده ای مطالبه جنبش بورژوا دموکراتیک پا فراتر نمی گذارد و از لحاظ اقتصادی، اصلاحات ارضی فقط به رشد مناسبات سرمایه داری کمک می کند.

علیرغم اینکه بسیاری از اصلاحات ارضی تاثیرات اندکی در کاهش فقر و رشد اقتصادی داشته، مگر باز هم شواهدی از سراسر جهان نشان می دهد که اصلاحات اراضی در جهت کاهش فقر، افزایش موءثریت تولید و ایجاد زمینه ی رشد دوامدار اقتصادی موءثر بوده است. کارشناسان اقتصادی معتقد اند که اصلاحات ارضی در کشورهای نظیر جاپان، کوریا و تایوان سهم مهمی را در بیرون رفت از میراث رشد استعماری ایفا نمو ده است(. (King 1973

نتایج مشابه را می توان در سایر کشورهای در حال رشد نظیر هند (بویژه ایالت بنگال غربی) فیلیپین، افریقای جنوبی و برازیل نیز مشاهده کرد. تیوری اقتصادی به روشنی نشان ميد هد که توزیع یکبار دارایی (Assets)، در محدودیت میکانیسم بازار آزاد، زمینهء رشد بالا و دوامدار اقتصادی را تامین می کند.

 بررسی عملی شواهد در کشور های مختلف(Cross-Countries regation)  به وضاحت حاکی از آنست که نا برابری در تصاحب زمین زراعتی با عواقب رشد پائین اقتصادی توام است ( Birdsall and Londono 1998, wold Bank 2001)، و توزیع متساویانه زمین با پیآمد رشد و تکامل قابل توجه قابلیت های انسانی همراه بوده است.

 چین در مقایه با هند در این زمینه یکی از نمونه های قابل توجه است (Burgess1999 ). همانگونه که در فوق اشاره شد اصلاحات ارضی به تنهائی بدون سیستم اعتبار مالی نمی تواند نه در جهت رشد اقتصادی و نه در خدمت رشد قابلیت های انسان همراه باشد.

 سیستم اعتبارات لازم به زارعین کوچک و صنعتکاران، با تمدید فعالیت اقتصادی به آنان امکان می دهد تا حجم تولیدات خود را افزایش بخشیده، به پروژه های با در آمد و با ریسک رو آورند و در کل از سیاست های محدود و کوته بینانه بپرهیزند. به این اعتبار، اصلاحات ارضی حزب دموکراتیک خلق در عین حالیکه فاقد یک سیستم لازم اعتبار مالی بود، با نارسائیهای سیاسی، اداری و عدم آماده گی لازم ذهنی و عملی دهاقین نیز توأم بود.

 که در نتیجه بجای رشد اقتصادی، کاهش فقر و ثباث سیاسی، به بحران سیاسی، اقتصادی و بروز وتشدید جنگ داخلی کمک نمود.

 همانطوری که اشاره شد، رادیکالترین اصلاحات ارضی نمی تواند از محدوده ای مناسبات سرمایه داری پا فرا تر بگذارد. در اصلاحات ارضی مسئله اصلی نه در لغو مالکیت بلکه تصحیح مالکیت با جاگزینی مالکیت بورژوایی بجای مالکیت فیودالی بر زمین است. ماهیت بورژوایی اصلاحات ارضی به هیچ وجه جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر را در قبال مسئله ارضی و جنبش دهقانان به طور کلی بی وظیفه نمی سازد.

 گرایشی که خواهان بیطرفی جنبش سوسیالیستی در قبال مسئله ارضی وجنبش دهقانی است، در عمل عرصه را برای گرایش های بورژوازی و غیرکارگری خالی می گذارد. سوسیالیستها مبارزه طبقاتی را در متن یک جامعه با نیروهای سیاسی فعال آن به پیش می برد و در گیر یک مبارزه زنده است که فقط با نقش فعال خود می توند هژمونی خود را بر جنبشهای مترقی و غیر کارگری دیگر، نظیر جنبش دهقانی، زنان، ستم ملی و غیره، تثبیت نماید. البته یک چنین گرایشی، یک برخورد چپروانه در مبارزه دموکراتیک،  در درون جنبش چپ افغانستان تا کنون بی سابقه است. اما برعکس، برخورد راستروانه ای که خواهان حمایت بی قید و شرط  در دنباله روی از جنبش بورژوا ـ دموکراتیک، گرایش همه گیر و غالب بوده است.

 هردو انحراف، در عمل به نتایج واحدی می انجامد و آن، ترک داوطلبانه ی صحنه مبارزه به نفع نیروهای سیاسی بورژوازی است. برخورد سوسیالیستها به مبارزه دموکراتیک یک برخورد مشروط و مشخص است که با سمتگیری جنبش و موقعیت سیاسی طبقه کارگر در جامعه بستگی دارد. در یک کلام، جنبش سوسیالیستی تا آنجا می تواند نیروی فعال جنبشهای دموکراتیک باشد که از این طریق به ایجاد پیش شرطهای لازم حرکت نهائی کارگران به سوسیالیسم کمک نماید.

سوسیالیستها به جنبش دهقانی و اصلاحات ارضی قبل از همه به نقش و اهمیت سیاسی آن علاقمند اند. لنین بر خورد مارکسیستی به این مسئله را به درستی چنین فرموله می کند: ” تا آن حد که جنبش دهقانان جنبه انقلابی و دموکراتیک دارد، از آن پشتیبانی می کنیم و لی وقتی که، درست به میزانی که، این جنبش جنبه ارتجاعی و ضد پرولتری بخود بگیرد، برای مبارزه علیه آن آماده می شویم (همین حالا و بیدرنگ آماده می شویم). تمام جوهر مارکسیسم در این وظیفه دو گانه نهفته است، و به سادگی و ابتذال کشیدن یا خلاصه کردن آن در یک وظیفه واحد و بسیط تنها از عهده کسانی ساخته است که مارکسیسم را درک نمی کنند.” (برخورد سوسیال دموکراسی به جنبش دهقانی، لنین).

مسئله اصلاحات ارضی در چپ افغانستان هنوز بحث ِ مطرح است. پرداختن مفصل به آن در ظرفیت این مقاله نمی گنجد. اینکه مالکیت ارضی در شرایط حاضر مانع در راه رشد مناسبات بورژوازی است یا نه؟ آیا اصلاحات ارضی کماکان خواست اصلی دهاقین راتشکیل می دهد؟ و یا اين مسئله در تحت حاکمیت رژیم مورد حمایت غرب که در پی ایجاد میکانیسم بازار آزاد است، چگونه پاسخ خواهد گرفت؟ و غیره…پرسشهای واقعی است.

 ما به بعضی از این پرسشها قبلا در مقالات دیگر پاسخ داده ایم و در این جا به طرح مسئله در همین حد اکتفا می کنیم و پرداختن به آن را تا این حد از چند جهت لازم می دانستم: اول اينکه در مورد اهمیت، خصلت و چگونگی برخورد به آن تا کنون دید روشن و واحدی در چپ افغانستان وجود ندارد.

 دوم اينکه مهمترین اقدام رژیم خلقی در عرصه رفرم و مناسبات تولیدی و اجتماعی به برنامه اصلاحات ارضی محدود گردید. پیروزی و شکست رژیم به یک تعبیر به این مسئله بستگی داشت و در بر رسی پيآمدهای ۷ ثور ناگزیر از پرداختن به این مسئله بوديم. و بلاخره شکست رژیم خلقی در این اقدام، به یک معنی پایان کار آن بود و رژیم پس از آن جهت بقای خود ناگزیر از تکیه بر سر نیزه های ارتش اتحاد شوروی شد.

 ٢-۵ انترناسیونالیسم پرولتری یا وابستگی؟

گرچه در هیچ یک از خاطرات سیاسی و نوشته های که تا کنون تا از طرف رهبران و افراد متعلق به حزب دموکراتیک خلق انتشار یافته، عبارت انترناسیونالیسم پرولتری در مورد مناسبات حزب کمونیست اتحاد شوروی و حزب دموکراتیک خلق به چشم نمی خورد؛ اصطلاحی که در دوره مداخله شوروی، همه روزه از میدیا و نشرات تبلیغ می شد. دلیل اصلی به فراموش سپرده شدن این مسئله را باید در این دید که اکثریت رهبران و کادر های برجسته این حزب حالا دیگر با مارکسیسم و جنبش طبقه کارگر کوچکترين علائقی نداشته و به آن به طور کامل وداع کرده اند.

 اما این عبارت در آنزمان که هنوز دولت شوروی پا برجا بود و حزب دموکراتیک نیز تغییر هویت نداده بود، خیلی ها مطرح می شد. البته امروز بقایای چپ این جریان، آنانیکه هنوز به سوسیالیستی بودن شوروی معتقد اند، به  تجربه در یافته اند که مناسبات حزب کمونیست شوروی با احزاب برادر، نه یک رابطه و مناسبات برابر بلکه بر نابرابری و اطاعت کامل از شوروی استوار بود.

 از همان آوان شکست انقلاب اکتبر، نقش و روابط این حزب با سایر احزاب کمونیستی در کمنترن بر نا برابری تنظیم گردید. با پیروزی برنامه اقتصادی بورژوازی صنعتی در روسیه تحت عنوان سوسیالیسم در یک کشور، ناسیونالیسم روسی به یکی از شاخص های اصلی سیاست خارجی آن کشور تبدیل گرید. از آن به بعد به احزاب “برادر” چنین قبولانده و تیوریزه شد که تامین منافع روسیه به حیث پایگاه اصلی سوسیالیسم، یک وظیفه مبرم در راستای پیروزی سوسیالیسم در جهان است. سیاست ناسیونالیستی و شوونیسم روسی در همان آغاز اختلافاتی را در کمنترن بر انگیخت. از جمله حزب کمونیست انگلیس به دلیل فشار شوروی در کوتاه آمدن آن حزب از موضع انقلابی اش در برابر دولت انگلیس، به نفع بهبود روابط بازرگانی دو کشور، مجبور به ترک کمنترن شد.

شوروی به مثابه یک قدرت مهم جهانی بعد از جنگ جهانی دوم، در تقابل با غرب، بمثابه دو مدل متفاوت کاپیتالیستی، دایما در پی گسترش ساحه ی نفوذ خود بود. آنچه در قدم اول رابطه اتحاد شوروی با کشورها واحزاب هم پیمانش را از مقوله انترناسیونالیسم پرولتری تهی می کرد، ماهیت غیر کارگری و سرمایه داری بودن نظام حاکم در آنکشور بود.

 انترناسیونالیسم پرولتری، بدون هر گونه ابهامی به معنی همبستگی طبقاتی کارگران کشورهای مختلف است. انترناسیونالیسم پرولتری یکی از آموزشهای پایه ای مارکسیستی است. همبستگی بین المللی پرولتاریا نه  فقط یک تعهد ايدئولوژيکی و اخلاقی بلکه قبل از همه یک ضرورت و نياز مبارزاتی است. انترناسیونالیسم پرولتری نه صرفا یک پشتبانی لفظی بلکه مهمتر ازهمه یک فعالیت عملی است و به گفته لنین “انترناسیونالیسم در کردار یکی و فقط یکی است و آنهم کار بی دریغ در راه توسعه جنبش انقلابی و مبارزه انقلابی درکشور خویش و پشتبانی (از راه تبلیغات و همدردی و کمک مادی) از این مبارزه و این خط مشی و فقط این خط مشی، بدون استثنا در تمام کشورها”. مداخله شوروی در افغانستان نه به منظور دفاع از جنبش انقلابی، نه به غرض نجات و آزادی طبقه کارگر بلکه از سر منافع ملی آن کشور صورت گرفت.

  رهبری شوروی پس از آنکه مطمئین شد که رژیم جنایت پيشه ای امین در لبه پرتگاه نابودی دست و پا می زند وجایش را در آينده نه چندان دور به نیروهای بنیادگرای اسلامی خواهد داد، بنیاد گرایانی که می توانند نقش مزاحم و بی ثبات کننده ای بر جمهوری ها ی آسیای میانه داشته باشند، ناگزیر از مداخله نظامی شد. با مداخله مستقیم شوروی در کشور، رابطه رژیم و حزب دموکراتیک با آن کشور بیش از پیش حالت وابستگی و رابطه مافوق و مادون به خود گرفت.

 از آن زمان به بعد بر کسی پوشیده نبود که سر رشته اصلی کار ها د ر دست چه کسانی بود و حزب دموکراتیک خلق عملا به ابزاری در پیشبرد سیاست و استراتژی شوروی تنزل کرد. در نتِجه شانس تثبیت آن بمثابه يک رژیم قابل اعتبار در میان مردم بشدت کاهش یافت و از همينرو “ابتکارات سیاسی” دولت از جانب مخالفان کمتر جدی تلقی می شد.

 حضور قشون روس و وابستگی هر چه بیشتر رژیم به شوروی ، اگر از یکسو مانع بروز شدید تضاد ها و تخاصمات جناحی و فراکسیونی درون حزب و دولت می شد، تضادی که در دوره تره کی-امین با توجه به شکنجه و کشتار تعداد زیادی از اعضای جناح پرچم به یک تضاد لاینحل تبدیل گردیده بود، از سوی دیگر ادامه اتحاد ناسالم، غیر اصولی و میکانیکی که بعد از ترک قوای شوروی دوباره امکان تبارز يافت، به تکامل و استحکام این حزب و دولت صدمه زد. همچنان رژیم در تعیین سیاستهای داخلی خود مجبور از پذیرش دساتیر ماسکو بود و شوروی با حرکت از منافع ملی خود به رژیم فرمان می داد.

 از جمله سياست “مصالحه” با مخالفین و پایان یافتن هر چه سریعتر جنگ  به دستور و منافع کرملین در دستور کار قرار گرفت. کرنش و چرخيدن هرچه بیشتر رژیم به راست به معنی نفی فلسفه وجودی آن و قرار دادن آن در سراشیب سقوط بود؛ کاری که با “مشی مصالحه ملی” و تغییر هویت و نام حزب در دوران نجیب اتفاق افتاد.

وابستگی حزب و دولت دموکراتیک به شوروی و لشکرکشی آن کشور به افغانستان، به جنگ بُعد و محتوای جهانی داد. افغانستان در این دوره به یکی از مناطق داغ تقابل دو بلوک اصلی قدرت در جهان تبدیل گردید.

 ۳- افول رژیم و “مشی مصالحه ملی”

این مرحله با تحولات گسترده در خود اتحاد شوروی همزمان بود. پروسترویکا و گلاسنوست میخایل گورباچف در شوروی با اصلاحات مشابه در همه کشورهای اردوگاه و از جمله افغانستان، همراهی می شد. “مشی مصالحه ملی” رژیم نجیب نسخه افغانی گلاسنوست گورباچفی در افغانستان بود.

 همانگونه که گورباچف و همفکرانش در پلیت بروی حزب کمونیست اتحاد شوروی با ایجاد رفرم در صدد حل بحران مزمنی بودند که سیستم اقتصادی و سیاسی آن کشور سال ها ار آن رنج ميبرد. نجیب و یارانش نیز به دستور کرملین خواستند با پیشنهاد دولت ائتلافی و نزدیکی با مخالفان به بحران و جنگ چندین ساله افغانستان پایان دهند.

 همانگونه که رفرم های عجولانه و ناسنجیدة گورباچف نه تنها به بهبود وضعیت سیاسی و اقتصادی و به بیرون رفت از بحران نه انجامید، بلکه برعکس به سقوط غیر منتظره تمام سیستم منجر گردید، تلاش های نجیب در مشی مصالحه ملی و تغییر برنامه و اهداف حزب نیز به پروسه سقوط دولت و از هم پاشیدگی حزب دموکراتیک خلق سرعت بخشید.

تحولات در بلوک شرق و بالاخره سقوط اتحاد شوروی در ۱٩٩۱ بی شک عامل مهم در پایان حیات رژیم و حزب بود که نه تنها با این تحول یگانه اتکای مادی خود را از دست داد، بلکه ایدئولوژی، آرمان و هویت وجودی اش نیز فاقد اعتبار گردید. گرچه پروسه ایدئولوژی زدائی از زمان تغییر نام و برنامه حزب آغاز شده بود، اما فروپاشی سریع و غیر مترقبه اتحاد شوروی به حزب وطن فرصت چندانی در تحکیم هویت جدیدش بجا نگذاشت.

در فوق به نقاط قوت و ضعف سیستم اقتصادی اتحاد شوروی-سرمایه داری دولتی با برنامه ریزی مرکزی- اشاره شد، نارسایی ها و حتی بحران اقتصادی یک سیستم الزاما به فروپاشی یک نظام نمی انجامد.

 نه پروستریکای گرباچف اولین پروستریکا در نظام اقتصادی اتحاد شوروی بود، و نه بحران و در جازدگی اقتصادی برای اولین بار در این سیستم تبارز می یافت. بحران اقتصادی در سالهای ۱٩۳٠-۱٩۳۳به مراتب از بحران نیمه اخیر دهه ٨٠ شدید تر بود. به طور مثال در

 فاصله ۱٩۲٨-۱٩۳۳قیمت مواد غذایی در فارم های زراعتی ۳٠ برابر افزایش پیدا کرد. میلیون ها انسان در طی این سال ها جان خود را در اثر قحطی از دست دادند. بحران اقتصادی به تنهایی نه می تواند به فروپاشی یک نظام منجر گردد. اگر چنین می بود نظام سرمایه داری رقابتی باید هرچند سال بعد یکبار به لبه پرتگاه نیستی کشیده می شدند. آنچه بحران اقتصادی در شوروی را خصلت ویژه بخشیده و رهبری آن کشور را به شدت تحت تاثیر قرار داده بود، اوضاع و شرایط اقتصادی بین المللی آن زمان بود. بحران دهه سی در اتحاد شوروی اتفاقا مصادف بود با بحران های شدید اقتصادی در خود غرب، اما بحران دهه هشتاد این کشور بر عکس با دوره شکوفایی اقتصادی سرمایه داری رقابتی در غرب، جاپان، و جنوب شرق آسیا همراهی می شد. لهذا تلاش های جدی و فوری در جهت اصلاحات سیستم اقتصادی تنها و تنها از نیازمندی ها و فشار های داخلی جامعه شوروی بر نمی خواست.

 رقابت بین دو سیستم اقتصادی بویژه تامین نرخ بالای رشد، که دایما رهبران شوروی آن را دلیل اصلی برتری سیستم اقتصادی خود می پنداشتند و بیشتر برد و ارزش سیاسی و ایدئولوژیکی داشت، اکنون داشت فاقد اعتبار می شد. مدافعان و هواداران مدل شوروی همیشه به کارکرده گی بهتر و تامین سطح بالای رشد اقتصادی این سیستم در مقایسه به غرب به خود می بالیدند. در دهه ٨٠ فاصله میان اتحاد شوروی و کشور های پیشرفته سرمایه درای چه در زمینه تکنولوژی جدید و چه در مورد طول عمر و سطح زندگی در حال افزایش بود. همچنین بحران لهستان که به نا آرامی و شورش کارگران انجامید، زنگ خطری به مقامات حزبی و دولتی اتحاد شوروی بود و جهت جلو گیری از وقوع حادثه مشابه در اتحاد شوروی، سیستم ناگزیر از رفرم بود.

گورباچف با رفرمش توانست که سیستم قدیم را از کار اندازد اما بدون اینکه سیستم جدیدی را ایجاد و جاگزین نماید، و در نتیجه، پروستریکای گورباچف به فروپاشی سیستم و شرایط فاجعه بار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منجر گردید. به گفته “لیوادا” یکی از شوروی شناسان، گورباچف با اصلاحات خود سه سنگ بنای اصلی نظام قدیم را از جا برداشت وبه فروریزی ناگهانی سیستم کمک کرد. این سه سنگ بنای اصلی عبارت بودند از: دستگاه اداره مرکزی (بروکراسی)، ایدئولوژی رسمی (مارکسیسم-لنینیسم) و نقش فعال حزب در اقتصاد. بخصوص با تضعیف و از میان رفتن ایدئولوژی رسمی، ناسیونالیست ها و مذهبیون فرصت یافتند تا خلای ایدئولوژیک را پر کنند و درد جامعه مولتی اتنیکی اتحاد شوروی، با به میدان آمدن ناسیونالیسم ملتهای مختلف، فروپاشی سیستم به یک واقعیت برگشت ناپذیر تبدیل گردید.

 گلاسنوست افغانی یا مشی مصالحه ملی که نجیب عهده دار رهبری آن بود، نمی توانست عواقب بهتر از رفرم گرباچف ببار آورد. رژيم وابسته در کابل، با تاسی و اطاعت کورکورانه از پروستريکا و گلاسنوست گرباچف، به اقداماتی دست زد که زمینه ساز سقوط سریع رژیم شد. ایدئولوژی زدایی حزب یکی از اقدامات مهم و درعین حال خطای جبران ناپذیر نجیب الله و همفکرانش در حزب و دولت بود. گرچه پروسه تقویت ناسیونالیسم و مذهب از مرحله “نوین تکاملی ۷ ثور” آغاز شده بود، اما با لغو رسمی ایدئولوژی م.ل حزب و جاگزینی آن با ایدئولوژی ناسیونالیسم افغانی، در اوضاع و احوال که ناسیونالیسم قومی و تضاد های نژادی و محلی بیش از هر زمانی کسب شدت نموده بود، در عمل معنی ديگر جز سرعت بخشیدن به پروسه فروپاشی رژیم از درون نداشت.

 “ملت افغان” تا این زمان فقط در حد یک مقوله وحود داشت و نه توانسته بود جا گزین هویت قومی، محلی و مذهبی مردم از نواحی مختلف گردد. ملت واحد افغانستان تبارز عملی خود را فقط در شکل دولت واحد و متمرکز مرکزی می یافت. دولت مرکزی که تاریخا در انحصار طبقه حاکمه و ناسیونالیست های پشتون قرار داشت، در پروسه جنگ چندین ساله و تلاش های رژیم در کسب پایه و حمایت اجتماعی، دچار تغییرات جدی گردید. تضعیف دولت مرکزی و رشد ناسیونالیسم و هویت های قومی و محلی در پروسه جنگ عملا به تهدید در فروپاشی همه نهاد ها و سازمان های فراملیتی تبدیل گردید.

بررسی همه جانبه رشد ناسیونالیسم قومی در این جا ما را از موضوع اصلی بحث دور می کند و بررسی آنرا به مقاله جداگانه می گذاریم. اما تذکر چند نکته به طور مختصر لازم است: اولا نقش اساسی ملی گرایان و ناسیونالیست های قومی در ایجاد و تقویت ناسیونالیسم قورمی در این دوره کاملا برجسته وغیر قابل انکار است، ثانيا تضعیف دولت مرکزی و به وجود آمدن حکومت های محلی با ساختار قومی زمنیه ای را فراهم نمود تا بر بستر آن ناسیونالیسم قومی و محلی رشد و تکامل نمايد و ثالثا شکست سیاسی و ایدئولوژیک جناح های درگیر در جنگ با عث شد تا مردم به آخرین پناهگاه خود که د رشرایط افغانستان ساختار های قومی و منطقوی بود، روی آورند. به نقل از هابز بام از قول میروسلاو هورش “هنگامی که جامعه ای شکست می خورد، آخرین پناهگاه امن همان ملت است”. در این شکی نیست که یکی از فاکتور های اصلی در این میان دولت و حزب دموکراتیک خلق بود. چنانچه بعد از “مرحله نوین تکاملی ۷ ثور” ما نه فقط شاهد تاسیس و ایجاد دو وزارتخانه، “وزارت اقوام و قبایل” و “وزارت امور ملیت ها”، بلکه شاهد شکلگیر نهاد های متعدد در راستای تقویت ناسیونالیسم قومی هستیم.

رفرمیست های حزب به سرکرده گی نجیب همچنان غرض همسوئی با موج دموکراتیک در ضمن تغییر نام و ایدئولوژی حزب، تغییراتی در دستگاه دولتی وارد کردند. از جمله سپردن برخی از پستهای مهم به افراد غیر حزبی، بوجود آوردن پارلمان و تصویب قانون اساسی. از آنجاییکه ساحه حاکمیت دولت به شهر های بزرگتر محدود می شد و نیز همه می دانستند که رژیم از سر مجبوریت و به منظور آدامه بقایش تن به چنین رفرم های داده است، بنا بر آن این تلاش های رژيم در کل راه بجائی نبرد و بيمصرف از آب درآمد. و گرویدن رژیم به دموکراسی روال غربی از طرف غرب نیز با عکس العمل سردی مواجه شد.

 ناگفته پیدا است که تغییرات در اوضاع جهان نقش مهم را در پیروزی مجاهدین ایفا کرد. گرچه غرب و امریکا در دفاع از این احزاب فقط و فقط از زاویه استراتژی جنگ سرد نگاه می کردند اما فروپاشی سریع رژیم در کابل به اپوزیسیون اسلامی فرصت داد تا به مثابه یگانه آلترناتیف در صحنه سیاسی حضور یابند. این احزاب در نزد غرب حیثیت بیشتر از مزدوران جنگی را نداشت و از همین رو با بیرون رفتن قوای شوروی از افغانستان، غرب نسبت به مجاهدین و قضیه افغانستان در کل بی علاقه شد و مخصوصا پس از پس از فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق، تحولات افغانستان برای امریکا و کشور ها ی غربی به یک مسئله ی کاملا بی اهمیتی بدل شد. تحولات افغانستان در این زمان با تغییر اساسی در نظم جهان همراه بود.

 جهان دو قطبی پایان یافته بود. این تحول چنان سریع و غیر منتظره اتفاق افتاد که برقراری نظم تازه ای درکوتاه مدت ممکن نبود و این بی نظمی پس از پایان دوره جنگ سرد، عامل دیگری در ایجاد آنارشیسم سیاسی و جنگ های قومی پس از استیلای احزاب اسلامی در افغانستان گردید.

۴- نتیجه گیری         

قرن بیستم در افغانستان، در کل تاریخیست که بر محور مبارزه و تبانی گرایشات مختلف بورژوازی داخلی و متحدین بیرونی آنان، چه باهم و چه با نیروهای سنتی بر سر چگونگی ایجاد و رشد مناسبات سرمایه داری قابل تبیین وتوضیح است. مبارزه و تبانی که در اشکال متفاوت، از سازش و حمایت تا فعالیت های مخفی، کودتا ها و جنگ های گسترده ای داخلی تبارز یافته است.

 آرمان ترقیخواهی بورژوازی در افغانستان مانند بسیاری ازکشور های در حال رشد خود را از همان آغاز در تقابل با سلطه امپریالیستی، با خواست استقلالخواهی و خود کفایی اقتصادی تبارز يافت. دولت امانی به مثابه اولین دولت مستقل، رفرم های سیاسی و اقتصادی را در بیرون رفت کشور از قید و بند مناسبات کهنه ارباب رعیتی در دستور کار خود قرار داد؛ اصلاحاتی که بزودی با مخالفت ها و شورشهای مسلحانه نیروهای سنتی و محافظه کار جامعه مواجه گردید. عقب نشینی های اولیه دولت در مورد اصلاحات، به جای تثبیت رژیم و بازگشت آرامش، برعکس به تقویت اپوزیسیون ارتجاعی و شورشهای بیشتر منجر گردید. در نتیجه، مخالفان با برخورداری از حمایت مادی و معنوی امپریالیسم انگلیس موفق شدند تا به حیات رژیم اصلاح طلب امانی پایان بخشند. امپریالیسم کهنه کار انگلیس چه به علت حفظ سلطه خود بر شبه قاره هند و چه به دلیل روابط نزدیک دولت امان با اتحاد شوروی از شورشیان و نیروهای مرتجع حمایت نمود و به روند اصلاحات در افغانستان عمیقا لطمه زد.

پس از جنگ جهانی دوم و تغییرات در اوضاع سیاسی جهان و از جمله تبدیل شدن شوروی به یکی از دو قدرت اصلی جهان، اوجگیری جنبشهای آزادیبخش در سراسر کشورهای تحت سلطه و استقلال کشورهای شبه قاره هند، به جناح رفرمیست در درون هیئت حاکمه افغانستان فرصت داد تا بار دیگر سر بلند کنند و برنامه اصلاحی شان را عمدتا در بعد اقتصادی از سر گیرند. جناح نا سیونال-رفرمیست هیئت حاکمه در این دوره تحت اوضاع سیاسی جدید در منطقه و جهان ازجمله اختلاف ارضی با پاکستان و پشتیبانی ایالات متحده آمریکا از آنکشور، به شوروی، تنها قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی مخالف غرب، روی آورد.

تلاش های بعدی جناح های از دولت در ایجاد موازنه میان شرق و غرب و کاستن ازوابستگی روز افزون نظامی و اقتصادی کشور به شوروی به علت کم توجهی غرب بآن بی نتیجه ماند تا اینکه با کودتای ۲۷ جولای ۱٩۷۳، افغانستان بیش از پیش به اتحاد شوروی نزدیک شد. کودتای موفقانه داود چشم انداز تازه ای را در جهت کسب قدرت از طریق کودتا به احزاب اپوزیسیون و از جمله به متحد نزدیکش، حزب دموکراتیک خلق نشان داد و روابط نزدیک نظامی دو کشور و آموزش افسران نظامی افغانستان در شوروی، دست این حزب را در رخنه به ارتش باز نگه میداشت. عوامل متعددی و از جمله تلاش مجدد رژیم در بر قراری موازنه در سیاست خارجی به تضاد و دشمنی حزب دموکراتیک و رژیم داود خان دامن زد، که سر انجام با کودتای ۷ ثور، افغانستان کاملا در حلقه نفوذ اتحاد شوروی کشیده شد.

آرمانها و خواستهای سیاسی و اقتصادی کودتا چیان ۷ ثور، برخلاف باور عمومی، ربطی به کمونیسم و جامعه فارغ از ستم و نابرابری انسان نداشت. در قرن بیستم اهداف و برنامه سوسیالیستی در کشورهای درحال رشد تحت تاثیرتجربه موفقانه اقتصادی شوروی به پرچم رشد سریع اقتصادی و رفع عقب ماندگی های اجتماعی تبدیل شده بود. حزب دموکراتیک خلق در اهداف سیاسی و اقتصادی خود به این طیف از سوسیالیسم، “سوسیالسم جهان سومی”، تعلق داشت. موفقیت این حزب درعمل در بهترین حالت فقط می توانست به رفع موانع رشد مناسبات بورژوایی و ایجاد زیربنای تولید صنعتی منجر گردد.

سران حزب دموکراتیک خلق با نفوذ اندک اجتماعی و با کیفیت نازل و تجارب محدود سیاسی در یک شرایط حساس و پچیده ای سیاسی به قدرت رسیدند. چگونگی کسب قدرت، اعتقاد به یک نظام توتالیتر، استفاده از ابزار قهر و اداره پلیسی جامعه از همان آغاز به اجرا گذاشته شد.

 شکست رفرمهای پر طمطراق اما ناقص و شتابزده، عملاً به تشدید بحران سیاسی و بروز جنگ داخلی در کشور کمک کرد. رژیم که در لفظ دم از خلق می زد در عمل به دشمنی با خلق کمر بست. رژیم که هدفش را نابودی نیروهای سنتی و ارتجاعی اعلان کرده بود درعمل به تقویت نفوذ اجتماعی و ارتقای اعتبار و حيثيت سياسی این نیروها خدمت کرد. و بالاخره رژیم که خود را چپ و سوسیالیست می دانست، درعمل ضربات سخت و جبران ناپذیری را بر پیکر چپ و سوسیالیستهای افغانستان وارد نمود. عملکرد این حزب یکبار دیگر این حقیقت را به اثبات رسانید که معیار سنجش حقیقت پراتیک اجتماعی است و احزاب سیاسی را نه از روی گفتار و پندار شاان بلکه برمبنای عملکرد سياسی، اجتماعی و اقتصادی آنها می توان تشخیص داد.

تضعیف و منزوی شدن هرچه بیشتر رژیم، به روند وابستگی و اتکای هرچه بیشتر آن به اتحاد شوروی سرعت بخشید و همپای آن جنگ از چهاچوب داخلی فراتر رفته و بیشتر خصلت بین المللی و منطقوی کسب کرد. مداخله نظامی شوروی، این پروسه را به اوج آن رسانیده و کشور را به صحنه تقابل گرم قدرتهای بزرگ تبدیل نمود.

 با تبدیل شدن جنگ به تقابل قدرتهای بزرگ، از یکسو دامنه جنگ وسعت بیشتر کسب کرد و همه فعالیتها در خدمت جنگ و نظامیگیر قرار گرفت و از سوی دیگر سرنوشت جنگ به استراتژی و موقعیت قدرتهای بزرگ گره خورد. ملی گرایی و میهن پرستی پوچ و ارتجاعی به شعار سیاسی و مرکزی هر دو جناح متخاصم تبدیل شد. در این معرکه خونین اگر امریکا و متحدین در يکسو از ادامه و طولانی شدن جنگ نفع می بردند، شوروی و هم پیمانان بالعکس در ختم سریع جنگ و بیرون رفتن از مخمصه ای که در آن گیر کرده بودند، تاکید داشتند.

 اين مسئله يکی از عوامل اساسی بود که شوروی و رژیم وابسته را در یک سراشیب عقب نشينی سیاسی در برابر جناح مقابل قرار داد، عقب نشينيهائيکه سرانجام با برنامه پروستریکا و گلاسنوست در اتحاد شوروی و “مشی مصالحه ملی” در افغانستان به اوج خود رسید.

 سقوط غیر منتظره و سریع اتحاد شوروی نه فقط رژیم نجیب را در مضیقه مالی و نظامی شدیدی قرار داد، بلکه روحیه و اتوریته که می توانست جناحهای مختلف را متحد نگه دارد را نیز از میان برد. رژیم که در نتیجه رفرمهای  دوره مشی مصالحه ملی به فراکسیون های مختلف اتینکی و لسانی تجزیه شده بود، بالاخره ازهم فروپاشید و زمینه را برای جنگ های خونین داخلی گروه های اسلامی  و قومی هموار نمود. بدینطریق “انقلاب برگشت ناپذیر ۷ ثور” در ٨ ثور ۱۳۷۱ با زانو زدن در برابر ارتجاع اسلامی و قومی برای همیشه “برگشت” خورد.

منابع:

 1- 18برومر لوئی بناپارت، ک.مارکس

2- انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد، لنین

3- مارکسیسم و قیام، لنین

4- آرمانها و توهمات، جعفر رسا

5- اردو و سیاست، نبی عظیمی

6- ظهور و زوال حزب دموکراتیک خلق، دستگیر پنجشیری

7- یاد داشتهای سیاسی و رویداد ها تاریخی، سلطانعلی کشتمند

8- مارکسیسم و مسئله شوروی، انتشارات حزب کمونیست ایران، جلد سوم

9- در دفاع از مارکسیسم، ایرج آذرین

10-بسوی سوسیالیسم، نشریه تیوریک حزب کمونیست ایران، شماره 3 ، دوره دوم، سال 1368

11-افغانستان در پنج قرن اخیر، میر محمد صدیق فرهنگ، جلد دوم

12-ملت و ملت گرایی پس از 1870، ای. جی. هابزبام

13- کمونیستها و جنبش دهقانی، اتحاد مبارزان کمونیست

14- برخورد سوسیال دموکراسی و جنبش دهقانی، لنین

Karl Kautsky, the Social Revolution-15

Sociology, L.Broom and P. Selznick-16

Leading Issues Economic development Gerald M. Meier J.E Ranch-17

How Land reform can contribute…World Bank-18

The Disintegration of the Soviet Economic System-19

 

آزادی، برابری، حکومت کارگری


يادداشت سردبير

عصرجديد پس از يک تأخير طولانی بار ديگر انتشار مييابد. از اين پس، برمبنای قرار کميته مرکزی سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان، و باانتشار نشريه سياسی، خبری کارگری څپه، عصرجديد بشکل گاهنامه بعنوان نشريه تئوريک- تحقيقی سازمان به نشر خواهد رسيد. طبق قرار مصوب کميته مرکزی، جهت پاسخگوئی به مسائل حاد تئوريک و نياز مبرم جنبش سوسياليستی افغانستان در عرصه کار تحقيقی، نشريه عصرجديد کلا به مباحث تئوريک و تحقيقی اختصاص مييابد.

در شرايط کنونی و با توجه به عرصه های عظيم و گسترده فعاليت سازمانی باآنکه نشر يک نشريه تئوريک – تحقيقی کار و انرژی زيادی را از ما ميطلبد، اما ضرورت مبرم و تعطيل ناپذير مباحث تئوريک، ارتقاء کيفی و تداوم و پيشبرد آن يکی از الويتهای سازمان سوسياليستهای کارگری را تشکيل می دهد، بدين دليل عصرجديد می خواهد به اين نياز در حد توان پاسخ بدهد.

عصرجديد بااينکه اساسا منعکس کننده ديدگاه سوسياليسم کارگری است و از ديدگاه سوسياليسم مارکس به مسائل گرهی جامعه و جهان نگاه ميکند، اما از اين پس زمينه چاپ و انتشار مقالات تحقيقی که بتواند به درک مسائل مهم و گرهی کمک نمايد و جهت بسط و تعميق مبارزه تئوريک سودمند تشخيص داده شود، درآن وجود خواهد داشت. هيئت تحريريه عصرجديد مائل است با جلب همکاری پژوهشگران و صاحبنظران، اين نشريه را به يک نشريه مهم تئوريک و تحقيقی ارتقا دهد.

مقالات اين شماره بخشا ادامه مطالب و بحثهای شماره های قبلی  است. مقاله “هفت ثور و پيآمدهای آن” با اينکه ادامه بخش اول اين مطلب تحت عنوان “کودتای ثور و پيامدهای آن” در يکی از شماره های گذشته است، ولی خود يک مقاله مستقل است و خواننده جهت درک آن نيازمند نيست تا بخش اول آن را مطالعه کرده باشد.

 اين مقاله در بيست و ششمين سال وقوع کودتای ثور و چهارده سال پس از پايان يافتن اين پروسه، يک تبيين و نقد مارکسيستی ازين حادثه را ارائه ميکند. اين مقاله، آنچه در ظرفيت يک مقاله مقدور است، تنها به رئوس مهمترين نکات اکتفا نموده و در حقيقت تلاش کرده است تا در کنار روايات و تحليل های ديگر، روايت و تحليل سوسياليسم کارگری ازين حادثه را نيز بيان نمايد.

 يکی از ويژه گيهای سوسياليسم کارگری مارکس و تفاوت آن باسائر جريانات سوسياليستی غيرکارگری، نحوه ای  بررسی تجارب و درسگيری از پراتيک جريانات و روندها است. اين حقيقت در مورد کودتای هفت ثور و حوادث ناشی از آن بخوبی و بوضاحت قابل درک و رويت است. بقايای حزب دموکراتيک خلق، کتله های وسيع آن، به صف نيروهای ضد کمونيستی پيوسته اند و از همان موضع به نقد گذشته و پراتيک شان ميپردازند و عده ی قليلی از آنها، عليرغم ادعاهای شان، اگر نقد متفاوتی هم به اين پروسه انجام داده اند از بستر نقد دموکراتيک فراتر نرفته و بدان بسنده کرده اند.

گروههای چپ بجا مانده از جريان شعله جاويد در ابعاد کلی حاضر نيستند تا حزب دموکراتيک خلق را بعنوان يک جريان سياسی چپ برسميت بشناسند و نقد شان از اين حزب به جنايات و استبداد دوره حاکميت اين حزب محدود ميگردد، و اگر نقد فراتر از آن وجود داشته باشد بر محور تئوری رويزيونيستی و ارتداد اين جريان از اصول اساسی مارکسيسم است و بدان پافشاری ميکنند. در مقاله ” هفت ثور…” کوشش شده است تا به شيوه مارکسيستی و با حرکت از ماترياليسم تاريخی مارکس مسئله مورد بررسی قرار گيرد.

مقاله “نژادباوری در بستر تاريخ” از رفيق کاوه اميد به ريشه های تئوريک مسئله باورهای نژادی ميپردازد، باورهای که امروزه و در اوضاع جاری افغانستان شديدأ مورد استفاده جريانات ناسيوناليسم قومی قرار گرفته و بدان پر و بال داده می شود. با توجه به وضعيت سياسی کنونی افغانستان و با توجه به نيروهای فعاله آن، ضرورت نقد سوسياليستی اين باورها و ارزشها کاملا محسوس است. ناسيوناليسم قومی که کماکان گرايش قوی در صحنه سياسی است، تا کنون از يک چنين زاويه ئی مورد نقد و تحليل قرار نگرفته است. بخش اول مقاله را درين شماره ميخوانيد و بخش دوم آن در شماره بعدی به نشر خواهد رسيد.

مقاله “زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام” ادامه مقاله رفيق فهيم آزاد تحت همين عنوان از شماره های قبلی است. اين مقاله با مراجعه به اسناد معتبر اسلامی، بخوبی جايگاه و حقوق اجتماعی زن در اسلام را روشن ميسازد.

  مقالات تحقيقی ازين تيپ ادعاهای توخالی و عوامفريبانه اسلاميستهای که ژست مدرنيست بخود ميگيرند و از جايگاه انسانی و شايسته زن در نظام اسلامی حرف ميزنند، را کاملا نقش بر آب ميسازد.

 ”مبدا ملت و ملی گرائی” از رفيق پ صباح که بخش اول آن درين شماره انتشار مييابد، در ضمن نکات ارزشمند در نقد قوم گرائی و قبيله گرائی، با مقالات و ديدگاه سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان از مقوله ملت و ناسيوناليسم تفاوت دارد. اين مقاله تاحدودی متاثر از  ديدگاه و تبيين غالب چپ نسبت به مسئله ملت و ناسيوناليسم بعنوان يک ايدئولوژی است.

  درج چنين مقالاتی در عصـــــــرجديد اين حسن را دارد که امکان بحث و بررسی بيشتر حول ناسيوناليسم و ملت را فراهم ميسازد. ترجمه مقاله “بسوی سوسياليسم” از رفيق ارسلان مهربان، نکات ارزشمندی در نقد نظام سرمايه داری و تحول سجايای انسانی بر مبنای تحولات اجتماعی را در خود دارد. بخش اخير اين مقاله بنا بر عدم گنجايش نشريه از چاپ باز ماند و حذف آن برمحتوی مقاله در کل اثری خاصی بجا نخواهد گذاشت.

مقاله “بحران هسته ای، آينده رژيم اسلامی و آينده اپوزيسيون ايران” از رفيق ايرج آذرين، بحران جاری در مناسبات غرب بويژه امريکا با ايران را بروشنی توضيح ميدهد. اين مقاله بدرستی گزينه های واقعی غرب و امريکا را در متن شرايط جديد سياسی و اقتصادی در جهان و منطقه به تحليل ميگيرد. گرچه اين مقاله اولين بار در بارو شماره ۲۲ به نشر رسيده است اما بنابر اهميت مسئله و با تقاضای ما رفيق ايرج متن اين مقاله را برای چاپ در عصرجديد در اختيار ما قرار داده و اميد است مطالعه آن خوانندگان ما در درک بهتری از بحران مناسبات ايران با غرب کمک نمايد.

به سازمان  سوسياليستهای کارگری افغانستان بپيونديد!


حق چاپ © 1996-2010 . تمامی حقوق محفوظ است.
قالب iDream توسط Templates Next \ فارسی شده توسط اژدری | قدرت گرفته از وردپرس فارسی