خطا ها و تناقضات قرآن

خطا ها و تناقضات قرآن -۹

 

بخش نهم

 

نوشتۀ عزیز یاسین

 

زیر این عنوان خواهیم کوشید تا باروشی متمدنانه ، منطقی و مستدل ؛ خطاها ولغزشهای لغوی و علمی و تناقضات منطقی موجود در قرآن را مورد بحث وبررسی قرار دهیم. لذا از آنانیکه خود رادرزمرۀ فقها ،علماء و مفسرین اسلام قلمداد مینمایند صمیمانه دعوت به عمل میآوریم تا در مباحثات با ما  شرکت ورزیده نظرات و ملاحظات مارابه همان روشی که ما آنرا مطرح مینماییم به نقد بکشند البته نه با روشهای پرطمطراق واعظانه وتکیه خانه یی وخانقاهی . ما این بحثهارا در بخشهایی جداگانه ودنباله دار إرائه خواهیم نمود.

 

بازتاب افسانه های سامی به گونه یی وارونه در قرآن

 

افسانۀ هاروت و ماروت

******

 

زمولانا و  خاقانی و عطار

شنیدم قصه های سست و کم بار

یکی زا ن قصه ها هاروت وماروت

که در بر میکشد ” لاهوت و ناسوت “

در این افسانۀ نا بخردانه

محمد د اشته پا در میانه

محمد  بهر تطهیر سلیما ن

کشیده پای شیطان را به میدان

کَشَد تا پرده بر کُفر سلیمان

مسمی سازد او را هم مسلمان

زده وصله به کارش نام ” هاروت “

شریک وهمرهش نامیده ” ماروت “

به یکجا شد مَلَک هاروت و ماروت

به جایی  هردو  مردودند  ومطرود

به دام عشقِ ” زهره ” چون فتادند

بسا ط زهد را  یکسو نها د ند

برای ” زهره ” داد ند ” اسم اعظم “

پَرید  او آسمان  و  شد  مُکَرَّم

و آن  دو  برزمین  افتیده بد نا م

به ” چاه بابل ” آویزان و سرسا م

هرآن کو باور آرد این فسانه

ز دانش  کم بُوَد  او  را نشانه

عجب نبود که او مولای روم است

ویا شَروان و نیشاپورش بوم است

********

عزیز یاسین

 

 

بازهم سخن برسر بنی اسرائیل هست و افسا نه های عامیانه و فولکلوریک آنان و محمد فرزند عبدالله قریشی پرستار زایش دین جدید اسلام از بطن مادری سالخورده وعجوز به نام یهودیت  ودست بردهای  فرهنگی و ادبی اش از گنجینۀ فرهنگ و ادب کهنسال و سراپا غرقه درخرافات  قوم یهود و به بیراهه تاختنها وتلاشهای پرسش برانگیزش درپیوند دادن آنچه به نام  « دین اسلام » ابداع نموده بود با إبراهیم ابرمرد افسانه های یهودیان و پدرکلان ِ خیالی ایشان و سائر شخصیهای اسطوره یی و افسانه یی این قوم بلند پرداز و پرمدعا .

چنانکه از عنوان وسرودۀ بالا برمی آید در این بخش از بررسی های خویش به افسانۀ پر آوازۀ هاروت و ماروت میپردازیم . و برای آنکه بتوانیم این بحث را بهتر دنبال نماییم نخست  « هاروت و ماروت» را در قرآن رد یابی و شناسایی مینماییم و سپس مؤثق ترین روایتی را که از شخص محمد در این زمینه به دسترس قرار دارد مینگریم و پس از آن رد پای این دو ” مَلَک آسمانی ” را در متون باستانی و ادبیات شفاهی و فولکلوریک یهودیان پیگیری نموده آنگاه به دیدگاهها و نگرشهای مفسرین و” نخبه گان ” اسلام در این باره برمیگردیم و سرانجام این افسانه را با میزان سنجی به نام عقل و خرد بررسی و کاستیها و نابخردیهای بنهفته در آنرا در حد توان خویش آشکار میسازیم.

هاروت وماروت در قرآن

محمد بن عبدالله قریشی رهبر مسلمانان جهان  در یک اقدام عجولانه به منظورتبرئۀ سلیمان پسر داوود پیامبر  از آنچه در تورات پیرامون گمراه شدن و کفر ورزی وی آمده است ،« هارت وماروت » را به گونه یی مبهم و پرسش برانگیز وارد قرآن ساخته و مفسرین قرآن را در توجیه وتأویل آن به دردسرهای فراوانی انداخته است که هنوزهم نتوانسته اند در زمینه اش به توافق نائل آمده نواقص آنرا مرمَّت و رهبرخویش را تبرئه نمایند ، آری سخن برسر آیه های 102 و 103 سورۀ البَقَرة است که درآن گفته میشود :

وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ ﴿102﴾ وَلَوْ أَنَّهُمْ آمَنُواْ واتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِّنْ عِندِ اللَّه خَيْرٌ لَّوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ ﴿103﴾

ترجه :

و (یهود) از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم می‌خواندند پیروی کردند. سلیمان کافر نشد؛ ولی شیاطین کفر ورزیدند و به مردم سحر آموختند. و (نیز یهود) از آنچه بر دو فرشته «هاروت» و «ماروت»در بابل فرو فرستاده شده بود پیروی کردند. آن دو به هیچ کس چیزی یاد نمی‌دادند، مگر اینکه از پیش به او می‌گفتند: ما وسیلۀ آزمایشیم پس زنهار کافر نشوی! ولی آنها از آن دو فرشته، مطالبی را می‌آموختند که بتوانند به وسیلۀ آن، میان مرد و همسرش جدایی بیفگنند؛ ولی هیچ گاه نمی‌توانند بدون اجازۀ خداوند، به انسانی زیان برسانند. آنها قسمتهایی را فرامی ‌گرفتند که به آنان زیان می‌رسانید و نفعی نمی‌داد. و مسلماً می‌دانستند هر کسی خریدار این گونه متاع باشد، در آخرت بهره‌ یی نخواهد داشت. و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند، اگر می‌دانستند . ( 102 )

اگر آنها گرويده بودند و پرهيزگارى كرده بودند قطعا پاداشى كه ازجانب خدا مى‏يافتند بهتر بود، اگر مى‏دانستند (103)

 

چنانکه دیده میشود محمد با عنوان کردن مسائل فوق میخواهد ثابت نماید که سلیمان برخلاف آنچه که در تورات آمده است ویهودیها ادعا میکنند ، پیامبری بوده است معصوم و برئ از گناه و معصیت و شیطانها را مسؤول رواج سحر و جادوگری در دوران حکمروایی او میداند واز دومَلَک که همان هاروت وماروت باشند نام میبرد و در رابطه به اینکه مردم از آنان نیز چیزهایی را می آموختند که با استفاده از آن می توانستند ، به اجازۀ خداوند ، میان زن و شوهرش جدایی بیفگنند ، جمله های مبهم و ناروشنی را ردیف کرده است که نمیتواند پاسخی برای این پرسشها باشد  که چرا خدا این ملکها را به زمین فرستاد واین ملکها چه کارهایی را انجام دادند وبه چه سرنوشتی مبتلی شدند ؟!..  وهمین امر ایجاب نموده است تا بعدا با به کارگیری آنچه که از زبان افسانه سرایان یهود شنیده است در زمینه روشنی بیندازد و با این کار خویش برای گزارش گران حدیث ( محدثین )  ومفسرین قرآن ازیکسو درد سربزرگ و پایان نا پذیری را ایجاد نموده و از سوی دیگرزمینۀ آنرا فراهم نموده است  تا آنان در این راستا به گونه یی عنان گسیخته و چهار نعل تاخته خرافات را با خرافات به نقد و سنجش بگیرند و این افسانۀ خرافاتی را هرچه بیشتربه ابتذال و افتضاح بکشند. در اینجا همانگونه که قبلا یاد آورشدیم میرویم سراغ معتبرترین مرجعی که در برگیرندۀ توضیحات محمد دراین مورد میباشد وآن کتاب مُسنَدِ إمام ابوعبدالله احمد بن محمد بن حنبل الشیباني الذهلي (متوفی 241 هجري قمري) بنیان گذار مذهب حنبلي است که درآن آمده است :

یحیی بن أبي بکراز زُهَیر بن محمد واواز موسی بن جُبَیرواو نیز از نافع و او از عبدالله فرزند عمر(خلیفۀ دوم) روایت میکنند که از پیامبر خدا شنیده است که :

« هنگامیکه الله آدم علیه السلام را به زمین فرود آورد فرشته ها گفتند : ای پروردگار ! آیا کسی را به زمین مسکن گزین میسازی که درآنجا فساد و خونریزی کند وما تورا پرستش وستایش مینماییم و به پاکی یاد مینماییم ، پرودگار به ایشان گفت من آنچه را میدانم که شما نمیدانید. فرشته ها گفتند : پرودگارا ما نسبت به بنی آدم فرمانبردار تریم.

خداوند متعال به فرشته گان گفت : ازمیانتان دو فرشته را بیاورید تا آنانرا به زمین فروفستاده بنگریم که چه خواهند کرد .

گفتند : پروردگارا اینک  هاروت وماروت را آورده ایم ،  آن دو به زمین فرستاده شدند …  در زمین زهره به صورت زیباترین زن دنیا به آنها نمایش داده شد، از او خواستند تا با ایشان همبستر شود ، اوگفت : تا انکه کلمۀ شرک را برزبان نرانده اید  این خواسته را نمی پذیرم . آن دو فرشته گفتند : نه ، ما هرگز به الله شرک نمی ورزیم … آن زن از نزدشان رفت .

باردیگر همراه با کودکی به نزد آنان آمد و آنان بازهم همان خواهش را مطرح کردند ، زهره گفت : تا این کودک را نکشته اید خواستۀ شما رانمی پذیرم .  آن دو گفتند : نه ، ما هرگز این کار را نخواهیم کرد…  زهره اینبارهم ازنزدشان دورشد و رفت.

باردیگر همراه با جام شراب به نزدشان آمد و آنان بازهم همان خواهش را ابراز نمودند، زهره گفت : تا انکه این شراب را ننوشیده اید خواهش شما را نخواهم پذیرفت . این بار آند و فرشته شراب را نوشیدند و مست شدند و با اوهمبستر شدند  ودر همان حالت مستی کودک را نیز به قتل رساندند.

هنگامیکه به هوش آمدند زهره به ایشان گفت : به خدا قسم که شما در هنگام مستی  از هیچیک از کارهایی که قبلا از آن امتناع می ورزیدید سرباز نزدید وهمه را انجام دادید پس میان عذاب دینا و عذاب آخرت یکی را انتخاب کنید ، و آن دو عذاب دنیوی را برگزیدند.» ( مسند أحمد بن حنبل ، جلد دوم ، ص: 213-214 ، در فورمات داکومنت به آدرس زیرین به دسترس است  )

مسند الإمام أحمد بن حنبل المجلد الثاني

قبل از آنکه این داستان را مورد نقد وارزیابی قراردهیم عجالتا باید گفت که با در نظر داشت قرائن ، محمد میخواسته است وقوع این حادثه  را در زمان سلیمان فرزند داوود ودر شهر بابل نشان دهد مگر از متن روایت فوق بر می آید که این حادثه گویا در زمان ومکان دیگری غیر از آن روی داده باشد. نکتۀ دیگر اینکه در این روایت از مسخ شدن آن زن زیبا به ستاره یی درآسمان ونیز از نوعیت جزایی که برای آن دو فرشته داده شده است چیزی گفته نشده است حال اینکه عبدالله بن عمر این خرافه را واقعیتی ملموس پنداشته و هرگاه ستارۀ زهره را میدید  آنرا نفرین نموده میگفت : همین بود که هاروت وماروت را به دام انداخت ( ر. ک. تفسیر ابن کثیر ) و چنانکه خواهیم دید برخی مفسران حدیث و قرآن با سفسطه بافی های نابخردانه ومن درآوردی خویش و برخی دیگر با مراجعه به افسانه های فلکلوریک یهودیان کاستی های این روایت  را تکمیل نموده اند.

واما مهمترین چیزی که دررابطه به این داستان باید آنراهمواره به خاطر داشته باشیم اینست که  راه یافتن این افسانۀ خرافاتی در قرآن به خودی خود  گواهی دهندۀ این واقعیت است که محمد آنرا به حیث یک حقیقتِ مُسَلَّم پذیرفته وبه آن باور مند بوده است. مگرچنانکه قبلا یاد آور شدیم و در ادامۀ این بحث نیز خواهیم دید، پیروانش بیهوده تلاش ورزیده اند تا وی را تبرئه و این رسوایی را تخفیف دهند.

برای پیدا کردن ریشه ها ومنابع اصلی این افسانه راهی دیار ادبیات و فرهنگ باستانی یهودیان شده نخست تورات را ورق میزنیم تا بنگریم که آیا این افسانه درآن کتاب نیز آمده است یانه ؛ از آنجایی که در متن تورات ازاین افسانه ذکری به میان نیامده است ، میرویم به سراغ متون باستانی و ادبیات شفاهی و فولکلوریک یهودیان و با گشت وگذار دراین عرصه در می یابیم که اینجانیزاز « هاروت و ماروت » با همین نامهای مشخص خبری نیست ، مگر در برخی ازتلمود ها ویا تفسیرهای تورات و به ویژه در«  فصل 47  مدراش یَلکوت »  افسانه یی را می یابیم که با افسانۀ روایت شده از زبان محمد همگونی هایی دارد، که ترجمۀ آنرا ذیلا عرضه میداریم :

أفسانۀ دوفرشتۀ فرستاده شده برزمین درمِدراش یَلکوت

شاگردان ربانی یوسف از استاد خویش در مورد « عزائیل » پرسیدند، و او در پاسخ گفت : آنگاه که نسل طوفان ( یعنی آنانی که در زمان طوفان نوح می زیستند ) به پرستش با طل روی آوردند ، خداوند تبارک وتعالی بر آشفته شد . آنگاه دو تن از ملائک به نامهای « شَمحَزای » و « عزائیل » به پا خاسته گفتند : ای پروردگار جهان آیا آنگاه که جهان را می آفریدی برایت نگفتیم که این انسان چه باشد که اورا می آفرینی ! خداوند برایشان گفت : مگر در دنیا چه واقع خواهد شد؟! آن دو گفتند  : پروردگارا ما بر دنیا مسلط میشویم . خداوند برایشان گفت : هرگاه شما بردنیا مسلط شوید آنگاه شهوت زشت برشما غلبه خواهد کرد و شما بیشتر از بنی آدم ستیزه جویی خواهید کرد. آنان گفتند : یک بار به ما اجازه بده تا در میان خلائق سکونت نماییم آنگاه خواهی دید که ما نام تورا چگونه پاکیزه خواهم داشت . خداوند برایشان گفت : بروید و با آنان زیست کنید.

همینکه در میان خلائق مسکن گزین شدند « شَمحَزای » دختری را دید که نامش  إسطهر ( استیر )  بود،  به او گفت: از من اطاعت کن !  دختر گفت : من تا آن زمان از تو اطاعت نمیکنم که تو آن اسم مخصوص خداوند را که با ذکر آن به آسمان پرواز نمایم  برایم نیاموخته یی .  شَمحَزای آن اسم را به او آموزش داد و او با ذکر آن ، بدون آنکه شرف و عزتش ملوث شود، به آسمان پرواز کرد . و خداوند متعال فرمود : چون او خود را از تجاوز رهانید، بروید و اورا در میان هفت ستاره قرار دهید تا از جهت او برای ابد پاکیزه باشید. پس در میان عِقد ثریا جا داده شد. مگر آن دو مَلَک در آمیزش با دختران زیبای بنی آدم  نتوانستند بر شهوات خود فائق آیند وازدواج کردند و دو پسر به دنیا آوردند به نامهای ( هواء ) و  ( هیاء ) و عزائیل از زیورات گونا گون و انواع وسائل آرایش زنانه به خاطر فریب انسانها و تشویق آنان به ارتکاب تجاوز و گناه استفاده نمود.

 از آنچه در این مدراش آمده است برمی آید که زمان وقوع این رویداد دوران سلیمان نه بلکه دوران نوح است و نامهای دو فرشته یی که از آسمان به زمین فرود آمده اند « هاروت و ماروت »  نه بلکه « شَمحَزای وعزائیل » بوده است و نام دختری که آنها را فریب داد « زهره » نی بلکه  « إسطهر» ویا « استیر» بوده است و چون او خود را از تجاوز رهانیده است،خداند اوراگرامی داشته ودرعِقد ثریا جا داده است. همچنان دراین مدراش ازسائرگناهان این فرشته ها که محمد درقران و حدیث به آن اشاره نموده است است  و ازآویخته شدنشان به چاه بابل به گونه یی سر چپه و یا سر راسته  خبری نیست و بلکه گفته میشود که آنان در میان انسانها به زنده گی ادامه داده با دوشیزه گان آدمی زاد ازدواج نمودند و فرزندانی به میان آوردند واینکه آنان در نهایت به چه سرنوشتی مبتلا شدند معلوم نیست ومسکوت گذاشته شده است.

نکتۀ قابل توجه دیگردر این میان  اینست که  این افسانه میتواند شاهد دیگری براین مدعا باشد که محمد در نقل وروایت افسانه های یهودی بیشتر به آنچه که به صورت شفاهی از یهودیهای مدینه می شنیده است  متکی بوده تا به متن نوشتاری تورات و یا تلمود های مدراشی آن ، زیراچنانکه گفته آمدآنچه درپیوند به این افسانه در قرآن و احادیث منسوب به محمد آمده است با آنچه که در تلمود (مدراش یَلکوت ) موجود است همخوانی نداشته و این خود میتواند گواهی باشد برآنکه محمد در افسانه سرایی های خویش بیشتر به آنچه که به گونه یی شفاهی بر سرزبانهای یهودیان میچرخیده است متکی بوده است .

و پیش از آنکه به توجیهات و تفسیرها و تبرئه کاریها و پرده پوشیهای محدثین و مفسرین قرآن در رابطه به هاروت و ماروت و زهره بپردازیم بهتر است نخست موضوع را در گسترۀ تاریخ و به ویژه تاریخ ادیان به بررسی گرفته بنگریم که  هاروت و ماروت چه کسانی بوده اند ونامهای آنان از چه طریقی برزبان محمد و متن قرآن ره گشوده است .

هاروت وماروت چه كساني بوده اند

ریشۀ نامهای هاروت و ماروت در أساطیر کاسیان ( نیاکان لُران ) که درنیمۀ دوم هزارۀ دوم پیش از میلاد بر بابل حکومت میکرده اند ، قرار دارد . به این دلیل که آنان خدای جنگ و باد را « ماروتاش » و خدای رعد و باران را « هوتها »  می نامیده اند ، لذا حدس بر این است که « هوتها » و یا « هودا » با گذشت زمان به خاطر هموزن وهمگون شدن با « ماروتاش » ویا « ماروت » به صورت « هاروت » در آمده است.

صادق هدایت در صفحات 103 و 104  کتاب نیرنگستان خویش با تکیه بر نوشته های یکی از مصنفین ارمنی در صفحات 86 – 88  کتاب « ینابیعُ الإسلام » تالیف « تیزدال و. س. » مینویسد: « هاروت وماروت اسامی دو بت قد یمی  است که در قدیم الأیام أهل ارمنستان آنرا پرستش مینمودند زیرا در تصنیفات مؤرخین ذکر این دو معبود یافت میشود که به تلفظ ارمنی هوروت وموروت نامیده اند.

در اوستا نیز الفاظی به چشم میخورد که با واژه های  هاروت و ماروت بی شباهت بوده نمیتوانند، چنانکه آرتورجفری در صفحۀ 408 کتاب « واژه های دخیل در قرآن »  ذیل واژه های هاروت وماروت مینویسد :  لا گارد آنهارا با هئورتات { کمال } و امرتات { جاودانه گی }  در اوستا که بعداً در فارسی جدید به صورت خرداد و مرداد  در آمده اند  یکی دانسته است.

ریشۀ تاریخی و اساطیری واژه های  هاروت وماروت هرچه باشد ، قدر مسلم این است که این دو نام با واژه گان زبانهای عربی وعبری پیوندی نداشته وتا آن هنگام در نزد أعراب و یهودیان ساکن در جزیرة العرب کاربردی نداشته است و محمد برای بار اول آنرا وارد زبان عربی نموده است . و از آنجایی که این دو واژه ریشه در زبان فارسی و فرهنگ اوستایی دارد و سلمان فارسی یگانه کسی بوده است که در شناساندن داشته های فرهنگی پارسیان برای محمد نقش برجسته یی را اداء نموده است ، پس میتوان حدس زد که این دو نام را نیز او برای  محمد معرفی نموده باشد.

این افسانه با افسانه های « برصیصا » پزشک خداجوی یهودی و دختر پادشاه ، و « شیخ صنعان » زاهد کعبه نشین و دختر ترسای رومی که عطار نیشاپوری نیزآنرادر« منطق الطیر» با آب وتاب فراوان به نظم کشیده است و همچنان با رمان « تائیس » که اناتول فرانس با الهام واقتفاء از این افسانه ها آنرا به سال 1890 م نوشته ودرآن از عشق نافرجام « پا فنوس » راهب وساکن صومعه با رقاصه یی به  راه آمده و توبه کار اسکندریه یی به نام « تائیس » سخن میراند ، همگونی های فراوانی دارد که چون موضوع مورد بررسی مارا دراینجا تشکیل نمیدهد از پرداختن به آن خود داری میورزیم.

راویان افسانه های کتابهای دینی که یا نا آگاهانه وساده لوحانه در دنیایی غیر واقعی و خیالی به سر میبرند و یا هم آگاهانه از نیرنگ وترفند وعوام فریبی و کلاه برداری استفاده مینمایند ؛ این افسانه های مملو از خرافات را چنان با آب و تاب و پرطنطنه و دقیق و حساب شده حکایت وتلقین میکنند که خواننده و شنوندۀ خدا باور و مؤمن و ساده دل  دچارنوعی توهم گردیده و باور نماید که گویا این افسانه ها کاملا واقعی بوده و شخصیتها ی آن که معمولا نیروهای ناپیدایی از قبیل جن و دیو و پری و حوریان و غلمان و ملائک میباشند ،  واقعا و جود بیرونی داشته و عملا همچو صحنه هایی را ایجاد کرده باشند ، حال اینکه  در این میان ذره یی از واقعیت وجود نداشته و صحنه سازیهای آنان یکسره واهی ، خیالاتی وغیر واقعی بوده و هست . و کسانی هم که این افسانه هارا به مثابۀ حقائق عینی وتاریخی می پذیریند در هاله یی از تصورات وپندارهای غیر واقعی و روانپریشانه به سر میبرند و همان پندارهای واهی را واقعی و حقیقی میدانند  وچه بسا نخبه گانی هم که  با تکیه بر همین پندار و زیر ساخت فکری ، شخصیتها و رویدادهای آن دنیای خیالی را به نقد میکشند و با استدلالها و استنتاجهای ذهنی ، کوتاه نگرانه و من درآوردی ، خویشتن را درمقام معلم اخلاق و واعظ و پیشوای مردم جازده  آنانرا به گمراهی میکشند وباعث میشوند تا مردمان عادی وعوام الناس که از فرط نابرابریها موجود درجامعه وستمگری های صاحبان زر و زور به ستوه آمده و دست به دعا بلند نموده و از بارگاه ” خداوند ” خویش تغییروضعیت موجود را التجا و تمنا مینمایند ، درناکجا آبادهای ” عدالت و انصاف و محبت و اخوت ” مجازی سرگردان مانده وازپرداختن به هرگونه اقدام عملی در جهت پایان دادن به بیداد گری وستم بازمانند .

چنانکه گقته آمد ، محمد رهبر مسلمانان جهان منظورتبرئۀ سلیمان از آنچه در تورات پیرامون گمراه شدن و کفر ورزی وی آمده است ،« هارت وماروت » را به گونه یی مبهم وارد قرآن ساخته محدثین مفسرین قرآن را واداشته است تا در  توجیه وتأویل واثبات عقلانی بودن  سخنان وی به حدس و گمانها وسفسطه بافی هایی متوسل شوند که نه تنها عاقلانه بودن سخنان او را نتوانند به اثبات رسانند بلکه برعکس  جهل ونادانی خویشتن را نیز آشکارا به نمایش بگذارند. و درست درهمین موارد است که وضعیت این مفسرین و محدثین ترحم برانگیزو رقتبار میشود زیرا ازیکسوباید بپذیرند که قرآن ” کلام پاک خدا ” است و از سوی دیگر باید تلاش به خرج دهند تا نابخردیهای بنهفته در آن رابا تفسیرها وتأویلهای من درآوردی خویش به گونه یی ماستمالی و پرده پوشی نمایند. چنانکه ایشان در تفسیر و تآویل و تقدیر این آیت ویا بهتربگوییم این گفته های هزیان گونۀ محمد به پیروی از همان شیوه های ملال آور روائی که ردیف کردن نامها ی افراد و اشخاص وپدرها و پدربزرگها و اجداد وخویشاوندان و نقل قولهای تکراری ازآنها  یکی از آن شیوه ها به شمار می آید ، سخن را با برشمردن انبوهی از لاطائلات به درازا کشانیده و در زمینه های چگونه گی سحر وجادو و حقیقت داشتن و نداشتن آن و فرق میان جادو و معجزه و چگونه گی برخورد با جادوگران و اینکه هاروت وماروت و زهره چه کسانی بوده اند و چه کارهایی کرده اند به چه سرنوشتهایی مبتلا شده اند ، گزافه گویی هایی کرده اند که بر شمردن همه را خارج از حیطۀ این مبحث دانسته به یاد آوری برخی از آن بسنده مینماییم.

امام جعفر  صادق ( 83 – 148 هجري قمري) إمام ششم شیعیان دوازده امامی زمان تشریف آوری این دو موجود آسمانی رابه روی کرۀ خاکی مان به دوران پس از نوح رجعت داده وهدف این سفر دور ودراز را آموزش طریقه های خنثی سازی سحر و جادو ونیرنگ  برای مردم  و انمود وافزوده است : « … ولى برخى از سيه دلان به جاى آنكه راه خنثی ساختن سحر را بياموزند، بيشتر راه نيرنگبازى را مى آموختند؛ زيرا آن دو فرشته ، نخست اصل نيرنگ كارى و سپس درمان و علاج آن را بازگو مى كردند كه مورد سوء استفاده قرار مى گرفت …. » نامبرده با تأکید روی عصمت و پاک بودن فرشته ها از گناه و عصیان ، بخشهای پرسش برانگیز و خرد نا پسند این افسانه  را یکسره دروغ وافترا پنداشته است و ازهمینجاست که سائر امامان و مفسران شیعه مانند محمد بن حسن طوسی معروف به شیخ طوسي و امین الإسلام ابوعلی بن حسن طبرسی مشهوربه شیخ طبرسی و محمد حسین طباطبایی مؤلف تفسیر المیزان نیز به پیروی از وی همان بخشها را ساخته و پرداختۀ عبدالله پسر عمربن الخطاب خلیفۀ دوم ودشمن آشتی ناپذیرشیعیان و کعب الحِبرداستان سرای مشهور یهودی که به دین اسلام گرویده بود دانسته و آنرا در زمرۀ ” اسرائیلیات ” قلمداد واز پرداختن به چند و چون آن طفره رفته اند . مگر قابل یاد آوریست که و محمد حسین طباطبایی مؤلف تفسیر المیزان  جرأت به خرج داده واین آیه را از آیات عجیب قرآن دانسته و نوشته است که احتمالاتی که دراین آیة  است درهیچ آیه یی نیست. برای معلومات مزید در بارۀ موضع گیری شیعیان در رابطه به این آیة  به جلد نخست ، صفحۀ 136 ، تفسیر البرهان فی تفسیر القرآن ، تآلیف سید هاشم حسینی بحرانی و  جلد نخسست ، باب 27  صفحات 202 – 207 کتاب «عیون أخبار الرضا » تألیف أبوجعفر صدوق ، متوفی 381 هجري قمري – ترجمۀ آقا نجفی و تفسیر الصافي تألیف فیض کاشانی ، جلد نخست ، صفحۀ 172 و بِحارالأنوار تألیف محمد باقر مجلسی ، جلد 56 ، صفحۀ  320 و همچنان سائر تفاسیر و کتب حدیث آهل تشیع مانند تفسیرهای المیزان ، نمونه ومجمع البیان مراجعه فرمایید.

و اما مفسرین سنی مذهب از آنجایی که با عبدالله و پدرش عمربن االخَطَّاب دشمنی نداشته وبرعکس برای ایشان ارج و احترام خاصی قائل اند ، روایت او را نیز« دروغ »  نه بلکه « حدیث مرفوع » پنداشته وتا جایی به دیدۀ اعتبار نگریسته اند مگر چنانکه قبلا یاد آور شدیم ، تلاش ورزیده اند تا کاستی های آنرا ترمیم ونابخردی های آنرا خرد پسند سازند ، ولی نه تنها عاقلانه بودن سخنان او را نتوانسته اند به اثبات رسانند بلکه برعکس  جهل ونادانی خویشتن را نیز آشکارا به نمایش گذاشته اند.

چنانکه محمد بن جریر طبری متوفی سال 310 هجري قمري مطابق 301 هجری شمسی در تفسیر معروف خویش « جامع البیان فی تأویل آی القرآن » که معتبرترین تفسیر قرآن پنداشته میشود به نقل از الرَّبیع بن أنس و عبدالله بن عباس می نویسد : کلمۀ  ( ما ) در عبارت ( وما أُنزِلَ علی المَلَکَینِ …) معني جَحد ویا به عبارتی دیگر معني ( لم ) را إفاده نموده انجام یافتن فعل را نفی مینماید ، لذا منظور از ( وما أُنزِلَ علی المَلَکَینِ …)  این بوده است که خداوند برای دو فرشته (جبرائیل و میکائیل ) سحر و جا دو نفرستاده است بلکه ، این شیاطین بوده اند که کفر ورزیده و به مردم سحر و جادو آموزش میداده اند ، پس منظور از دو فرشته همانا جبرائیل و میکائیل میباشد زیرا جادوگران یهود به این عقیده بودند که خداوند از طریق همین دو فرشته برای سُلَیمان بن داوود سحر و جادو میفرستاد و هاروت و ماروت دو تن از باشنده گان بابل بوده اند که از شیاطین افسونگری وجادو آموخته وآنرابه مردم آموزش  میداده اند. و در إدامه والبته درتناقضی آشکار با روایت فوق الذکر به نقل ازحسن بن یحیی و عبدالرزاق و معمَّر و قتادة والزُّهري و عبدالله  می افزاید : بلکه تأویل  ( ما ) در عبارت ( وما أُنزِلَ علی المَلَکَینِ …) « الذی » است که در این صورت هاروت وماروت دو فرشته  به حساب می آیند و سخن قتادة را می آورد که گویا دو نوع سحر بوده است یکی آنکه شیاطین آموزش میدادند  و دیگر آنکه هاروت و ماروت … ودر نتیجه می نویسد : براساس این تأویل معنی آیت چنین است : یهودیان از آن چیزی پیروی کردند که شیاطین در ملک سلیمان برایشان از آنچه که برای هاروت وماروت در بابل فرستاده شده بود تلاوت میکردند  . و از توضیحات بعدی اومبنی براینکه  گویا خداوند هاروت و ماروت  را به خاطر امتحان بنده گان خویش به زمین فرستاده بود   برمی آید که این تأویل مورد پسند و پذیرش او نیز بوده است. هرچند که او این افسانه را چند بار و به روایتهای مختلف و اغلب متضاد و در برخی ازموارد با آب و تابی به مراتب بیشتر از سلف خویش أحمد بن حنبل ، در تفسیر خویش گنجانیده است.

جالبتر و تبسم بر انگیز تر از همه اینکه این مفسر ” سترگ ” و این ” عالم جلیل الشأن ” اسلام  با استناد به شخصیتهای بارزی چون الَّربیع بن سُلیمان و هشام بن عُروَة و پدرش عُروَة خواهرزادۀ عائشه ونواسۀ ابوبکر وفرزند یکی ازبشارت یافته گان دهگانه به نام زبیربن العوام گفته هایی از عائشه خانم سوگلی محمد را در تفسیر خویش آورده است که  با هیچ معیاری نمیتوان آنرا پذیرفت و آن ینکه ؛ پس از وفات محمد زنی از باشنده گان دَومَةُ الجَندَل که  گویا از وفات او آگاهی ندارد به خانۀ عائشه آمده جویای محمد میشود تا در نزد وی به  گناهی که با آموختن سحر و جادو مرتکب شده است  اعتراف نماید. و چون محمد را نمی یابد به گریه افتاده وقضیه را با عائشه درمیان گذاشته میگوید : از بابت مفقود شدن شوهرخویش به پیره زنی شکایت کردم . اوبرایم گفت : هرگاه أوامر مرا إجرا نمایی او را برایت برمیگردانم . شب هنگام اوبا دوسگ سیاه آمد ، هردومان برسگها سوارشدیم و اندکی بعد به بابل رسیدیم و دومردی را دیدیم که ازپاهایشان آویزان بودند. به من گفتند : چرا به اینجا آمده یی ؟ گفتم : به خاطر آموختن سحر.  گفتند: ما آزمون و فتنه هستیم ، کافر نشو و برگرد برو ! من برنگشته روی خواسته ام پافشاری کردم . گفتند : پس برو در آن تنور ادراربکن ! وقتی بالای تنور رفتم ترسیدم وادرار نکرده به نزد آنان برگشتم . پرسیدند : ادرار کردی ؟ گفتم : آری ! گفتند: پس چه دیدی ؟ گفتم : هیچ چیز! گفتند : پس ادرار نکردی ! برگرد به میهنت و کافر نشو! .. ( در اثر پافشاری این خانم آنان بازهم اورا مکلف به ادرارکردن نموده اند واینبار هم رفته و ترسیده و برگشته است و اما در سومین با رکه جرآت به خرج داده و در تنور شاشیده است ، دیده است که مرد جنگ آوری بانقاب آهنین ازش بیرون شده و به آسمان صعود نموده است و اینبار وقتی به نزد آن دومرد برگشته و رویداد یاد شده را بازگونموده است ایشان سخنش را تصدیق و برایش گفته اند : راست گفتی ، او همان ایمانت بود که از تو دور شد ، حالا برو! وقتی ایمانش را رفته می یابد از آموختن جادو پشمیان شده به نزد محمد میشتابد تا برایش چاره یی سازد ، مگرافسوس که اونیز دیگر زنده نیست تا چاره یی سنجد !.. )

أبو عبد الله محمد بن أحمد أنصاري قرطبي مفسر و فقیه مالکی متوفی سال  671   هجري قمري   د ر تفسیر بیست جلدی   « الجامع لأحکام القرآن » خویش ضمن ضعیف خواندن روایات دیگر و تأکید برمعصومیت فرشته گان ، حرف واو را در عبارت ( وما أُنزِلَ عَلَی المَلَکَین …) حرف عطف و ( ما ) را  معطوف به  ( ما  ) ی به کاربرده شده درجملۀ ( وما کَفَر سلیمان … ) که معنی نفی را إفاده میکند پنداشته و نزول سحر را به دو فرشته که به باور یهودیان  جبرائیل و میکائیل بوده اند ، نفی مینماید و به زعم خودش به این نتیجه میرسد که خدا اصلاً میخواسته است بگوید : « … نه سلیمان کفرورزید ونه برای دو فرشته ( جبرائیل و میکائیل ) چیزی نازل شد ، بلکه این شیطانها بودند که کفر ورزیدند و به مردم جادوگری آموختند که همانا هاروت و ماروت بودند، لذا به باور وی هاروت وماروت دو فرشته نه بلکه دو شیطان بوده اند.

قرطبی این افسانه را که به روایت عليّ وإبن مسعود وإبن عبَّاس وإبن عمر وکعب االحبر و السُّدَيّ و الکَلبيّ آمده است وزمان وقوع آنرا دوران ادریس پیامبر دانسته اند به گونه یی فشرده بیان نموده وچنانکه دربالا نیز اشاره نمودیم با تأکید خاطرنشان مینماید که این روایت یکسره ضعیف و نا درست و از عبدالله بن عمر به دور است ، زیرا عصمت ملائک را زیر سؤال میبرد. اوهمچنان مسخ شدن زن زیبا را به ستارۀ زهرة دلیل دیگری بر نادرستی این افسانه شمرده تاکید میکند که ستاره گان قبل از خلقت آدم موجود بوده اند…

به گفتۀ قرطبی إبن عباس و إبن اَبزَی و الضَّحَّاک إبن مزاحم متوفی 102 هجری قمری و الحسن بن یسارالبصری متوفی 110 هجری قمری  واژۀ « ملکین » را به کسر لام میخوانده اند که معني «دوپادشاه» را افاده مینماید و آن دو پادشاه ازنظر إبن اَبزَی  داوود وسلیمان بوده اند که در این صورت نیز کلمۀ ( ما ) معني نفی را میرساند ، مگر قاضی ابوبکربن العربي متوفی 543 هجری قمری این گفتۀ إبن ابزی را ضعیف میخواند . واما حسن بصری را عقیده برآن بوده است که آنان دوتن از کافران تنومندی بوده اند که در بابل پادشاهی رانده اند ، که در این صورت کلمۀ  ( ما ) أدات نفی نه بلکه مفعول به حساب می آید.

أبولفداء عماد الدین اسماعیل بن کثیر متوفی 774 هجری قمری با تکرار مکررات و نقل نص بالنص تفسیر های طبری و قُرطُبی  و خط بطلان کشیدن برآراء و حدس وگمانهای دیگران و الله أعلم گفتنهای فراوان، چنین مینگارد :  در افسانۀ هاروت وماروت از گروهی از تابعین  مانند مجاهد و سُدَيّ و حسن بصري وقَتَادة وأبي العالیة و الزُّهَريّ و ربیع بن أنس و مقاتل بن حَیَّان و دیگران روایت شده است و گروهی از مفسرین پیشین و متأخر آنرا حکایت کرده اند که همه یکسره بر میگردد به أخبار بنی إسرائیل زیرا در این میان حدیث مرفوع صحیح متصل الإسناد به شخصی راستگوو شایستۀ باورکردن و پاک سرشت ( الصَّادق المَصدُوق المَعصُوم ) که از هوای نفس خود سخن نگفته باشد موجودنیست . وظاهر سیاق قرآن این قصه را اجمالاً بیان میکند و ما به آنچه در قرآن آمده است و آنچه خدا خواسته است باورمندیم و خدا به حقیقتِ حال آگاه است.

از یاد آوریها و نقل قولهای مفسرینی نظیر فخرالدین رازی و شیخ طوسی وابوالفتوح راضی بر می آ ید که محمد بن بحرمشهور به ابو مسلم اصفهانی  مفسر ومتکلم معتزلی متوفی  322 هجری قمری را عقیده برآن بوده است که ، آن دو فرشته بودند ولی هرگز علم سحر برآنان ناز ل نشده وایشان به مردم سحر نیاموخته اند ، زیرا (ماأُنزِل) عطف بر (ملك سلیمان) است و درحقیقت آیه چنین می باشد: (واتّبعوا ما تتلو الشّیاطین علی ملك سلیمان وعلی ما أنزل علی الملكین) یعنی  شیاطین درقلمرو فرمانروایی سلیمان وهمچنین درزمینۀ آنچه بر فرشته گان نازل شده بود تلاوتی شیطانی و دخل وتصرفی ناروا داشتند و یهود درهر دوزمینه از شیاطین پیروی كردند وحق را نادیده گرفته وباطل را برگزیدند.

 آیت الله محمد جواد مغنیة  فقیه و مفسر شیعه مذهب لبناني متوفی 1400 هجري قمري ومؤلف تفسیر« الکا شف » که در نزدیک سازی و آشتی میان تشیع و تسنن تلاشهای فراوان ونافرجامی انجام داده است در مورد اینکه هاروت و ماروت چه کسانی بوده اند حیران بوده است !..  تا اینکه که  با خواندن نظر علامه عبیدي مفتی موصل ” نور معرفت ” به ذهنش تابیده و دانسته است که آنها دو مرد کار آزموده یی بوده اند که، پادشاه بابل که ، چشم طمع به بیت المقدس دوخته بود ، ایشان را به اورشلیم فرستاد تا به تجسس پرداخته ودرمیان مردم سحر و جادو و فساد را رواج دهند. و علامه جمال الدین قاسمي متوفی 1332 هجري قمري مؤلف محاسن التأویل ( تفسیر قاسمي  ) نیز این نظر را تأیید میکند. و اینکه این ” علامه ها ” روی چه سندی این سخن را گفته اند ، به گفتۀ خودشان ، الله أعلم !..

جای مفسرین خیال پرداز و سمبولیک و به گفتۀ خودشان ” عرفانی “  و در حقیقت همانهایی که سیب را درشفتالو پیوند میزنند  و آسمان را به ریسمان میبندند نیز در این میان خالی نیست ،  چنانکه محمد بن مرتضی مشهوربه ملامحمد محسن فیض كاشانی متوفی 1091 هجری قمری درجلد نخست ، صفحۀ 173 تفسیرالصافی می نویسد: (ممكن است منظور از دو فرشته قلب و روح باشند، زیرا آنها از عالم روحانی فرود آمده اند و در دام تمایلات دنیوی مبتلا هستند, شراب غفلت نوشیده اند و بت هوا پرستیده اند و اندیشه نصیحت گر خود را كشته اند و به نوعروس زیبای دنیا دل بسته اند، امّا دنیا چونان ستاره زهره ازآنان گریخته است…

این افسانۀ خرافاتی درپهنۀ فرهنگ وادبیات مردمان اسلام زده و از آن جمله فرهنگ و ادبیات فارسی نیز بازتابی گسترده داشته و شخصیتهای به اصطلاح بزرگی به اشاعه وباز تولید آن درجوامع اسلام زده اقدام نموده اند چنانکه ” شاعر بزرگ زبان پارسی ” جناب مولانا جلال الدین بلخی که در اشاعۀ خرافات وعرضۀ خرد ستیزی در لفافه هایی آراسته با موعظه های به ظاهر خردورزانه  دست بالایی دارد با حرکت از موضع واقعی پنداشتن این افسانۀ خیالی و خرافاتی چنین ” میفرماید ! ” :

همچو هاروت و چو ماروت شهیر

   از بطر خوردند زهرآلود تیر

اعتمادی بودشان بر قُدس خویش

 چیست بر شیر اعتمادِ گاومیش؟

گرچه او با شاخ صد چاره کند

شاخ شاخش شیر نر پاره کند؛

گر شود پُرشاخ همچون خارپُشت

شیر خواهد گاو را ناچار کُشت

( بَطَر = خود خواهی و غرور )

و دررابطه به انتقاد ” ملائک “  از “  خدا ” در زمینۀ خطای وی مبنی بر آفرینش آدم وگناهان بشر در روی زمین و پاسخ  ” خدا ” به ایشان، می افزاید :

گفت حقشان گر شما روشن­گرید

در سیه‌کاران مُغَفَّل منگرید

شکر گویید ای سپاه و چاکران

  رَسته‌اید از شهوت و از چاکِ ‌ران

گر از آن معنی نهم من بر شما

 مر شما را بیش نپذیرد سَما

شیخ  فرید الدین عطار نیشاپوری نیز که  دراین زمینه کمتر از مولا نای بلخی نیست ، در چکامۀ زیبای  ” عارفانه یی ” این افسانه را با آب و تاب بیان داشته است که نشاندهندۀ اعتقاد راسخ وی به واقعی بودن این افسانۀ خرافاتی و خرد ناپسند وتلاش کوتاه نگرانۀ وی در نهادینه ساختن جهل و خرافات دراذهان و عقول افراد جامعه بوده و ایجاب مینماید  تا باشدید ترین الفاظ مورد تقیح و نکوهش قرار گیرد ، چنانکه گوید :

 

شنيدي قصۀ هاروت و ماروت

که بودند خادم درگاه لاهوت

از اول بر فلک بودند فرشته

شدند آخر چو ديو از غم سرشته

 

و در رابطه به زهره ( ناهید ) و تبدیل شدنش به ستارۀ زیبای آسمان  می افزاید :

چو زهره اسم اعظم را بياموخت

در آتش يکسر مويش نمي سوخت

بخواند آن اسم را بر آسمان شد

مهش دربان و مهرش پاسبان شد

خاقانی شَروانی که میتوان او را نیز در زمرۀ بزرگترین خرد ستیزان ادبیات فارسی به حساب آورد ، گفته است :

زهره با ماه و شفق گويي ز بابل جادويست

 نعل و آتش در هواي قيرگون انگيخته

و در جای دیگری میگوید:

مطرب به سِحر كاري هاروت در سماع

خجلت به روي زهره زهرا برافكند

موارد ابلهانه و خردناپسند در این افسانه آنقدر فراوان است که پرداختن به همۀ آن ، سخن را به درازا و حوصلۀ خواننده را به تنگنا میکشاند ، لذابا چشم پوشی از پرداختن به جزئیات و فرعیات ، عمده ترین و نابخردانه ترین آنها را و آنهم به گونه یی فشرده و گذرا یاد آوری مینماییم.

با در نظرداشت آنچه در بالا برشمردیم  نخستین پرسشی که  دراین رابطه مطرح میشود درپیوند با نام قهرمانان اصلی این افسانه است ، آنان در مِدراش یلکوت  « شَمحَزای » و « عزائیل » و « استیر »  معرفی شده اند حال اینکه در روایات اسلامی که از زبان محمد پیامبر اسلام نقل شده است « هاروت » و « ماروت » و « زهره » !.. هر گاه بایک تساهل  جانب دارانه از آنچه در افسانۀ یهودی آمده است چشم پوشی وسخن محمد را برتر بشماریم، بازهم در رابطه به تفسیرها و تآویلهای حضرات مفسرین قرآن  پرسشهایی مطر ح میشود که پاسخ دهی به آن دشوارتر از پرسش فوق الذکر به نظر می آید وآن اینکه  این آقایان  « هاروت » و  « ماروت »  چه کسانی بوده اند ؟  دو فرشتۀ آسمانی مطیع و فرمانبردار خدا ؟  دو فرشتۀ آسمانی گناهکارونا فرمان ؟   دو شیطان نیمه آسمانی ؟  دوپادشاه صالح و نیکوکارو پیامبران الهی ؟ دوپادشاه  تنومند و بی ایمان و گنهکار ؟  دوشهروند عادی شهر بابل ؟  دو آدم شیطان صفت و شاگرد شیطان ؟ دوجاسوس و رواج دهندۀ سحر و جادو در میان یهودیان اورشلیم ؟ ویاهم « قلب » و « روح » فرودآمده از عالم روحانی ؟!

و خانم « زهره »  چه شخصی بوده است ؟  زنی زیبا و پاکدامن که خود را از تجاوز رهانید  و با تبدیل شدن به ستاره یی زیبا تقدیرشد ؟  زنی بد کاره و اغواگر که با مسخ شدن به ستاره یی توبیخ شد ؟ و یا ستاره یی زیبا که در چهرۀ زیباترین زن دنیا فروفرستاده شد تا هاروت وماروت را بیازماید ؟

 همچنان از راویان گرامی این افسانه باید پرسید که شخصی که گویا هاروت و ماروت اورا به قتل رسانیده اندچه کسی بوده است ؟  کودکی که  گویا خانم زهره اورابا خود به نزد آنان آورده واز ایشان خواسته است تا وی را بکشند ؟ یا رهگذری که گویا آنان را در هنگام معاشرت با زهره دیده بوده است و آنان به منظور جلوگیری از افشاء شدن گناهشان اورا کشته اند ؟  ویا اینکه شوهر زهره بوده است نه کودک ویا رهگذری !..

کاستی دیگری که در بخش اسلامی این افسانه دیده میشود روشن نبودن زمان تشریف آوری هاروت و ماروت از ” عالم بالا “  به  ” عالم پایین ” است !.. چنانکه دیدیم در مدراش یکلوت که بخش یهودی این افسانه را تشکیل میدهد زمان وقوع حادثه مشخص است وآنهم دوران نوح میباشد ، حالا اینکه موثوقیت تاریخی آن ازچه قرار است ، سؤال دیگریست که پرداختن به آن در اینجا ضروری به نظر نمی آید. واما در روایت محمدی و قرآنی  زمان گنگ و ناپیداست ، واین خود باعث شده است تا مفسرین پادرمیانی کرده یکی آنرابه دوران ” أَبُ البَشَر”  یعنی آدم و د یگری به دوران نوح و برخی دیگر به دوران إدریس و گروهی هم به دوران سلیمان متعلق بدانند.

ودر پایان قابل یاد آوری میدانم که ، ازآنجایی که این افسانه یک افسانۀ فلکلوریک و اسطوره یی بوده و مانند هر اسطوره یی دیگر، پندارها وآرمانهای کودکانۀ جوامع ابتدایی را بازتاب میدهد ، کاستیها و سفاهتها و نابخردی هایی چون  عدم موجودیت گواهی نامه های باوربرانگیز تاریخی و فروفرستاده شدن موجوداتی نا پیدا به نام فرشته ها و ملائک از آسمان به زمین و آنهم به منظوربرآورده ساختن آماجهایی کاملا کوچک وپیش پا افتاده و تبدیل شدن یک انسان به ستاره یی در آسمان  و نظائر آنرا میتوان  به دیدۀ إغماض نگریسته و  نادیده انگاشت.

 

پایان بخش نهم

 

نظر بدهید : ادامه...

خطا ها و تناقضات قرآن – ٨

 

نوشتۀ عزیز یاسین

 

بخش هشتم

 

بازتاب افسانه های سامی….

 

عشق سوزان سلیمان و ملکۀ سباء

 

======

شده هُد هُد سخنگوی سلیمان

حکایت کرده از سرخیل خوبان

سلیمان میشود عاشق غیابي

به ساق پای زیبای ” سبائي”

از اینرو میکند آیینه بندان

کند تا ساق زیبا را نمایان

شده مأمور نقل تختِ بلقیس

یکی آصف به نام و نی که ابلیس

بیاورد تخت از یک لحظه هم زود

کند تا شاه صنم را مات و مبهوت

و شه بانو به قصد صلح با شاه

به درب قصر وی ایستاده برپا

چو تختش دید در قصر سلیمان

بشد مبهوت و تسلیم از دل وجان

در این افسانه از دانش اثر نیست

به تار و پود آن نقش هنر نیست

( عزیزیاسین )

یکی دیگر ازشخصیتهای افسانه یی واساطیری یهودیان که درتورات وسائر کتابهای فولکلوریک وافسانه های عامیانه وشفاهی ایشان و همچنان در کتاب قرآن انعکاس یافته است و شاهکارها و قهرمانیهای فراوانی به او نسبت داده میشود. شاه سلیمان پسر داوود پیامبراست که ازمادری به نام بَتشَبَع زاده شده است که به گواهی تورات (کتاب دوم سموئیل بابهای یازدهم ودوازدهم ) داوود وی را بعد از یک تجاوز جنسی وتوطئه علیه شوهرسابقش که به کشته شدن وی انجامید، به قید نکاح خویش درآورده بود.پیرامون این شخصیت خیالی و افسانوی نیز ، هم در تورات وتلمود و ترگومها و ادبیات فورکلوری و شفاهی یهودی و هم در قرآن و اقوال محمد و تفسیرهای قران داستان سرایی ها و افسانه پردازی های فرا وانی صورت گرفته است که خواندن و شنیدن آن برای نوجوانان چشم و گوش بسته واحساساتی  در شب نشینی های زمستانی اعصار پارینه و برای کودکان درهنگام لالای دادن وخواباندنشان توسط مادرانشان خالی از دلچسپی نبوده است.

برای آنکه بتوانیم این بحث را به گونه یی بهتر دنبال نماییم  تفسیرها و تآویلها و توجیهات افسانه یی و مبالغه آمیز و خرد ناپسند مفسرین وافسانه سرایان یهودی و اسلامی را نادیده گرفته و درگام نخست قرآن و تورات را مبنا قرارداده می بینیم که این شخصیت را در مجموع و به ویژه در پیوند با  ملکه سبا چگونه انعکاس داده اند ، وهرگاه میان این دو کتاب نا همگونی هایی را مشاهده نماییم آنرا برجسته ساخته  وبا مراجه به سائرمنابع فولکلوریک یهودی مورد بررسی قرار میدهیم  ودر پایان نقد و نظر خویش را به گونه ی جمع بندی شده و فشرده پیشکش میداریم.

همچنان باید یاد آور شد که به منظور جلو گیری ازگسترش برگه های این نوشتار آنگاه که نیازی به آوردن شواهدی از کتاب قرآن بیفتد ازآوردن متن عربی  چشم پوشی و به نوشتن ترجمۀ فارسی آن بسنده مینماییم .

 

سلیمان در قرآن

سلیمان در قرآن به حیث  پیامبری معصوم و عاری از هرگونه گناه و خطایی ترسیم شده و آیه های بسیاری به وی تخصیص داده میشود که عبارتند از:

آیه های  102  و 103 در سورۀ البقرة ( ماده گاو )

آیه های 78  إلی  82  در سورۀ الأنبیاء ( پیامبران )

آیه های  10 إلی  14  در سورۀ  سَبَإٍ

آیه های  30 إلی  40 در سورۀ  ص

آیه های  15  إلی  44  در سورۀ النَّمل  ( مورچه )

به این شرح که در آیه های 102  و 103 سورۀ البقرة محمد با آوردن دلائل و توجیهاتی خرد ناپسند تلاش به خرج میدهده تا سلیمان را از آنچه در تورات پیرامون گمراه شدن و کفر ورزی وی آمده است تبرئه نموده و آنرا توطئه و دسیسه یی قلمداد نماید که جنیان و شیاطین برای وی چیده اند.

ودر آیه های 78  إلی  82 سورۀ الأنبیاء  محمد ضمن سخن گفتن از اینکه  خداوند کوهها و پرنده گان را به نیایش برای  داوود و تند باد را به فرمانبرداری از سلیمان وادارساخته بوده است  ، با تکیه بر آنچه از زبان یهودیها در کوچه و بازار شنیده است  سلیمان  را چنان باهوش و دانا نشان میدهد که  گویا درایام نوجوانی خویش  میان دوشخصی که  یکی مالدار و دیگری زمیندار و کشتمند بوده اند و رمۀ شخص مالدار باعث ویرانی گشتزار شخص زمیندار گردیده بوه است ، به داوری بنشسته و دعوای آنان را حل وفصل و قناعت هردو را فراهم آورده است. حال اینکه از این روایت وحکایت در تورات کوچکترین خبری واثری نیست .

و در آیه های 10  إلی  14 سورۀ سبإ نیز گفته میشود که خداوند برای داوود وپسرش سلیمان نعمتهای مادی ومعنیوی فراوانی داده بود چنانکه کوهها و پرنده گان با او در نیایش خدا همصدا بودند وخدا آهن را برایش ذوب میکرد تا او از آن زره بسازد و در هنگام ساختن زره واندازه گیری حلقه های آن ، کارش را کنترول و ارزیابی میکرد. و باد را که مسافت یک ماهه را در سحرگاهان  و باز هم مسافت یک ماهۀ دیگر را درشامگاهان طی میکرد تحت فرمان سلیمان قرارداده بود و چشمۀ مس را برایش جاری گردانیده بود و جن ها و عمله وفعلۀ دیگری  را به خدمتگزاری  او گماشته بود که براى او هر چه مى‏ خواست از نمازخانه‏ ها و مجسمه‏ ها و ظروف بزرگ مانند حوضچه‏ ها و ديگهاى چسبيده به زمين مى‏ساختند. و هنگامی که مرگش فرارسید ، در حالیکه بر عصای خویش تکیه زده واستاده بود بود نفسش گیرماند ومُرد ؛ جز موریانه کسان دیگری نمیدانستند که او مرده است و فکر میکردند  که هنوززنده است، تا انکه موریانه آرام آرام ( به گفتۀ مفسرین قرآن درمدت یکسال)عصاى او را خورد واو فرو افتاد وهمه گان دانستند که او مرده است و معلوم شد که جنها هم نمیدانستند که او مرده است و اگر از غیب آگاهی میداشتند در آن عذاب خفت آور نمی ماندند. و اینکه آن عذاب چه بوده است گفته نشده است.

در اینجا به منظور خود داری از به درازا کشانیدن موضوع ، درمواردی چون همصدایی کوهها و پرنده گان با داوود و ذوب شدن آهن در برابراو و فرمانروایی سلیمان بالای باد و جاری شدن چشمۀ مس و خدمتگزاری جنها ودیوها وعفریتها برای وی  واینکه آیا این پندارها با عقل و خرد سازگار است یانه ، قضاوت را به خواننده گان عزیز میسپاریم.

در آیه های  30 إلی  40 در سورۀ  ص  ، محمد که  سلیمان را برای عربهای ساکن مکه پیامبری معصوم معرفی نموده است ، همینکه داستانها و افسانه های عامیانۀ یهودی ها پیرامون گنه کاری ها ومعصیتهای اورا میشنود ، باردیگر درصدد اعادۀ حیثیت او میشود ، مگر اینبار به جای انکه روشن و صریح صحبت کند چنان صحبت مینماید که به گمان غالب نه خود میدانسته است که چه میگوید و نه هیچیک از مفسرانی که تا کنون صدها صفحه را در تقسیر و تآویل آن سیاه کرده اند.به این شرح که :

در آیۀ 30 میگوید : و سليمان را به داوود بخشيديم چه نيكو بنده‏اى به راستى او توبه‏كار بود (30)

پرسش : آگر گنه کار نبود پس چرا توبه کار بود واگرگنه کار بود پس چطور میتوانست معصوم باشد؟

در آیه های  31   و  32  میگوید : هنگامى كه غروب اسبهاى اصيل را بر او عرضه كردند (31) گفت واقعا من دوستى اسبان را بر ياد پروردگارم ترجيح دادم تا  در پس حجاب ظلمت‏شد (32)

پرسشها :

 1-  چرامحمد  در تقلای إعادۀ حیثیت سلیمان به اسبهای اومیپردازد ؟  پاسخ روشنی در دست نیست.

2 -  چه چیزی در پس حجاب ظلمت شد ؟  در پاسخ به این پرسش برخی از مفسرین گفته اند : خیل اسبها و برخی دیگر گفته اند: آفتاب.

در آیۀ  33 میگوید : آنرا نزد من باز آوريد پس شروع كرد به دست كشيدن بر ساقها و گردن آنها.

در تفسیر این آیه چنان گزافه گویی هایی کرده اند که هر خوانندۀ خردمند را به تبسم وامیدارد ، چنانکه یرخی گفته اند که سلیمان امر کرد تا آفتاب رابرگردانند که او بتواند در موجودیت آن نمازش را که در اثر تماشای اسبها قضا شده بود به وقت وزمانش ادا نماید وبرخی دیگر گفته اند که امر نمود تا اسبهارا بیاوردند او آنانرا به گفتۀ گروهی از مفسرین نوازش داد و به گفتۀ گروهی دیگر پی برید و گردن زد.

در آیۀ  34 میگوید : و قطعا سليمان را آزموديم و برتخت او جسدى بيفكنديم پس به توبه باز آمد.

پرسش : این آزمون چرا انجام یافته است وآن جسد از کی بوده است و سلیمان از چه گناهی توبه کرده است؟  هیچ معلوم نیست !  مگر مفسرین گرامی قرآن در تفسیر این  آزمون و آن جسد با تکیه بر گفته های محمد و إمامان أهل تشیع چیزهایی نوشته اند که از بس ابلهانه وخرد ناپسند است نمیخواهم با آوردن آن وقت گرانبهای خواننده گان گرامی را ناروا تلف نمایم.

و در آیه های 35  إلی  40 این سوره بازهم سخن از جاه و جلال سلیمان است و فرمانبرداری باد و جن و دیو و شیطان از او…

و اما در آیه های  15  إلی  44  در سورۀ النَّمل سخن بر سر کارنامه های افسانوی و عجیب و غریبی ست که سلیمان شاه در برابر بلقیس ملکۀ سبا انجام داده است و موضوع اصلی مورد بحث مارا نیز تشکیل میدهد، لذا آنرادر إدامۀ این بحث و تحت عنوانی جدا گانه به بررسی میگیریم. ، مگر پیش از آن باید دید که سلیمان درمجموع از چه ویژه گیهایی در تورات برخوردار است ویهودیان اورا به چه نگاهی مینگرند.

سلیمان در تورات

 

مصنفین و گردآورنده گان ونویسنده گان تورات در پهلوی اینکه سلیمان را یک پادشاه سلطه جو ومستبد وآغشته با گناه ونا فرمانی دربرابر خداوند معرفی نموده اند ، ارج بزرگی نیز به او گزارده اند و بخش بزرگ وچشم گیری از تورات را برای او اختصاص داده اند که عبارت است از:

کتاب اول پادشاهان از باب  نخست  تا  باب یازدهم.

کتاب دوم تواریخ ایام ازباب نخست  تا باب نهم.

کتاب امثال سلیمان نبی  که در بر گیرندۀ سی ویک باب است.

کتاب جامعه  که در بر گیرندۀ دوازده باب است.

کتاب غزل غزلهای سلیمان که در برگیرندۀ هشت باب است.

در کتاب اول پادشاهان که در برگیرندۀ بیست ودو باب میباشد ، یازده باب به ذکر سلیمان واختصاص یافته است که شامل شرح حال و کارنامه های دراماتیک و خارق العادۀ او میباشد . و اینک پیرامون هر یک از این بابها به گونه یی فشرده و گذرا روشنی می اندازیم.

 باب نخست :  چگونه گی نامزدی سلیمان به احراز مقام پدرش داوود و جلوس بر مسند وی بر مبنای وصیت پدر و خنثی ساختن دسیسۀ برادر ناتنی وبزرگش « ادونیا » که با استفاده از پیری و کهولت پدرش میخواست سلطنت را غصب نماید.

باب دوم : مرگ داوود و بالا گرفتن مخالفت و دشمني میان سلیمان و ادونیا واقدام سلیمان به قتل وی  و پرداختن به تقویۀ پایه های حاکمیت خویش.

باب سوم : ازدواج سلیمان با دختر فرعون مصر و  گفت و گوی  وی با خداوند در خواب و تعهد خداوند به اعطای حَکَمیت و دولت و عظمت وشکوه و جلال برای او.

باب چهارم : شرح حکمروایی سلیمان و حدود و ثغور قلمرو وی و اطاعت تمامی امرا و پادشاهان مشرق زمین از وی و توصیف وتمجید هوشمندی و حکمت ورزی او. چنانکه درآیه های  29 و 30 همین باب آمده است : 29 -  و خدا به سلیمان حکمت و فطانتِ از حد زیاده و وسعت دل مثل ریگ کنارۀ دریا عطافرمود .  30 – وحکمت سلیمان از حکمت تمامی بنی مشرق و از حکمت جمیع مصریان زیاده بود.

باب پنجم : سلیمان به همکاری حیرام پادشاه صور که دوست پدرش داوود بود و پیمان دوستی باهم بسته بودند ، تصمیم میگیرد تابرای خدایش یهوه  عبادتگاهی اعمارنماید.

باب ششم : سلیمان در سال چهارم سلطنت خویش کار ساختمان عبادتگاه عظیم و باشکوه اورشلیم « هیکل » را آغاز نموده ودریازدهمین سال فرمانروایی خویش آنرا به پایۀ اکمال میرساند.

باب هفتم : این باب به ذکر زیبایی های خیره کنندۀ کاخ شاهانه یی اختصاص یافته است که سلیمان در مدت سیزده سال برای خودش إعمار نمود . وویل دورانت در«  تاریخ تمدن  » بعداز برشمردن اوصاف ونماد های زیبای آن به گونه یی طنز آمیز می نویسد : «  … از آن بنای عظیم یک پاره سنگ هم بر جای نمانده ، و حتی جای ساختمان معلوم نیست که کجا بوده است ! » ( ص 257 ).  گویا اینکه بابلیان هنگام هجوم بر اورشلیم همه را یا تاراج و با خود به بابل برده باشند ، که نبرده اند، زیرا در بابل نیز نشانه یی از آن به چشم نمیخورد، ویا اینکه همه را به خاک مبدل و به باد هواداده باشند!…

باب هشتم : سلیمان تابوت عهد خداوند را از شهر صَهیُون که پایتخت داوود پدرش بود به شهر اورشلیم  انتقال  داده وآنرا در جایگاه خاصی که در داخل معبد برایش ساخته است قرار میدهد ومراسم دعاخوانی و تضرع به درگاه یهوه را به جا می آورد و از اینکه یهوه به وعده هایی که برای موسی و سائر بزرگان قوم برگزیدۀ خویش سپرده بود وفا نموده است ، ابراز امتنان وشکران مینماید.

باب نهم : خداوند دربرابرسلیمان ظاهر شده و به وی مژده میدهد که دعا وتضرعش را پذیرفته است  ودر عین حال به اووقومش و فرزندانشان  هوشدار میدهد که هرگاه درآینده از فرمانش سرپیچی وخدایان دیگری را پرستش نمایند ایشان را به جزای اعمالشان خواهد رسانید.

همچنان در همین باب آمده است که سلیمان در پاداش کمکهای بیست ساله حیرام پادشاه صور بیست شهر را در سرزمین جلیل برای وی اهدا نمود، و  در همکاری با وی به تحکیم پایه های قدرت وسرکوب مخالفین و تثبیت حدود و ثغور قلمرو فرمانروایی خویش پرداخت.

البته باید توجه داشت که شاه سلیمان پس ازفراغت ازکارهای ساختمانی معبد و اقامتگاهش که بیست سال را دربرگرفت اقدام به حکومت داری و ادارۀ امورمملکت خویش مینماید که این خودمیتواندیکی ازپرسشهای جدی درنقد این افسانه به شمار آمده و غیر واقعی بودن آنرا تأیید نماید.

باب دهم : دهمین باب این کتاب اختصاص یافته است به روی آوردن پادشاهان و سلاطین سرزمینهای دیگر به دربارسلیمان وبرشمردن قافله ها وکشتیهای مملو از هدایای گرانبهای این پادشاهان برای وی ، که یکی از آنان همین ملکۀ سَبَا که موضوع اصلی مورد بحث مانرادراین مقال تشکیل میدهد بوده است.

باب یازدهم : سلیمان که هفتصد زن دائمی و سه صد زن مُتعَه ( زوجۀ مؤقت) دارد ، باسرپیچی ازاوامر یهوه خدای اسرائیل و پیروی از زنان خویش خدایانی چون عَشتُورَت خدای صیدونیان و کَمُوش خدای موآب و مِلکُوم خدای بنی عَمُّون را به پرستش گرفته و موجبات برافروخته شدن قهر وغضب یهوه خدای بنی اسرائیل را برخویشتن فراهم می آورد. خداوند درآیه های 11 و 12 همین باب خشمگینانه به وی هوشدارداده میگوید : « 11 ….چونکه این عمل را نمودی وعهد وفرائض مرا که به توامر فرمودم نگاه نداشتی البته سلطنت را ازتو پاره کرده آنرابه بنده ات خواهم داد .  12 – لیکن در ایام تواینرابه خاطرپدرت داوود نخواهم کرداماازدست پسرت آنراپاره خواهم کرد» وسرانجام پس از چهل سال حکمروایی سلیمان می میرد وپسرش رَحبُعام به جایش مینشیند و روند انقراض و محدود شدن حکروایی خانوادۀ سلیمان آغاز میشود.

درکتاب دوم تواریخ ایام که ازباب نخست  تا باب نهم آن به سلیمان شاه  اختصاص یافته است عین همان مطالبی گنجانیده شده است که در کتاب اول پادشاهان نیز آمده است وما پیرامون آن در بالا روشنی انداختیم . این تطابق در برخی از موارد عطف بر موضوع وبا عباراتی ناهمگون  و در بسا موارد با عباراتی همانند و نسخه برداری شده  خود نمایی میکند. تطابق تام ویا نص بالنص به ویژه در مورد افسانۀ  سلیمان و ملکۀ سبا به چشم میخورد  که در کتاب اول پادشاهان در باب دهم و در کتاب دوم تواریخ در باب نهم  جا داده شده است . مگر باید خاطر نشان ساخت که در پهلوی این تطابق  ناهمگونی هاوتناقضات چشمگیری نیز میان مطالب این دو کتاب  موجود است  که از آنجمله میتوان موارد زیرین رابر  شمرد:

نام پادشاه صور در کتاب اول پادشاهان « حیرام » و در کتاب  دو م تواریخ « حورام » نوشته شده است.

در کتاب اول پادشاهان ، باب نهم ، آیت یازدهم آمده است : و حیرام پادشاه صور سلیمان را به چوب سروآزاد و چوب صنوبروطلا موافق هر چه خواسته بود اعانت کرده بود آنگاه سلیمان پاد شاه بیست شهردر زمین جلیل به حیرام داد.

مگر در کتاب دوم تواریخ ، باب هشتم ، ایت دوم آمده است :  سلیمان شهر هایی را که حورام به سلیمان داده بود تعمیر نمود و بنی اسرائیل را درآنها ساکن گردانید.

در کتاب اول پادشاهان ، باب دهم ، آیت چهاردهم آمده است : سلیمان پادشاه به ملکۀ سبا تمامی آنچه را که خواسته بود داد سوای آنچه سلیمان از کرم ملوکانۀ خویش به وی بخشید پس او با بنده گانش به ولایت خود توجه نموده رفت.

مگر در کتاب دوم تواریخ ، باب نهم ، ایت سیزدهم آمده است : وسلیمان پادشاه به ملکۀ سبا تمامی آرزوی اورا که خواسته بود داد  سوای آنچه که او برای پاد شاه آورده بود پس  با بنده گانش به ولایت خود توجه نموده برفت.

در کتاب اول پادشاهان ، باب نهم، آیتهای بیست وهفتم وبیست و هشتم آمده است : وحیرام بنده گان خود را که ملَّاح بودند و در دریا مهارت داشتند در کشتیها همراه بنده گان سلیمان فرستاد * پس به اوفیر رفتند و چهارصد وبیست وزنه طلا از آنجا گرفته برای سلیمان پادشاه آوردند.

مگر در کتاب دوم تواریخ ، باب هشتم، ایت هجدهم آمده است : وحورام کشتیها و نوکر هایی را که در دریا مهارت داشتند به دست خادمان خود برای وی فرستاد وایشان با بنده گان سلیمان به اوفیر رفتند و چهار صدو پنجاه وزنه طلا از آنجا گرفته برای سلیمان پاد شاه آوردند.

کتاب امثال سلیمان :

این کتاب شامل سی ویک باب است که در سی وهشت صفحه گنجانیده شده است ودر برگیرندۀ  امثال و حِکَم و گفته ها ویا مقوله های حکیمانه وقصَّا ری است که شمار آن به نهصد وچهارده مقوله میرسد و یهودیان آنرا به این شخصیت اسطوره یی خویش نسبت میدهند.

پر واضح است که هدف از ردیف کردن همچو گفته هایی  در همه جوامع بشری ، جز القاء پند و اندرز برای مردم و به ویژه جوانان ، به منظور آماده ساختن آنان به پذیرش خواستها و آرمانهای اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی حلقات و طبقاتی که از حاکمیت بردیگران و هژمونی لازم در جامعه بر خوردارند و نیز گوارا و پذیرفتنی جلوه دادن آن خواستها و آموزه ها و آرمانها برای افراد جامعه چیز دیگری بوده نمیتواند. پس میتوان گفت که یهودیان نیز از سرهمبندی امثال و حکم موجود در این کتاب هدفی جز این نداشته اند و برای نیل به همچوآرمانی آنرا نوشته و با منسوب نمودنش به این شخصیت افسانه یی  آنرا ماندگار و دیرپا گردانیده اند.

کتاب جامعه :

 یهودیان این کتاب را نیزکه  در برگیرندۀ دوازده باب و222  آیت  است و در چهارده صفحه جاداده شده است و بی گمان ساخته و پرداختۀ نویسنده گان وگردآورنده گان گوناگون و ناپیدای قوم بنی اسرائیل میباشد به سلیمان پاد شاه نسبت میدهند.

کتاب با برشمردن امور باطل آغازیافته و پدیده هایی چون حکمت و جهالت ولذت و زحمت را یکسره پوچ و بیهوده قلمداد میکند. حکمت را غم فزا وثروت فراوان را بطالت آفرین می پندارد. شکایت از محنت و بالیدن به پیروزی را مستهجن ومردود میشمارد.  عادلان را سعادتمند و جابران را بد سگال و هردو را محکوم به مرگ و إبطال دانسته  شادمانی و خوشگذ رانی را میستاید . و سپس در تناقض با گفته های پیشین  حکمت  رابه ستایش نشسته و فرمانبرداری از پادشاه را مرادف با فرمانبرداری از خدا و عین حکمت و سعادت  میداند و همه گان را به مراعات و پاسداری از آن فراخوانده و فرمانبرداران را حکیم وسعا د تمند به حساب میآورد.

پس میتوان حکم نمود که این کتاب نیز همانند کتاب امثال سلیمان به منظور تحکیم پایه های قدرت و اتوریتۀ طبقات بالایی و دادن رنگ و چهرۀ مقدس و خد ایی به آن و تشویق و ترغیب طبقات پایینی جامعه به پذیرش این اتوریته و تمکین در برابر آن نوشته شده است و لا غیر.

کتاب غزل غزلهای سلیمان :

که در برگیرندۀ هشت باب یا هشت غزل ویا هشت سروده و یکصد و هفده ( آیت ) یا ( سطر)  ویا ( گفته ) بوده و هفت صفحه را در تورات منگیر کرده است . در این کتاب  که یهودیان آنرا نیز به سلیمان نسبت میدهند برخلاف بخشهای دیگری از تورات و در کمال تعجب  ونا باوری ، نشانی از فرمانهای غضبناک و انتقامجویانۀ یهوه  به تاختن بالای دشمنان  وویران کردن شهرها و کشتار سراسری باشنده گان آن و بوی خون وچکاوک شمشیرها و دود وبوی قرباینی های سوختنی  وخداپرستی و ذلت پذیری بنده گان  نه بلکه سخن ازعشق آتشین است و دوستی وشراب ومستی و بوس و کنار و هم آغوشی با دلدار و توصیف شاعرانۀ اندام نغز وزیبا وبرهنۀ عاشق و معشوق با نازکخیا لی های دلپذیرجنسی ( اروتیک  ) و حضور جسمانی ودر عین حال مقدس و ملکوتی دلداده گان … که میتوان آنرا یکی از شاهکارهای ادبیات عاشقانۀ باستانی به حساب آورد . به گونۀ مثال به موارد زیرین توجه نمایید:

باب چهارم ، آیت پنجم :  دو پستانت مثل دوبچۀ توأم آهو میباشد که در میان سوسنها می چرند.

باب هفتم آیتهای اول ودوم :  ای دختر مرد شریف پاهایت در نَعلَینچه بسیار زیباست، حلقه های رانهایت مثل زیورها میباشد که صنعت دست صنعتگر باشد * ناف تو مثل کاسۀ مُدَوَّر است که شراب مَمزُوج در آن کم نباشد ، بَرِتو تودۀ گندم است که سوسنها آنرا إحاطه کرده باشد.

باب هشتم آیت نخست : کاشکه مثل برادر من که پستا نهای مادر مرا می مکید میبودی ، تا چون ترا بیرون می یافتم  ترا میبوسیدم و مرا رسوا نمی ساختند.

این سروده ها را شاعران نامداری چون زنده یاد احمد شاملو، زنده یاد پرویز نا تل خانلری ، شاهرخ مسکوب ، فاضل خان همدانی و برخی دیگر از شعرای پارسی زبان  هرکدام در پرتو خیالپردازی های خاص خویش ترجمه نموده اند ، و  در این میان احمد شاملوبیشتر از دیگران شیفتۀ این سروده ها گردیده وبرخی ازتصاویر و چشم اندازهای زیبای آن را در سروده های خویش بازتاب داده است ، به گونۀ مثال در سرودۀ عاشقانۀ  « آیدا در آیینه » میگوید :

بوسه های تو گنجشککان باغ اند و پستانهایت کندوی کوهستانهاست.

از آنجایی که اینگونه آثار باستانی محصول و پیامد روندهای تاریخی دراز مدت بوده و ریشه در آثار و فرهنگهای پیش از خود دارند ، این غزلها را هم هرگز نمیتوان منحصراً به سلیمان و قوم بنی اسرائیل وابسته پنداشت ، چنانکه با تکیه بر همین واقعیت بوده است که محقق شهیر ویل د ورانت در تاریخ تمدن مینویسد:

شاید قصیده های « توبه » ی بابلی راه را برای ساخته شدن این سروده ها هموار کرده و ممکن است سروده های یهودی مضمون و صورت خودرا از همان قصائد اقتباس کرده باشد…  اگر کتاب غزل غزلها ی سلیمان را در کنار مزامیر داوود قراردهیم ، شمایی از آن عنصر حسی واین جهانی زنده گی یهودی به دست می آید که تورات – که به تمامی توسط انبیا و کاهنان نوشته شده – احتمالا از ماپنهان داشته است . ( ص ص 280 – 281  ) .

 

سلیمان و ملکۀ سبا در قرآن

در قرآن ، سلیمان پس از آنکه هدهد وی را ازموجودیت شهبانوی زیبایی در سرزمینی به نام سبا مطلع می سازد تصمیم  می گیرد تا وی را با دستیاری «آصف خضر» و «عفریت جن» و با  به کارگیری « اسم أعظم » و آگاهی از کتاب خدا ، جبرا به دربار خود إحضار نماید، وداستان به این گفته های هُد هُد آغاز می یابد:

  من [آنجا] زنى را يافتم كه بر آنها سلطنت مى‏كرد و از هر چيزى به او داده شده بود و تختى بزرگ داشت  (نمل/23)

 سلیمان نادیده عاشق این زن میشود  و به هُد هُد میگوید:

خواهيم ديد آيا راست گفته‏ یی يا از دروغگويان بوده‏ یی؟(نمل/27)

برای اینکه از صحت این خبر کاملا مطمئن گردد نامه یی خطاب به آن شهبانو می نویسد و آنرا به بدن هُدهُدبسته وبرایش میگوید:

  اين نامۀ مرا ببر و به سوى آنها بيفكن آنگاه از ايشان روى برتاب پس ببين چه پاسخ مى‏دهند. (نمل/28

هدهد همین کار را انجام داده و نامه را به دست بلقیس میدهد ، بلقیس پس از دیدن نامه، یارانش را جمع نموده و به آنان اعلان مینماید :

اى سران [كشور] نامه‏ یی ارجمند براى من آمده است. (نمل/29)

كه از طرف سليمان است و [مضمون آن] اين است به نام خداوند رحمتگر مهربان. (نمل/30)

سلمیان از او درخواست کرده بود که مسلمان شود:

 بر من بزرگى نكنيد و با من از در فرمانبرداری درآیید. (نمل/31)

بلقیس خانم هم که از سلیمان ترسیده بود پس از مشورت با وزیران و درباریانش به انان گفت :

 و [اينك] من ارمغانى به سويشان مى‏فرستم و مى‏ نگرم كه فرستاده گان [من] با چه چيزی بازمى‏گردند. (نمل/35)

مگر سلیمان هدایا ی اورا نپذیرفت و افسران وسربازان وسوار کاران و نیروهای هوایی خویش را که متشکل ازانسانها و جنیات وشیطانها و ودیو ها عفریتها   و انبوهی از پرنده گان ومور وملخ و چرنده گان بودند جهت دستگیری این زن فرستاد. القصه که شهبانو را کشان کشان به سوی دربار پر جلال سلیمان آوردند وهنوز وارد قصرشاهی نشده بودند که سلیمان برای اینکه قدرت‌ نمایی کند به درباریانش گفت :

… اى سران [كشور] كدام يك از شما تخت او را پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند براى من مى‏آورد. (نمل/38)

عفريتى از جن گفت من آن را پيش از آنكه از جای خود برخيزى براى تو مى‏آورم و بر اين [كار] سخت توانا و مورد اعتمادم. (نمل/39)

كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى] بود گفت من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى برايت مى‏آورم پس چون [سليمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر ديد گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مى‏كنم و هر كس سپاس گزارد تنها به سود خويش سپاس مى‏گزارد و هر كس ناسپاسى كند بى‏گمان پروردگارم بى‏نياز و كريم است. (نمل/40)

در این بخش از داستان ، رویدادها به اندازه یی ابلهانه وکودکانه است که ، باو جود متداول بودن و ورد زبان بودن  آن در میان مردمان عادی وعامی یهودی ساکن در جزیزة العرب ، که بدون شک محمد آنرا از زبان ایشان شنیده وبه عنوان کلام خدا به خورد عربهای ساده لوح وخوش باور داده است ؛ حتی مصنفین و مؤلفین تورات و تلمودها وترگومها و تفسیر های آن از درج آن در این کتابها اباورزیده و شرمیده اند. به ویژه پس از آوردن وجابه جاساختن  تخت در قصر سلیمان  داستان به اوج حماقت و بچه گانه بودن خویش میرسد ، چنانکه سلیمان به افراد خویش دستورداده میگوید :

…تخت [ملكه] را برايش ناشناس گردانيد تا ببينيم آيا پى مى‏برد يا از كسانى است كه پى نمى‏برند. (نمل/41)

یاران سلیمان هم همانگونه که او دستورداده بود تخت را دگر گونه ساخته و ملکه را وارد قصر مینمایند و از او می پرسند :

 …آيا تخت تو همين گونه است گفت گويا اين همان است و پيش از اين ما آگاه شده و از در اطاعت درآمده بوديم. (نمل/42)

در این میان سلیمان نیز دستور میدهد تا در مدتی اندک کاخی بسیار زیبا و شکوهمندبرای او بسازند ودر راهرو های آن آبگینه های بلورینی را به کار گیرند که ملکۀ سبا حین عبور از آن فکر کند که راهروها پر از آب است و از ترس اینکه مبادا پاچه های تنبانش ترشود آنرا بالا زند ؛ تا باشد که ساق پایش نمایان گردد و سلیما ن با تماشای آن میزان زیبایی و شفافیت جلد بدن اورا حدس بزند، نا گفته پیداست که این یک توجیه ودلیل جویی بسیار تبسم برانگیز و کودکانه است ، البته با چشم پوشی از اینکه بنا نهادن همچو قصری و با آن زودی واستعجال حتی در عصر کنونی خیال محالی بیش نبوده و تنها در پندارها و تصورات اسطوره یی میگنجد و بس.

به هر صورت در آیۀ چهل وچهارم همین سورۀ نمل میخوانیم :

به او گفته شد وارد ساحت كاخ  شود و هنگامیکه گمان کرد که ابگیری (در کف این کاخ) است و ساق پایش را نمايان كرد (سلیمان) گفت: اين كاخى با سنگ ‌فرشهایی است از آبگينه،  (آن زن)گفت پروردگارا ! من به خود ستم كردم و به سليمان در برابر الله پروردگار جهانيان تسليم شدم. (نمل/44)

مفسرین قرآن با تکیه بر عبارت  « تسلیم شدم  »  حکم کرده اند که ملکه سبا با سلیمان ازدواج نموده است .

این بود لب و لباب افسانۀ سلیمان و ملکۀ سبا در قرآن ، و اینکه این افسانه رامصنفین تورات چگونه بیان داشته اند و چه تفاوتهایی میان قرآن و تورات در این زمینه وجود دارد ، درإدامه به بررسی گرفته میشود.

سلیمان و ملکۀ سبا در تورات

افسانۀ سلیمان و ملکۀ سبا در تورات دوجای و آنهم دردهمین باب کتاب اول پادشاهان و نهمین باب کتاب دوم تواریخ به گونه یی تقریبا نسخه برداری شده ویانص بالنص آمده است. این افسانه در کتاب اول پاد شاهان در برگیرندۀ چهارده آیت و در کتاب دوم تواریخ حاوی سیزده آیت میباشد. به این شرح که آیتهای اول ، دوم  و سوم کتاب اول پادشاهان در کتاب دوم تواریخ درقالب آیتهای اول ودوم  به صورت یکجایی آورده شده است. دراینجا افسانه را همانگونه که در باب دهم کتاب اول پادشاهان آمده است از نظر میگذرانیم :

1 – و چون ملکۀ سبا آوازۀ سلیمان را دربارۀ اسم خداوند شنید آمد تا اورا به مسائل امتحان کند*  2 –  پس با موکب بسیار عظیم وشترانیکه به عطریات و طلای بسیارو سنگهای گرانبها بار شده بود به اورشلیم واردشده به حضور سلیمان آمدو باوی از هرچه دردلش بود گفت وگوکرد* 3- و سلیمان تمام مسائلش را برایش بیان نمود وچیزی از پادشاه مخفی نماند که برایش بیان نکر د*  4 –  و چون ملکۀ سبا  تمامی حکمت سلیمان را دید وخانه یی را که بنا کرده بود*  5 –  و طعام سفرۀ او ومجلس بنده گانش راو نظام ولباس خادمانش راو ساقیانش وزینه یی را که به آن به خانۀ خداوند بر می آمد روح در او دیگر نماند*   6 -  و به پادشاه گفت آوازه یی که در بارۀ کارها و حکمت تودرولایت خود شنیدم راست بود* 7  – اما تا نیامدم و به چشمان خود ندیدم اخبار را باور نکردم واینک نصفش به من اعلان نشده بود ، حکمت و سعادتمندی تواز خبری که شنیده بودم زیاده است *  8 – خو شا به حال مردان توو خوشا به حال این بنده گانت که به حضورتو همیشه می ایستندوحکمت ترا میشنود*  9 – متبارک باد یَهُوَه خدای توکه برتو رغبت داشته ترا بر کرسی اسرائیل نشاند* 10 – از این سبب که خداوند اسرائیل را تا به ابد دوست میدارد ترا بر پادشاهی نصب نموده است تا داوری وعدالت را به جا آوری*  11  – و به پادشاه صد وبیست وزنه طلاو عطریات از حد زیاده و سنگهای گرانبها داد ومثل این عطریات که ملکۀ سبا به سلیمان پادشاه دادهرگز به آن فراوانی دیگر نیامد* 12 – و کشتیهای حیرام نیز که طلا از اوافیر آوردند چوب صندل از حد زیاده وسنگهای گرانبها از اوافیر آوردند*  13  –  و پادشاه از این چوب صندل ستونها به جهت خانۀ خداوند وخانۀ پادشاه و عُودها و بَربَطها برای مغنیان ساخت ومثل این چوب صندل تا امروز نیامده ودیده نشده است* 14 – وسلیمان پادشاه به ملکۀ سبا تمایم إرادۀ او را که خواسته بود سوای آنچه سلیمان ازکَرَمِ ملوکانۀ خویش به وی بخشید پس او با بنده گان نخود  به ولایت خود توجُّه نموده رفت*

این است تمام آنچه که تورات پیرامون سلیمان شاه و شهبانو بلقیس برایمان گزارش میدهد و در آن نه از هد هد خبری درمیان است و نه ازاولتیماتوم سلیمان و یورش پرنده گان وخزنده گان و چرنده گانش بالای ملکه و دستگیری و احضاراو به قصر بلورین سلیمان و انتقال تختش وبرهنه شدن ساق پای زیبایش  وتسلیمی و پناه جستنش در نزد سلیمان . پس برای دانستن اینکه ریشۀ اینهمه رویدادها ی دراماتیک که محمد آنرا به عنوان کلام خدا برای عربهای ساده دل و افسانه دوست مکه و مدینه حکایه نموده است وبعدها یارانش آنرا درکتاب قرآن درج نموده اند از کجا آب میخورد ، به ناچار بایستی سری به کوچه و بازارآن زمان مکه و مدینه زده به افسانه سرایان یهودی گوش فرادهیم و درست همینجاست که در می یابیم که این همان افسانه سرایان یهود بوده اند که همچو افسانه  هایی را به نقل از تلمود ها و ترگومها ی تورات برای محمد روایت نموده اند و محمد آنرا به مثابۀ  حقائقی خدایی و ملکوتی به خورد عربهای ساده لوح داده است. و در این مورد خاص محققین به اتفاق دریافته اند که  این افسانه ریشه در دومین ترگوم کتاب استیر تورات دارد که به قرنهای سوم و چهارم میلادی بر میگرد د و محمد آنرا از زبان یهودیان شنیده وبا اندک دست کاری ودخل وتصرف ، مانند  حذف باده نوشی سلیمان و پرمو بودن ساق پای شهبانوو گذاشتن هد هد به جای خروس دشتی  به دیگران روایت کرده است ، که در اینجا ترجمه یی از آنرا پیشکش حضور خواننده گان گرامی مینماییم.

سلیمان وملکۀ سبا در ترگومِ دومِ استیر

افسانۀ سلیمان و ملکۀ سباء در کتاب ترگومِ دومِ کتاب استیر ( دومین ترجمۀ کتاب استیرتورات ازعبری به آرامی ) چنین بیان شده است :

همینکه قلب سلیمان سرمست باده شد امر کرد تا حیوانات صحراء و پرنده گان هوا وحشرات زمین و جنیات و ارواح وعفریتها حاضرشوند ودربرابروی به رقص و پایکوبی بپردازند تا باشد که عظمت اوبرای همه پادشاهانی که تحت فرمان وی بودند آشکارگردد.کاتبان پادشاه همه را نام گرفته دعوت کردند و همه به جززندانیان و اسیران و مردی که مسؤول حراست آنان بود حاضر شدند و درآن هنگام خروس دشتی در میان پرنده گان مشغول خوشگذرانی بود وحاضر نشد ، پادشاه امرنمود تا اورابه زور بیاورند و تصمیم گرفت تا اورا هلاک نماید. خروس دشتی حاضرشد ودربرابر حضرت سلیمانشاه ایستاده گفت : « بشنو ای سرور من ، ای شهنشاه جهان ، گوشهای خود را باز کرده سخنانم را بشنو، من سه ماه قبل با خود گفتم که آیا درجهان مملکتی خواهد بود که از سرورمن فرمان نبرد و مطیع او نباشد پس تصمیم گرفتم که تا زمانی که  این موضوع راآشکار نساخته ام خورد و نوش را برخویشتن حرام گردانم و همان بود که به اطراف و اکناف جهان پرواز کردم و شهر مستحکمی رادرسرزمین شرق  یافتم که نامش قیطور است وخاکش گرانبها تر از سیم وزربوده درختهای آن ازازل غرس شده است و مردمانش ازبهشت عدن آب مینوشند ودرآنجا کسانی هم هستند که برسرخویش اکلیلهایی را میگذارند که از شاخه های نباتات بهشت عدن ساخته شده است زیرا این شهر در نزدیکی بهشت موقعیت دا رد. از تیروکمان استفاده مینمایند مگر امکان ندارد توسط آن کشته شوند. آنان تحت فرمان بانویی به سر میبرند که نامش ملکۀ سباء است. پس هرگاه سرورمن خواسته باشد من برایشان وبر قلعۀ قیطور وشهر سبا  میتازم و ملوک و  اشراف ایشان را با زنجیرهای آهنین بسته و به پیشگاه سرورخویش می آورم . این سخن مورد پسند پادشاه قرار گرفته میرزا های دربار را فرا خواند واز ایشان خواست تا نامه یی نوشته به بالهای خروس صحرائی ببندند ؛ این کار انجام یافت و خروس صحرا تاج خود را بست و نیروگرفت ودر میان پرنده گان پروازکرد، همه پرنده گان در عقب او پرواز میکردند تا به قلعۀ قیطور در شهر سباء رسیدند. هنگام فجربود و ملکۀ سباء برای نیایش به کنار بحر رفته بود، پرنده گان آفتاب را از نظر وی پوشاندند ، ملکه به دهشت وإضطراب افتیده یخن خویش دریدن گرفت . دراین هنگام که ملکه گرفتار  ترس ولرزبود ، خروس صحرا به نزد ش فرود آمد و او نامه یی را که در بالهایش بسته بود دید و آنرا باز کرده و به خوانش گرفت ، در نامه نوشته شده بود : « از این جانب سلیمان شاه برای سرداران شما سلام ! چون شما میدانید که ذات پاک فرخنده مرا بالای وحشیان صحرا و پرنده گان هوا وجنیات و أرواح و دیوها و تمام پادشاهان شرق وغرب و جنوب و شمال شهنشاهی داده است و ایشان به احوال پرسی من می آیند ، پس هرگاه خواسته باشی و به احوال پرسی من بیایی ، خوب ! واگرفرمانبردارمن نشوی و به احوال پرسی من نیایی  سرداران وسربازان وسوارکاران جنگاور رابرسرت میفرستم . هرگاه بپرسی که این سرداران وسربازان وسوارکاران جنگاوری که درنزد شاه سلیمان هستند کیانند ؟  بدان که حیوانات صحرا سرداران وسربازان وسوارکاران جنگاورمن اند. و اگر بگویی که سوارکاران پیکارگر کیانند ؟ برایت میگویم که پرنده گان آسمان سوارکاران من اند، و ارواح و جنیات و عفریتها و دیوها ارتش مراتشکیل میدهند و اینان سربازانی اند که شما را دربسترهایتان ودر داخل خانه هایتان خفه خواهند کرد و حیوانات صحرا شما را در خلوتگاههایتان خواهند کشت و پرنده گان آسمان گوشتهای شما را خواهند خورد » . هنگامی که ملکلۀ سباء نامه را خواند ، دوباره جامه درید و رؤسا وأمرای خود را فرا خوانده به ایشان گفت : آیا میدانید که شاه سلیمان برای من چه فرستاده است ؟  در پاسخ گفتند : ما شاه سلیمان رانمی شناسیم و از مملکتش آگاهی نداریم و او را به حساب نمی آوریم . ملکه به سخان ایشان گوش نداد و تمام کشتی ها ی بحر را فراخوانده آنرا پر از تحفه ها  و جواهرات و سنگهای پر ارزش نمود و همراه با  شش هزارپسر و دختر جوان که همه در یک سال و یک ماه و یک روز ویک ساعت دیده بر جهان گشوده بودند و لباسهای ارغوانی به تن داشتند به حضور شاه سلیمان فرستاد و نامه یی نیز نوشته به ایشان داد تا به او ببرند و در نامه نوشت : « از قلعۀ قیطور به سرزمین اسرائیل ، سفر هفت ساله ، به نسبت ستایشها و داد رسی های تو که من خواهان آنم ، سه سال بعد به نزدت خواهم آمد » . و سه سال پس چنان واقع شد که ملکۀ سباء به نزد شاه سلیمان آمد. و همینکه شاه سلیمان شنید که اوآمده است بنایا فرزند یهویاداع را که همچو آفتاب صبح گاهان میدرخشید ومانند ستارۀ شکوهمند آسمان ( زهره ) درمیان سائر ستاره گان پرتوفشان بود  و همانند سوسن غرس شده در کنارۀ جویباربود،  به پذیرایی اش فرستاد. و همینکه ملکۀ سباء بنایا فرزند یهویاداع را دید از موکب خود فرود آمد، بنایا برایش گفت : چرا از موکب خویش فرود آمدی ؟  ملکه در پاسخ گفت : آیا تو شاه سلیمان نیستی ؟ بنایا گفت : نه! من شاه سلیمان نی بلکه یکی از چاکران وی هستم . ملکه فوراً به عقب نگاه کرده برای سرداران خویش ضرب المثلی را آورد که میگوید : اگرشیردر برابرت ظاهر نشد فرزندانش ظاهر میشوند، اینرا گفت و در ادامه افزود: هرگاه شما شاه سلیمان را ندیدید زیبایی شخصی را دیدید که در برابروی به خدمت می ایستد. بنایا ملکه را به حضور پادشاه برد و همینکه پادشاه از رسیدن وی آگاه شد از جا برخاسته به قصر بلورین رفت ودر آنجابرتخت نشست . هنگامیکه ملکه  پادشاه را  نشسته در خانه یی بلورین دید گمان برد که وی بر آب نشسته است لذا دامن فراز کرد تا از آن آب بگذرد، و پادشاه بدید که ساقهای وی پر از مو است ، برایش گفت : زیبایی تو از زنها و موهایت موهای مردان است ، ومو براندام مردان زینت و براندام زنان عیب است. ملکه گفت : سرورمن ای پادشاه ! من سه چیستان برایت می آورم ، هرگاه آنرابرایم تفسیر کردی به حکمتت پی خواهم برد ورنه ترا همچودیگران خواهم پنداشت …  پادشاه چیستا نها یش را تفسیر کرد و ملکه گفت : متبارک باد یهوه خدای تو که برتو رغبت داشته ترا بر کرسی این ممکلت نشاند تا داوری و عدالت رابه جا آوری . سپس برای پادشاه فراوان سیم و زر بخشید و پاد شاه نیز هرآنچه شهبانو اشتهاداشت برایش ارزانی فرمود.

پیش از آنکه این افسانه را به نقد گرفته خرافات ” مقدسی ” را که در لا به لا ی آن نهفته است بر ملا سازیم ، بد نیست بدانیم که مسمانان مؤمن به هیچ وجه حاضر نیستند این واقعیت مسلم را بپذیرند که این افسانه ها از تورات ویا مراجع ومنابع زمینی دیگری به قرآن راه یافته است ، زیرا از زبان  رهبر شان محمد بن عبدالله شنیده اند که او این داستانها را مستقیما از بارگاه خدا وبه پیامبری جبرئیل امین  دریافت کرده است ونه از افسانه پردازان یهود که با این افسانه های باور نکردنی خواسته اند برای قوم خود در دل تاریخ حیثیت وجایگاه واعتباری دست و پانمایند . چنانکه امروزه اکثریت نزدیک به اتفاق محققان به این باوراند که  تورات بر گرفته از اساطير ملتهای ديگری است كه در همسايه گی بنی‌اسرائيل بوده‌اند وقوانين به اصطلاح آسمانی آن همان قوانين تمدنهای سه الی چهارهزارسال پيش است . چنانکه كتيبه‌ها و سنگ نوشته‌های به دست آمده و به ویژه قوانين “حمورابی” اين موضوع را آشکارا تاييد ميكنند. واز دیدگاه محتوایی و هدفمند ی نیز با تآکید میتوان گفت که گنده ترین هدفی که  افسانه های تورات در خود می پروراند ، همانند سائر افسانه ها واسطوره ها ی فینیقی و کلدانی و سومری و رومانی و یونانی و ایرانی وهندی و چینایی و غیره ، جز بزرگ نمایی خیالی  وکاذب خودی و کوچک نمایی  دیگران  چیز دیگری بوده نمتواند.

این داستان درروایت ترگومی اش با ذوق خشن وانتقامجوو جن باورانه وماجراجویانۀ اعراب بادیه نشین آن زمان چنان سازگار بوده است که محمد را برانگیخته است تا از یکسوبه منظور غوطه ور ساختن هرچه بیشتر آنان در همچو باورهایی و از سوی دیگر به خاطر مطیع ساختن و اثرپذیر گردانیدن هرچه گسترده تر آنان،  افکار و نیات خود را در لفافۀ این افسانۀ خرافاتی برای آن آدمهای خوش باور وساده دل عرضه نماید.

با صرف نظر از پرداختن به لاطائلات وتوجیهات وسرهمبند یهای هذیان گونۀ مفسرین قرآن و راویان آحادیث محمد در زمینۀ ” خرد پسند ” جلوه دادن رویداد های این افسانه و نیزبا چشم پوشی ازمستحیلاتی چون سخن گفتن حیوانات و إطاعت و فمرما نبرداری باد و باران و آفتاب ومهتاب از انسان و به إرث رسیدن علم و دانش از پدر برای فرزند و ساختمان قصر بلورین و انتقال تخت ملکه دریک برهۀ کوتاه زمانی وبرخی دیگر ازموارد نابخرد انه در این داستان ، میتوان گفت که :

یکی از نمادهای سطحی نگری ونابخردی در این افسانه آن است که از یکسو إدعا میشود که قلمرو فرمانروایی سلیمان بسیاروسیع و گسترده بود و گویا تمام مخلوقات جهان از انس وجن و دیو گرفته تا مور و ملخ و باد و باران در تحت فرمان او قرارداشت ، و از سویی دیگر گفته میشود که هد هد وی را از موجودیت کشوری درهمان نزدیکی ها یعنی در حد شعاع پرواز پرندۀ کوچکی چون هدهد، مطلع میسازد و چنان وانمود میشود که سلیمان از موجودیت همچوکشوری که به وسیلۀ شهبانویی اداره میشده است هیچگونه آگاهی یی نداشته است.

مورد دیگری که سفاهت و ابله اندیشی را در این افسانۀ قرآنی به حد أعلای آن میرساند همانا انتقال و جا به جایی تخت ملکه  است از شهرسبا  به شهراورشلیم و آنهم به وسیلۀ موجوداتی افسانوی و در یک چشم به هم زدن و به گونه یی قهرآمیز و این در حالی که ملکه وبرخی از اراکین دولتی وی راهی دربارسلیمان هستند تا با وی ملاقات نموده و در زمینۀ برقراری مناسبات دوستانه به گفت و گو بنشینند. و اینکه محمد چرا در قرآن اینهمه ماجرا جویی ها و تهورات جن باورانه و عفریت پسندانه  را به آن پیوند داده است جای پرسش است . ویکی از پاسخهای آن میتواند همان مطیع سازی و اثر گذاری یی باشد که دربالا به آن اشاره نمودیم.

مورد دیگری که این افسانه را به ابتذال میکشاند قصرزیبا و شکوهمند  و آبگینه های بلورینی است که سلیمان درراهروهای آن به کار میگیرد تا ملکۀ سبا حین عبور از آن فکر کند که راهروها پر از آب است و از ترس اینکه مبادا پاچه های تنبانش ترشود آنرا بالا کند تا باشد که ساق پایش نمایان گردد و سلیما ن با تماشای آن میزان زیبایی و شفافیت جلد بدن اورا حدس بزند، نا گفته پیداست که این یک توجیه ودلیل جویی بسیار تبسم برانگیز و کودکانه است ، البته با چشم پوشی از اینکه بنا نهادن همچو قصری و با آن زودی واستعجال حتی در عصر کنونی خیال محالی بیش نبوده و تنها در و تصورات اسطوره یی میگنجد و بس.

نکتۀ دیگری که دراین میان قابل یاد آوریست اینکه چون دیدارسلیمان با بلقیس  به ازدواج  ورابطۀ جنسی منجر گردید پس میتوان گفت که سلیمان با دیدن ساق پای بلقیس دل در گرو عشق  اوداده و از او خواسته  است تا با وی ازدواج نماید و جالب اینکه این ازدواج صرف نظر ازجوانب ابلهانۀ دیگرش از دیدگاه اصول و آموزه های اسلام نیزغیر منطقی به نظر می‌آید، زیرا اگربلقیس شوهردارو به اصطلاح قرآني « مُحَصَّنَة » بود، نبایستی با کس دیگری عقد ازدواج می بست و اگر شوهر نداشت بایستی در معیت ولی خویش به عقد سلیمان در می آمد.

 در فرجام باید گفت که یکی از مواردی که به گمان غالب در ماندگار شدن و گسترش اینگونه افسانه ها و باورهای نهفته در ورای آن ، در زمانه های باستان نقش داشته است، تلقین آن برای کودکان وبه گونۀ مثال استفاده ازآن برای لا لای دادن وخواباندن کودکان و تدریس آن برای نوباوه گان در مدارس دینی بوده میتواند ، زیرا إلقای همچو افسانه های خیال انگیز برای کودکان ، درمافی ضمیر آنان تصاویری را ترسیم مینماید که تا پایان عمربه مثابۀ حقائقی فراجهانی و مقدس ودلپذیرباقی میماند. مگر اکنون که در آستانۀ قرن بیست ویکم قرارداریم واز یکسو کودکان ونوجوانان با به کارگیری نیتندو و پلی ستیشن و آیفون و آیپت و لب تاپ وکمپیوتروقت میگذرانند و از سوی دیگر مادران و پدران یا این افسانه هارابا جزئیات آن به یادندارند ویا اینکه وقت کافی دراختیارشان نیست تا بر بالین کوکان خویش افسانه سرایی کنند ، ونقش ومؤثریت مدارس دینی هم درکشورهای دارای قوانین سکولار روبه ضعف نهاده است ، لذا میتوان گفت که امروزه این افسانه ها حتی درلالای دادن  کودکان نیز کاربرد چندانی نداشته و در سراشیب زوال وزدوده شدن از حافظۀ روزگار لغزیده اند و عمرشان به پایان رسیده است. البته باید یاد آورشد که بازیهای کمپیوتری مدرن نیز به هیچ صورتی نمیتواند جانشین خوبی برای آن افسانه ها باشد که این خود بررسی جداگانه یی را ایجاب مینماید.

پایان بخش هشتم

Azizyasin78@yahoo.com

www.asrejadid.org

 

نظر بدهید : ادامه...

اسلام ناب محمدی

اسلام ناب محمدی

نوشتۀ عزیز یاسین

 

آنانی که در رابطه به عقائد مذهبی به طور عام و در رابطه به عقائد اسلامی به طور خاص  در توهم به سر میبرند و هنوزههم از چنبرۀ ازخود بیگانه گی وتحجرفکری رهایی نیافته اند ، بادیدن جنایات و دهشت افگنی ها و وحشی گریهای اسلامستها و گروهای جناتیکار و تروریست اسلامی ، مگویند : اینان نمیتوانند نماینده گان اسلام حقیقی باشند و می افزایند که اینان یک مشت تروریست و دهشت افگن هستند ، اینان نه تنها مسلمان بلکه انسان هم نیستند ، اینان یک مشت آدمهای وحشی وچپاول گر هستند وغیره وغیره… ومیگویند : اسلام حقیقی و اسلام ناب محمدی دعوت به عدالت ، إنصاف ، برادری ، محبت ، همزیستی مسالمت آمیز و چیزهای دیگری از این قبیل مینماید…و مثالهایی از آیات قرآن و گفته های رهبرمسلمانان جهان محمد بن عبدالله نیز میآورند . مثلا ، میگویند : اسلام گفته است : انماالمؤمنین إِخوَةٌفاصلِحُوا بَینَ أَخَوَیکُم … والصُّلحُ خَیرٌّ … و أَمرُهُم شُوری… وبا تأکید خاطر نشان مینمایند که هیچیک از غزوات محدی و هیچیک از حروب و جنگهای اسلامی که تا کنون به وقوع پیوسته است ، تجاوزی نه بلکه تدافعی بوده است ، وغیره و غیره

از این دوستان که در همچو یک توهم وتاریکی خطرناک و مأیوس کننده قرار گرفته اند باید پرسید : خوب دوستان عزیز ، گیریم که اسلامیستها وأعضای سازمانهای تبه کار اسلامی مانند القاعدة و جُندالله و سپاه صحابه و طالبان و غیره ، مسلمان نی و شما که (ادامه مطلب…)

نظر بدهید : ادامه...

خطا ها و تناقضات قرآن

 

خطا ها و تناقضات قرآن

نوشتۀ عزیز یاسین

 

Azizyasin78@yahoo.com

 

زیر این عنوان خواهیم کوشید تا باروشی متمدنانه ، منطقی و مستدل خطاها ولغزشهای لغوی و علمی و تناقضات منطقی موجود در قرآن را مورد بحث وبررسی قرار دهیم.لذا از آنانیکه خود رادرزمرۀ فقها ،علماء و مفسرین اسلام قلمداد مینمایند صمیمانه دعوت به عمل میآوریم تا در مباحثات با ما  شرکت ورزیده نظرات و ملاحظات مارابه همان روشی که ما آنرا مطرح مینماییم به نقد بکشند البته نه با روشهای پرطمطراق واعظانه وتکیه خانه ئی وخانقاهی . ما این بحثهارا در بخشهایی جداگانه ودنباله دار إرائه خواهیم نمود.

بخش نخست

سورۀ الفاتحة

آیه های 1- 5

در کتابهای تاریخ که دربارۀ نسخه های قرآن و چگونه گی جمع آوری آیات آن معلومات میدهد ، آمده است که عبدالله بن مسعود  یکی از نزدیکترین یاران محمدبن عبدالله پیامبراسلام ،کاتب وحی و یکی از ده شخصیت مرغوب در نزد محمد که به نام عشرۀ مبشرة یاد می شده اند ؛ از افزودن سورۀ الفاتحة درنسخۀ دست داشتۀ خویش سرباز زده و گفته است که این سوره وحی الهی نبوده وشامل قرآن شده نمیتوانند.

إبن مسعود در تاریخ اسلام شخصیت فعال و مؤثری بوده و از ارج و أهمیت بالایی در نزد سنی ها و شیعیان هردو  برخوردار است . اودر برابر تصمیم عثمان مبنی بر قبولاندن یک قرآن واحد بالای مسلمانان و تشکیل کمیته ئی که او برای این هدف در نظر گرفته بود به مخالفت بر خاسته و در مورد زید بن ثابت که عثمان او را به ریاست این کمیته برگزیده بود چنین گفته است : “  من در نزد رسول خدا هفتاد سوره را خوانده بودم که زید بن ثابت با کاکلهای آویزان خویش با دیگر کودکان بازی میکرد ” و نیز گفته است : ” زید (ادامه مطلب…)

نظر بدهید : ادامه...

حق چاپ © 1996-2010 . تمامی حقوق محفوظ است.
Site Developed by: Zahir Yassa Copy Right 2009 Asre Jadid (New Era) the Official Publication of Workers Socialist Organization of Afghanistan