افسانۀ ناسيوناليسم
آزاديبخش و ورشکستگی ناسيوناليسم ملی
کاوه امید
توضیح:
اخیراً سایت شورش زیر عنوان:«بحثی پیرامون نظرات سوسیالیستهای کارگری افغانستان،
درباره ملت و ناسیونالیسم» طی مقالۀ به قلم فردی بنام الینگار
به "نقد" مباحث و نگرش سازمان ما در مورد معقوله ملت و
ناسیونالیسم، پرداخته است. مقاله نویس به زمین و زمان پرداخته است
تا پاسخ "تئوریک" به این مسأله را آنهم در یک کلیت گسترده
داده باشد.
این روشن است که مباحث ارائه شده از جانب ما انعکاسی از تبیین انتقادی سوسیالیسم
کارگری نسبت به نگرش ناسیونالیسم در کل و گرایشات ناسیونالیستی چپ
در افغانستان و منطقه بوده است. بنابراین تصادفی نیست که ناسیونالیستهای
چپ میهنی با عصبانیت و هستری این چنین، که خصلت نمای چپ خلقی است،
به نظرات ما برخورد نموده و با تکیه به باورهای عتیق ملی گرایی،
آنهم به نام مارکس، به جریان ما حمله ور شده و گويا در عرصه مبارزات
نظری ما را به مصاف طلبیده است. مقاله اخیر آقای الینگار دراین راستا
و در دفاع از این دیدگاه نگاشته شده است. این مقاله نیاز به پاسخ
دارد نه از جهت که ما آن را خیلی تئوریک، منسجم و سیستماتیک یافته
ایم و یا این که این مقاله ارزش پژوهشی و علمی یی خاصی را در خود
مستتر داشته باشد، بلکه از آنجا که این مطلب سیاه بر سفید نگرش غالب
بر چپ بورژوائی و ناسیونالیست را به روشنی بیان می کند، می تواند
ماتریال خوبی باشد تا درک مان از مسأله را کمی عمیق تر بیان کنیم
و در ضمن نشان دهیم که غلیرغم ایفاده های "عالمانه"، چپ
خلقی "بضاعت تئوريک" و بی مایه گی نظری اش را به وجهی
احسن به نمايش گذاشته است؛ تئوری و نظرياتی که امروز در بسته بندی
ديگری عرضه می گردند چيزی نيست جز همان نظريات آشنا چپ خلقی که باری
در عمل نتايج اش در سواری دادن مجانی به ارتجاع را شاهد بوديم و
نتيجتاً ديديم که چپ ناسيونال رفرميست در خدمت چه استراتژی و سیاستی
قرار گرفته و می گیرد.
چکیده
تاریخأ
ناسیونالیسم پروژه سیاسی نیروی اجتماعی جدید (بورژوازی) و بدیل آن
در برابر سیستم سیاسی فیؤدالی بود. ولی این میراث بورژوازی با تحولات
نظام سرمایه و توسعه آن در جهان بويژه پس از جنگ جهانی دوم به عنوان
الترنتیف نخبگان اجتماعی جوامع پیرامونی، که همه خواستار رشد و صنعتی
شدن جوامع شان بودند، و در روند تحولات اجتماعی و سیاسی بمثابه شعار
و آرمان ناسیونالیستی مطرح گردید. بازسازی گذشته پادشاهان، جمع آوری
آثار و یافته های باستانی، ایجاد مؤسسات و تشکیلات در این راستا،
ابداع خصوصیات به روایت مواد باستان شناسانه و تفسیر آنها به اساس
سامان بندیهای ایدیولوژی مدرن، بخشی از مسئولیت ها، اهداف و تعهدات
نیروهای مسلط جدید بشمار میرفت. نيروهايی که جهان و انسان را در
آینۀ چنین نگرشی تصویر می کنند.
در
گذشته و در بخش بزرگی از جهان پیرامونی این آرمانهای بورژوائی توسط
چپ ناسيونال- رفرميست به نام سوسیالیسم تبلیغ میگردید. سوسياليسم
بورژوائی دولتهای جدیدالتأسيس با هويت و روایت ناسیونالیستی، که
در واقع هيچ ربطی به آرمانهای رهائی بخش جهانی و طبقاتی کارگران
نداشت، را به نام مارکس و مارکسيسم به خورد طبقات محروم می دادند.
در حاليکه آرمانهای آزاديخواهانۀ طبقه کارگر که توسط رهبران جنبش
کمونیستی طرح و تدوين شده بود، بيانی روشنی از اين دو اصل تخطی ناپذير
کمونيستی که می گويد: کارگران میهن ندارند و ديگر اين که نظام سرمایه
داری گرایش به جهانی شدن دارد، بود. اما تلقی و تعبييری که بعداً
وارد جنبش بنام جنبش کمونیستی شد، مجموعۀ از راه حل های محلی به
یک مسئله جهانی و یا گرایش به جهانی شدن را ارائه داد. دقیقا همین
پروژه نخبگان طبقات بالا و نسخه های آنها بود که از آرمانهای فلسفی
و اجتماعی جنبش بورژوایی جهانی الهام گرفته بود و پشت سر آن تجربه
دولتهای بورژوایی و میراث آنها قرار داشت. این میراث به صورت جدی
در طی سالهای 60 و 70 میلادی و پس از آن به افق و آرمان ناسیونالیسم
چپ کشورهای پیرامونی تبديل شد و به عنوان سوسیالیسم و کمونیسم به
جامعه و مردم معرفی گردید.
آقای الینگار دقیقأ در بستر همين
تبيين بورژوائی و از موضع معترضانه بورژوا- ناسيوناليستی کشورهای
پیرامونی به دید گاه های انتقادی نگرش سوسیالیستی ما میپردازد.
و ما هم تلاش می کنيم تا به مباحث مطرح شده در مقالا شان بپردازيم.
طرح مسئله و سئوالها:
« مخالفت باناسیونالیسم و میهنپرستی
خیانت به جنبش پرولتری است»( سایت شورش، می 2009).
«مخالفت با ناسیونالیسم به معنی موافقت با ستمگری امپریالیستی میباشد»(سایت
شورش،می2009).
تز هایی را که در بالا مطالعه کردید اتهاماتی است که توسط مدعیان راه مائوتسونگ
به ما وارد گرديده است. ما در دو بخش به بر رسی این اتهامات پرداخته
و آنها زا مورد تحليل و ارزيابی قرار ميدهيم که بخش اول آن در اين
شماره به نشر ميرسد.
«جهل و لیبرالیسم»
پيش از همه بايد ياد آور شوم که روشی را که که آقای الینگار در نوشتن مقاله
اش در نقد ما به کاربسته است با روشمندی معمول پژوهش نوشتاری علمی
مارکسی و معاصر نه تنها تفاوت دارد بلکه در تضاد قرار دارد، چون
اين روش مبتنی بر احکام غير مستند، خيالی و مولود تصور ذهنی نویسنده
است. وی در مقاله اش از یکسو در تلاش است تا به همه چیز و همۀ معضلات
بپردازد و از جانب دیگر هم مدعی پاسخ به ما شده و در تقابل به مباحث
ما وظيفۀ دفاع از ناسیونالیسم را بعهده گرفته است. نوشته الینگار
مملو از تناقض است. ايشان در آغاز مقاله اش و پیش از آنکه به استدلال
رو بیاورد، به صدور احکامی علیه ما پرداخته و احکام خود را با قاطعیت
چنین بيان می دارد:ِ
« ... علرغم سیاه کردن چندین صفحه
و حمله به این و آن از ناسیونالیسم و مسئله ملی آگاهی ندارند. آنها
مانند لیبرالهای نو- میهنپرستی ملل تحت ستم آسیا- افریقا و امریکای
لاتین رابمسخره میگیرند.» (الینگار، سایت شورش، 2009).
ما دراینجا با دو اتهام مواجه هستیم: نخست اين که از ناسیونالیسم آگاهی نداریم
و دوم اینکه لیبرال هستیم.
در پاسخ به حکم اول باید عرض کنم که هیچ انسان عاقلی تلاش نمیکند تا وارد پلمیک
با انسانهای ناآگاه شود، بلکه برای روشنگری فرد و يا افراد روشهای
دیگری وجود دارد. اگر ادعای آقای الینگار و فرض شان در مورد عدم
آگاهی ما از مسأله مورد بحث را مبنا قرار دهيم، برحق اين پرسش در
ذهن خواننده آگاه مطرح خواهد شد که چرا جناب شان اين همه لاطائلات
بافته و به جنگ افراد نا آگاه رفته و وارد جدل و پلمیک با آنها شده
است؟
اين شيوه برخورد نمیتواند از دو حالت بدور باشد، یک اين که طرف مدعی آگاه سازی
جانب مقابل باشد، در این صورت با طرح بحث به شيوه علمی و در عين
حال و مهمتر از آن با اشراف تئوريک نسبت به مسأله وارد ديالوگ و
پاسخگویی آگاهیبخش می شود. به عبات دیگر آقای الینگار بایستی زحمت
میکَشید و برای ما کورس دایر میکرد تا میتوانستیم به عنوان آدمهای
"ناآگاه" و به عنوان شاگرد از دانش عظیم و بی پایان ایشان
بهره مند میشدیم.
حالت دوم که جان کلام و مراد نويسنده را می رساند ظاهر شدن شان در نقش وکيل
مدافع آرمان و جنبشی است که چپ بودن و آرمان خواهی شان از آرمانها
و آرزوهای بورژوازی "ملی" عزيز کردۀ شان فراتر نمی رود.
همانطور که آقای الینگار نيز آگاه است عصرجدید به نقد ایدیولوژی
ارتجاعی ناسیونالیسم پرداخته و دیدگاه های ضد انسانی آنرا چه از
جنبه نظری و چه به لحاظ تاريخی افشأ نموده است. در واقع این نقد
سبب شده است تا محترم الینگار در دفاع از آن و با تکيه به سنت فکری
ناسيوناليسم چپ قلمفرسایی نماید. اما وی به این امر معترف نیست ولی
در عین زمان به اصطلاح خودش چندین صفحه را در رد نظرات ما سیاه نموده
است. دقت در فتوا و احکام ایشان نشان میدهد که مشکل ایشان نا آگاهی
ما از مقوله ناسیونالیسم نبوده و نيست بلکه آقای الینگار که خود
از جریان و نحله فکری معینی نماینده گی میکند، به گونۀ خواسته است
تا با ما وارد پلیمیک سیاسی شود. و از این زوایه است که میخواهد
با صدور احکام و فتاوی بر نقد جدی ما به دفاع از یکی از مشکل آفرین
ترین ایدیولوژیهای دوران ما بپردازد.
اما اتهام دومی که جناب شان به ما بسته است لیبرالیسم است، متاسفانه آقای الینگار
هدفش از وارد آوردن چنین اتهامی را توضیح نمیدهد. آخر لیبرالیسم
به مثابه یک نگرش تاریخی در قلمرو مباحث عقاید سیاسی نیاز به بحث
اکادمیک و تاریخی دارد. و بدا بحال شما که اگر صرفاً به اشارات اخلاقی
مائوتسه تونگ در رابطه با شناختتان از لیبرالیسم بسنده کرده باشید.
امیدواریم که آقای الینگار بتواند نظریات بکرش در اين مورد را با
صورتبندی منسجمتری مطرح کند تا جریانیکه که به آن نسبت و صفت لیبرالی
هدیه میشود بتواند از بیکرانگی دانش شان بهره مند شود. اما همانطور
که گفته اند: "از کوزه آن طراوت که در او است" جناب الینگار
عليرغم افاده های بلند بالا در این بحث مشخص، صرف به اتهام نا شایست
و بی محتوا بسنده کرده و بخودش مدال درايت و فهم ارزانی داشته است.
از سطح ادراک و فهم شان می گذريم و قضاوت را به خواننده آگاه و منصف
مقالۀ شان وا می گذاريم و اين سخن شيوا از اسپیونزا را نقل می کنيم
که میگوید: «تکبر بیش از حد نشانۀ نادانی است».
ناسیونالیسم
ایدیولوژی کدام جنبش اجتماعی است؟
در مباحثی که تا اکنون در اين مورد در نشریه عصرجدید طرح
گردیده است، از ناسیونالیسم بمثابه ایدیولوژی و بستر اجتماعی ياد
می شود که برای آفرینش ارزشها و مشروعیت بخشيدن به آنها از تقسيم
بندی و تفکيک انسانها به دسته های «نژادی»، قومی، زبانی، ایتنیکی
و محلی آغاز می کند و از اين زاويه و مبنا است که مارکسيستها ناسيوناليسم
را به عنوان يک ايدئولوژی و يک جنبش سياسی مورد نقد قرار می دهند
و در همۀ عرصه ها چه نظری و چه سياسی با آن در جدال اند؛ مارکسيسم
و جنبش طبقه کارگر که خواهان ايجاد جهان فارغ ازچنین تقسیمبندی و
تفکيک انسان ها هستند ناگزير از جدال با آن به عنوان افق و تبيين
بورژوائی می باشد. البته آنچه را که در این راستا آقای الینگار سعی
برای درک آن نمیکند اینست که در اندیشه مارکس انسان از اهمیت اساسی
برخوردار است و هر عقیده و ایدیولوژی که انسان را به از خود بیگانگی
مبتلا سازد مسلما نقش خرافی
در زندگی انسان بازی میکند. دقیقا ایدیولوژی ناسيوناليسم نقش مشروعیت
دادن به چنین زمینه هايی را در عصر مدرنیته بازی نموده است. ناسيوناليسم
همزاد ملت - دولت و به لحاظ تاريخی پيش شرط و لازمۀ شکل دادن به
ملت و دولتها و کشورهاى تاريخ معاصر است.
در پايۀ ترين سطح اين نياز سرمايه به بازار ملى است که وجود
ناسيوناليسم و ملت را برايش ضروری می سازد.« سلطه مناسبات توليدی
سرمايه داری بر نيروهای مولده نياز به سامانبندی بازار داخلی راالزامی
نموده و زمينه شرايط طرح مسئله ملی را دردستور کار قرار داد(بورک
به نقل از روژر.(2001)،ص.60)». در ادامه بحث اين جنبه را بیشتر بررسی
میکنم.
ما در گفتمان مقوله ناسیونالیسم روی صورتبندی سیاسی آن با
استفاده از منابع معتبر در رابطه با اصل بحث ملت و دولت ملی خم شده
و روشن ساختیم که دولت ملی صورت ایدئولوژیک و حقوقی بورژوازی و در
عین زمان مشروعیت دهندۀ سلطه و حاکمیت آن پس از انقلاب کبيرفرانسه
در جوامع اروپايی بود. هابسباوم در این باره چنین مینویسد:
« با این همه، طی همین دوره که از 1880 تا 1914 امتداد یافت،
ملی گرایی جهشی چشم گیری داشت و در عین حال محتوای ایدیولوژیکی و
سیاسی آن دگرگونی عمیقی پیدا کرد. تحول واژه گان به تنهایی نشان
دهنده ی اهمیت این سالهاست. واژه «ملت گرایی»در پایان قرن نوزدهم
برای نامیدن گروه های گوناگون ایدئولوگهای دست راستی در فرانسه و
ایتالیا پدیدار شد- گروه های که آماده بودند پرچم ملت گرایی را هم
علیه بیگانگان، لیبرالها و سوسیالیستها و هم به نفع سیاست تهاجمی
توسعه طلبانه یی که بعداً از ویژگیهای اصلی شان شد، بر افرازند.
همچنین طی این دوران است که سرود «آلمان برتر از همه» جای سرودهای
مشابه دیگر را گرفت تا سرود ملی آلمان شود. با آنکه واژه ی «ملت
گرایی» در آغاز در مورد پدیده یی دست راستی بکار می رفت، اما معلوم
شد که از اصطلاح دیرفهم تر اصل «ملیت»، که از حدود 1830 جزو اصطلاحات
سیاسی اروپایی شده بود، آسان فهم تر است. همین کار به آنجا رسید
که این اصطلاح مبین تمام جنبشهای شد که «آرمان ملی» برایشان بر مسائل
سیاسیِ دیگرغالب بود، به عبارت دیگر، همه جنبشهای که خواهان برخورداری
از حق تعین سرنوشت بودند، یعنی در تحلیل آخر خواهان این حق بودند
که دولت مستقلی را تشکیل دهند. شمار این جنبش ها- یا حد اقل رهبران
که مدعی بودند سحنگوی آنها هستند و نیز اهمیت سیاسی آنها طی این
دوره به نحو قابل ملاحظه یی افزایش یافت(هابسباوم، ص.190- 189).
هابسباوم به روشنی سیر اندیشه عقاید سیاسی این دوره از تاریخ
را روشن میسازد. شاخص های اقتصادی این دوره گسترش سرمایه داری در
جهان و بویژه در اروپا است. گسترش سرمایه داری در این دوره در کشورها
و مناطق مختلف همسان نبود و از اینجا است که مدیریت های دولت های
بنام ملی صورتهای سیاسی، اداری و حقوقی تحولات مادی ساحات و مناطق
مختلف جهان را تشکیل میداد. دولتهای ملی ضامن تامین منافع سرمایه
داری کشورهای مختلف و ابزاری برای حفظ و تداوم آن بودند. پس پروژه
بورژوازی ناسيوناليسم با ويژگيهای ايديولوژيک که در خود دارد و مربوط
به طبقات بورژوا بوده و پرچم جنبش بورژوازی در تاريخ سياسی جهان
است.
شناخت نقش هژمونيک بورژوازی در شکل دادن انديشه های ملی
در جنبشهای اجتماعی از اهميت تاريخی برخوردار است.چنانچه نگری و
هارت مينويسند:
« يکی از قدرتمندترين
عملکرد های ساختارهای قدرت امپرياليستی مدرن، رخنه کردن در توده
های جهان و تقسيم آنان به اردوگاه های مخالف يادرواقع به هزاران
حزب متخالف و متنازع بود. بخشهای از پرولتاريا در کشورهای مسلط،
حتی باورکرده بودند که منافعشان انحصارا با هويت ملی و تقدير امپراتوريايی
پيوند دارد. بنا بر اين مهمترين نمونه های شورش و انقلاب عليه ساختار
های قدرت مدرن، آنهايی بود که مبارزه را عليه بهره کشی و در عين
حال عليه ناسيوناليسم، استعمار و امپرياليسم بر می انگيختند. به
نظر ميرسد که در اين وقايع، انسانيت برای يک لحظه ی جادويی، با خواست
مشترک آزادی يکپارچه شده و آرمان اين حرکت ها آن بود که سازکار های
مدرن سلطه را برای هميشه سرنگون سازند.(هارت، نگری (2000)، ص-65.66).
در اينجا نويسندگان از
يک طرف به محتوای تاثير هژمونيک بورژوازی در انيشه ها و عملکرد های
نيروهای چپ در کليت امر اشاره دارند که چگونه بورژوازی
توانسته است ارزشهای هويتی وايديولوژيک خودرا به بخش هويت
سياسی جنبشهیای ضد سرمايه داری تبديل نمايد که مدعيان چپ مانند
آقای الينگار چنان شيفته آن تاثرات گشته اند که آنرا پر ارزشتر از
مبارزه طبقاتی تلقی مينمايند.
نويسندگان امپراتوری
از جانب ديگر تاکيد دارند
که عجين شدن مبارزات جنبشهای کارگری عليه کل ماشين سلطه وپيوند آن
باامر سرنگونی است که آزاديبخش ميباشد. آنها مبارزه با ناسيوناليسم
را در پهلوی مبارزه عليه بهره کشی قرار داده اند، در حاليکه مبارزات
ناسيوناليستی به موضع طبقاتی اهميت نداده و تنها هدف نهايی را که
دنبال ميکند، دست يافتن به «دولت ملی» خودی است. اين نويسندگان نيز
ناسيوناليسم هويت ساز ايديولوژی تلقی مينمايند.
«دفاع
ازجنگ و تجاوز امپراتوریایی»
اتهام دیگری که بر ما وارد میشود دفاع از جنگ و تجاوز امپراتوریایی است. این
اتهام خیلی مسخره است و مخصوصاً برای کسانیکه با ادبیات نوشتاری
ما آشنایی دارند.
آقای الینگار در اینجا دو مسئله را باهم خلط میکند. نخست از ناسیونالیسم خودی
بمثابه عنصر ضداستعماری دفاع مینماید و در عين حال معترف است که
سرمایه داری این ایدیولوژی را بوجود آورده است. آقای الینگار در
مخمصه تئوریک گرفتار است: از یک سو ناسیونالیسم خودی را رهایی بخش
میخواند و از جانب دیگر آنرا مولود جریان بورژوازی میداند. آقای
الینگار بی آنکه توجه داشته
باشد که چه میگوید به سخنگوی نسخه های سیاسی بورژوایی تبدیل گردیده
است. دوالیسم آقای الینگار تا حدی خنده آور است که همه چیز را دو
دو میببیند و در اين عرصه تا آنجا پيش می رود که نقد شیوۀ نگرش بورژوایی
را خود خیانت به جنبش پرولتری میداند. آقای الینگار مینویسد:
« ما
دراین نوشته نخست به این مسئله میپردازیم که چرا مخالفت با میهنپرستی
ملل تحت ستم امپریالیستی آسیا، افریقا و امریکای لاتین، خیانت به
جنبش پرولتری گیتی بوده و بوسه زدن به سرنیزه خونین سربازان امپریالیزم
متجاوز و جنگ افروز میباشد. به تعقیب آن ظهورملت را در تاریخ و ماهیت
ناسونالیزم افغانستانی را به بحث میگیریم و نشان میدهیم که چگونه
"نوع مخالفت (س.ک.ا) با ناسیونالیزم بمعنی موافقت آنها با ستمگری
ملی امپریالیستی" میباشد.»(سایت شورش، مسئله ملی).
خوانندۀ
دقیق و تيز بين آنچه را که دراین فرضیه آقای الینگار نمیتواند بیبيند
نداشتن سند و انصاف است. ما در کجا از جنگ و تجاوز دفاع کرده ایم؟
شاید
گذافه گويِی نکرده باشيم که ناسیونالیسم در دورۀ از تاريخ برای تحقق
رویای ایجاد دولتهای ملی در تقابل با استعمار و کلونیالیسم از نیرو
و توان هماهنگ کننده و بسيج تودۀ برخوردار بوده است. ولی آنچه که
بعد از بیرون رانده شدن نيروهای استعمارگر بر مردم و توده های محروم
تحمیل گردید همان میراث دولتهای طبقاتی استعمارگران بود؛ با این
تفاوت که حاکمين جدید را هم تباران مردم زحمتکش و ستمدیدۀ تشکیل
میداد که مانند گذشته بار ستم طبقاتیدر
همۀ وجوه آن را تحمل میکردند و در برابر تحمیل همۀ مشقات و رنج مضاعف
دولت جدید "خودی" سکوت اختیار مینمودند. چونکه ظاهراً
دولت جدید بنام آنها تشکیل شده بود. و اگر صدای اعتراض شان بلند
میشد، بنام نمایندۀ استعمار و خائن به میهن و استقلال سرکوب، زندانی
و یا اعدام میگردیدند. به نظر آقای الینگار دولتهای طبقاتی دوران
پسا استعماری که بر مبانی ایدئولوژی ناسيوناليسم بر گردۀ کارگران
و زحمتکشان مسلط گردیده اند را نباید مورد انتقاد و افشاگری قرار
داد. و چون جناب شان ملی گرایی بورژوازی "خودی" را انقلابی
و قابل دفاع و تحسين می داند را نبايست بمثابه ایدئولوژی ارتجاعی
ناسیونالیستی، مورد نقد قرار داد. آنچه را که آقای الینگار نمیبیند وجود دولت طبقاتی است که بر مبانی عقاید ناسیونالیستی
بنا شده است و از آن کسب مشروعیت می کند. و این دولت طبقاتی است
که ایدیولوژی ناسیونالیستی را با امکانات مادی و معنوی خود تقویت،
گسترش و ترویج داده است. ملت نقطه رجوع ناسیونالیسم بورژوازی است.
ناسیونالیسم به عنوان يک ايدئولوژی و به عنوان يک جنبش سياسی و به
معنای واقعی و طبقاتی نه از علايق و عشق مفرط بورژوازی به سرزمینی
معین، سنن و زبان و "افتخارات" تاريخی آن ناشی می شود
بلکه همانطور که در فوق نيز اشاره شد ريشه مادى ناسيوناليسم و علت
وجودى آن منافع و نيازهاى سرمايه و طبقه سرمايه دار و نگرش او به
پروسه کار، مصالح و ملزومات بازتولید رابطه کاپیتالیستی و امر سازماندهی
جامعه بر مبنای آن است.
ما ناسیونالیسم و ملی گرایی را نقد کرده ایم
و در هیج جای هم نه نوشته ایم که از جنگ افروزی سرمایه داری دفاع
میکنیم. ما در نقد خود از مواضع پیشرو به این معضل نگاه نموده ایم و همواره بر مواضع طبقاتی خود وفادار بوده و
علیه تجاوز و اشکال ستم موضع روشن داشته ایم. حالا چگونه میتواند
داشتن چنین مواضعی روشن و انسانی خیانت به پرولتاریای جهانی و آرمانهای
آن باشد؛ باید از آقای الینگار پرسید که چرا ذهن دسیسه ساز جناب
شان مصروف ساختن چنین اتهاماتی به جنبش سوسياليسم کارگری است؟
به نظر میرسد که این آقا در خواب و عالم خُلسه برای
خوانندگان اش داستان سرائی می کند، اين پندارها قرابت بيشتری با
قصه های اميرارسلان رومی و پنج گنج نظامی دارد تا يک بحث مستدل علمی.
استنباط ها و استنتاج های الينگار ذرۀ با نگرش علمی مارکسی و سنت
فکری آن، که بر مبانی اسناد و تحلیل استوار است، خوانایی ندارد.
آقای الینگار بجای پاسخ به نقد ارائه شده از جانب ما، به ما اتهام
میبندد. اتهامی که فقط حاصل تصویر ذهنیت بيمار نويسنده است، نويسندۀ
که در عالم اوهام و در خیال باطل اش دشمن می آفریند و سپس هرآنچه
که در ذهنش دارد را به سر و صورت آن حواله میکند. آقای الینگار در
دنیای مدرن و امروزی اتهام بستن بی مدرک و سند، بيانگر تهی بودن
متهم کننده از کرامت انسانی است.
من حد اقل نمیتوانم درک کنم که آقای الینگا از کجا
کشف کرده است که نقد ملی گرایی و ناسیونالیسم که تئوری مشروعیت نظام
سرمایه داری در پروسۀ تاریخی مدرنیته بوده است به قول ایشان بمعنای
«بوسه زدن به سر نیزه خونین سربازان امپریالیزم متجاوز و جنگ
افروز» است. آیا راه مقاومت بر علیه سرمایه داری باید از
مجرای ناسیونالیسم عبور کرده باشد؟
آیا
واقعاً جنبش ناسیونالیستی جنبش ضدسرمایه داری است؟ واقیعیت امر اینست
که هیچگاه جنبشهای ناسیونالیستی جنبش طبقاتی کارگران نبوده اند و
نقد ما هم به این جنبشها یک نقد طبقاتی و از منظر و زاویه منافع
طبقاتی است. ما آرمانهای بزرگی در برابر خود داریم، آرمان ما جهان متفاوت
از جهان ناسیونالیستی و سرمایه داری است و افق ما فراتر از آنچه
است که شما ترسیم کرده اید.
هر کارگر آگاه و هر کمونيست و آزاديخواهی هر نوع جنگ افروزی
و تجاوز و توحش علیه انسانها، در هر شرائط و هر مکان و هر لحظۀ تاریخی
را نتنها که محکوم می کند بلکه بر علیه آن به مبارزه بر می خیزد.
این مسأله نیازمند فتوا و امر و نهی چپ ناسيونال- رفرميست چون الينگار
نيست، این که مارکس و انگلس در يک دوران مشخص تاريخی در مقابل تجاوز
و بربريت دولت بریتانیا از جنبش مردم ایرلند جانبداری می کردند یا
به اشغال کشور لهستان توسط روسيه تزاری اعتراض می نمودند هیچ ربطی
به ناسيوناليسم به عنوان يک ايدئولوژی و محصول سياسی آن يعنی ملت
نداشت.
امپریالیسم و امپراتوری
آقای
الینگار عنوان جالبی را زينت بخش مقاله اش نموده است که از جوانب
مختلف قابل ارزیابی است. وی در اين مورد با سرعت نقب زده و از مانیفست
نقل آورده است، که میگويد:
"نیاز بیک بازار دایم التوسعه برای فروش کالاهای خود، بورژوازی
رابهمه جای کره زمین میکشاند، همه جا باید رسوخ کند، همه جا ساکن شود، با همه جا رابطه
برقرار سازد. بورژوازی از طریق بهره کشی از بازار جهانی به تولید
و مصرف همه کشورها جنبه جهان وطنی داد"(مانیفست- بورژواها و
پرولترها)
حال
اين نقل قول از مانيفست چقدر در خدمت مستدل شدن بحث و دفاع آتشين
وی از ناسيوناليسم به عنوان يک ايدئولوژی بورژوائی می خورد را به
فهم و شعور خودش از مسأله واگذار می کنيم. در اين مقاله ظاهراً جناب
شان تلاش کرده است تا مبانی نظری خودش در بارۀ امپریالیسم و امپراتوری
را بنویسد. و دراین مورد از لنین نقل قول نموده است. مباحث پیرامون
امپریالیسم بخش بزرگی از محتوای متون و قلمرو گفتمان مارکسیستی را
تشکیل میدهد که در ذات خود غنای بزرگ و قابل استفادۀ برای تحلیل
و ارزیابی زمان ما است و میتواند مورد استفاده قرار بگیرد و بنابراین
از ارزش و جایگاه ویژۀ برخوردار است.
اما
آقای الینگار با یک نقل قول کوتاه ازمانیفست و همچنین از نوشتار
Michael Ignatieff
یکی از رهبران حزب لیبرال کانادا در مورد
امپراتوری بسنده میکند. بدون اینکه کوچکترین تبصرۀ
در مورد محتوای مبحث امپریالیسم داشته باشد. اگر مبنای نوشته ما
آنچه باشد که آقای الینگار میفرمایند باید گفت که ایشان بحث امپریالیسم
را درک نکرده اند و اگر نه این نقل قولها را بی ارتباط باهم در مقالۀ
مورد بحث نمی چسپانید. باید به عرض ایشان برسانيم که اندیشۀ انتقادی مارکسی در بارۀ امپریالیسم بقول نگری که « میان سرمایه
داری و توسعه، ارتباط ذاتی وجود دارد و این توسعه سرمایه دارانه،
ضرورتا شکل سیاسی امپریالیسم را بخود میگیرد»( نگری، ص.225). متفاوت
میبود.
مارکس
کتابی راجع به امپریالیسم نه نوشته است اما تحلیل وی از تکامل سرمایه
داری اساس توسعه صورت بندی سیاسی سرمایه داری را بخوبی نشان میدهد.
مارکس در کتاب گروندریسه مینویسد:
« سرمایه که دایماً در صدد ایجاد کار اضافی
بیشتر است چاره ای ندارد که دائره مبادلات را هم به عنوان مکمل آن
گسترش دهد. برای تامین ارزش یا کار اضافی به صورت مطلق آن
دائم به کار اضافی بیشتری نیاز دارد. این در واقع چیز نیست جز گسترش
و انتشار هرچه بیشتری شیوه تولید سرمایه داری یا شیوه تولیدی متناسب
با آن. گرایش به ایجاد بازار جهانی مستقیماً در خود مفهوم
سرمایه است. هر حد و مرزی برای سرمایه مانعی است که باید
از میان برداشته شود». (مارکس، گروندریسه، ص.394).
اما
الینگار با آوردن نقل قول خواسته است تنها نشان بدهد که به نظرات
مارکس هم علاقمند است، بدون آنکه رابطۀ آنها را با اصل بحث توضیح
دهد. آقای الینگار باید درک کند که سرمایه داری در محدودۀ جغرافیای
واحد و سرزمین ثابت به فعالیت نمیپردازد، بلکه همواره سرزمینها و
گسترۀ گیتی را تسخیر نموده و بخش از قلمرو خود قرار میدهد. گرایش
به گسترش و توسعه یکی از خصلتهای ذاتی نظام سرمایه داری است و امپریالیسم
صورتبندی سیاسی مرحله معین تاریخی در سیر تکوین این نظام است. بنابراین
وظیفه تحلیل مارکسی از جهان امروز اینست که صورتبندی نظام امروزی
را تحلیل نموده و اوضاع جهان را با استفاده از این شیوۀ تحقیق مورد
ارزیابی قرار دهد. پس آیا صورتبندی سیاسی جهان همچنان دستنخورده
باقی خواهد ماند، در عین زمان که صورتبندی اقتصادی مسلط دگرگون شده
است؟
خوانندۀ
تیز بین مقالۀ آقای الینگار در مورد اينکه جناب شان مفهوم متن نقل
شده در فوق را فهمیده باشد، احساس شک و ترديد خواهد کرد. و در بهترين
حالت نقل قول آوردن جانب شان از مارکس را به عنوان تلاشی برای کسب
وجهه و اعتبار سخنانش از او خواهند پذيرفت و بس. نقل قول از مانیفست
دقیقا نقطه مقابل نوشتۀ ایشان است. تحلیل ما در راستای همین نظریه
مارکسی ازتاریخ عقاید سیاسی است که نیاز بیک بازار دایم التوسعه
بود که سرمایه داری به یک مدیریت سیاسی و حقوقی ضرورت پیدا کرد که
نظام فیودالیته نمیتوانیست پاسخگوی چنین نیازی باشد و بنابراین به
ابداع دولت ملی مدرن و متناسب با شکل مناسبات تولیدی مدرن پرداخت
و برایش تمام شاخصهای تشکیلاتی را سروسامان داد. و سپس چنین مدل
بمثابه نظام و صورتبندی مديریت سرمایه داری در جهان گسترش پیدا
کرد و دولت
ملی بمثابه راه حل بحران مدرنیته و پاسخ به معضلات جدید مطرح گردید.
درست سرمایه داری ملت را آفرید اما به صورت خویش و برای تداوم سلطه
خویش بر جهان مادی.
چنانچه تونی نگری مينويسد:
« از نظر لنين امپرياليسم يک مرحله ساختاری در تکامل
دولت مدرن است. او يک پيشرفت تاريخی خطی و ضروری از اشکال اوليه
اروپايی به دولت- ملت و سپس به دولت امپرياليستی تصوير ميکرد. در
هر مرحله از اين توسعه، دولت بايد وسايل جديد ساخت بندی اجماع عمومی
را ايجاد کند و بنابر اين دولت امپرياليستی بايد راهی برای ترکيب
مولتيتود(انبوه مردم) و صورتهای خود بخودی مبارزه طبقاتی در ساختار
های ايديولوژيک دولتی اش پيدا کند، بايد مولتيتود را به يک مردم
تبديل کند. اين تحليل مفصل بندی سياسی اوليه مفهوم هژمونی است که
بعد ها در انديشه گرامشی محوريت يافت( تونی نگری و مايکل هارت، ص.235).
آنچه که آقای الینگار نمیخواهد
بفهمد اينست که
ناسيوناليسم ابزار هژمونی فکری و ايديولوژی جنبش کارگران نبوده بلکه
اين بورژوازی است که هماره از دولت بمثابه ابزار هژمونی خود چه در
عرصه مشروعيت سازی قدرت و استيلای خويش و چه در امور اداره قلمرو
و ساحه سلطه اش بهره جسته است. ملت به مفهوم ایدیولوژیکش در ماشین
دولتی خلق و تولید شده است و حتی همان جنبشهای ضد استعماری را که
آقای الینگار از آنها دفاع میکنند زمان که این ماشین دولتی را در
آسیا، افریقا و امریکای لاتین بدست گرفتند، نتوانسته اند بحران مدرنیته
را حل نموده وبه استثمار و شکاف طبقاتی پاسخ جدی بدهند.
«بورژوازی
ملی و بورژوازی کمپرادور»
از
نکات مهم نقد الینگار مراجعه ایشان به همان رتوریکهای قدیمی چپ پوپوليست
است. هرچند که ایشان اتهام «تروتیسکیست» بودن را به ما حواله میکند
و لی از آنجا که اتهام ایشان در رابطه با بحث وی از اهمیت اساسی
بر خوردار نیست بنابراین به آن نمیپردازیم. اما شعار بورژوازی ملی
ایشان در تضاد آشکار با بنیاد های اندیشه های مارکس در تحلیل نظام
سرمایه داری قرار دارد. در نقل قول که از گروندریسه در سطور بالا
آوردیم، مارکس با شفافيت تمام به نقش تکاملی سرمایه داری اشاره میکند.
سرمایه داری در کل تابع نظم خودش است و رژیم که مدریت سرمایه داری
را بعهده دارد از دولت ملی بمثابه ابزار اداری و سیاسی بهره میجوید
و در یک کلام سرمایه داری همواره در حال تسخیر بازارهای جدید است.
سرمایه داری خصلت جهانی دارد.
ادامه
دارد........
منابع و رويکرد
ها:
سايت
شورش:
http://www.shoresh.eu/readtb.php?tb=mli
Roger,
Antoine.(2001) Les Grandes Théories Du Nationalisme. Paris: Éditions Dalloz
هابسبام، اریک(1385)،
عصر امپراتوری. ترجمه ناهید فروغان رضا رضایی، (اختران)
مارکس، کارل (۱۳۷۸). گروندریسه مبانی نقد اقتصاد
سیاسی، ۲ جلد. ترجمه باقر پرهام و احمد تدین ( آگاه).
هارت مايکل، نگری آنتونی(2000)،
امپراتوری، تبارشناسی جهانی، انتشارات هاوارد، ايالات متحده امريکا
|