نشریه عصر جدید

نگاهی بر تئوری سازمان

 بصيـــر زيار

 1ـ مقدمه

تئوری سازمان به طور کلی و سازمان سياسی  به طور خاص مبحث پيچيده و گسترده ای است که پرداختن به جوانب متعدد آن از ظرفيت اين نوشته بيرون است. انسانها از همان بدو پيدايش جامعۀ بشری به نحوی به امر سازمان و سازماندهی سرو کار داشتند و لهذا ميتوان ادعا نمود که تاريخ موجوديت سازمان به قدامت تاريخ بشری است و سابقۀ سازمان سياسی به درازای تاريخ طبقاتی جامعۀ انسانی می باشد. با وجود اهميت و قدامت آن،  تکامل تئوری سازمان به مثابۀ  يک رشتۀ علمی مستقل تقريبا از اوائل قرن بيستم آغاز ميشود که در نيمه دوم قرن به شگوفائی و توسعه ای بی مانندی دست می يابد. تئوريسنهای مارکسيست و ديگر گرايشات راديکال و منتقدين سيستم حاکم، به ادعای بسياری از صاحبه نظران اين رشته، سهم مهم و درخور توجه ای در نقد و تدوين تئوری سازمان به عهده داشته اند. با وجود سهم و نقش فعال مارکسيستها در نقد و تکامل اين علم، آشنائی کادرها و فعالين سوسياليست از چند و چون اين رشته بمقايسه رشته های ديگرعلوم اجتماعی، البته به تصورمن، ناچيز و اندک به نظر ميرسد و از همينرو پرداختن به اين مسأله از مدتها ذهن ما را به خود مشغول نموده بود. مقاله حاضر گام کوچک و يک  طرح پيشنهادی درين راستاست و درتبديل شدن به يک “محصول پخته” هنوز راه درازی در پيش است. همانطوريکه گفته شد، دانش تشکيلاتی کادرها و فعالين، حتی کادرهای با سابقه و با تجارب طولانی در امر سازماندهی، درين رشته ناچيزبوده و يا در مواردی  فقط محدود به نقش سازمان در مبارزات سياسی ـ اجتماعی ميگردد.

به يقين کادرهای چپ و سوسياليست در مورد نقش و چگونگی ايجاد حزب انقلابی طبقۀ کارگر، علی الرغم تفاوت ديدگاهها یشان، از دانش و اطلاعاتی برخوردارند که با دانش ايشان ازساختار و ميکانيسم درونی سازمان قابل مقايسه نيست. طوريکه ميدانيم، تئوری سازمان در برگيرنده هر دوبخش است. با اينکه نقش سياسی و اجتماعی يک سازمان سياسی بر روابط، عملکرد و ساختار درونی يک سازمان ارجحيت داشته و تاثيرمستقيم بر آن ميگذارد، اما هردو بخش ويژه گيهایی دارد که بايد به طور جداگانه و مشخص مورد مطالعه و بررسی قرار گيرد. همانطوريکه درک نادرست از نقش حزب در مبارزات طبقاتی ميتواند پيامدهای سنگين و زيانبار در پی داشته باشد و حزب سياسی را از تحقق بخشيدن به برنامه های مبارزاتی اش باز دارد، درک ناقص و سطحی از ميکانيسم و ساختار درونی نيز ميتواند به روابط ناسالم سازمانی بيانجامد که در ادامه خود برمؤثريت فعاليتهای سازمانی رو به بيرون و حتی بر بقای سازمان تاثيرات منفی و ناخواستنی بجا نهد. بحران درونی يک سازمان بنابرين تنها نتيجه بلافصل استراتژيها و تاکتيکهای غلط و نادرست سياسی و مبارزاتی نبوده بلکه  ميتواند در اثر ساختار و سبک کار نادرست درونی رونما گردد.

با اينکه درين مقاله به تئوری تشکيلات از جوانب متفاوت و مخصوصا  نقش سازمان در تحولات اجتماعی و ساختار درونی آن به بررسی گرفته شده، اما رابطۀ حزب و طبقه و جنبش خودجوش توده های کارگر که يکی از مباحث اصلی جدلی مارکسيستها را تشکيل ميدهد، با تفصيل بيشتری مورد بحث قرار گرفته است. با اينکه در شرايط فعلی بحث چگونگی ايجاد حزب مانند بسا مباحث تئوريک ديگر، يک موضوع  داغ  تلقی نميگردد و بسياری با بی تفاوتی از کنار آن خواهند گذشت، اما ضرورت عينی مبارزۀ طبقاتی دير يا زود اين مسأله را در دستور فعاليت عملی و نظری سوسياليست های انقلابی قرارخواهد داد.

بررسی تجارب سازمانهای کمونيست و چپ نشان ميدهد که هر دو عامل ، درافت کميت و کيفيت سازمانی  مؤثر بوده اند. تاکتيک و استراتژيهای غلط معمولا با پيامدهای بد تشکيلاتی همراه است و در مقابل استراتژی و تاکتيکهای موفق به  شگوفائی سازمانی امکان ميدهد. تغيير در وضعيت تشکيلاتی سازمانهای نامبرده را نبايد تنها به ايندو عامل محدود نبوده بلکه آنرا بايد تابع فاکتوری ازعواملی ديد که تعداد ی ازآنها در رديف عوامل بيرونی قرار گرفته و طبيعتا از کنترول خود سازمانها خارج بوده است. گرچه سازمانهای چپ و کمونيست در مقايسه با گرايشات ديگر از انسجام تشکيلاتی بيشتر در گذشته برخوردار بوده اند، اما طی چند دهۀ اخير درين عرصه يک سير قهقرائی داشته اند. بسياری از آدمهای که هنوزخود را مارکسيست و سوسياليست ميدانند، ديگر تمائل به کار متشکل و سازمان يافته ندارند. “سازمان زده گی” گرچه اساسا ريشه درموقعيت نامساعد جنبش سوسياليستی در شرايط فعلی دارد، اما بايد بياد داشته باشيم  که سبک کار غلط  و روابط ناسالم درون سازمانی، نيز سهم معينی را در ايجاد اين روحيه بجا گذاشته اند. در مورد ديد وعملکرد سازمانهای چپ در زمينه ايجاد حزب، ساختارو آرايش سازمانی آنها، به علت عدم دسترسی به منابع لازم، به بررسی گذرا و مختصری اکتفا شده است، نقيصه ايکه در نمونۀ اصلاح شدۀ بعدی اين مقاله رفع خواهد شد.

درين نوشته ابتدا  ذهنيت های اصلی  يا پرادایم های متفاوت که تئوريهای جداگانۀ سازمانی در راستای آنها تدوين گرديده است، مختصرا مرور ميگردد. بعد از مرور ذهنيت ها و استعارات متفاوت و مرتبط به تئوری سازمان، به نقش سازمان يا حزب انقلابی از ديدگاه مارکسيستی پرداخته خواهد شد. بخش سوم اين نوشته  به بحث ميکانيسم درونی و ساختار سازمانی اختصاص می يابد. در بخش چهارم واقعيات مشخص در چهارچوب تئوری سازمان بررسی ميشود  و سرانجام نوشته با يک نتيجه گيری به پايان ميرسد.

ادامه مطلب … تيـــــــــوری ســــازمان

نظر بدهید : ادامه...

فاشیسم و بیگانه ستیزی جمهوری اسلامی ایران محکوم به شکست است

فاشيسم و بيگانه ستيزی جمهوری اسلامی ايران محکوم به شکست است !
اخيرا دولت جمهوری اسلامی ايران موج تازه ای از سياست آشکارا ضد انسانی و فاشيستی در قبال کارگران مهاجر افغانستانی و خانواده های آنها در دستور کار قرار داده است. برخورد تبعيضانه که با ممنوع ورود قراردادن پارکی برای پناهندگان افغانستانی در استان فارس آغاز شد که سپس با ممنوعيت اقامت افغانها در بعضی استانها و شهرها نظير استان مازندران و غيره توسعه يافت. رژيم با لجام گسيختگی به تضييقات ازين دست بسنده نکرده و اينک با زيرپا نهادن تمامی پرنسيپ و موازين انسانی و بين المللی، حذف فزيکی، ايجاد وحشت و شکنجه روانی کارگران مهاجر افغانی و خانواده های محروم و بيدفاع آنها به مرحله اجرا نهاده است. در کارنامه ننگين اخير رژيم ممنوعيت فروش مواد غذائی و دارو به افغانها و حواله کردن کنترول اسناد افغانی ها به هر اتباع ايرانی شامل ميگردد. رژيم اسلامی همانند سايررژيم های فاشيستی ميکوشد به اعمال جنايتکارانه خود شکل مردمی بخشيده و دست اوباشان حزب اللهی و بسيچی را در کنترول، غارت و چپاول افغانها بيدفاع باز نمايد. اين طرح اکنون با يورش وحشيانه اوباشان بی يونيفرم رژيم در به آتش کشيدن خانه و کاشانه های کارگران مهاجر افغانستانی و کشتن و دستگيری آنها از يزد آغاز گرديده است.
انعکاس گسترده موج اخير بيگانه ستيزی رژيم، نمايندگان رژيم را واداشته تا اين جنايات خود را بگونۀ توجيه نمايند. تلاشهای رژيم و هم مسلکان فاشيست آن در توجيه اين جنايات آشکارو ضد انسانی تاکنون کاملا بی نتيجه بوده است و اين اولين بار نيست که رژيم اسلامی مرتکب چنين جنايات در مورد پناهندگان افغانستانی مقيم ايران ميگردد. تاريخ جمهوری اسلامی مملو از جنايات عليه بشريت آزاديخواه، زنان و کارگران است. قربانيان اصلی اين رژيم از همان آغاز تا بحال مردم شريف و آگاه ايران بوده است و مردم آزاديخواه ايران در مبارزه با اين رژيم اسلامی و فاشيستی قربانی های فراوان داده اند. حمله ددمنشانه رژيم بر کارگران مهاجر بمثابه ضعيف ترين گروه اجتماعی در ايران، بيان روشن زبونی و در تنگنا قرارگرفتن رژيم اسلامی است. اين حمله بزدلانه به انسانهای کارگراست که در طی بيشتر از سه دهه با حقوق ناچيز و شرايط دشوار با انجام دشوارترين کارها در آبادانی ايران سهم مهم داشته اند. شرايط دشوارکه بمشکل ميتوان در ساحه جغرافيائی ديگر غير از ايران پيدا سراغ کرد. برخورد غير انسانی با کارگران پناهنده ای افغانستانی ابعاد گسترده و متنوع داشته که از زخم زبان و تحقير در کوچه و بازار گرفته تا شکنجه های رژيم و اردوگاههای فاشيستی تل سياه واراک را شامل ميشود. مسئله کارگران مهاجر برای رژيم تاهنوز نقش بلاگردان را بازی نموده و سران رژيم اسلامی هر زمانيکه با خشم و نفرت وسيع کارگران و توده های ستمديده در نتيجه فقر و بيکاری در ايران مواجه شده اند، مشکل کارگران مهاجر را علم نموده اند تا اذهان توده های کارگر و شهروندان ايرانی را منحرف سازند. شگرد سخيفانه سياسی که در نتيجه تکرار حالا بازار مصرف چندان ندارد و تنها مشخصه اصلی و بارز آن شدت عمل بيشتر است که رژيم اسلامی ناگذير است در هر نوبت تازه از خود بجا گذارد.
درک اين نکته اکنون دشوارنيست که حمله اوباشان جمهوری اسلامی بر کارگران مهاجر بيدفاع در يزد و شهرهای ديگر طرح تازه ای رژيم نگريسته شود زيرا رژيم اسلامی با اينکار از يکسو ميخواهد جنايات تازه را يک عمل مردمی جا اندازند و رژيم را از عواقب سؤ آن مصئون سازد و از سوی ديگر اذهان و نارضايتی ناشی از نابسامانی سياسی، اقتصادی و اجتماعی که با تحريمها اخيربوخامت گرائيده، به سمت ديگری منحرف سازد. شگرد ناموفق که با محکوميت گسترده و قاطع احزاب و سازمانهای سياسی و اجتماعی هم در داخل وهم در خارج از ايران، به رسوائی هرچه بيشتر رژيم منجر شده است. رژيم اسلامی ايران مانند همه رژيمهای استبدادی و ضد کارگری در جهان بقای خود را در تفرقه کارگران و توده های مردم ميداند و دايما کوشيده است که آنرا تشديد و بازتوليد نمايد. حمايت وسيع احزاب و نهادهای کارگری ايران از کارگران مهاجر در سالهای اخير، کابوس جمهوری اسلامی يعنی اتحاد کارگران را، بواقعيت نزديکترنموده و بدون ترديد آن روز دور نيست که کارگران درايران اعم از مهاجر و غير مهاجر بمثابه يک طبقه واحد در برابر رژيم فاشيستی اسلامی بايستند و توازن قوا در مبارزۀ طبقاتی را به نفع خود متحول سازند. کارگران مهاجر افغانستانی بيش از سی کار و اقامت در ايران جز طبقه کارگر آنکشور است و هر فرد آز آنها در صورت تمائل به اقامت دايمی در آن کشور، بلادرنگ بايد از تمام حقوق و مزايای شهروندی بهره مند گردند. وطن هر کس جائی است که در آن کار می کند.
زنده باد وحدت و همبستگی کارگران!
زنده باد سوسياليسم!
کميته اجرائيۀ سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان!
12 جولای 2012

نظر بدهید : ادامه...

انتگراسیون و جامعه فرهنگی

انتگراسیون و جامعه چند فرهنگی

بصیر زیار

 

وجود ملیون ها مهاجر آسیایی. آفریقایی و آمریکای لاتین در غرب و تضاد و عدم امتزاج مهاجرین بویژه مهاجرین مسلمان در جوامع غرب، از سالها بینسو یکی از پرابلم های جدی اجتماعی و سیاسی بوده و پس از حادثه ١١ سپتامبر سال ٢٠٠١، این مشکل یکبار دیگر بطور جدی مورد توجه قرار گرفته است. سیاسیت انتگراسیون دولتهای غربی که بر تیوری چند فرهنگی بنا یافته، علی الرغم ظاهر دموکراتیک و تولرانس راه و رسم متفاوت اقلیت ها، در عمل به تشدید تضاد و فاصله اکثریت و اقلیت، تقویت جریانات راسیستی و شکل گیری قشر تازه ای از مهاجرین که در پایینترین رده اجتماعی قرار دارند، منجر گردیده است.سیاست چند فرهنگی موجب گردیده تا نیروی محافظه کار و مذهبی دست بالایی را در میان جمیعت مهاجرین بخصوص مهاجرین از کشور های اسلامی کسب کنند.و در نتیجه از یکسو جلو رشد و آزادی جوانان و کودکن را سد نمایند و از سوی دیگر راسیسم اقلیت را در پوشش فرهنگ و مذهب پیش از پیش تقویت نمایند. من در این نوشته ابتدا بطور مختصر از استراتنیژی دولت ها در مورد رابطه میان اکثریت و اقلیت شروع میکنم و سپس خواهیم دید که جامعه شناسان و انترو پولوگها، مشکل اقلیتها را در چه نکاتی خلاصه میکنند. . در همین رابطه ملاحظات و انتقاداتی از بحث هویت فرد و گروپ اجتماعی بر مبنای فرهنگ مشترک که تایلور آنرا تقویت ارزشهای دموکراتیک در جامعه مدرن میداند، مسآله ایکه مبنای تیوریک جامعه چند فرهنگی در غرب را تشکیل میدهد، بدنبال خواهد آمد. همچنین بر رسی علل رجوع اقلیتها به فرهنگ و ارزشهای  ” ملی ” خودی و مسآله از خود بیگانگی انسانها در جامعه سرمایه داری را

نظر بدهید : ادامه...

فاشیسم و بیگانه ستیزی جمهوری اسلامی ایران محکوم به شکست است

فاشيسم و بيگانه ستيزی جمهوری اسلامی ايران محکوم به شکست است!
اخيرا دولت جمهوری اسلامی ايران موج تازه ای از سياست آشکارا ضد انسانی و فاشيستی در قبال کارگران مهاجر افغانستانی و خانواده های آنها را در دستور کار قرار داده است. برخورد تبعيض آميزی که با ممنوع قراردادن ورود پناهندگان افغانستانی در پارکی در استان فارس آغاز شد و سپس با ممنوعيت اقامت افغانها در بعضی استانها و شهرها نظير استان مازندران و غيره توسعه يافت. رژيم اسلامی با لجام گسيختگی تمام به تضييقاتی ازين دست بسنده نکرده و اينک با زيرپا نهادن تمامی پرنسيپ و موازين انسانی و بين المللی، حذف فزيکی، ايجاد وحشت و شکنجه روانی کارگران مهاجر افغانی و خانواده های محروم و بيدفاع آنها را به مرحله اجرا نهاده است. فاشيسم رسمی رژيم اسلامی به اين هم بسنده نکرده بلکه اخيرأ طی حکمی ممنوعيت فروش مواد غذائی و دارو به افغانها را اعلام و هر تک فرد از شهروندان ايرانی را مجاز و مؤظف دانسته است تا اسناد آواره گان افغا نستانی را کنترول نمايند. (ادامه مطلب…)

نظر بدهید : ادامه...

اول ماه مه ، نه روز اعتصاب عمومی، روز اشغال

نوسنده : جرمی بریچر

مترجم : حمید قربانی

مقدمه – مترجم

 اول ماه مه، روز جهانی  کارگر در شرایطی فرا می رسد که جهان تحت سلطه سرمایه بیش ازهر زمان دیگری به دگرگونی عمیق نیازمند است.از سال 2007 تا 2009 اقتصاد جهان  بحرانی ترین سال ها را از سر می گذراند که این بحران همچنان ادامه دارد. درست در چنین سالها ئی است که  اعلام می گردد “تعداد افراد ميلياردر جهان از ۵۸۷ نفر سال گذشته افزايش يافت و به ۶۹۱ نفر رسيد. همچنين ميزان سرمايه اين افراد با ۳۰۰ ميليارد دلار بيشتر به ۲ هزار و ۲۰۰ ميليارد دلار افزايش يافت “(1). از طرف دیگر در همین چند  سال اخیر 250000 هزار دهقان هندی بر اثر فقر و خانه خرابی ناشی از یورش سرمایه  نئولیبرال و غصب املاک زراعی شان و یأس و ناامیدی دست به خودکشی دسته جمعی می زنند و ثروتمندان هندی وارد رده ملیاردرهای جهانی می گردند. اکنون به اندازه ای محیط زیست آلوده و ویران شده است که اعلام می گردد، کره زمین  به طور واقعی در معرض نابودی قرار گرفته است. دولت های سرمایه داری برای نجات سرمایه از بحران برنامه ریاضت اقتصادی یکی بعد از دیگری از مجالس می گذرانند وبرای اجرای آنها ازتمام ظرفیت نیروی سرکوبگر استفاده می کنند. اما، در مقابل این یورش ها طبقه کارگر برخاسته است. این طبقه گرچه هنوز از سازمان سیاسی خود محروم است و تشکلات اتحادیه ای و سندیکالیستی اش بعلت سال ها حاکمیت سوسیال دموکراسی از تشکلات مبارزه طبقاتی به تشکلات سازش طبقاتی تبدیل شده اند، ولی مبارزات از پائین توده کارگر رهبران را وادار می کند که از دفاتر به خیابانها کشیده شوند. همین چند روز پیش بود که در پرتقال 500 هزار کارگر، جوان و دیگر فرودستان با پلاکارد “نه به استثمار، نه به نابرابری نه به فقر”  در لیسبون تظاهرات کردند و با اعتصاب جامعه را از حرکت باز داشتند. درهمین پنچ شنبه هفته قبل بنا بر اخبار 10 میلیون کار و کارکن اسپانیا یک اعتصاب همه جانبه نموده و بیش از 4 میلیون نفر رژه رفتند. این حرکت در فرانکقورت آلمان مرکز بانک اروپا و در میلان ایتالیا با شدت پیگیری شد. همه جا را فریاد سرمایه جانی و سرمایه دار جنایتکار است، فرا گرفته است. از سپتامبر سال گذشته جنبشی به نام “جنبش اشغال وال استریت”، قلب سرمایه امپریالیستی شکل گرفت. این جنبش خود رانماینده  99% در مقابل 1% می نامد. این جنبش خیلی زود، نه تنها آمریکا بلکه جهان را در برگرفت. جنبش 99% از طبقات و اقشار محتلف و با اختلافات و تضاد های مشخص، اما با یک نکته اشتراک و آن اینکه دیگر تحمل تحت سلطه بودن یک مشت سرمایه دار و دولت هایشان ندارند، تشکیل شده است.اکنون بحق دارد توجه می یابد که مبارزه طبقاتی کارگران برعلیه سرمایه داران هسته اصلی نیروی تحول مورد نیاز است. فراخوان اعتصاب عمومی در اول ماه مه، از طرف این جنبش جواب به این درک و نیاز است.  جنبش اشغال با اعلام اول ماه بعنوان روز اعتصاب عمومی، انسان  کارگر را مورد خطاب قرار می دهد. طبقه ای که با سازماندهی خویش، سپیده دم خورشید خوشبختی انسان را در زمین و نه آسمان بشارت می دهد. چیزی  که جرمی  بریچیر، در هر جمله و کلمه خود می خواهد انتقال دهد، همین امید  به”خود رهائی” انسانهای کارگراست.

 سخنرانی  جرمی در پارک زوکوتی نیویورک، برای جنبش “اشغال وال استریت” به نام “دانشگاه را اشغال کنید” ، آرزو و هدف واقعی برای تغییر بنیادی در اوضاع نابسامان کنونی به نفع انسانیت را می پراکند. اواین باور واقعی را به شنونده و خواننده  خود می دهد که طبقه کارگر می تواند و قادر است، با متشکل شدن و درک نیروی طبقاتی اش، جهان را حقیقت ان وبه نفع انسان و هستی زمین تغییر بنیادی دهد. همین مرا تشویق به این ترجمه نمود.

 او سخنان خود را چنین پایان می دهد: ” این اول ماه مه می تواند  به روزی تبدیل گردد که امکان  پیشبرد دو وظیفه را به موازات یکدیگر و دررابطه با هم فراهم آورد. به روز نمایندگی کردن منافع مشترک جهانی انسان تولیدگروکارکن و مبارزه برای  ایجاد کار و شغل برای همه، همچنین ادامه مبارزه برای اینکه اقتصاد جهانی را به سوئی تغییر بنیادی دهد و طوری بازسازی نماید که حا فظ  و نگهبان زمین باشد تا وسیله ویران کردن آن.”.

من سعی کرده ام که هسته اصلی مطلب نویسنده را برسانم. امیدوارم که در این کار موفقیتی حاصل کرده باشم. با امید و باور به مبارزه همبسته و متدوام طبقه کارگر متشکل و متحزب، تنها راه و مسیر خوشبختی انسان.

حمید قربانی 3- 4- 2012

اول ماه مه نه روز اعتصاب عمومی، روز اشغال!

جرمی بریچر(Jermi Brecher )

- 27 مارس 2012 منتشر شده در نشریه اینترنتی ضد

متن سخنرانی جرمی بریچیر در پارک زوکوتی با نام دانشگاه را اشغال کنید!

در دسامبر سال قبل جنبش اشغال در لوس آنجلس پیشنهاد اعتصاب عمومی در اول ماه مه را با خواستهای زیر مطرح نمود: “برای حق پناهندگی، کار برای همه، ممنوعیت تصرف و سلب مالکیت( بانک ها خانه های مردمی که نمی توانند اقساط بانک را بپردازند، تصرف می کنند- مترجم)، صلح و برسمیت شناختن اینکه حق داشتن مسکن مناسب، آموزش، بهداشت و درمان  از حقوق انسانی هر فردی است”. این پیشنهاد فوران در سراسر کشور پخش شد و سمپاتی در جنبش اشغال جلب کرد، تا اینکه در همین اواخر جنبش وال استریت را اشغال کنید در نیویورک، از آن پشتیبانی نموده و اعلام یک روز اعتصاب عمومی را کرد. “یک روز اعتصاب عمومی برای 99% درصد و اقدامات بیشتر”، بر اساس ” نه کار، نه مدرسه ، نه خرید، نه کار در خانه، خیابانها را از آن خود کنید، میادین را بگیرید”. عکس العمل از طرف  حاکمین و مرتجعین  مسخره کردن و محکوم کردن و از طرف محکومین و استثمار شدهگان اعلام همبستگی، همراه با پشتیبانی بوده است. چنین اقدامی به چه شیوه و شکلی انجام خواهد گرفت و به چه نتایجی منجر خواهد شد؟

اعتصابات عمومی و اعتصاب توده ای برندگان!
یک چیز را از همین الآن با اطمینان می شود گفت: اقدامات اول ماه امسال با احتمال زیاد خیلی شبیه آن اقدامات، اعتراضات و بویژه اعتصابات عمومی و توده ای خواهد بود که در تاریخ جنبش کارگری و بازار کار آمریکا  مانند سیاتله، اوکلند و استام فورد، سی تی بوقوع پیوسته اند، خواهد بود. یا آن اقداماتی  که  تأثیرگذار وعمده بوده و هستند، مانند اعتصابات واعتراضات سیاسی موجود در اروپا. اقدامات بزرگی که بوسیله اتحادیه های کارگری سراسری درخواست شده و اعلام گردیده اند و یا از سوی  شوراهای مرکزی نیروی  کار فراخوان داده شده اند. اما در آمریکا فقط 12% از کارگران سازمان یافته وعضو اتحادیه های کارگری می باشند و از آن گذشته، اگر که کارگران عضو و یا رهبران اتحادیه ها فراخوان چنین اعتصابی را بدهند و آنرا برسمیت بشناسند با ریسک محاکمه شدن و زندان و جریمه روبرو هستند.
یشترین کسانی که نیرو کذاشته و مدافع اعتصاب  عمومی در اول ماه مه هستند، این را بخوبی درک نموده  ومی فهمند که یک اعتصاب قانونی و قراردادی را پیشروی ندارند و چنین چیزی کارت بازی نیست.  برعکس چیزی که آنها مدافع  و در پی انجام اش هستند، اقداماتی است که اعضای جنبش 99% انجام می دهند تا بدان وسیله یک روز،  خود را از زندگی عادی و کار در این سیستم ظالمانه و شرایط موجود بیرون بکشند.-  آلترناتیو چنین است: آنها تصمیم می گیرند که بعنوان استثمار شونده، این روز کار نکنند،  اما  آنها،همچنین تصمیم می گیرند که در این روز خرید از مغازه ها نکنند، به بانک ها مراجعه ننمایند و از کارهای “نرمال” و معمولی خود داری کنند و حتی کار در خانه را نیز تعطیل کنند، مغز ها و دست ها از کار آزاد شوند و فعالیت های روزمره را خود خواسته به دوراندازند. یک روز را در خیابانها، در تظاهرات، اعتراضات دسته جمعی، با هم بودن،بحث کردن، خرابکاری نمودن، مارش رفتن، سرود خواندن، اعلام همبستگی نمودن با کل بشریت تولید کننده در جهان و دیگر فعالیت های توده ای را در دستور گذاشتن است. ترتیب دادن چنین فعالیت های بهم پیوسته ای شغل اتحادیه های معمولی و سازمانهای رسمیت یافته و تحلیل  رفته در سیستم، حتی رادیکال نیز نیست. این کاری است که بهمه ما مربوط  است و وقوع آن همت دسته جمعی و همبستگی کارگری را می طلبد.
اگر خواسته باشیم از الگوئی پیروی کنیم،الگویش اعتصاب عمومی است که در نوامبر سال قبل در اوکلند به قوع پیوست. آنهائی  که  مایل بودند اعتصاب نمایند و به سر کار نروند، یک گروه خیلی کوچک و دراقلیت بودند. اما چیزی که در راآلی اتفاق افتاد یک مشارکت توده ای، مارش ها، آموزش و اقدامات هنری و نمایشی، سرود خوانی و در نهایت یک نهار خوری دسته جمعی و مشترک مجانی بود. در آخرنیز یک تظاهرات و مارش عظیمی بود که به بندراوکلند ختم شد.آن “اعتصاب عمومی” در اصل صلح آمیز اوکلند که بعد به خشونت و برخورد کشیده شد، پیروز و موفق گردید که شرکت کنندگان بسیاری از اقشار مختلف طبقه کارکن و پشتیبانی وسیع توده ای را به خود جلب نماید.
برای اینکه درک کرده و بفهمیم که چنین اتفاقی کدام تأثیر  را روی زندگی ما خواهد داشت، نگاه کردن  روزا لوکزامبورک به اعتصابات عمومی و پریود زمانی  چنین اعتصاباتی کمک کننده است. دوره ی “اعتصابات توده ای” ، ” این دوره فقط شامل اتفاقات تک و تنها و جدا افتاده از یکدیگرنیست، بلکه تمام دوره شامل و انباشته شده از مبارزات متنوع طبقاتی تشدید شونده ای است که انسانهای کارگر شروع می کنند  بر طبق منافع مشترک  طبقاتی خود  انجام می دهند و با مبارزه مشترک  خویش اقدامات مختلف  و در هم تنیده مبارزاتی را در دستور قرار می دهند. این اعمال و فعالیت های بزرگی که پرولتاریا بر اساس منافع  مشترک طبقاتی و درجه رشد آگاهی خویش در ابعاد بزرگ  دست به آنها می زند ، عبارتند از اعتصابات عمومی، اعتصابات توده ای ، اشغال ها و درگیری های رادیکال و میلیتانتی”.

چنین دوره های زمانی از اعتصابات توده ای به دفعات در تاریخ بازار کار و جنبش کارگری  آمریکا تکرار شده اند. بعنوان مثال:

سال 1877، درست در وسط کسادی عمیق اقتصاد وبازار که نزویک به، به ریشه کن کردن اتحادیه های کارگری است، کارگران درصنایع مسلط بر اقتصاد کشور کارخانه ها را می بندند، راه آهن ها از کار می افتند، در دهها شهر کارخانه های صنایع مهم بسته می شوند، در این زمان است که نیروهای پلیس و دیگر نیروهای انتظامی با کارگران درگیر می شوند، ولی زمانی که نیروهای پلیس نمی توانند جلوی اعتصابات و اعتراضات را بگیرند، ارتش آمریکا کارگران را در شهرهای مختلف به رگبار می بندد که در نتیجه صدها اعتصاب و تظاهرکننده و تماشاچی به قتل می رسند.

در دو سال 1884 تا 1886  اعضای کارگران اعتصابات کننده  از 70 هزار به 700 هزارعضو می رسند، یعنی 10 برابر می شوند. در اول ماه مه 1886 بیشتراز نیم میلیون کارگر با خواست  اصلی8 ساعت کار روزانه درشهرهای زیادی اعتصاب  و تظاهرات نمودند. این جنبش اعتصابی در همه جا  با دخالت سرکوبگرانه پلیسی، همچنانکه معمول است روبرو گردید، اما مهمترین واقعه آن، به “Haymarket riot” معروف است. اول ماه مه بعنوان روز جهانی کارکرو جشن  کارگری به احترام، یادبود و افتخار جان باخته گان و دستگیر شدهگان “قربانیان در های مارکت ریوت “  که رهبران آنها  در یک دادگاه با قضات وابسته  محکوم به اعدام گردیدند که از آن، بعنوان “مرگ عدالت” نیز یاد می شود، بنیاد گذاشته شد. سال 1937 صد ها هزار کارگر در یک ” اعتصاب نشسته” کارخانه ها و محل های کار خود را اشغال کردند و زنان خانه دارو دانشجویان و خیلی از انسانهای دیگر به پشتیبانی از این اعتصابات بر خاسته وبا همین تاکتیک  بر علیه وضعیت موجود اعتراض و مبارزه کردند.

سال 1970، زمان جنگ ویتنام و تغییرات در سطح ملی  و منقسم و قطب بندی شدن جامعه  بر اثر این جنگ، جنبش حقوق شهروندی و شورش های همه گیر جوانان درهمه جا شروع به اعتراض برعلیه جنگ نمودند. رانندگان کامیونها و دیگران، موجهائی از اعتصابات تا آن زمان رخ نداده وحشیانه بوجود آوردند که مهمترین آنها اعتصاب کارگران معادن در ویرجینای غربی بود که یک ماه اعتصاب سیاسی  و مترقی برای عدالت برای قربانیان سرطان شش بود. چنین دوره ها ئی از اعتصابات عمومی را  روزالوکزامبورگ ، دوره هائی می نامد که  در آنها” دریائی مملوو مداوم از پدیده ها و اعمال در حال تغییر و تبدیل مداوم “  که هر یک به نوبه خود نو و بدیع و در حال پیشرفت و توسعه هستند به وقوع می پیوندند اما همه این رخداد ها و اتفاقات در یک چیز مشترک هستند و آن اینکه تهدید ات محکمی هستند برعلیه مقامات، یک همبستگی در حال پیشرفت بین گروههای مختلف انسانهای کارگر و اینکه کارگران را برای آگاه شدن از اعمال خویش و تحت کنترل خود در آوردن اقدامات خویش آماده می کنند. طبقه کارگردرچنین دورانهائی در می یابد  که از چه نیروئی عظیم برخوردار است وبا متشکل کردن خویش در اشکال مختلف می تواند دست به چه اقدامات  عظیم ( هرکولی مترجم) بزند”.
در دوره ی اعتصابات توده ای  انسانهای کارگر به این واقف می شوند که گروه بزرگ انسانهای تولید کننده با شرایط مشترک، مسائل، مشکلات مشترک ومقاومت مشترک هستند. آنها خود را با اشکال و شیوههای متعدد سازمان می دهند. آنها درمی یابند و آگاه می شوند که قدرت و توان اعمال و اقدامات و دخالتگری مشترک را دارند. آنها از قدرت نهفته در دورن خود برای در دست قدرت سیاسی برای اداره جامعه و تسلط بر سرنوشت خویش آکاه می شوند. و خواستار دخالت مشترک در همه امور مربوط به جامعه می شوند.

هر قدر که گروهها ی فراخوان دهنده قوی و رادیکال فعال باشند و کار بکنند و اعلامیه بدهند و تلفن بزنند، ممکن نیست که چنین اعتصاب توده ای را سازمان داده و امکان آنرا فراهم سازند. این کارازعهده قهرمانان کارگر و زحمتکش درمحل کار، کارخانه، شرکت ، دانشگاه، بیمارستانها، مدارس و.. بر می آید. چنین اعتصاب توده ای ممکن خواهد شد بوسیله بحث های قانع کننده  و پر شورو نشان دادن نیروی مان به یکدیگر، نیروئی که محرک تاریخ بوده است. این آن چیزی است که شما درجنبش اشغال وال استریت انجام داده و می دهید. این نگاه و شیوه کار آن اعتصاب توده ای و عمومی اول را ماه مه را که همه انتظارش را داریم، فراهم می آورد و ممکن اش می کند.

اول ماه مه می تواند به چه ختم شود؟

در مرتبه نخست چنین اول ماه مه ای شانس بزرگ برای 99% است که خود را  نشان دهد، خود را ببیند و مطرح نماید، که بتواند خود را نمایندگی کند و دیگران را نیز. همان پلانها و برنامه هائی را که امروزه جنبش اشغال پیش می برد، ولی در ابعاد بزرگتر و اینکه اقدامات و فعالیت های زیادی را در دستور می گذارد که هر انسانی آنچه را می تواند و توان و تمایل دارد انجام دهد. همواره در چنین دوره هائی است که برنامه ها و فعالیت بدیع و تازه ای به منصه ظهور می رسند که هیچکس( حزب و تشکل هر چند رادیکال و توده ای نیز- مترجم) قبل از انجام اش نمی تواند پیش بینی نماید. که می تواند 99% را به آنها دعوت کند و در دستورش قرار دهد. می تواند یک دریچه هائی را برای نفوذ جنبش اشغال وال استریت به مکانهای کارو تولید، جامعه  و محیط های دیگرباز کند. می تواند به نیازهای واقعی جواب دهد، می تواند حلقه واسط بین خیابان و کارخانه باشد. می تواند همدلی، هم منافعی بودن و اینکه نیروی رسیدن در کجاست را نشانمان دهد. چنین اول ماه مه ای می تواند آئینه ای برای نشان دادن اختلافات و اشتراکات واقعی موجود بین خودمان باشد.

اول ماه  مه می تواند لحظاتی برای آموزش باشد. این امکان را خلق کند که میلیونها انسان را به بنیاد نهادن قدرتی دعوت کند که از منافع مشترک واقعی و روزمره و آینده شان سرچشمه می گیرد، می تواند نیروی حل درد مشترک را به میان کشد، اول ماه مه می تواند همکاری و همفکری و حس مشترک انسان بودن را بما برگرداند. می تواند خود سازماندهی را بوسیله برگذاری متینگ ها  و نشست های بزرگ به انسان کارگر نشان دهد. می تواند قدرتی از انسانهای معمولی تولید کننده را فراهم آورد که قدرت آنهائی که ماهر نامیده می شوند را به مصاف به طلبد و تهدید کند و اخطار دهد. قدرتی را از انسانهای شهرها و حاشیه ها، فرودستان و هیچ بودهگان همه چیز باشندگان، سیاهان، آمریکائی لاتینی ها، سفیدها و آفرو آمریکائی، سازندگان واقعی کشور به وجود بیاورد، می تواند پل بزند و امید را بپروراند، می تواند امکان برآورده شدن آرزوهای لگد مال شده ی سالیان طولانی را نشان دهد. می تواند وحشت و هراس را فراری دهد و به جای آن تهور و شهامت و شجاعت توده ای جانشین کند. اول ماه مه می تواند بدنهای جدا مانده، دست های گسسته شده را به یک دیگر پیوند دهد، می تواند امکان گروه مشترک ویژه، با منافع مشترک برای 99%  فراهم آورد. امکانی برای نشان دادن و به عمل در آوردن همبستگی واقعی  بین انسانهای کارکن باشد. می تواند فرق ها و اشتراکات واقعی را بر ملا کند. اول ماه مه، می تواند همبستگی جهانی ایجاد کند، زیرا که اول ماه مه  یک حرکت جهانی، یک مراسم جهانی و مبارزاتی طبقه کارگر است. این روز، روزی است که در کشورهای مختلف بوسیله طبقه کارگر جشن گرفته می شود. دراین روز هزاران، میلیونها، بلکه میلیاردها انسان فقط به خاطر کارگر بودن، به خیابانها می آیند و میادین بزرگ را برای بیان خواست ها، آرزوهای خود و جستجوی راه حل ها تسخیر می کنند. این یک تعطیلی جهانی طبقه کارگر است. اول ماه مه، روز نمایش قدرت طبقه کارگر جهانی، روز اخطار جهانی است. در این عمل مشترک جهانی و طبقاتی نیرو و توانی نشان داده می شود و باور می کنیم و به آن قانع می شویم که از فرد فرد ما بعنوان افراد گرفته شده است. به ما این نکته را یادآوری می کند که ما عضو یک طبقه با نیازمندی های مشترک هستیم. می تواند، گروههای مختلف  که در کارخنه ها، شرکت ها، ادارات و مؤسسات عمومی و خصوصی از یکدیگر جدا کرده اند را، به یکدیگر پیوند دهد. می تواند نمایش دهنده قدرت مشترکی باشد که هیچگاه  به تنهائی نمی توانیم حس و درک اش کنیم. می تواند امکان، درمان درد مشترک را  که در فعالیت مشترک  و متشکل نهفته است را، افشاء کند و نشان دهد. می تواند، ما را به ما و دیگران نشان دهد.
حالا با فکر کردن به این امکانات، ما می توانیم ببینیم که چه پیشرفت هائی را برای قله کوه ایجاد می کند؟ درپائین به چند تا ازاین امید و امکانهای پرارزش به طور ویژه اشاره می کنم.

  • نشان می دهد که  99%  جنبشی خیلی گسترده تر و عمیق تر از گروههائی است که  تظاهراتها را فراخوان داده و با پلیس درگیر می شوند. اعضائی که شب ها روی نیمکت ها در مراکز و پارک ها  می خوابند.
  •  انسانهائی زیاد ی را فراخوان دهد که تا کنون نتوانسته اند درهیچ عمل و اقدام مشترک با “جنبش 99%” شرکت نمایند.
  •  سئوالات پروژه  99% را بمیان تودهها  برده و در ملا عام و در صحن عمومی جامعه قرار دهد.
  •  سطح خواست ها و مشکلات زیست محیطی  99% را که تا کنون جوابی به آنها داده نشده است را  بالا برده  و شرکت های مونوپل و سازمانهای تولید ی و مالی سرمایه داران را مورد نقد قرار داده و آنها را وادار به جواب در برابر این همه خرابی  و ویران سازی که برای محیط زیست و کره زمین در حال و آینده ایجاد می کنند، وا دارد.
  •  در صورت امکان خود سازماندهی را  بوسیله متینگ ها و مجامع عمومی در محیط های کار بین رفقای کارگر ایجاد کند و در صورتی که این امکان نباشد در پارکینگ ها و یا مکانهای دیگر. زیرا که اول ماه مه یک  مراسم وجشن جهانی است، آگاهی جهانی بودن 99% را در نزد یکایک ما به وجود می آورد.

اتحادیه های کارگری و اول ماه مه

تحادیه های کارگری در آمریکا خود را به قوایین بسته اند. این قوانین طوری نوشته شده اند که آنها را از اعتصابی خارج از مسائل محیط کاری کارگران محروم کرده اند. اتحادیه ها حق شرکت و فراخوان اعتصابات پشتیبانی و سیاسی را ندارند. حتا کارگران عضو اتحادیه حق اعتصاب برای مسائل صنفی، مسائل مربوط به محل کار در ایام قرارداد را ندارد. اتحادیه هائی که چنین  ممنوعیت ها ومقررات را زیرپا  بگذارند و بشکنند، مورد اتهام قرار گرفته و دادگاهی و جریمه شده و حق چانه زدن در  زمان بستن قرار دادهای دسته جمعی را نیزاز دست می دهند.  رهبران آنها را به زندان می اندازند. حتی با این حال گاهی پیش آمده است که اتحادیه ها چنین کاری انجام داده اند. و اما، در اعتصاب عمومی اول ماه مه، آنهم در شرایطی که کارگران حاضرند که چنین نتایخی را بپذیرند و اعتصاب عمومی را به درجه درگیری برسانند، کاری از چنین اتحادیه هائی ساخته نیست. آنها توان تبلیغ و ترویج و تشویق کارگران به شرکت در چنین اقدام رادیکالی را ندارند.

  • تاریخ ان اتحادیه های کارگری درآمریکا بر علیه کارگران عضو اتحادیه که دراعتصابات سیاسی و اعتصابات غیر اتحادیه ای شرکت کرده اند، اقدام نموده اند، زیرا که آنها می خواهند که کارگران را زیر رهبری و سلطه انحصاری خویش داشته باشند. آنها نمی خواهند و مایل نیستند که کارگران مستقیمن خود وارد عمل شوند. آنها  حقیقت ان از عمل مستقیم کارگران وحشت دارند. به زبان جنبش کارگری چنین اعمال و اقدامات اجازه داده نشده را ” دوئل اتحادیه”  دانسته  و در نزد رهبری محکوم شده هستند.اتحادیه های آمریکائی با دیسلپین سخت عمل می کنند و در خیلی مواقع کارگرانی را که خارج از اتوریته رسمی آنها دست به اقدامی  می زنند را جریمه نموده و به دادن خسارات  وادار کرده اند . چنین کارگران نافرمان را در لیست سیاه گذاشته وبه سختی با آنها به مخالفت بر خاسته وباصطلاح نقره داغشان می کنند. آنها اغلب اعضای خود را وحشت زده می کنند که بخواهند در اعتصابات توده ای  شرکت نمایند که از طرف حاشیه نشینان و فرودستان جامعه  و حتی همکارانشان اعلام می شوند.
    این وظیفه بر عهده  جنبش است، در هر صورت نمی توان این را وظیفه و مسئولیت اتحادیه ها تلقی کرد. این مربوط به شرایط بین یک گروه  ازکارگران با کارفرمایانشان نیست. این مربوط به قراردادهای دسته جمعی نیست. حتی گرچه مربوط به داشتن حق کارگران در سازمان دادن خود است، ولی ربطی به  حقوق اتحادیه ها ندارد. این مربوط به مسائل و مشکلات گسترده اجتماعی و جامعه است. این یک عمل  جنبش طبقاتی است، این مربوط به  داخل99% است و نه صنفی کارگری و اتحادیه ای.
  • اتحادیه ها در نیویورک و جاهای دیگر مشتاق هستند که با جنبش در اقدامات مشترک شرکت نمایند- آنها برنامه هائی برای اول ماه مه دارند و اعلام کرده اند. اما اینکه انتظار داشته باشیم که آنها اعضای خود را فراخوان دهند که در اعتصاب عمومی رادیکال که خواهان تغییر قوا است شرکت کنند، مثل این است که خواسته شود که آنها خودکشی نهادی  نمایند.
    اتحاددیه ها در آمریکا در وضعیت دشواری  خود را گرفتار کرده اند، زیرا که آنها نمی توانند اعضای خود را برای شرکت در چنین اعتصاباتی  فراخوان دهند، ولی اعضای آنها در زیر قانون اساسی آمریکا زندگی می کنند که مقرر می دارد کسی را نمی توان بر خلاف میل او از کاری منع و یا به کاری وا دار نمود.آنها انسانهای آزاد هستند و برده نیستند.
  • بوسیله نرفتن به سر کاراین اعضای اتحادیه ها هستند که در اقدامات اول ماه مه شرکت می کنند. اتحادیه ها می توانند بگویند این درست است که ما  قانون ان حق فراخوان شرکت اعضای خود درچنین اقداماتی را نداریم، ولی حق این را هم نداریم که کسی را برخلاف خواست او مجبور به کارکردن نمائیم. در این رابطه می توان به یک  سایقه تاریخی اشاره کرد:  زمانی که کارگران معادن الینیوس(Illinois) به دفعات دست به اعتصاب وحشی طولانی مدت زده بودند، رهبر آنها اسکندر هووات( Alexander Hovat) را مجبور کردند که آنها را به کار برگرداند. او گفت که نمی تواند چنین کاری بکند، زیرا که او آنها را تشویق به اعتصاب نکرده است، دراین صورت او حق ندارد که آنها را مجبور به برگشت به سرکار نیز نماید.
  • شرایط کارسازمان یافته ی کارگران را بایستی تغییر داد، و فعالیت هائی چون فراخوان اول ماه مه و شرکت عملی در آن می تواند، به این تغییر واقعن کمک کند. اما، کارگران می توانند با اقدامات مستقیم  خود برای رهبران اتحادیه ها شرایط را مشکل کنند، بوسیله الهام گرفتن و الهام دادن، مثلن بوسیله همبستگی کردن و دادن آلترناتیو به کارگران عضو اتحادیه ها.

اعتصاب توده ای جهانی

ما امروز خود را در میان موجی از اعتصابات عمومی و توده ای جهانی می یابیم- شاهد این هم تحول عطیمی است که اتفاق افتاده است و هر روز بوسیله اخباراز آن با خبر می گردیم. اینکه اعتصابات عمومی و توده ای سراسر جهان را فراگرفته اند. روزی نیست که در کشورهای مختلفی از جهان مبارزه و اعتراض و اعتصاب توده ای و عمومی نباشد. هیچ کشوری از این مصون نیست. اعتصابات ویسکانسن، اوکلند و جنبش اشغال وال استریت اولین اقداماتی بودند که  کارگران آمریکا را به این  حرکت جهانی پیوند دادند. اول ماه مه 2012 می تواند واقع ان و حقیقت ان به یک واقعه جهانی تبدیل گردد، و این بدین معنی است که برای 99% امکان جهانی بودن اش را فراهم می آورد که خود را در یک عمل جهانی و مشترک ببیند و جایگاه جهانی خود را  هم برای خود و هم برای دیگران رسمیت دهد. در حالی که اوضاع کنونی برعهده جنبش می نهد که خود را با مسائل و مشکلات و بی عدالتی های اقتصادی در گیرد کند، این امکان را نیز فراهم می آورد که 99% چون چشمه ی جوشانی بجوشد، بلی، بوسیله همه انسانها- مرزهای ملی را در نوردد و عمل ان جهانی گردد. در ژانویه یک قطعنامه درمجمع عمومی اشغال وال استریت به تصویب رسید که چنین می گوید: “ما هم اکنون در یک مقطع حساس وخیلی خطرناک تاریخی قرار گرفته ایم. ویرانی کره ما و تغییرات آب و هوائی تقریب ان به نقطه غیر قابل برگشت رسیده است”. هر چند که در آمریکا هنوزازتأئید خطر آب و هوائی به طور گسترده خود داری می شود و از این بحث به شدت جلوگیری می شود، دیگر کشورها این خطر را برسمیت شناخته اند و اعلام می دارند که باید هر چه زودتر سیستم اقتصادی حاکم بر جهان را به سیستمی آب و هوا دوست و قابل دوام تغییر داد. اوضاع  جهانی نیازبه تغییرات بنیادی را گوشزد و اخطار می دهد. جنبش کارگری در کشورهای دیگر جهان خود را وابسته به تغییرات بنیادی اقتصادی نموده است که برای نجات آب و هوای زمین ضروری اند. این دگرگونی می تواند هسته اصلی برنامه ای جهانی برای آفریدن دنیائی باشد که اقتصاد آن نه در برابر طبیعت و بر ضد آن بلکه موزون با آن باشد و یک آینده مطمئن برای زندگی انسان در آینده  را فراهم آورد. همه نیروی انسانی را برای تغییراتی بسیج کند که آلوده کردن محیط زیست را تحت کنترل انسانها قرار دهد، شیوه یک زندگی با دوام و متوازن را بوجود آورد. اول ماه مه یک تعطیلات وکارزار بین المللی در بازار کار برای بیشتراز یک صده یوده است. اما، برای هزاران، (میلیونها، حتا میلیارد ها- مترجم)، نفر انسان کارگر این روز به یک جشن معمولی و طبیعی تبدیل شده است. این برداشت را می توان تغییر داد و بهتر که هر چه سریعتر تغییر یابد. روز اول ماه مه را باید به روزاعلام خواست ها و اهداف طبقاتی طبقه کارگر تبدیل نمود. روز اول ماه مه می تواند به روز برآورد کارهای انجام شده در یک سال و کارهای انجام نشد، به روز سنجش توازن  نیروی  طبقات اجتماعی، اعلام چگونه گی تغییر درآن و نقش و جایگاه طبقه کارگر در تغییرات اجتماعی، در روند مبارزات جاری تبدیل گردد. چنین اول ماه مه ای  می تواند، حقیقت ان به روز یاد بود جانباختگان کارگرو محاکمه و اعدام رهبران آنها در “Haymarket riot” تبدیل گردد. اول ماه مه امسال  در شرایط موجودیت مبارزات حاد جواب نگرفته از میدان التحریر قاهره و میدان دروازه خورشید مادرید تا بندر اوکلند، ویسکانسن و… برگذار می گردد.  چنین اول ماه مه ای می تواند به روزی تبدیل گردد که امکان  پیشبرد دو وظیفه را به موازات یکدیگر و در رابطه با هم فراهم آورد. به روز نمایندگی کردن منافع مشترک جهانی انسان تولیدگر و کارکن ومبارزه برای ایجاد کار و شغل برای همه، (برای یک زندگی امن و مرفه و شاد- مترجم) و همچنین ادامه مبارزه برای اینکه اقتصاد جهانی را به سوئی تغییر بنیادی دهد و طوری بازسازی نماید که حا فظ  و نگهبان زمین باشد تا وسیله ویران کردن آن. کتاب جدید جرمی بریچیر(Jermy Brecher) به نام نجات دادن انسانها؟ حافظین معمولی در فعالیت، که از سوی مؤسسه موازی به تازگی به چاپ رسیده است، در این باره صحبت می کند که چگونه جنبش های اجتماعی می توانند جامعه را تغییر دهند. جرمی بریچیر بیشتراز دو جین کتاب در باره ی کار و جنبش های اجتماعی نوشته است که از جمله اعتصاب و ادغام: این دموکراسی اقتصادی در براسل والی، برنده شدن 5 گانه منطقه ای امی ادوارد برای  کاراوبرای ساختن  فیلم واقعی اش. جرمی هم اکنون در یک شبکه مربوط به بازار کار برای توسعه پایدار به کار مشغول است.لینک اصلی مطلب

http://www.zcommunications.org/occupy-may-day-not-your-usual-general-strike-by-jeremy-brecher

(1)              به نقل از سایت زیر:

http://rabeaa.blogfa.com/8901.aspx

نظر بدهید : ادامه...

نيوليبراليسم يا امپرياليسم مالی

پ صباح

نظریه پردازان نیولیبرالیزم را عقیده بر اینست که رهایی و آزادی فردی اوج تمدن میباشد و ادامه میدهند که زیر بنای حقوق فردی را حقوق مستحکم مالکیت شخصی، بازار آزاد و تجارت آزاد تشکیل میدهد. لذا انسان باییست از قدرتش برای حفاظت از مالکیت خصوصی و نهاد بازار استفاده کرد.

با آنکه افکار لیبرالیزم پیشینه درازی دارد و به دوران جان لاک و آدم سمیت در قرن 18 باز میگردد ، اما در پرا تیک نیولیبرالیزم در اثر تجدید حیات لیبرالیزم قرن 18 در اواخر قرن نزدهم بوجود آمد. چهره های اصلی آن در امریکا میلتون فریدمن و در اطریش فرید ریش فون هایک هستند. آنها در دهه 40 قرن بیستم انجمن های را برای پیشبرد ارزش های نیولیبرالی ایجاد کردند.این انجمن ها توسط شرکت های بزرگ مالی و صنعتی ثروتمند پشتیبانی گردید. نظریه پردازان نیولیبرالیزم از دخالت دولت در امور بازار حراس داشتند. آنها نه تنها از فاشیزم و سوسیالیزم بمثابه دشمنان بازار آزاد یاد مینمایند بلکه از ساختار های قدرتمند دولتی نیز که بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا بوجود آمد بمثابه نیروی باز دارنده بازار آزاد در حراس بودند.

در سالهای 1950 و 1960 که میزان رُشد اقتصادی در امریکا بلند بود سرمایه داران امریکایی از آن درک سود های کلانی بدست آوردند. اما در اواخر دهه 1960 که امریکا در گیر جنگ ویتنام و مشکلات های اقتصادی داخلی گردید شروع به نشر دلار کرد.  در نتیجه تورم و متعاقب آن رکود اقتصادی در دهه 1970 آغاز گردید.  رکود جهانی در آمد های نخبه گان را کاهش داد، بناء بر آن عدۀ از نخبگان که خود را در حالت بدی میدیدند نوعی از شورش طبقاتی را براه اندختند. در آن هنگام بود که تطبیق سیاست نیولیبرالیزم شروع به حرکت کرد و در دهه 1980 و 1990 مستحکم تر گردید.

سیاست نیولیبرالیزم که از طریق از میان برداشتن ساختار های تاءمینات اجتماعی و تضعیف نیروی کارگران و مردم عادی آغاز بکار کرد با وجود آنکه در اوایل نتایج خوبی برای نخبگان جامعه در قبال داشت ولی بعد از گذشت چند سال ثا بت گردید که آنهم در طویل المد ت نتایج خوبی برای ثروتمندان در قبال نخواهد داشت.

در سالهای 1975 شهر نیویارک دچار بحران مالی گردید و بشد ت بدهکار شد . با نک ها تصمیم گرفتند تا با بکار برد پالیسی جدید اقتصادی(نیولیبرالیزم) بدهکاری دولت نیویارک را تضمین کنند که اینکار در حقیقت بکار برد عملی سیاست نیولیبرالیزم بود که مورد آزمایش قرار میگرفت  ونام

کودتای مالی بخود گرفت با بدست گرفتن بودجه مالی شهر داری نیویارک توسط بانکها انجام شد.

بانکها تصمیم گرفتند بودجه شهرداری را طوری تقسیم نما یند که اولاً حقوق دارنده گان اوراق قرضه را بپردازندو بافیمانده را به بودجه شهرداری واگذار شوند. در نتیجه شمار زیادی از کارگران بیکار شدند و مخارج شهر داری تقلیل یافت . مدارس ، موًسسات خدمات عامه ، بیمارستان ها و تاءمینات اجتماعی را تقلیل دادند . همچنان بانکها بسیاری از موًسسات تحصیلی ، بیمارستان ها و یکمقدار موارد تاءمینا ت اجتماعی را که قبلاً مجانی بود اجرتی ساختند. این نحؤ بر خورد بانکها با شهر داری نیویارک آنرا منضبط و تابع بانکها ساخت.

تجربه نیو لیبرالیزم در امریکا که بعداً به روش متعارف ریگان مبد ل گردید، نحؤ د یگر بر خورد بانکها در کنترول تورم میباشد بدون آنکه به نتایج ناگوار آن در بوجود آوردن بیکاری توجهی صورت گیرد. پل واکر دانشمند امریکایی بورژوازی در سا ل 1979 تورم را به شدت و خشونت کاهش داد. او در این فرایندبه بیکاری گسترده ء که در نتیجه آن رُخ داد هیچ توجهی نکرد.

تطبیق پلان های اقتصادی پل واکر در کنترول تورم بیکاری گستردۀ را بوجود آورد. وی تعداد زیادی از مشاغل صنعتی و تولیدی را کاهش داد که در نتیجه آن تعداد زیادی از کارگران بیکار شدند و این عمل وی قدرت اتحادیه های کارگری را بطور قابل ملاحظۀ پا یین آورد . کارگران بیکار جهت تاء مین مخارج زند گی شان مجبور شدند تا به مشاغل با دستمزد کمتر اشتغال ورزند. به این ترتیب پل وا کر بدون توجه به نتایج تلخ بیکاری کارگران تورم را زیر کنترول در آورد. تاچر نخست وزیر محافظه کار انگلیس که در سال 1979 به قدرت رسید جهت جلو گیری از بحران اقتصادی و تثبیت موقف اقتصادی نخبه گان در کشور از روش های سیاسی نیولیبرالی پیروی نمود و در تطبیق آن تلاش فراوان بخرچ داد.

بحران اقتصادی کشور بریتانیا در دهه 1970 باعث اعتراضات کارگری و در نتیجه به بزرگترین اعتصاب کارگری در تاریخ بریتانیا در یال 1984 مبدل گردید. تاچر بهد ف زیر کنترول در آوردن بحران کشور در سال 1979  منحیث مؤفق ترین رهبر نیولیبرالیزم پا به عرصه قدرت گذاشت. او بعد از سرکوب بزرگترین اعتصاب تاریخ بریتانیا “اعتصاب معدنچیان 1984″ به خصوصی سازی بخش های مهم اقتصادی کشور پرداخت . او بعد از خصوصی سازی معادن ذغال به خصوصی سازی معادن فولاد پرداخت. او بعداً همه منا بع اقتصادی را در انگلستان خصوصی ساخت و در آخر به خصوصی سازی بهداشت که تا آنزمان ملی بود هم دست زد اما موقع نیا فت.

تاچر به شورا های شهری نیز حمله برد . شورا های شهر که تا آنزمان در اختیار حزب کارگر انگلیس بود و با برنامه های تاچر مخالفت داشتند منابع مالی خود را از دست داد. حزب کارگر کوشید تا با بلند بردن مالیات مخارج خویش را اعاده نماید . در مقابل تاچر مالیات شهر داری ها را کاهش داد، تا به این وسیله منابع مالی شهر را پایین آورد. با این کار تاچر با مبارزه گسترده  با شهرداری ها مواجع گردید ولی سرانجام سیستم مالیاتی شهر داری ها را طبق خواست خویش اصلاح نمود و به این وسیله مؤفق گردید تا قدرت شورا های کارگری شهر داری ها را کاهش  داده و در تطبیق سیاست نیولیبرالی خود تا پایان قدرت مؤفق باقی بماند.

نیولیبرالیزم در چین:

چینی ها که از دیر باز بدینسو جهت راه یابی به بازار جهانی تلاش مینمودند، سر انجام با طرح سوسیالیزم بازار آزاد آسان ترین راه برای نفوذ در بازار جهانی را در یافتند. اینوع رخداد جدا از رخداد های ایالات متحده و انگلیس بود. در حقیقت چینی ها برای رقابت با کار کرد های مه در تایوان، هان کا نگ، و سنگاپور جریان داشت راه نفوذ به بازار جهانی را جستجوً مینمودند. آنها میدانستند که در تایوان ، هان کانگ ، و سنگاپور چه دارد میگذرد ولذا تلاش داشتند یک اقتصاد با جهت گیری صادراتی را در بازار جهانی بدست آورند.

این اصلاحات در چین به بلند رفتن ظرفیت صنعتی در بسیاری از ساحات آن کشور منجر گردید. و به اینصورت کالا های چینی که از کیفیت و کار آوری خوبی بر خوردار بودند وارد بازار جهانی گردید. چینی ها از این ناحیه ثروت زیادی بدست آوردند که بوسیله آن در اقتصاد جهانی رخنه نموده و شروع کردند به نیو لیبرال سازی کشور، که بدون تردید تحول مهمی را در نحؤ  عملکرد اقتصاد جهانی بوجود آوردند.

بحران نفتی اوپک در دهه 1970  دلار های نفتی زیادی را بوجود آورد . در حقیقت همان بحران پروسهً مطیع سازی کشور های نفتی عربی را به بانک جهانی و صندوق وجهی بین المللی تسریع کرد. کشور های نفت خیز عربی که در اثر بحران نفتی مقادیر هنگفتی از دلار بدست آوردند ، کشور امریکا را بر آن داشت تا جای مناسبی برای سرمایه گذاری آنها در یابد. در نتیجه امریکاییان به این نظر شدند تا پول ها ی دست داشته عرب ها به نیو یارک انتقال داده شود تا از این طریق آن پول ها را در اقتصاد جهانی سرمایه گذاری نماید.

قرار اخباری که از منا بع اطلاعاتی انگلیس نشر شده بود چنین وانمود می گردید که در آن هنگام “1973″ امریکا در صدد اشغال عربستان سعودی بود . به سعودی ها گفته شده بود تا پول ها را به نیویارک برگردانند در غیر آن اشغال خواهند شد. که در نتیجه آن اخطار مقادیر زیادی پول در بانکهای نیویارک جا بجاه گردید.  امریکاییان در فکر آن بودند تا آن پول ها را در جایی سرمایه گذاری کنند که مطمین باشد . از اینرو آنها تصمیم گرفتند تا پول ها را از طریق دولت ها در کشور های مانند مکزیک، ارجنتاین، و بعصی کشور های دیگر مانند لهستان و غیره سرمایه گذاری نمایند.

امریکاییان مقادیر هنگفتی پول به آن کشور ها وام دادند. در اوایل نحؤ عملکرد خوبی داشت . در سال 1982 نرخ بهره بلند رفت . مکزیکی ها که پول را با بهره %5 وام گرفته بودندمجبور ساخته شدند تا وام را با بهره % 16-17 دو باره بپردازند. در آن هنگام مکزیکی ها در آستانه ور شکستگی قرار داشتند. در اینجا ست که نقش نیو لیبرالیزم متبلور میگردد. ایالات متحده از طریق صندوق وجهی بین امللی و بانک جهانی که در اداره امریکا ییان است وام های مکزیکی ها را تضمین کرد ، به شرط آنکه آنها به خصوصی سازی و باز کردن در ها  ی کشور بمقابل سرمایه کشور های خارجی بپردازند و شروع کنند به پذیزش سیاست نیو لیبرالیزم. در حقیقت با پذیرش نیولیبرالیزم یکنوع اًتلاف بین نخبه گان مکزیکی و صندوق وجهی بین المللی بوجود آمد.

این نخبه گان داخلی بودند که با بردن سود های فراوان انحصاری از پروسه خصوصی سازی همراه با نهاد ای مالی بین المللی مسوولیت نشر نیولیبرالیزم را در کشور ها دارند. نیو لیبرالیزم دو وظیفه عمده را انجام میدهد.

1-  نرخ بالای سود برای سرمایه داران.

2-  اعادهً قدرت سرمایه داران.

نخستین دوره های نیولیبرال سازی در دهه 1970 و اوایل 1980 نسبت پایین بودن نرخ سود نا چیز بود ، ولی در جهت باز توزیع ثروت به طبقات بالایی عمل کرد خوبی داشت، ولی در دوره های بعدی بعد از اواخر 1970 این تیو ری رهبُرد خوبی در جهت رُشد ثروت نخبه گان داشت. چنانچه در آنزمان سهم یک در صد طبقه بالایی جمیعت در سالهای 2000- 1979 در امریکا سه برابر شد و با تطبیق قوانین مالیاتی دولت بوش زیاد تر شده میرود. تطبیق سیاست نیولیبرالی در مکزیک نخبه گان آنکشور را در لست بزرکترین ملیاردر های جهان فرار داد. فعلاً چهارده تن از مکزیکی ها در لست بزرکترین ملیاردر های جهان قرار داردن. نوع دیگر ار کار برد نیولیبرالیزم سلب مالکیت میباشد. سلب مالکیت از مالک زمین و یا سایر ملکیت داران که قادر به پرداخت وام های خود نمیبا شند. به اینصورت سلب مالکیت از زمین و یا انواع دیگر جایداد ها گروه های عظیمی از انسانها را بطرف لشکر کارگران می راند.

یکنوع دیگر از سلب مالکیت عبارت است ار سلب مالکیت از دارنده گان اوراق بها دار در موًسسات مالی و صنعتی که با ورشکست نشان دادن آن موًسسات مالکیت آنها از اوراق بها دار سلب میگردد. سلب مالکیت در حقیقت در مقیاس جهانی یک امپراطوری ایجاد میکند. امپریالیزم امروز در بسیاری موارد مانند امپریالیزم پا یان قرن نزدهم عمل نمیکند. در بعضی موارد استثنایی مانند عراق ، نیکاراگوا و چیلی که امپریالیزم به شیوه های کهنه و نو عمل میکند در سایر موارد به شیوه کاملاً نو عمل می کند.

در عراق امریکا با به قدرت رسانیدن یک عدۀ از طرفداران خویش به اثبات رسانید که کشور امریکا یک کشور امپریالیستی بوده و دستور کار امپریالیستی دارد. اما در حال حاضر شیوه نفوذ امپریالیزم همانا بکار برد صندوق وجهی بین المللی و بانک جهانی میباشد. که بوسیله آنها امریکا قدرت دیکتاتوری خود را بالای کشور ها اعمال مینماید.

در دهه 1930-1920  ساموزای قدیمی را در یافتند . او یک مرد قدرتمند در نیکاراگوا بود . وی بلوسیله پول های سازمان بین المللی پول قدرت امریکا را در انجا تاًمین نمود. مثال دیگر ایران است که حکومت انتخابی مصدق توسط رضاء شاه سرنگون گردید. و یا در چیلی بکمک مرد قدرت مندی مانند پینوچت حکومت سوسیالیستها را سرنگون کرده و بعوض آن سیاست نیو لیبرالی را تطبیق کردند.

اگر به موقف امریکا در دهه 1970- 1960 نگاه کنیم ، دیده میشود که این کشور از لحاظ فن آوری ، تولیدی ، مالی و نظامی بر بقیه جهان بر تری داشت. اما امروز این کشور بخش مهم از تسلط خود را بر جهان از دست داده است. در حال حاضر بخش مهم فن آوری و تولیدی را که در دهه 1990- 1980 داشت امروز ندارد و آن ظرفیت به نواحی شرقی کره زمین انتقال یافته است، مانند چین، هند، جاپان ، مالزیا و غیره .

امریکا در حال حاضر نسبت به بودجهً داخلی و بدهکاری اش به بقیه جهان گرفتار کسر عظیمی  میباشد. مقدار پولی که امریکا بابت بدهی اش به بقیه جهان باید بپردازد معادل پولی است که از عملیات جهانی امریکا در داخل آن کشور در جریا ن میباشد. یعنی اینکه پول های که در داخل امریکا در دوران است از امریکا نه بلکه از کشور های خارجی است که بمقصد بدست آوردن سودهای زیاد در آنکشور سرمایه گذاری گردیده است. یگانه چیزیکه برای امریکا باقی مانده است ظرفیت نظامی آن میباشد که آنهم در وضیعت بدی قرار دارد. زیرا آنچه در عراق رُخ میدهد تسلط نظامی امریکا بر جهان را بی تعریف میسازد.

بناً کسر های عظیم بودجه در داخل و وام های هنگفت این کشور بکشور های دیگر ثبات امریکا را به خطر جدی مواجع گردانیده است. این حالتی است که تهدید واقعی برای تمام جهان شمرده میشود.

بانک جهانی و صندوق بین المللی تلاش زیاد نمودند تا طرحی را جهت نجات امریکا ترتیب نمایند اما مؤفق نشدند. آنها کوشش نمودند تا کشور های جهان را ترغیب نمایند تا در امریکا سرمایه  گذاری نمایتد ( عکس سیاست نیولیبرالی امریکا) اما بعید بنظر می رسد در چنین وضیعت بحران مالی امریکا کشوری  جرُت نماید تا دل به دریا بزند( فیل در گل مانده را شاه فیل میباید کشید) متاًسفانه شاه فیل وجود ندارد.

اکر هم کشوری به سرمایه گذاری در امریکا تشویق گردد ، در آنصورت منضبط ساختن امریکا و قرار دادن آن تحت کنترول با نک جهانی میباشد که دولت امریکا آماده به آن نمیباشد،  واگر آماده به منضبط شدن در چوکات قوانین بین المللی هم شود پیامد های ان برای کشور های جهان ناگوارخواهد بود.

بحران مالی جاری که علایم آن از مدت سه  ماه به اینطرف جهان سرمایه داری را فراگرفته است نتایج تلخ سیاست های نیولیبرالی ، خود سری ها ، جنگ ها و مصارف گزاف آن میباشد که توسط صاحبان صنا یع بزرگ  امریکایی در تبانی با اداره قصرسفید و مؤسسات معتبر مالی ایالات متحده جهت تاًمین سیادت امریکا بالای جهان براه انداخته شده است. پیامد های آن زیر سوال قرار گرفتن نقش ابر قدرت بودن مالی و نظامی امریکا در حال و آینده است. چاره جویی ها برای مقابله با بحران کاری نیافتاد. پول های را که دولت فیدرال ( معادل630 ملیارد دلار) بصورت جسته و گریخته ، مخقی یا علنی از ذخایر مالیه دهنده گان نقداً برای مؤسسات مالی پرداخت دردی را دوا نکرد. اداره بوش تصمیم گرفت تا مقدار 700 ملیارد دلار دیگر نقداً بحساب بانکهای بزرگ داخل نماید اما با مخالقت شدید مالیه دهنده گان امریکایی مواجع گردید. ملیون ها مالیه دهنده و یا نماینده گان شان با مراجعه به کانگرس ضدیت شانرا با زرق پول های آنها به بانکها ابراز داشته گفتند :  بانکها مسوول بحران فعلی میباشند. کجا بانکها در موقع بحران مالی به کمک ما  شتافته اند  که شما پول های مالیات ما را به بانکها میخواهید ببخشید. بناء اداره بوش بالااثر مخالفت مالیه دهنده گان مؤفق نشد تا 700 میلیارد را راساً به بانکها جهت تطبیق پلان نجات بپردازد.

بحران عمیق شده میرود و تمامی اقتصاد سرمایه داری جهان را که با سیاست های اداره  مشترک چند ملیتی کار میکنند در بر گرفته است. قرار محاسبا ت نجومی مقدار پولی که در جریان سال2008 دود شده است به 8000 ملیارد دلار می رسد. این پول ها از کجا آمده است. در حقیقت این پول ها اصلاً وجود مادی ندارند. پول های هستند که بشکل اسناد بها دار در بازار مالی  سفته بازی می شود. این پول ها که قبلاً توسط دارنده گان آن در بانکها ی امرکایی گذاشته شده است  قبلاً جهت سود آوری در کشور های د یگر با سود بیشتر کار گذاری گردیده است. کشور های سود ده  در طویل المدت از دادن سود هنگفت و فزاینده  عاجز مانده و قادر به پرداخت آن نبوده اند.

بانکهای امرکایی در بدل تطبیق نیولیبرالیزم و خصوصی سازی منابع مالی کشور های سود دهنده پول های بیشتری به آنها داده و قروض آنها را ضمانت کردند. این پول های دومی از کجا آمد. اینها پول های سرمایه گذاران جدیدی است که تازه پول های شانرا در بانکها قرار می دهند، اما این پول های دومی راساً وارد حسابات معامله داران سابقه شده و از صحنه دور میشوند. پول های معامله داران قبلی که در ساحات مختلف( مانند صنایع نظامی و غیر نظامی،  قرضه خانه، خرید زمین، جنگلات ، کوه ها ، دریا ها، معادن ، معاملات سیاسی و راه اندازی جنگها و غیره) سرمایه گذاری گردیده است اما در صحنه وجود ندارد. وقتی سرمایه گذاران جدید تقا ضای بر گرداند پول های شان میشوند پولی وجود ندارد که به آنها داده شود. در اینصورت بانکها قروض شانرا از سود دهنده گان تقاضا مینما یند. سود دهند ه گان که چارۀ برای رفع مشکل قرضداری نمی یابند. ملکیت های شان در بدل قیمت خیلی ها کمتر از نرخ خرید از جانب بانکها در معرض لیلام قرار میگیرد. بعد از فروش ملکیت های کوجک سود دهنده گان به قیمت کمتر آنها هم ملکیت و جایداد و یا خانه های مسکونی خود را از دست می دهند و هم تمام عمر قرضدار و سود ده به بانکها باقی می مانند. که در اثر آن تا الحال تعداد زیادی در امریکا دست به کشتن اعضای فامیل وخود کشی  زده اند. یک امریکایی که خود خانم و دو طفل اش را کشته است در یادداشتی که از خود بجا گذاشته نوشته است که مرگ بهتراست از قرضداری بانک در تمام عمر.

رسوایی های مؤسسات مالی امریکا روز تا روز ازپس پرده ابهام بیرون  میشوند. از آنجمله رسوایی مالی بزرگترین مؤسسه مالی امریکا در چند روز اخیر (اواسط دسامبر 2008)  میباشد.

نسداک که از بزرگترین موسسات سرمایه گذاری امریکایی میباشد بلوسیله تقلب کاری رًیس آن 50 ملیارد  دلار را دود نموده است. قرار اظهارات برنارد مادوف رًیس این اداره او  این پول ها را به معامله داران قبلی ، دوستان و اعضای فامیلش پرداخته است. در این فساد مالی و تقلب کاری  تعدادی از سرمایه گذاران کشور های مانند  فرانسه سویتزر لند ، هسپانیا ، جاپان، پول های شانرا از دست داده اند.  در هر صورت بازنده گان اصلی در چنین معاملات پرمخاطره مردم عادی و یا دارنده گان اسهام کوچک میباشند.

ماًخد: با استفاده وترجمه از آثار دیوید هاروی

نظر بدهید : ادامه...

يادداشت سردبير

بصیر زیار

درين شماره که بعد از يک تاخير طولانی انتشار می يابد، مطالب متفاوتی گنجانيده شده است که در عين تفاوت باهم مرتبط اند. مقاله اصلی اين شماره تيوری سازمان است که برای اولين بار تيوری سازمان را از ابعاد متفاوت به بحث می گيرد. درين مقاله بررسی سازمان سياسی عمدتا در دوسطح مورد توجه قرار گرفته است. از يکسو رابطه سازمان سياسی با جامعه يا بطور مشخصتر چگونکی رابطه حزب طبقه کارگر با خود طبقه موضوع اصلی را تشکيل ميدهد و از سوی ديگر به ميکانيسم و روابط درون سازمانی بگونه بسيار مختصر پرداخته شده است. نحوه رابطه حزب و طبقه که يکی از موضوعات جدلی درون جنبش کمونيستی به شمار می آيد، درپرتو نظرات تيوريسنهای برجسته مارکسيست مورد تحليل و بررسی قرار گرفته است. مقاله تيوری سازمان در ضمن تمرکز بمسائل تيوريک از زوايای متفاوت، تجارب مشخص در مورد سازماندهی سازمانهای چپ در افغانستان را نيز در حدی محدود مطرح نموده است.

مقاله سمير امين در مورد جنبش های ضد استبدادی در کشورهای عربی، بويژه مصر،عليرغم تفاوت ديدگاه ما با نويسنده، بدليل اهميت مسئله، انتشار می يابد. اين مقاله در کنار پرداختن به پيشينه های تاريخی خيزشهای اخير که در درک روند موجود نقش مهم بازی مينمايد، به نقش غرب بخصوص به نقش بازدارنده و ارتجاعی ايالات متحده در تبانی نزديک با اسلاميسم اين کشورها مطالب ارزشمندی دارد. فاکتها و ارزيابيهای که در مقاله نامبرده به آن اشاره ميشود، پروسه مشخص تلفيق اسلام و دموکراسی يا تکوين دموکراسی اسلامی را توضيح می دهد. دموکراسی نيم بند يا دموکراسی در چهارچوب تعاليم دينی اسلام که در نتيجه نقش پررنگ جريانات اسلامی در کشورهای با جمعيت عمدتا مسلمان خاورميانه و جنوب آسيا در حال شکل گيری است، تجربه و پروژه ای نسبتا تازه ای است. پروژه ای سياسی ناموفق و نامشخص که از افغانستان و عراق آغاز يافته و در کشورهای باصطلاح اسلامی منطقه تعميم می يابد. دموکراسی اسلامی که در نتيجه شکست آلترناتيف اسلاميسم راديکال و “انقلابی”، و تبانی اسلاميسم رفرميست با امپرياليسم پديد آمده، تنها چشم اندازی ممکن است که اسلاميسم ميتواند در رسيدن به قدرت سياسی مطمئن باشد. مشخصات دموکراسی اسلامی مانند هر رژيم سياسی ديگر تابع شرايط اجتماعی، سياسی و اقتصادی يک جامعه مشخص است و تا هنوز فاقد يک الگوی مشخص و ثابت می باشد.

دو مقاله ديگر اين شماره به ترتيب در مورد نيوليبراليسم و جنبش جديد جهانی طبقه کارگر است که با شعارهای اشغال مراکز مالی امريکا، از جمله اشغال وال استريت آغاز گرديده است. اين دو مقاله با اينکه از بار تيوريک کمتری برخوردارند،  مثلا، مقاله اولی نيوليبراليسم که عمتا تاريخچه نيوليبراليسم را به بررسی می گيرد و سخنرانی جرمی بريچر به اهميت جنبش جديد طبقه کارگر تاکيد می نهد، اما در زمينه بررسی پيشنه و زمينه های تاريخی به نکات مهم انگشت ميگذارند. شکل گيری نيوليبراليسم و پيشرويهای آن و مخصوصا پيامدهای آن که خود را در شکل جنبشهای جديد طبقه کارگر در اروپا و امريکا به نمايش ميگذارد، نه فقط اين دو مطلب را بهم مرتبط ميسازد، بلکه جنبش جديد طبقه ای کارگر، بحث حزب و طبقه کارگر را بار ديگر به يکی از مشاجرات تيوريک تبديل ميکند. جنبشهای جديد طبقه کارگر در کشورهای پيشرفته سرمايه داری که ماحصل مستقيم عملکرد عينی اين نطام است و نتيجه ابتکار و سازماندهی هيچ حزب و سازمان سياسی خاص نمی باشد. با اينکه اين جنبشها توسط حزب و سازمان خاص براه نيافتاده اما در چگونکی سيربعدی اين جنبش موجوديت و کيفيت احزاب سياسی طبقۀ کارگر حايز اهميت فراوانی خواهد بود. اهميت سازمان و احزاب سياسی در سير و پيامد های سياسی هر جنبش مهم است، حقيقت که در جنبش ضد استبدادی “بهارعرب” که در مقاله سمير امين هم به آن اشاره شده است، خود را نشان ميدهد. بدينطريق مطالب که درين شماره به دست نشر سپرده شده است، به نحوی باهم مرتبط اند.

نظر بدهید : ادامه...

بهار عربی

سمیر امین (1-2)

• صدور حکم کلی و یکجا درباره کل « جهان عرب »، همیشه خطرناک است. بنابراین من، تاملات زیر را بر مصر متمرکز خواهم ساخت که براحتی بعنوان کشوری پذیرفته میشود که نقش عمده ای را در تحول عمومی منطقه خود ایفا میکند و همیشه هم این نقش را ایفا کرده است …

***

سال 2011 با یک رشته از انفجارات تکان دهنده و خشماگین خلق ها ی عرب آغاز شد. آیا این بهار نخستین مرحله ی موج دوم «بیداری جهان عرب» است یا، این شورش ها – همانگونه که در خصوص نخستین مرحله این بیداری روی داد و من در کتابم به نام بیداری جنوب (les temps des cerises 2008 paris) به آن پرداخته ام – فروکش خواهد کرد و عقیم خواهد شد؟ اگر فرض اول تائید شود، جنبش مترقی جهان عرب ضرورتا بخشی از جنبشی خواهد شد که در یک مقیاس جهانی از سرمایه داری امپریالیستی عبور خواهد کرد. اما شکست آن، جهان عرب را بعنوان یک منطقه پیرامونی مطیع، در وضعیت کنونی آن نگاه خواهد داشت و مانع آن خواهد شد که خلق های عرب به جایگاه شرکت کنندگانی فعال در شکل بخشیدن به جهان ارتقا یابند. صدور حکم کلی و یکجا درباره کل « جهان عرب » و نادیده گرفتن تنوع شرایط عینی که هر یک از کشورهای جهان عرب را با ویژگی های مشخص آن از بقیه متمایز میکند، همیشه خطرناک است. بنابراین من، تاملات زیر را بر مصر متمرکز خواهم ساخت که براحتی بعنوان کشوری پذیرفته میشود که نقش عمده ای را در تحول عمومی منطقه خود ایفا میکند و همیشه هم این نقش را ایفا کرده است.

مصر در میان کشورهای پیرامونی سرمایه داری جهانی شده ، نخستین کشوری بود که تلاش کرد «سر برآورد» . حتی در آغاز سده نوزدهم، بسیار پیش از ژاپن و چین، محمدعلی پاشا برنامه ای را برای نوسازی مصر و همسایگان نزدیک آن در « مشرق» عربی (یعنی آفریقای شمال شرقی و مدیترانه شرقی – ناشر ) طراحی کرده و بعهده گرفته بود. دو سوم قرن نوزدهم در این آزمون سخت سپری شد و فقط در سالهای دهه 1870 در نیمه دوم دوره حکومت خدیو اسماعیل بود که بشکلی دیرهنگام، این برنامه از نفس افتاد. هنگام تحلیل دلائل شکست این برنامه نمی توان خشونتی را که در تجاوز خارجی بریتانیا – این برجسته ترین قدرت سرمایه داری صنعتی آن روزگار- وجود داشت، نادیده گرفت. انگلستان مجددا با (حمله دریائی ) سال 1840 و متعاقب آن با بدست گرفتن کنترل امور مالیه خدیو، طی سالهای دهه 1870، و پس از آن سرانجام با اشغال نظامی در سال 1882، سبعانه هدف خود را که حصول اطمینان از این موضوع بود که یک مصر مدرن نتواند بوجود آید، دنبال کرد. بی تردید، طرح مصر با محدودیت های زمان خود مواجه بود، زیرا چنین برنامه ای آشکارا شکل گیری مصر را در درون نظام سرمایه داری و از طریق آن پیش بینی میکرد.

برخلاف دومین کوشش مصر برای « سر بر آوردن » – که در ادامه به آن خواهیم پرداخت ، تضادهای اجتماعی خود این طرح، مانند پیش فرض های سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیکی که مبانی آنرا تشکیل میداد،بی تردید هر یک سهم خاص خود را در مسئولیت شکست این طرح داشتند . اما این واقعیت همچنان بجای خود باقی است که بدون تجاوز امپریالیستی، احتمالا غلبه بر این تضاد ها ممکن بود، همانگونه که در ژاپن بر آنها غلبه کردند.

مصر نوخاسته اما سرکوب شده، ناگزیر باید حدود چهل سال ( از 1880 تا 1920) را برده وار، بعنوان یک کشور پیرامونی سر کند که نهاد های آن به گونه ای تغییر شکل یافته و بازسازی شده بود که در خدمت الگوی انباشت سرمایه داری امپریالیستی آن دوره باشد. این سیر قهقرائی تحمیلی علاوه بر نظام تولیدی مصر و فراتر از آن، به نهادهای سیاسی و اجتماعی این کشور نیز ضربه زد و بطور برنامه ریزی شده و روش مند ، در جهت تقویت همه مفاهیم فرهنگی و ایدئولوژیک ارتجاعی و قرون وسطائی عمل میکرد که برای نگاهداشتن این کشور در موقعیت انقیاد آمیز و فرودستانه آن مفید بود.

ملت مصر،– مردم این کشور و نخبگان آن– هرگز این وضعیت را نپذیرفتند. از این رو امتناع سرسختانه آنان، منشاء یک موج دوم از رشد و اعتلای مداوم جنبش هائی شد که در طول نیم قرن بعدی (از 1919 تا 1967 ) جریان داشت. من عملا این دوره را به عنوان یک دوره زمانی مداوم از مبارزات و پیشروی های مهم می دانم .

هدف سه گانه بود : دموکراسی، استقلال ملی و پیشرفت اجتماعی. این سه هدف – هرقدر هم فرمولبندی هایشان محدود و گاه در هم و مشوش بود– از یکدیگر جدائی ناپذیر بودند. به علاوه این وابستگی متقابل هدفهای مورد بحث به یکدیگر، چیزی نبود جز بیان آثار ادغام مصرجدید در نظام سرمایه داری/امپریالیستی جهانی شده ی آن دوران. در این روایت، فصلی که با شکل گیری ناصریست ها آغاز میشود ( یعنی از 1955 تا 1967 ) چیزی نیست جز آخرین فصل آن دوره زمانی طولانی اعتلای پیشروی های مبارزاتی که با انقلاب 1920-1919 شروع شد .

نخستین دوره‍ی این نیم قرن اوج گیری مبارزات رهایی بخش در مصر – با قانون اساسی وفد در سال 1919 – بر مدرنیزه کردن سیاسی کشور با پذیرفتن یک شکل بورژوایی دموکراسی مشروطه و بازیابی استقلال تاکید داشت. این شکل دموکراتیک، پیشرفتی را در زمینه ی سکولاریزه کردن کشور – اگرچه نه به مفهوم رادیکال سکولاریزم – ممکن می ساخت که پرچم آن ( پیوند هلال و صلیب – پرچمی که در تظاهرات ژانویه و فوریه 2011 بار دیگر نمایان شد) نماد آن به شمار می رود. انتخابات «عادی» در این زمان نه فقط این امکان را به قبطی ها می داد که از سوی اکثریت مسلمان انتخاب شوند، بلکه از این هم فراتر این امکان را فراهم می ساخت که خود آنان هم در دولت عهده دار پست های خیلی بالا شوند بدون این که این امر کمترین مسئله ای ایجاد کند.

تمام تلاش بریتانیا که قدرت آن روزگار بود با حمایت فعال بلوک ارتجاعی متشکل از سلطنت طلبان، مالکان بزرگ و دهقانان مرفه برای به عقب برگرداندن پیشرفت های دموکراتیک مصر دوران وفد به کار رفت. دیکتاتوری صدقی پاشا ، در سالهای دهه ی 1930 (الغای قانون اساسی دموکراتیک سال 1923 ) با جنبش دانشجویی برخورد کرد که در آن زمان رهبری مبارزات دموکراتیک ضد امپریالیستی را به عهده داشت .این امر تصادفی نیست که سفارت بریتانیا و دربار سلطنتی در این زمان فعالانه از ایجاد اخوان المسلمین پشتیبانی میکردند (1927) که از اندیشه «اسلام گرایی» با روایت سلفی (یعنی گذشته پرستی) وهابی آن الهام گرفته بود و به وسیله ی رشید رضا تدوین شده بود، یعنی از ارتجاعی ترین روایت «اسلام سیاسی» نو ظهور (روایتی ضد دموکراتیک و ضد پیشرفت اجتماعی).

با تسخیر اتیوپی که به دست موسولینی انجام شد و دور نمای یک جنگ جهانی که در چشم انداز شکل می گرفت لندن خود را ناگزیر دید که به نیروهای دموکراتیک امتیازاتی بدهد و به این ترتیب در 1936 به بازگشت وفد به قدرت و امضای قراداد انگلیس و مصر در همان سال تن داد، وفدی که در ضمن خود نیز دیگر« سر عقل آمده » بود. جنگ جهانی دوم ، به حکم ناگزیر شرایط، نوعی پرانتز، یعنی رویدادی معترضه بود که به صورت گذرا و برای مدتی وضعیت جاری امور را قطع و متوقف کرد. اما از 21 فوریه 1946، با تاسیس بلوک دانشجویی–کارگری که با ورود کمونیست ها و جنبش کارگری به صحنه، روند رادیکال شدن آن تقویت شده بود، اوج گیری مبارزات مردمی مجددا شروع شد. در اینجا نیز، نیروهای ارتجاعی مصر که از طرف لندن پشتیبانی میشدند، با خشونت در برابر این مبارزات واکنش نشان دادند و به این منظور،اخوان المسلمین را بسیج کردند که از دور دوم دیکتاتوری صدقی پاشا حمایت میکرد، بی آن که البته بتوانند جنبش را ساکت کنند. انتخابات بایستی در 1950 انجام میشد و وفد مجددا به قدرت رسید. رد قراداد 1936 از سوی وفد و آغاز عملیات چریکی در منطقه کانال سوئز که هنوز در اشغال بود ، جز با آتش زدن قاهره (1951) که اخوان المسلمین کاملا در آن دست داشتند، ممکن نبود به شکست کشانده شود.

نخستین کودتای افسران آزاد (1952) و به ویژه دومین کودتا (در سال 1954) که به دنبال آن ناصر کنترل امور کشور را به دست گرفت به نظر برخی « اوج » این دوره اعتلای مداوم مبارزات و به نظر برخی دیگر پایان بخشیدن به آن بود. ناصریسم یک گفتمان ایدئولوژیک را جایگزین روایتی کرد که من در اینجا از بیداری مصر مطرح و بیان کردم، گفتمانی که تمامی تاریخ سالهای 1919 تا 1952 را نادیده می گیرد و آنرا پاک میکند تا آغاز« انقلاب مصر » را به جلو بکشد و آن را به ژوئیه 1952 منتقل سازد. در آن زمان بسیاری از کمونیست ها این گفتمان را رد کردند و کودتای 1952 و 1954 را به عنوان اقداماتی تحلیل کردند که هدف آنها پایان بخشیدن به روند رادیکالیزه شدن جنبش دموکراتیک بود. آنان اشتباه نکرده بودند، زیرا ناصریسم فقط پس از کنفرانس باندونگ ( آوریل 1955) بود که در قالب یک طرح ضد امپریالیستی تبلور یافت و پیش از آن چنین نبود. پس از آن ،ناصریسم همه ی آنچه را که از آن ساخته بود انجام داد: یک موضع بین المللی ضد امپریالیستی قاطع، (در اتحاد با جنبش های پان-عربی و پان-آفریقایی) و برخی اصلاحات اجتماعی مترقیانه ( اما نه « سوسیالیستی »). اما همه ی این کارها از بالا، و نه تنها « بدون دموکراسی» (حق متشکل شدن به وسیله ی خود طبقات مردمی و برای خود آنها، از آنان سلب شده و ممنوع بود) ، بلکه حتی با « الغاء » هر شکلی از زندگی سیاسی برای توده ی مردم ، انجام شد. خلائی که به این ترتیب به وجود آمد به منزله ی دعوت از اسلام سیاسی برای پر کردن آن بود. تنها طی یک دوره ی کوتاه ده ساله (از 1955 تا 1965) پتانسیل پیشرفت این طرح به ته کشید.از نفس افتادن این طرح به امپریالیسم که از آن زمان به بعد رهبری آن را ایالات متحده به عهده داشت این فرصت را داد که جنبش را در هم شکند و برای این منظور افزار نظامی منطقه ای اش، اسرائیل را بسیج کرد. شکست 1967 نشانه ی پایان آن خیزشی بود که برای نیم قرن ادامه داشت. عقب نشینی آن به وسیله ی خود ناصر آغاز شد که راه دادن امتیاز به راست را برگزید (انفتاح یا « گشایش » البته گشایش به روی جهانی سازی سرمایه داری ) به جای رادیکالیزه کردنی که مردم ، و از جمله ی آنها جنبش دانشجویی خواهان آن بود ( که از مدت کوتاهی پیش از مرگ ناصر و آنگاه پس از مرگ او اندک زمانی در سال 1970 در صحنه بود) ، جانشین او، سادات، گردش به راست را تشدید کرد و گسترش داد و اخوان المسلمین را در نظام خودکامه ی جدید خود ادغام کرد. مبارک نیز همین راه را ادامه داد .

دوره ی عقب نشینی که پس از این آمد ، (از 1967 تا 2011) به نوبه ی خود حدود نیم قرن طول کشید.مصر که مجری فرمانبردار خواسته های لیبرالیسم جهانی شده و استراتژی های ایلات متحده شده است، خیلی ساده دیگر به عنوان یک عامل فعال در سیاست های منطقه ای یا جهانی وجود ندارد. در خود منطقه هم پیمانان عمده ی ایالات متحده – عربستان سعودی و اسرائیل – پیش صحنه را اشغال کردند.اسرائیل از این پس قادر بود راه گسترش استعمار خود در فلسطین اشغالی را دنبال کند . شرکای تلویحی جرم او هم مصر و کشورهای خلیج بودند.

مصر دوران ناصر یک نظام اقتصادی و اجتماعی را سازماندهی و ایجاد کرده بود که اگرچه در خور انتقاد، اما دست کم نظامی منسجم و یک پارچه بود. ناصر شرط بسته بود که راه بیرون کشیدن مصر از وضعیت استعماری تعیین نقش تخصصی شده برای هر کشور در اقتصاد بین المللی سرمایه- داری، که در آن نقش مصر به صادر کننده پنبه منحصر و محدود شده بود، صنعتی کردن مصر است. نظام زمان او شکلی از توزیع درآمد ها را تضمین می کرد که برای طبقات متوسط رو به گسترش، مطلوب و سودمند بود، اما طبقات مردمی را فقیرتر نمیکرد. سادات و مبارک ، نظام تولیدی مصر را ویران کردند و به جای آن یک نظام کاملا ناهمساز و غیر منسجم را نشاندند که منحصرا بر رانت جوئی و رانت خواری بنگاه ها و موسسات اقتصادی مبتنی بود که بیشتر آنها چیزی جز پیمان کاران دسته دوم انحصارات امپریالیسی نبودند. نرخ های رشد مصر که ادعا میشد بالا است و به مدت سی سال بانک جهانی بسیار لاف آن را میزد، کاملا بی معنی بود. رشد اقتصادی مصر فوق العاده آسیب پذیر بود، به علاوه با افزایش باور نکردنی نابرابری های اقتصادی و بی کاری همراه بود که مایه ی رنج و پریشانی اکثر جوانان این کشور شده بود.این وضعیتی قابل انفجار بود، و منفجر شد.

« ثبات» ظاهری رژیم که مقامات رسمی واشنگتن مانند هیلاری کلینتون پی در پی لاف آن را می زدند، بر یک دستگاه پلیسی هیولایی مبتنی بود که دستشان برای هرگونه استفاده از قدرت و انجام اقدامات مجرمانه به طور روزمره باز بود.

(مصر1.200.000 نفر پلیس دارد ،در حالی که ارتش این کشور فقط از 500 هزار نفر تشکیل شده است). قدرت های امپریالیستی ادعا می کردند که این رژیم، مصر را در برابر تهدید اسلام گرایان « حفظ می کند ». این ، چیزی بیش از یک دروغ زمخت و ناهنجار نبود. واقعیت این بود که رژیم با واگذاری مدیریت امور آموزشی، امور قضائی و رسانه های اصلی ( به ویژه تلویزیون ) به اسلام سیاسی ارتجاعی ( یعنی الگوی وهابی خلیج ) آنان را به طور کامل در ساختار قدرت خود ادغام کرده بود.تنها گفتمان عمومی مجاز ، گفتمان مساجدی بود که به سلفی ها واگذار شده بود که در ضمن به آنها امکان می داد با استفاده از آنها وانمود کنند که «اپوزیسیون» را تشکیل می دهند. دورویی وقیحانه گفتمان دولت ایالت متحده ( و در این زمینه اوباما دست کمی از بوش ندارد) کاملا در خدمت اهداف آنها است. حمایت عملی و بالفعل آنها از اسلام سیاسی، ظرفیت های جامعه را برای رویارویی با چالش های جهان مدرن از بین می برد ( و موجب انحطاط فاجعه باری در امر آموزش و تحقیقات می شود ) در حالی که از محکومیت گهگاهی «افراط گرایی » هائی که این اسلام سلفی مسئول آنهاست (مثل ترور قبطی ها) برای توجیه و مشروعیت بخشیدن به مداخلات نظامی واشنگتن که به قول خودشان در «جنگ علیه تروریسم» درگیرند ،استفاده می کنند.

پیشتر کارگران فقیر و طبقه ی متوسط به طور گسترده و توده ای به کشورهای تولید کننده ی نفت مهاجرت می کردند و تا زمانی که این سوپاپ اطمینان کار می کرد، رژیم مصر ممکن بود « قابل تحمل» به نظر آید. اما از کار افتادن این سیستم (مهاجران آسیایی جای مهاجرین کشور های عربی را گرفتند) تولد دوباره ی جنبش های مقاومت را به دنبال داشت. اعتصابات کارگری سال 2007 – که قویترین اعتصابات قاره آفریقا طی 50 ساله ی گذشته بود– مقاومت سرسختانه ی دهقانان خرد که سرمایه ی کشاورزی آنان را به سلب مالکیت تهدید می کرد و تشکیل گروه های اعتراضی دموکراتیک در میان طبقات متوسط (مانند جنبش های کفایه و ششم آوریل ) پیشاپیش از انفجار ناگزیری خبر می داد که مصر در انتظار آن بود ، حتی اگر مایه ی شگفتی «ناظران خارجی» و تکان دادن آنها شده باشد. به این ترتیب ما وارد مرحله ی نوینی از اوجگیری مبارزات رهایی بخش شدیم که باید سمت و سوی آنها و فرصت های رشد و تکامل آن را در اینجا تحلیل کنیم .

اجزای تشکیل دهنده ی جنبش دموکراتیک

«انقلاب مصر» که اکنون در جریان است نشان می دهد که اعلام پایان عمر نظام نولیبرالی که همه ی ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن به لرزه افتاده ، امکان پذیر است. این جنبش غول آسای مردم از سه جز تشکیل دهنده ی فعال ترکیب شده و آنها را در بر گرفته و با هم متحد کرده است که عبارت اند از : جوانانی که به اراده ی خودشان و در شکل های « مدرنی » که خود آنها ابداع کرده اند «دوباره سیاسی شده» اند ، نیروهای چپ رادیکال، و نیروهای طبقات متوسط دموکرات.

جوانان (حدود یک میلیون فعال) رهبری جنبش را داشتند. چپ رادیکال و طبقات متوسط دموکرات هم بی درنگ به آنان پیوستند.اخوان المسلمین که رهبرانشان طی چهار روز اول تظاهرات از آنها خواسته بودند این تظاهرات را تحریم کنند ( زیرا مطمئن بودند که دستگاه سرکوب « آن را در هم خواهد شکست » ) ، دیر هنگام یعنی زمانی جنبش را پذیرفتند که مجموعه ی مردم مصر، دعوت به تظاهرات را دریافت کرده و با آن همراه شده بودند و آن فراخوان، بسیج های غول آسای پانزده میلیونی از تظاهرات کنندگان را به وجود آورده بود.

جوانان و چپ رادیکال به دنبال سه هدف مشترک هستند: احیای دموکراسی (پایان دادن به رژیم پلیسی/نظامی)، تعهد به اجرای یک سیاست اقتصادی و اجتماعی نوین که در جهت مافع توده های مردم باشد (پایان دادن به اطاعت از خواسته های لیبرالیسم جهانی شده ) و پیش گرفتن یک سیاست خارجی و بین المللی مستقل (پایان دادن به انقیاد و اطاعت از اقتضائات سرکردگی ایالات متحده و گسترش کنترل نظامی این کشور بر سرتاسر جهان).

انقلاب دموکراتیکی که آنان خواهانش هستند، یک انقلاب دموکراتیک اجتماعی و ضد امپریالیستی است.

اگرچه جنبش جوانان از لحاظ ترکیب اجتماعی آن و نیز از لحاظ نمود های سیاسی و ایدئولوژیک آن گونه گون است، اما روی هم رفته و به عنوان یک کل واحد در « سمت چپ » قرار می گیرد. نمود های قدرتمند و خود انگیخته همدلی و همراهی آن با چپ رادیکال گواه این امر است. طبقات متوسط وقتی به عنوان یک کل واحد در نظر گرفته شوند، فقط پیرامون هدف دموکراتیک جمع می شوند، بدون اینکه لزوما به « بازار» ( همین گونه که هست) یا به صف بندی بین المللی مصر به طور دربست و از اساس ایراد و اعتراضی داشته باشند. موضوع دیگری که نباید فراموش کرد نقش یک گروه از وبلاگ نویسان است که آگاهانه یا غیر آگاهانه در یک توطئه ی واقعی که از طرف « سیا » سازماندهی شده است مشارکت دارند. مجریان اولیه این توطئه که آن را به حرکت درآورده اند عموما جوانانی از طبقات ثروتمند و مرفه هستند که به غایت « آمریکائیزه » شده اند، و با این حال خود را به عنوان « معترض » به دیکتاتوری های مستقر معرفی می کنند. موضوع دموکراسی –با روایتی که واشنگتن برای دستکاریهای مورد نظر خود به آن نیاز دارد – بالاترین جایگاه را در مداخلات و گفتمان آنها در شبکه ی اینترنت دارد. بنا به همین واقعیت آنان در زنجیره ی بازیگران ضد انقلاب هائی که نغمه آنها را واشنگتن ساز میکند و زیر عنوان انقلابات دموکراتیک طبق الگوی « انقلابات رنگی» اروپای شرقی خود را استتار و پنهان کرده اند، مشارکت میکنند. اما خطا است اگر فکر کنیم که منشاء شورش های مردمی هم این توطئه بوده است.

آنچه « سیا » بدنبال آن است وارونه کردن سمت و سوی جنبش، دور کردن فعالان جنبش از هدف آنها یعنی تحول اجتماعی ترقیخواهانه و منحرف کردن آنها به مسیرهای گوناگون دیگر است، شانس موفقیت این توطئه وقتی جدی میشود که جنبش نتواند اجزاء تشکیل دهنده خود را گرد هم آورد، نتواند هدفهای مشترک استراتژیک خود را مشخص و تعریف کند و نتواند شکل های موثر سازمان و عمل را ابداع کند. نمونه هائی از چنین شکست هائی را مثلا در فیلپین یا اندونزی همه میشناسند. جالب توجه است که این وبلاگ نویسان ما – که بیشتر هم به زبان انگلیسی مینویسند تا عربی(!) – و برای دفاع از دموکراسی مدل آمریکائی – حرکت کرده اند در مصر غالبا بحث ها و استدلالاتی را مطرح میکنند که هدف آنها توجیه اخوان المسلمین و مشروعیت بخشیدن به آن است.

فراخوانی که از سوی این سه جزء فعال جنبش برای تظاهرات داده شد، به سرعت مورد توجه همه مردم مصر قرار گرفت. سرکوب، که طی نخستین روزها فوق العاده خشونت آمیز بود. ( بیش از هزار نفر کشته ) این جوانان و هم پیمانان آنها را ( که هرگز بر خلاف بعضی جاهای دیگر از قدرت های غربی درخواست نجات خود را نکردند ) مایوس و دلسرد نکرد. شجاعت آنان، آن عنصر قطعی و تعیین کننده ای بود که 15 میلیون مصری را از همه محلات و مناطق شهرهای بزرگ و کوچک و حتی روستاها به عرصه تظاهرات اعتراضی کشانید که روزهای متمادی و ( گاهی شب ها ) به درازا کشید.

این پیروزی سیاسی بهت آور و سنگین آنان، نتایج خود را به بار آورد: ترس از این اردوگاه به اردوگاه حریف نقل مکان کرد. اکنون هیلاری کلینتون و اوباما کشف کردند که باید مبارک را که تا این زمان از او حمایت کرده بودند کنار بگذارند ، در حالی که سرکردگان ارتش هم به سکوت خود پایان دادند و از قبول وظیفه سرکوب مردم سر باز زدند تا به این ترتیب از ضایع شدن تصویر خود جلوگیری کنند – و سرانجام مبارک و شماری از همدستان اصلی او را برکنار کردند.

همگانی شدن جنبش در میان مجموعه مردم مصر بخودی خود یک چالش مثبت است. زیرا که این مردم، مانند هر مردم دیگری، به هیچ روی یک « بلوک همگون » را تشکیل نمی دهند. برخی از بخش های اصلی تشکیل دهنده این مردم، بدون هیچ تردید، منشاء قدرت این جنبش در چشم انداز رادیکالیزه شدن آن هستند و آنرا تقویت میکنند.

ورود طبقه پنج میلیونی و قدرتمند کارگر مصر به عرصه مبارزه میتواند تعیین کننده باشد. کارگرانی که از طریق اعتصابات متعدد در حال مبارزه بوده اند، در کار ایجاد شکلهای سازمانی که آن را از سال 2007 آغاز کردند، پیشرفت کرده اند. تا همین جا بیش از پنجاه سندیکای مستقل بوجود آمده است. مقاومت آشتی ناپذیر دهقانان خرد، در برابر سلب مالکیت آنان، که بموجب قانون لغو اصلاحات ارضی انجام گرفته بود، عامل دیگری برای رادیکالیزه شدن جنبش است (اخوان المسلمین با آرائی که در پارلمان داشتند به حمایت از تصویب قانون فاسد لغو اصلاحات ارضی موضع گرفتند و به آن رأی مثبت دادند. با این توجیه و بهانه که مالکیت خصوصی در اسلام «مقدس» است و اصلاحات ارضی از شیطان که کمونیست است(!) الهام گرفته است). آنچه علاوه بر این باید گفت این است که توده گسترده ای از «فقرا» در تظاهرات فوریه 2011 فعالانه شرکت داشتند و غالباً هم در کمیته های مردمی تشکیل شده در محله ها برای «دفاع از انقلاب» فعالیت دارند. ریش ها، حجاب و لباس و سر و وضع این «فقرا» ممکن است این تصور را به وجود آورد که اعماق جامعه مصر «اسلامی» است، حتی ممکن است این تصور را به وجود آورد که این مردم به وسیله اخوان المسلمین بسیج شده اند. اما واقعیت امر اینست که ورود آن ها به صحنه، به گردانندگان سازمان این جنبش تحمیل شده است. آنان ناگهان وارد صحنه شده اند و رهبران آن سازمان انتخاب دیگری نداشتند جز این که به راه خود ادامه دهند. به این ترتیب اکنون مسابقه ای جریان دارد. کدام یک از این دو خواهد توانست به اتحادهای موثر و کارامدی با این توده های هنوز گیج و سردرگم شکل بدهد و حتی خواهد توانست (بنا به اصطلاحی که من آن را قبول ندارم) «آن ها را در چارچوب و تحت انضباطی درآورد»؟

اخوان المسلمین و متحدین اسلام گرای آنان (سلفی ها) یا اتحاد دموکراتیک مردم؟

پیشرفت های چشمگیر و غیرقابل انکاری در کار ساختن جبهه متحد نیروهای دموکراتیک و کارگران در مصر در جریان است. پنج حزبی که سمتگیری سوسیالیستی دارند ( حزب سوسیالیست مصر، اتحاد دموکراتیک مردمی، متشکل از اکثریت اعضای حزب قدیمی تاگامو که از آن خارج شده اند، حزب دموکراتیک کارگران، حزب سوسیالیست های انقلابی – تروتسکیست ها– و حزب کمونیست مصر که یکی از اجزای تشکیل دهنده تاگامو بود) در آوریل 2011 اتحادی از نیروهای سوسیالیستی را تأسیس و بوجود آوردند که خود را متعهد ساختند مبارزاتشان را در چارچوب این اتحاد به صورت مشترک و جمعی دنبال کنند. به موازات آن یک شورای ملی (مجلس وطنی) به وسیله کلیه نیروهای سیاسی- اجتماعی فعال در این جنبش ( احزابی که سمت گیری سوسیالیستی دارند، چند حزب دموکراتیک گوناگون، سندیکاهای مستقل، سازمان های دهقانی، شبکه های جوانان و چندین انجمن اجتماعی) تأسیس و بوجود آمده است. این شورا حدود 150 عضو دارد، اخوان المسلمین و احزاب دست راستی از شرکت در این شورا خودداری کرده و به این ترتیب بر مخالفت همیشگی و شناخته شده خود با ادامه جنبش انقلابی مجدداً تأکید ورزیده اند.

بلوک ارتجاع: دربرابر جنبش دموکراتیک

درست مثل دوره‍ی رشد و اعتلای جنبش در گذشته، امروز هم جنبش دموکراتیک اجتماعی و ضدامپریالیستی مصر در برابر یک بلوک قدرتمند ارتجاع قد برافراشته است. هویت این بلوک را شاید بتوان با ترکیب اجتماعی آن (طبعاً طبقات اجتماعی تشکیل دهنده‍ی آن) تعیین کرد، امّا این موضوع هم به همان اندازه اهمیت دارد که آن را از لحاظ طرق و وسایل مداخله‍ی سیاسی و گفتمان ایدئولوژیکی که در خدمت آن است شناسایی و تعریف کنیم.

از لحاظ اجتماعی بلوک ارتجاع به وسیله‍ی بورژوازی مصر رهبری می شود که به عنوان یک کل واحد در نظر گرفته شود.

شکل های انباشت وابسته که طی چهل سال گذشته در عمل اجرا می شده است، موجب پیدا شدن یک بورژوازی ثروتمند شده که تنها بهره بردار آن نابرابری شرم آوری است که با الگوی «لیبرالی جهانی شده» همراه بود. این ها چیزی حدود ده هزار میلیونر و میلیاردر هستند– اما نه آن «کارآفرینان نوآوری» که بانک جهانی در گفتمان خود آنها را معرفی می کند– که همگی ثروت و موقعیت های خود را مدیون گاوبندی و تبانی با دستگاه سیاسی مصر هستند (فساد مالی یک بخش ذاتی نظام آن ها است). این بورژوازی، یک بورژوازی کمپرادور است (مردم در زبان سیاسی جاری در مصر کنونی، آن ها را «انگل های مالی فاسد » می خوانند). آنان بعنوان هم پیمانان بی قید و شرط ایالات متحده، تکیه گاه اجتماعی و حامیان فعال داخل کردن مصر در جهانی سازی امریالیستی معاصر را تشکیل میدهند و در درون صفوف خود ژنرال های متعدد ارتش و پلیس ، «غیر نظامیانی» که با دولت و حزب حاکم «ناسیونال دموکراتیک» که بوسیله‍ی سادات و مبارک ایجاد شد روابط زیرجلی داشتند، همچنین شخصیت های مذهبی– تمامی رهبری اخوان المسلمین و شیوخ برجسته دانشگاه الأزهر که همه‍ی آنها «بیلیاردر» هستند را جای داده است .یقینا ً هنوز یک بورژوازی مرکب از کارفرمایان کوچک و متوسط فعال وجود دارد. اما آنان قربانیان سیستم باج گیری هستند که به وسیله‍ی بورژوازی کمپرادور، ایجاد و حاکم شده و جایگاه این موسسات کوچک و متوسط را غالباً تا حد پیمانکاران دست دوم و مطیع انحصارگران محلی تنزل داده اند در حالی که خود این انحصارگران محلی هم منحصراً نوارهای نقاله انحصارات  خارجی هستند. در صنعت ساختمان این وضعیت تقریباً عمومیت یافته است: «بزرگ ترها» قراردادهای دولتی را می قاپند و بعد کار را با قراردادهای دست دوم به «کوچک تر ها» واگذار می کنند. این بورژوازی کوچک که واقعاً متصدی موسسه‍ی اقتصادی است، با جنبش دموکراتیک همدلی دارد.

بخش روستایی بلوک ارتجاع هم اهمیت کمتری ندارد. این بخش مرکب از کشاورزان ثروتمندی است که منتفع شدگان اصلی از اصلاحات ارضی ناصر هستند و جانشین طبقه‍ی قبلی ملاکان و اربابان ثروتمند زمین شده اند. تعاونی های کشاورزی که به وسیله‍ی رژیم ناصر تشکیل شد، هم دهقانان ثروتمند را دربر می گرفت و هم دهقانان فقیر را و به این ترتیب این تعاونی ها عمدتاً در راستای منافع ثروتمندان کار می کردند. امّا آن رژیم مقررات و تمهیداتی را نیز برای محدود کردن سوء استفاده‍ی احتمالی از دهقانان فقیر پیش بینی کرده بود. وقتی آن تمهیدات بنا به توصیه‍ی بانک جهانی به وسیله‍ی سادات و مبارک کنار گذاشته شد، ثروتمندان روستا کار خود را در جهت نابودی دهقانان فقیر تسریع کردند. در مصر جدید ثروتمندان روستا همیشه یک طبقه‍ی ارتجاعی را تشکیل می داده اند و این موضوع، امروز بیش از هر زمان دیگری صادق است. آنان به همین سان، حامیان اصلی مالی اسلام محافظه کار در مناطق روستایی هم هستند و از طریق مناسبات نزدیک (و غالباً خانوادگی) خود با مقامات رسمی دولتی و دستگاه های مذهبی (دانشگاه الأزهر در مصر جایگاهی معادل یک کلیسای سازمان یافته‍ی اسلامی را دارد) بر زندگی اجتماعی روستا تسلط دارند. آن چه می ماند و باید اضافه شود این است که بخش بزرگی از طبقات متوسط روستایی (به ویژه افسران ارتش و پلیس، اما تکنوکرات ها و شاغلین حرفه های لیبرالی- پزشکی و حقوق- نیز) مستقیماً از خانواده های دهقانی ثروتمند برخاسته اند.

این بلوک ارتجاعی افزارهای سیاسی نیرومندی را در خدمت خود دارد: نیروهای ارتش و پلیس، نهادهای دولتی، حزب سیاسی و صاحب مزایای حاکم (در واقع نوعی حزب واحد) یعنی حزب ناسیونال دموکراتیک که به وسیله‍ی سادات ایجاد شد، دستگاه مذهبی (الأزهر)، و جریان های اسلام سیاسی (اخوان المسلمین و سلفی ها). کمک نظامی ایالات متحده به ارتش مصر (بالغ بر حدود 1.5 میلیلارد دلار در سال) هیچ گاه صرف تقویت توانایی دفاعی این کشور نشد. به عکس، اثر آن بر بنیه‍ی دفاعی کشور به طور خطرناکی ویرانگر بود، زیرا موجب فساد مالی نظام یافته ای شد که همه نه تنها از آن اطلاع داشتند و آن را تحمل می کردند، بلکه با کمال وقاحت، فعالانه از آن حمایت هم میکردند.

این «کمک» به بالاترین رده ها امکان می داد که برخی بخش های مهم اقتصاد کمپرادور مصر را برای خود قبضه کنند، تا آن جا که در مصر، در زبان عامه‍ی مردم «شرکت سهامی ارتش» (شرکه الجیش) اصطلاحی رایج شده است. به این ترتیب، فرماندهی عالی ارتش، که خود مسئولیت «رهبری کردن» دوره‍ی گذار را به خود محول کرده است، علی رغم تلاشی که می کند تا با فاصله گرفتن از اقدامات سرکوبگرانه به خود ظاهر بی طرف بدهد، به هیچ وجه «بیطرف» نیست. دولت «غیر نظامی» منتخب و مطیع آن هم که به طور گسترده از چهره های رژیم قبلی که کمتر در دید مردم بوده اند تشکیل شده است، یک رشته تصمیمات کاملاً ارتجاعی را اتخاذ کرده است که هدف آن ها بستن راه بر هر گونه رادیکالیزه شدن جنبش است.

از جمله‍ی این اقدامات یک قانون فاسد ضد اعتصاب (به بهانه‍ی احیای اقتصادی) است و قانون دیگری است که محدودیت های سختی را برای تشکیل احزاب سیاسی مقرر داشته است و هدف آن محدود کردن بازی انتخاباتی به گرایش های مختلف اسلام سیاسی ( به ویژه اخوان المسلمین) است که به برکت حمایت نظام یافته و برنامه ریزی شده‍ی رژیم گذشته از آنان، اکنون به خوبی سازمان یافته اند. امّا، علی رغم همه‍ی این ها، موضع ارتش در نهایت، هم چنان غیرقابل پیش بینی است. به رغم فساد مالی کادرهای ارتش (سربازان اجباراً به خدمت مشغولند، اما افسران حرفه ای و دائمی هستند) احساسات ملی هنوز در ارتش به طور کامل از میان نرفته است.

به علاوه ارتش از این که عملاً از بیشتر قدرت خود، به سود پلیس محروم شده، ناراضی و عصبانی است. در این اوضاع و احوال و به دلیل این که جنبش قدرتمندانه اراده‍ی خود را برای بیرون نگه داشتن ارتش از رهبری سیاسی کشور اعلام و بیان کرده است، این امر بسیار محتمل است که فرماندهی عالی در آینده درصدد برآید که به جای معرفی نامزدهای خود در انتخابات آینده، پشت صحنه‍ی رویدادها بماند. اگرچه روشن است که دستگاه پلیسی دست نخورده باقی مانده است (هیچ یک از مسئولین پلیس تحت پیگرد قانونی قرار نگرفته اند)، همان طور که مجموعه‍ی دستگاه دولتی دست نخورده باقی مانده است (حکومتگران جدید همگی مسئولین قدیمی رژیم هستند)، امّا حزب ناسیونال دموکراتیک برخلاف آن ها در توفان رویدادها از بین رفته و انحلال رسمی آن از طرف دستگاه قضایی اعلام شده است. با این حال، به بورژوازی مصر اطمینان می دهیم که او دوباره حزب خود را با اسامی و برچسب یا برچسب های جدید دیگری، مجدداً به راه خواهد انداخت.

اسلام سیاسی

اخوان المسلمین، تنها نیروی سیاسی است که نه فقط حضور و موجودیت آن از سوی رژیم گذشته تحمل می شد، بلکه آن رژیم فعالانه از گسترش آن هم حمایت می کرد. سادات و مبارک کنترل بر سه نهاد اساسی را به آن ها واگذار کردند: آموزش و پرورش، دستگاه قضایی و تلویزیون. اخوان المسلمین نه هرگز «میانه رو» بوده اند، و نه هرگز می توانند «میانه رو» باشند، تا چه رسد به این که «دموکراتیک» باشند. رهبر آن ها- مرشد (واژه‍ی عربی به معنای «راهنما» یا «رهبر») خودگمارده است و سازمان آن بر اصل اجرای منضبط دستورات رهبر بدون هیچ چون و چرا مبتنی است. رهبری عالیه‍ی این جماعت تماماً و فقط از افراد فوق العاده ثروتمند (از جمله به برکت حمایت مالی عربستان سعودی، یعنی در واقع واشنگتن) تشکیل شده است. کادر پیرامونی آنان یعنی رهبری رده‍ی دوم آن را افرادی از قشرهای تاریک اندیش طبقات متوسط و بدنه‍ی اصلی آن را افرادی از مردم و طبقات پایین تر تشکیل می دهند که از طریق خدمات اجتماعی خیریه که از طرف اخوان المسلمین اداره ( و هزینه‍ی آن نیز از طرف سعودی ها تأمین می شود) جذب و نفرگیری می شوند، در حالی که نیروی ضربتی آن از میلیشیایی (به نام بالتاجی ها) تشکیل می شود که آن ها را از میان لومپن ها نفرگیری و استخدام می کنند.

اخوان المسلمین متعهد به یک نظام اقتصادی مبتنی بر بازار و کاملاً وابسته به خارج هستند. در واقع آنان بخشی از بورژوازی کمپرادور هستند. از این گذشته، آنان علیه اعتصابات بزرگ طبقه‍ی کارگر و مبارزات دهقانان فقیر برای حفظ مالکیت زمین هایشان موضع دارند. بنابراین «میانه رو» بودن اخوان المسلمین تنها از دو جهت معنی پیدا می کند. یکی این که از تدوین و ارائه‍ی هرگونه برنامه‍ی اقتصادی و اجتماعی خودداری و آن را رد می کنند و به این ترتیب در واقع امر سیاست های ارتجاعی نولیبرالی را بی چون و چرا می پذیرند؛ و دیگر این که به طور دوفاکتو تسلیم سیاست تحمیلی ایالات متحده و اقتضائات گسترش کنترل این کشور در جهان و منطقه هستند. به این ترتیب آنان هم پیمانان مفید واشنگتن به شمار میروند (آیا برای ایالات متحده هم پیمانی بهتر از عربستان سعودی، ارباب اخوان المسلمین وجود دارد؟) که اکنون به اخوان المسلمین «گواهینامه‍ی دموکراسی» داده است.

اما ایالات متحده نمی تواند اعتراف کند که هدف استراتژیک آن کشور استقرار رژیم های «اسلامی» در منطقه است، آنان احتیاج دارند که تظاهر کنند «این موضوع آن ها را می ترساند»، احتیاج دارند این ادّعا را حفظ کنند. آنان از این طریق «جنگ دائمی خود علیه تروریسم» را مشروعیت می بخشند که در واقع هدف های دیگری کاملاً متفاوت با عنوان خود را دنبال می کند: تحمیل کنترل نظامی بر تمامی کره‍ی خاک برای تضمین این که مثلث ایالات متحده- اروپا-ژاپن بر منابع جهان دسترسی و تسلط انحصاری داشته باشند.

مزیت تکمیلی و دیگر این نیرنگ این است که ادعای مورد بحث برای آن ها این امکان را فراهم می سازد که «اسلام هراسی » را در افکار عمومی تحریک و بسیج کنند. اروپا، همانطور که همه میدانند، هیچ گونه استراتژی مشخصی از خود برای این منطقه ندارد و به این راضی است که به شکل روز به روز، از تصمیمات واشنگتن دنباله روی کند. امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری است که این نیرنگ واقعی استراتژی ایالات متحده که به شکل کاملاً موثری افکار عمومی– آن عموم فریب خورده‍ی خود– را دستکاری کرده است، به طور روشن افشا شود. ایالات متحده (و اروپا به دنبال آن) بیش از هر چیز دیگری از یک مصر واقعاً دموکراتیک وحشت دارند که یقیناً از مسیر همپیمانی با لیبرالیسم اقتصادی و همراهی با استراتژی تجاوزکارانه‍ی ناتو و ایالات متحده برخواهد گشت. آن ها هر چه از دستشان برآید برای جلوگیری از به وجود آمدن یک مصر دموکراتیک خواهند کرد و برای این منظور، ریاکارانه و با پنهان کردن چهره‍ی واقعی خود از گزینه‍ی قلابی اخوان المسلمین حمایت کامل خواهند کرد،اخوان المسلمینی که نشان داده است در درون جنبشی که مردم مصر برای تغییرات واقعی بپا داشته اند، چیزی بیش از یک اقلیت واپس گرا نیست. از طرف دیگر، گاوبندی بین قدرت های امپریالیستی و اسلام سیاسی هم البته نه پدیده جدیدی است و نه منحصر به مصر است . اخوان امسلمین از همان زمان بنیانگذاری آن در 1927 تا حال حاضر امپریالیسم و برای بلوک ارتجاع بومی یک هم پیمان بدردخور بوده است. آنان برای جنبش های دموکراتیک مصر همیشه دشمنی وحشی و سبع بوده اند و قرار هم نبوده است مولتی میلیادرهائی که در حال حاضر اخوان المسلمین را رهبری میکنند تغییر موضع دهند و در خدمت جنبش دموکراتیک درآیند. در سراسر دنیای اسلامی نیز اسلام سیاسی هم پیمان استراتژیک ایالات متحده و شرکای فرودست آن در ناتو است. واشنگتن چه پیش از مداخله شوروی، چه در جریان این مداخله و چه پس از آن، طالبان را که آنان را «قهرمانان آزادی» توصیف میکرد، در جنگشان علیه رژیم ملی/مردمی افغانستان که آنرا «کمونیست» میخواندند، مسلح و از لحاظ مالی تامین می کرد. وقتی طالبان مدارس دخترانه ای را که به وسیله آن «کمونیست ها» ایجاد شده بود، می بستند، «دموکرات ها» و حتی «فمنیست ها» ئی دم دست بودند که ادعا کنند باید « به سنت ها احترام گذاشته شود!»

در مصر اخوان المسلمین از این پس مورد حمایت جریان «سنت گرای» سلفی ها است که آنان را نیز دولت های خلیج ]فارس[ سخاوتمندانه تامین مالی میکنند. سلفی ها (وهابی های خرافه پرست، که تحمل هیچ گونه تفسیر دیگری از اسلام غیر از عقاید خود را ندارند) به هیچ روی افراطی گری خود را انکار یا پنهان نمی کنند و در پشت صحنه تعرض سازمان یافته و منظم قتل و ترور قبطی ها هستند، عملیاتی که تصور انجام آن بدون حمایت تلویحی (و گاهی اوقات از این هم فراتر یعنی مشارکت در جرم ) دستگاه دولت و بویژه سیستم قضائی که به طور گسترده ای در اختیار اخوان المسلمین قرار گرفته، دشوار است. این تقسیم کار عجیب و غریب، به اخوان المسلمین امکان می دهد که با چهره ی میانه رو ظاهر شود، و این همان چیزی است که واشنگتن وانمود می کند آنرا باور کرده است. با این حال برخوردهای خشونت آمیزی در بطن جریان های مذهبی اسلامی مصر، در چشم انداز آینده آنها وجود دارد. دلیل این امر این واقعیت است که اسلام تاریخی مصر که در این کشور سلطه و رواج دارد عمدتا اسلام «صوفیانه» است که انجمن های آن در حال حاضر در برگیرنده ی 15 میلیون نفر از پیروان آن هستند. اسلام صوفیانه اسلامی است باز و شکیبا، که بیشتر به اعتقادات فردی تاکید دارد تا بر مراسم و مناسک ( آنان می گویند « باندازه تعداد افراد برای رسیدن به خدا راه وجود دارد » ). قدرتهای دولتی همیشه عمیقا به صوفی گری نیز مظنون بوده اند و اگر چه چماق و هویج هر دو را بکار می برده اند همواره مراقب بوده اند که علیه آنان وارد جنگ نشوند. اسلام وهابی کشورهای خلیج در قطب مقابل صوفی گری قرار داد. این اسلام، کهنه و آیین پرست است، و همه را یک شکل و مانند خود میخواهد و دشمن اعلام شده هرگونه تفسیری است که غیر از تکرار متون انتخابی خود آنان باشد، دشمن هرگونه روحیه انتقادی است و آن را به شیطان نسبت میدهد. اسلام وهابی خود را در حال جنگ با صوفیگری میداند و ضمن حسابی که برای این منظور روی حمایت قدرتهای حاکم میکند، در صدد از میان بردن صوفیگری است. در مقابل، صوفی های امروزی مانند لائیک ها هستند یا حتی اصلا لائیک اند. آنان خواهان جدائی دین از سیاست اند ( یعنی جدائی قدرت دولت از قدرت مقامات مذهبی الازهر که از سوی دولت برسمیت شناخته می شود) . صوفی ها هم پیمانان جنبش دموکراتیک هستند. وارد کردن اسلام وهابی به مصر، در سال های دهه 1920 به وسیله رشید رضا شروع شد و بوسیله اخوان المسلمین پس از 1927 ادامه یافت. اما این تنها پس از جنگ جهانی دوم بود که توان واقعی اش را بدست آورد، یعنی زمانی که رانت های نفتی دولت های خلیج – که در ستیزه‍ی ایالات متحده با موج مبارزات رهائی بخش ملی مردمی سالهای دهه 1960 بعنوان هم پیمان مورد حمایت ایالت متحده قرار گرفته بودند – امکان چند برابر شدن منابع مالی آن را فراهم ساخت.

بهار عربی - ۲

• اکنون این بهارها با «خزان سرمایه داری»- با انحطاط سرمایه داری انحصارات جهانی شده، مالی شده و عمومیت یافته- تقارن یافته است. این جنبش ها هم مانند جنبش های قرن پیش، حرکت خود را با به چنگ آوردن دوباره استقلال خلق ها و کشورهای پیرامونی نظام آغاز میکنند و مجدداً ابتکار عمل در تغییر جهان را به دست میگیرند.

استراتژیِ ایالت متحده : الگوی پاکستانی

سه قدرتی که در تمام طول مدت پسرفت جنبش (یعنی از 1967 تا 2011) بر صحنه خاورمیانه مسلط بودند، عبارتند از ایالات متحده سرکرده آن نظام، عربستان سعودی و اسرائیل. سه هم پیمان خیلی نزدیک که هر سه گرفتار وحشت مشترک از پیدایش یک مصر دموکراتیک بودند. زیرا یک چنین مصری فقط میتوانست ضد امپریالست و طرفدار رفاه مردم باشد، از لیبرالیسم جهانی شده فاصله میگرفت، عربستان سعودی و کشورهای خلیج را از اعتبار می انداخت، همبستگی خلقهای عرب را احیا و آنها را دوباره بیدار میکرد و اسرائیل را وادار میکرد دولت فلسطین را به رسمیت بشناسد.

مصر، در استراتژی ایالات متحده برای کنترل جهان یک سنگ بنا است. هدف منحصر به فرد واشنگتن و هم پیمانان او، اسرائیل و عربستان سعودی، سقط جنین جنبش دموکراتیک مصر است، و به این منظور آنان میخواهند یک «رژیم اسلامی» را تحت رهبری اخوان المسلمین به مصر تحمیل کنند که برای آنان تنها راه دائمی کردن انقیاد مصر است. «سخنرانی های دموکراتیک» اوباما تنها برای فریب یک افکارعمومی ساده لوح و در درجه اول افکار عمومی ایالات متحده و اروپا ایراد میشوند.

درباره الگوی ترکیه بسیار گفتگو میشود برای اینکه حکومتی از سوی اخوان المسلیمن را («که تغییر مسلک داده و هوادار دموکراسی شده است!») توجیه کنند و به آن مشروعیت بخشند. اما این هم فقط خاکی است که به چشم مخاطبان می پاشند. زیرا ارتش ترکیه که همیشه در پشت صحنه حاضر است، اگر چه یقینا غیر دموکراتیک و علاوه بر آن، هم پیمان وفادار ناتو است، اما هم چنان به عنوان تضمین کننده «سکولاریزم» در ترکیه باقی مانده است. طرح واشنگتن که هیلاری کلینتون ، اوباما و اطاق های فکری که در خدمت آنها هستند آنرا به طور آشکار و علنی بیان کردند، از الگوی پاکستان الهام گرفته است: یک ارتش «اسلامی» در پشت صحنه، و یک دولت «غیر نظامی» که بوسیله یک یا چند حزب اسلامی «انتخاب شده» کشور را اداره میکند.

بدیهی است در این فرض، تسلیم و اطاعت حکومت «اسلامی» مصر از موارد اساسی (دائمی کردن لیبرالیسم اقتصادی و باصطلاح خودشان «قراردادهای صلحی» که به اسرائیل اجازه میدهد سیاست گسترش سرزمینی خود را ادامه دهد) تلافی خواهد شد و بعنوان نوعی جبران عوام فریبانه، این حکومت اجازه خواهد داشت اجرای طرح های خود در زمینه «اسلامی کردن دولت و سیاست» و ترور قبطی ها را ادامه دهد! آنچه واشنگتن برای مصر طراحی کرده است یک چنین دموکراسی باشکوهی است. بدیهی است عربستان سعودی از اجرا و انجام این طرح با همه ی منابع (مالی) خود پشتیبانی میکند. زیرا ریاض خیلی خوب میداند که سرکردگی منطقه ای اش (در جهان عرب و مسلمان) مستلزم این است که مصر وزن و اعتباری نداشته باشد. و وسیله و راه رسیدن به این هدف «اسلامی کردن دولت و سیاست» در مصر است؛ یعنی در واقعیت و عمل، اسلامی کردن با الگوی وهابی ها با همه نتایج و آثار آن از جمله برنامه های انحرافی تعصب آمیز و خرافی آنان برای قبطی ها و انکار حقوق برابر برای زنان.

آیا این نوع اسلامی کردن ممکن است؟ شاید، اما به قیمت خشونت های افراطی و شدید. میدان جنگ، اصل دوم قانون اساسی رژیم سرنگون شده است. این اصل که تصریح میکند «شریعت منشا قانون است» در تاریخ سیاسی مصر یک بدعت است. زیرا نه در قانون اساسی سال 1932 و نه در قانون اساسی رژیم ناصر تصور چنین چیزی هم وجود نداشت. این سادات بود که این اصل را با حمایت سه جانبه واشنگتن (« باید به سنت ها احترام گذارد!») و ریاض (« قانون اساسی ما قرآن است») و اورشلیم («کشور اسراییل یک کشور یهودی است») در قانون اساسی خود گنجاند.

پروژه اخوان المسلمین، همان گونه که الحاقیه آنان به اصل دوم قانون اساسی سادات/مبارک هم نشان میدهد، همچنان مثل گذشته تاسیس و استقرار یک دولت تئوکراتیک است. علاوه بر این، تازه ترین برنامه این سازمان هم این دیدگاه قرون وسطایی را با پیشنهاد تشکیل یک «شورای علما» که اختیار داشته باشد با بررسی هر گونه قانون پیشنهادی از انطباق آن با مقررات شریعت اطمینان حاصل کند، تایید و تقویت میکند. این شورای مذهبی قانون اساسی، شبیه آن شورایی است که در ایران بالاتر از «قدرت انتخابی» است و بر آن نظارت میکند. این رژیم مبتنی بر یک ابر حزب مذهبی واحد است و در آن کلیه احزاب هوادار سکولاریزم غیر قانونی میشوند. و به این ترتیب هواداران این احزاب مانند غیر مسلمانان (قبطی ها) از زندگی سیاسی کنار گذارده میشوند، علیرغم تمام این ها مقامات رسمی واشنگتن و اروپا چنان بحث میکنند که گویا اعلامیه فرصت طلبانه و کاذبانه اخیر اخوان المسلمین را مبنی بر اینکه طرح تئوکراتیک خود را کنار میگذارند (بدون اینکه هیچ تغییری در برنامه رسمی خود داده باشند!) میتوان جدی گرفت. آیا متخصصین «سیا» نمیتوانند چیزی به زبان عربی بخوانند؟ نتیجه گیری چنان روشن است که هیچگونه طفره ای از آن نمیتوان رفت: واشنگتن ترجیح میدهد اخوان المسلمین به قدرت برسند، که ماندن مصر را در قبضه قدرت ایالات متحده و در دامن جهانی سازی نولیبرالی برای آنها تضمین میکند؛ تا اینکه دموکرات ها به قدرت برسند که به احتمال زیاد جایگاه فرودست مصر را به چالش خواهد کشید. حزب آزادی و عدالت هم که اخیرا، آشکارا به تقلید از الگوی ترکیه تاسیس شده است، چیزی جز آلت دست اخوان المسلمین نیست. اعلام کرده اند قبطی ها هم در این حزب به عضویت پذیرفته خواهند شد (!) که معنایش این است که اگر قبطی ها حق «مشارکت» در حیات سیاسی کشور خود را میخواهند، باید دولت تئوکراتیک اسلامی را که در برنامه اخوان المسلیمن گنجانده شده است، بپذیرند. اخوان المسلمین که حالت تهاجمی بخود گرفته است در حال راه انداختن «سندیکاها»، «سازمانهای دهقانی» و «فهرستی طولانی از احزاب سیاسی» با نامهای گوناگون است که تنها هدف همه آنها تفرقه انداختن در جبهه های واحد کارگری و دهقانی و دموکراتیکی است که در حال ساخته شدن اند، و البته بسود بلوک ضد انقلابی.

آیا جنبش دموکراتیک مصر قادر خواهد بود در آینده اصل مورد بحث را از قانون اساسی جدید حذف کند؟ به این سوال تنها در صورتی میتوانیم پاسخ دهیم که به عقب برگردیم و منازعات سیاسی ایدئولوژیک و فرهنگی را که در طول تاریخ مصر جدید جریان داشته است، بررسی کنیم.

در واقع میتوان دید که دوره های پیشرفت و اعتلای جنبش با تنوع عقاید و نظراتی که به طور باز و آشکار ابراز و بیان میشده و مذهب را (که همیشه در جامعه حضور دارد) در پسزمینه رها میکرده، مشخص میشود.

وضع طی دو سوم نخست سده نوزدهم (یعنی از محمد علی تا خدیو اسماعیل) چنین بود. موضوعات و بحث های تجددطلبانه (بیشتر در قالب یک استبداد روشنگرانه تا دموکراتیک) در این دوره ها بر صحنه غالب بود. از سال 1920 تا سال 1970 هم وضع بر همین منوال بود. برخورد دیدگاه ها بین «بورژوا دموکرات ها» و «کمونیست ها» که بطور گسترده ای پیش صحنه را در اشغال خود داشتند تا پیدایش ناصریسم، باز و آزاد است. ناصر این مباحثات را قطع و خاموش کرد و یک گفتمان پوپولیستی، پان عربی، گرچه در عین حال «تجدد خواه» را جایگزین آن کرد. تضادهای این نظام راه را برای بازگشت اسلام سیاسی باز کرد. در مراحل پسرفت و انحطاط جنبش هم می بینیم که به عکس این گونه تنوع عقاید محو میشود و جا را برای پیروی از عقاید و آداب قرون وسطایی که به عنوان تفکر اسلامی ارائه میشود باز میکند، عقاید و آدابی که حق انحصاری گفتمانی که قدرت آن را مجاز شناخته است را من غیر حق به خود اختصاص داده اند. از 1880 تا 1920 بریتانیائی ها به طرق مختلف این مسیر انحرافی را از جمله با تبعید همه متفکرین و کنشگران تجددخواه مصری که از زمان محمد علی پاشا به بعد تربیت شده بودند (عمدتا به نوبی1) ایجاد کردند. اما این را نیز ملاحظه می کنیم که «اپوزیسیونی» که در مقابل اشغالگری بریتانیا بوجود می آید هم خود را در صف این نگرش قرون وسطایی قرار میدهد. نهضت که بوسیله افغانی2 آغاز و بوسیله محمد عبده پیگیری شد، بخشی از این مسیر انحرافی است که با آن توهمات واهی و فریب آمیز عثمانی هایی پیوند داشت که حزب ناسیونالسیت جدید مصطفی کمال و محمد فرید نماینده آن بودند. نباید تعجبی داشته باشد اگر در حوالی پایان آن دوران این مسیر انحرافی به نوشته های ماورا ارتجاعی رشید رضا منجر شود که بعداً حسن البنا بنیانگزار اخوان المسلمین آنرا میگیرد و مورد استفاده قرار میدهد.

همین وضع دوباره در دوره ی پسرفت و انحطاط جنبش بین سال های 1970 تا 2010 هم تکرار شد. گفتمان رسمی قدرت (سادات و مبارک) که کاملاً اسلامگرا بود، (همانطور که وارد کردن شریعت در قانون اساسی و واگذاری اختیارات اساسی به اخوان المسلمین از سوی آنها این موضوع را ثابت میکند.) در عین حال گفتمان یک اپوزیسیون ساختگی، بعنوان تنها اپوزیسیون قابل تحمل بود، گفتمانی که در مساجد وعظ میشد. بخاطر همین وضع ممکن است تصور شود که اصل دوم قانون اساسی در «افکار عمومی» (یا آنطور که در بین امریکایی ها مصطلح است، در میان مردم کوچه و خیابان) ریشه های محکمی دارد. آثار ویرانگر غیر سیاسی کردن مردم را که طی دوره های پسرفت و انحطاط جنبش بطور نظام یافته و روش مند به جامعه تحمیل میشود، نباید دست کم گرفت. بالا رفتن دوباره از شیبی که براحتی از آن به پایین لغزیده ای، هرگز آسان نیست. اما این کار غیر ممکن هم نیست. مجادلات جاری در مصر تصریحاً یا تلویحاً بر مسئله و بعد ادعائی «فرهنگی» (یعنی عملاً اسلامی) این چالش متمرکز است. و علائمی وجود دارند که جهت گیری مثبتی را نشان می دهند: این جنبش بحث آزاد را اجتناب ناپذیر ساخته است. تنها چند هفته وقت کافی بود تا شعار اخوان المسلمین «اسلام راه حل ما است» از همه ی تظاهرات و تجمعات ناپدید شود، و تنها خواسته های مشخصی راجع به تغییرات عینی و ملموس در جامعه (آزادی بیان عقاید و تشکیل سندیکاها و احزاب سیاسی و دیگر سازمان های اجتماعی، بهسازی دستمزدها و حقوق کار، دسترسی به زمین، مدرسه و بهداشت، ردّ خصوصی سازی ها و در خواست ملی کردن واحد های اقتصادی و غیره) در صحنه بماند. یک نشانه دیگر که گمراه کننده نیست: در انتخابات سازمان دانشجویان، جایی که پنج سال پیش (یعنی زمانی که گفتمان اخوان المسلمین تنها شکل مجاز اپوزیسیون ادعائی بود، نامزدهای این جماعت در آن یک اکثریت قاطع 80% بدست آورده بودند.) این بار در انتخابات ماه آوریل، سهم آنان به 20% از آراء کاهش یافت. با این حال طرف دیگر هم بنوبه ی خود میداند چگونه در برابر «خطر دموکراسی» واکنش نشان داده و آنرا دفع کند. تغییرات جزئی و بی اهمیت در قانون اساسی مبارک (که هنوز معتبر و در حال اجرا است) و از طرف کمیته ای منحصراً متشکل از اسلام گرایان برگزیده ی فرماندهی عالی ارتش پیشنهاد و در یک رفراندوم شتابزده در ماه آوریل تصویب شده است، طبعاً اصل دوم قانون اساسی رژیم گذشته را دست نزده است. (رسماً با 23% رأی منفی و اکثریت رأی مثبت از طریق تقلب انتخاباتی و شانتاژ سنگین و گسترده ای که بوسیله ی مساجد صورت گرفت و طی آن اهالی را در محظور قرار میدادند و از آنها در قالب حق السکوت رأی می گرفتند.) انتخابات ریاست جمهوری و مجلس مقننه که در چهارچوب این قانون اساسی صورت میگیرد قرار است در سپتامبر و اکتبر 2011 انجام شود. جنبش دموکراتیک برای یک دوره «گذار دموکراتیک» طولانی تر مبارزه میکند که طی آن این امکان وجود داشته باشد که گفتمان این جنبش عملاً به آن لایه های وسیع مسلمان طبقات پایین تر برسد که رویداد های جاری آنها را بلاتکلیف و سر در گم ساخته و هنوز از چگونگی آنها سر در نمی آورند. اما اوباما به محض این که خیزش مردمی آغاز شد، تصمیم خود راگرفت: یک گذار کوتاه مدت تنظیم شده و دستوری (یعنی بدون هیچگونه تهدیدی نسبت به دستگاه حاکمه) و انتخاباتی که منجر به پیروزی اسلام گرایان شود. همانطور که همه میدانند، «انتخابات» در مصر هم مثل هر جای دیگری در جهان، بهترین راه برقراری دموکراسی نیست، بلکه غالباً بهترین راه برای تعیین یک حد نهایی برای پیشروی های دموکراتیک است.

و سرنجام، چند کلمه پیرامون «فساد مالی». گفتمان مسلط «رژیم انتقالی» بر محکومیت فساد مالی، همراه با تهدیداتی دائر بر تعقیب قضائی آن، تأکید میکند (مبارک، همسر او و برخی دیگر از اطرافیانش بازداشت شده اند، اما باید صبر کنیم و ببینیم در عمل به چه نتیجه ای منجر خواهد شد). البته از این گفتمان، بویژه از طرف اکثریت ساده لوح افکار عمومی استقبال میشود. اما آنان از تجزیه و تحلیل ریشه ای و عمیق این پدیده خودداری میکنند و نمی خواهند مردم بفهمند که «فساد مالی» (که در مواعظ اخلاقی امریکائی، یک انحراف اخلاقی فردی معرفی میشود) یک جزء ذاتی و ضروری شکل گیری بورژوازی است. و این امر منحصر به مصر و بطور کلی کشور های جنوب نیست که اگر یک بورژوازی کمپرادور بخواهد در آنجا شکل بگیرد، تنها راه برای تحقق این امر، یکی شدن با دستگاه قدرت و دولت است. من تأکید میکنم که در مرحله ی سرمایه داری انحصاری تعمیم یافته، فساد مالی بصورت یکی از اجزاء طبیعی و ذاتی تشکیل دهنده ی روند بازتولید انباشت آن در آمده است: رانت جوئی انحصارات مستلزم این است که دولت شریک جرم فعال آنان باشد. گفتمان ایدئولوژیک آن («ویروس لیبرال») اعلام میکند «دست های دولت از اقتصاد کوتاه» در حالی که عمل آن «دولت در خدمت انحصارات» است.

منطقه ی توفان ها

مائو اشتباه نمیکرد هنگامی که تأکید میورزید که سرمایه داری (واقعا ً موجود، یعنی بنا به سرشت خود، امپریالیستی) چیزی ندارد که به خلق های سه قاره بدهد (یعنی به کشورهای پیرامونی که آسیا، افریقا و امریکای لاتین را شامل میشوند- این «اقلیتی» که 85 درصد جمعیت کره ی خاک را تشکیل میدهند!)، و بنا بر این جنوب «منطقه ی توفان ها» را تشکیل میدهد، یعنی منطقه ی شورش های پی در پی ای را که بطور بالقوه (اما فقط بطور بالقوه) آبستن پیشروی های انقلابی در جهت عبور دادن جامعه از سرمایه داری و اعتلای آن به سوی سوسیالیسم هستند.

«بهار عرب» در فهرست این واقعیت قرار می گیرد. این مورد، یک مورد از شورش های اجتماعی است که حامل امکان بالقوه ی تبلور جایگزینه های عینی و مشخصی است که در بلند مدت میتوان آنها را در یک چشم انداز سوسیالیستی قرار داد. به همین دلیل است که نظام سرمایه داری، سرمایه ی انحصاراتی که در مقیاس جهانی مسلّط اند، نمی تواند رشد و تکامل این جنبش ها را تحمل کند. سرمایه ی انحصاری کلیه ی طرق و وسائل ممکن را، از فشارهای اقتصادی و مالی گرفته تا تهدیدات نظامی، برای بی ثباتی بسیج خواهد کرد. بر حسب اوضاع و احوال، هم از گزینه های قلابی فاشیستی یا شبه فاشیستی و هم از تحمیل شدن دیکتاتوری های نظامی به این کشورها پشتیبانی خواهد کرد. کلمه ای از آنچه اوباما میگوید را نباید باور کرد. اوباما همان بوش است با زبانی دیگر. یک فریب دائمی در زبان همه ی رهبران مثلث امپریالیستی (ایالات متحده، اروپای غربی و ژاپن) تعبیه شده است.

من قصد ندارم در این مقاله هریک از جنبش های جاری در دنیای عرب (تونس، لیبی، سوریه، یمن و غیره) را چندان با تفصیل بررسی کنم. زیرا اجزاء تشکیل دهنده جنبش در هریک از این کشورها با کشورهای دیگر تفاوت دارند، درست همانطور که شکل های ادغام آنها در جهانی سازی امپریالیستی و ساختارهای رژیم های مستقر در این کشورها با هم تفاوت دارند.

شورش تونس شلیک آغاز حرکت بود و بطور یقین مصری ها را قویا ً تحت تأثیر قرار داد و آنها را تشجیع کرد. از طرف دیگر جنبش تونس یک مزیت مشخص داشت. اسلامگرایانی که از تبعید خود از انگلستان برگشته اند مطمئنا ً نمی توانند نیمه سکولاریزمی را که به وسیله ی بورقبیه ایجاد شد زیر سوال ببرند. اما در همین حال به نظر نمی رسد جنبش تونس بتواند الگوی توسعه ی برون گرائی را هم، که ذاتا ً با جهانی سازی لیبرالی سرمایه داری همراه است، به چالش بکشد.

لیبی، نه تونس است، نه مصر. گروه حاکم (قذافی) و نیروهائی که با آن می جنگند به هیچ وجه شبیه همتایان تونسی یا مصری خود نیستند. قذافی هرگز چیزی بیش از یک دلقک نبوده است که تهی بودن فکرش در «کتاب سبز» او نمایان است. او که در یک جامعه ی هنوز کهن عمل میکرد، میتوانست راحت به خود اجازه دهد که امروز سخنرانی های پی در پی «ناسیونالیستی و سوسیالیستی» ایراد کند -که چندان ربطی هم به واقعیت نداشت- و روز بعد از «لیبرالیسم» جانبداری کند. او برای «خوشایند غربی ها!» این کار را میکرد. گوئی انتخاب لیبرالیسم هیچگونه تأثیری در جامعه بجا نمی گذارد، امّا چنین تأثیری را بجا گذاشت و به شکل خیلی معمولی و مبتذلی، دشواریها و شرایط زندگی اکثریت مردم را خراب تر کرد. آنگاه این دشواری ها شرایط را برای انفجاری فراهم کرد که همه از آن اطلاع دارند و اسلام سیاسی این کشور و ناحیه گرایان خودمختاری طلب گوناگون فورا ً از آن بهره برداری کردند. زیرا لیبی در گذشته هم هیچگاه واقعا ً به صورت یک ملت واحد وجود نداشته است. لیبی یک منطقه ی جغرافیائی است که مغرب و مشرق عربی را از یکدیگر جدا می کند. مرز میان این دو دقیقا ً از وسط لیبی می گذرد. سیرنائیکا از لحاظ تاریخی یونانی و هلنی بود، سپس مشرقین شد. اما تریپولیتانیا رمی بود و مغربین شد. بنا به این واقعیت در این کشور همیشه پایگاهی برای ناحیه گرائی (رژینونالیسم) وجود داشته و این پدیده همیشه در لیبی قوی بوده است. هیچ کس واقعا ً نمیداند اعضای شورای انتقالی ملی بنغازی چه کسانی هستند، ممکن است در میان آنان دموکرات هائی هم وجود داشته باشند، اما یقینا ً اسلام گرایان- و از بدترین نوع آنان- و ناحیه گرایان در این شورا حضور دارند.

«جنبش» از همان آغاز در لیبی شکل یک شورش مسلحانه را به خود گرفت که با ارتش می جنگید، نه یک موج تظاهرات مدنی را. از طرف دیگر این شورش مسلحانه برای نجات خود فورا از ناتو دعوت به مداخله کرد. به این ترتیب فرصت برای مداخلهی نظامی قدرتهای امپریالیستی به آنان پیشکش شد. به طور یقین هدفی که آنان تعقیب می کنند نه «حمایت از غیر نظامیان» است و نه «دموکراسی». آنان کنترل بر میدانهای نفتی و به دست آوردن یک پایگاه نظامی بزرگ را در این کشور میخواهند. البته از زمانی که قذافی به آغوش «لیبرالیسم» پناه برد، شرکت های نفتی غربی بر نفت لیبی تسلط پیدا کرده بودند. امّا با وجود قذافی هرگز کسی نمی توانست از هیچ چیز مطمئن باشد. از کجا معلوم بود که او ناگهان تغییر عقیده ندهد و فردا چینی ها یا هندی ها را وارد بازی خود نکند؟ امّا مسئله ی دیگری وجود دارد که حادتر و مهم تر است. در 1969 قذافی از بریتانیائی ها و امریکائی ها خواست پایگاه هائی را که آنان از فردای جنگ جهانی دوم در این کشور در اختیار داشتند تخلیه و ترک کنند. امروز، ایالات متحده برای انتقال افریکوم (فرماندهی نظامی ایالات متحده برای افریقا که بخش مهمی از آرایش لازم برای سلطه ی نظامی این کشور بر جهان است، امّا تاکنون ناگزیر بوده اند آنرا در اشتوتگارت مستقر کنند!) به محلی در افریقا نیاز دارد. اتحادیه¬ی افریقا از قبول این خواسته سر باز میزند و تاکنون هیچ کشور افریقائی جرأت نکرده است چنین کاری بکند. یک پیشخدمت مطیع که در تریپولی (یا در بنغازی) مستقر شود، بدون شک میتواند همه‍ی خواسته های واشنگتن و هم پیمانان فرودست آن در ناتو را اجابت کند.

اجزاء تشکیل دهنده‍ی شورش در سوریه تاکنون برنامه های خود را اعلام نکرده اند. بی شک، گرایش به راست رژیم بعثی که مشی سیاسی خود را تغییر داده و به لیبرالیسم نو پیوسته و به تنهایی در برابر اشغال جولان از طرف اسرائیل موضع غیرفعال گرفته است، منشأ انفجار مردمی است. اما مداخله‍ی «سی.آی.ا» را هم نباید نادیده گرفت: از گروه هایی صحبت میکنند که از اردن، از مناطق مرزی همجوار آن کشور با سوریه به دیره نفوذ کرده اند. بعید نیست بسیج اخوان المسلمین که در پس شورش های چند سال قبل حما و حمس بوده اند، بخشی از توطئه‍ی واشنگتن باشد که درصدد است به اتحاد سوریه و ایران که برای حمایت از حزب الله در لبنان و حماس در غزه اهمیت اساسی دارد، پایان دهد.

در یمن، وحدت این بر شکست نیروهای ترقی خواهی بنا شد که بر کشور مستقل یمن جنوبی حکومت میکردند. آیا جنبش یمن موجب تجدید حیات آن نیروها خواهد شد؟ عدم اطمینانی که در این زمینه وجود دارد، دلیل تردیدهای واشنگتن و دولت های عرب خلیج ]فارس[ است.

در بحرین، شورش با مداخله ی ارتش عربستان سعودی و کشتار مردم در نطفه خفه شد. بدون این که در رسانه های مسلط (از جمله الجزیره) چیز چندانی در مورد آن بگویند. اینجا هم مثل همیشه معیار دوگانه در کار بوده است.

«شورش اعراب» اگرچه این بهار عرب فقط یکی از نمودهای آن و تازه ترین آنها است، تنها مورد و مثالی نیست که بی ثباتی ذاتی این «منطقه طوفان ها» را نشان میدهد.

یک موج نخستین از «انقلاب ها»، اگر آن ها را چنین بنامیم، برخی دیکتاتوری ها را در آسیا (فیلیپین و اندونزی) و آفریقا (مالی) که به وسیله‍ی امپریالیسم و بلوک های ارتجاع بومی در این کشورها مستقر شده بودند، جاروب و از صحنه خارج کرد. اما ایالات متحده و اروپا توانستند در این کشورها پویائی و پتانسیل آن جنبش های مردمی را- که در مواردی از لحاظ امواج عظیمی از اعتراضات مردمی که برانگیخته بودند، جنبش های عظیمی بودند- در نطفه خفه کنند. ایالات متحده و اروپا میخواهند در جهان عرب هم آنچه در مالی، اندونزی و فیلیپین روی داد تکرار کنند، یعنی «همه چیز را تغییر دهند برای آن که هیچ چیز تغییر نکند!». در آن کشورها پس از آن که جنبش های مردمی از شر دیکتاتورهایشان خلاص شدند، قدرت های امپریالیستی با روی کار آوردن حکومت هایی که با لیبرالیسم نو و منافع سیاست خارجی آنان هماهنگ هستند، برای حفظ منافع اساسی خود اقدام کردند. قابل توجه است که در کشورهای مسلمان (مالی و اندونزی) آنان اسلام سیاسی را برای رسیدن به این هدف بسیج کردند.

اما به عکس، موج جنبش های رهایی بخشی که آمریکای جنوبی را درنوردید امکان پیشرفت هایی واقعی را در سه جهت فراهم کرد. دموکراتیزه کردن دولت و جامعه؛ اتخاذ مواضع ضد امپریالیستی و ورود این کشورها به مسیر اصلاحات اجتماعی ترقی خواهانه و حرکت در این مسیر.

گفتمان رسانه های مسلط «شورش های دموکراتیک» جهان سوم را با شورش هایی مقایسه میکنند که پس از فروریختن دیوار برلین به «سوسیالیسم» اروپای شرقی پایان داد، این چیزی جز یک خدعه‍ی ساده و خالص نیست، زیرا دلایل شورش های مورد بحث هر چه که بود (و قابل درک هم بود)، آن شورش ها در چشم انداز الحاق آن منطقه به قدرت های امپریالیستی اروپای غربی (در وهله‍ی اول به سود آلمان) و به وسیله‍ی همین قدرت ها قرار میگرفت.

در واقع کشورهای اروپای شرقی که جایگاه آنان، از آن زمان به بعد، تا حد جایگاه یکی از «کشورهای پیرامونی» اروپای توسعه یافته‍ی سرمایه داری تنزل یافت، تازه در آستانه‍ی شورش های اصیل و واقعی خود هستند که در آینده آنها را تجربه خواهند کرد. نشانه های هشدار دهنده‍ی این شورش ها از هم اکنون، به ویژه در یوگسلاوی سابق، قابل رویت است.

شورش هایی که بالقوه آبستن پیشرفت های انقلابی هستند، تقریباً در همه جا و به ویژه در آن سه قاره ای که امروز هم مانند گذشته، بلکه بیش از هر زمان دیگر، به صورت منطقه‍ی توفان باقی مانده اند، قابل پیش بینی است؛ و این واقعیت بر سر تا پای آن گفتمان مشمئز کننده ای که «سرمایه داری ابدی» و ثبات و صلح و پیشرفت حاصل از آن را تبلیغ میکند، داغ باطل زده است.

امّا این شورش ها برای اینکه به پیشرفت های انقلابی تبدیل شوند، باید بر موانع و مشکلات بسیاری غلبه کنند: از یک طرف باید بر ضعف خود جنبش فائق آیند، بین اجزاء تشکیل دهنده‍ی جنبش همگرایی های مثبت بوجود آورند، استراتژی های موثر و کارآمدی را تحت ضابطه کشیده و به اجرا درآورند؛ ولی از سوی دیگر هم باید مانع مداخلات مثلث امپریالیستی (و از جمله مداخلات نظامی آن) شوند. هرگونه مداخله‍ی نظامی ایالات متحده و ناتو در امور کشورهای جنوب، به هر بهانه که باشد و این بهانه هر قدر خوش ظاهر باشد- مثل مداخلات «بشردوستانه»- باید ممنوع اعلام و از آن جلوگیری شود. امپریالیسم نه پیشرفت اجتماعی را برای این کشورهای تحمل میکند و نه دموکراسی را. وقتی امپریالیسم نبرد را ببرد، پیشخدمت هایی که به قدرت میگمارد، خود تازه دشمنان دموکراسی خواهند بود. برای «چپ» اروپا تنها میتوان عمیقاً متأسف بود که، حتی در مواردی که ادعای رادیکال بودن دارد، دیگر نمی فهمد امپریالیسم واقعاً چیست و هر گونه درک و شناختی را در این زمینه از دست داده است.

گفتمانی که در حال حاضر مسلط است، خواهان اجرای «حقوق بین الملل»ی است که هرگاه حقوق بنیادی مردمی لگدمال شود، اصولاً مداخله را مجاز شمارد. اما شرایط لازم برای آن که پیشرفت در این جهت را امکان پذیر کند، فراهم نیست. «جامعه بین المللی» وجود خارجی ندارد. این جامعه در سفیر ایالات متحده خلاصه میشود که سفرای کشورهای اروپایی هم به طور اتوماتیک از او تبعیت میکنند. آیا باید فهرست طولانی این مداخلات را که باید به آن ها صفتی بدتر از فلاکت آور و سیاه اطلاق کرد، با نتایج جنایت بار آنها (مثلاً عراق را) در اینجا ذکر کرد؟

آیا باید در اینجا دوباره اصل «معیارهای» دوگانه را یادآوری کرد که در همه‍ی این موارد به کار می رود؟ (بدیهی است که انسان به حقوق لگدمال شده‍ی فلسطینی ها و پشتیبانی بی قید و شرط امپریالیسم از اسرائیلی ها و دیکتاتورهای بیشماری فکر می کند که در آفریقا هنوز هم مورد حمایت هستند.)

بهار مردم جنوب و خزان سرمایه داری

«بهار» خلق های عرب، مانند بهاری که اکنون دو دهه است خلق های آمریکای لاتین آنرا تجربه میکنند- و من مجموع اینها را موج دوم بیداری خلق های جنوب می نامم- شکل های گوناگونی را به خود میگیرد که از انفجاراتی که علیه رژیم های خودکامه صورت میگیرد- رژیم هایی که راه گسترش نولیبرالی را در پیش گرفتند و دقیقاً به همین دلیل مورد معارضه مردم خود قرار گرفتند- تا «کشورهای نوپدیدی» که نظم بین المللی جاری را به چالش کشیده اند، همه را شامل می شود. موج اول این بیداری در قرن بیستم بوجود آمد و تا زمان ضد حمله ای که از سوی سرمایه داری/ امپریالیسم نولیبرال علیه آن صورت گرفت، ادامه داشت. به این ترتیب، اکنون این بهارها با «خزان سرمایه داری»- با انحطاط سرمایه داری انحصارات جهانی شده، مالی شده و عمومیت یافته- تقارن یافته است. این جنبش ها هم مانند جنبش های قرن پیش، حرکت خود را با به چنگ آوردن دوباره استقلال خلق ها و کشورهای پیرامونی نظام آغاز میکنند و مجدداً ابتکار عمل در تغییر جهان را به دست میگیرند. به این ترتیب، این جنبش ها پیش از هر چیز جنبش هایی ضدامپریالیستی هستند و بنابراین فقط به طور بالقوه ضد سرمایه داری هستند. اگر این جنبش ها موفق به همگرایی با دیگر جنبش های بیداری مجدد، یعنی جنبش کارگران کشورهای کانونی امپریالیسم بشوند، میتوانند یک چشم انداز اصیل سوسیالیستی را در مقیاس تمامی بشریت پیش روی آن بگشایند. اما این امر به هیچ وجه یک «ضرورت تاریخی» از پیش مقرر شده و محتوم نیست. انحطاط و زوال سرمایه داری هم می تواند راه را بر یک گذار طولانی به سوی سوسیایسم بازکند و هم می تواند بشریت را به مسیر توحش عمومی سوق دهد. طرح جاری ایالات متحده برای کنترل نظامی کره‍ی خاک به وسیله‍ی نیروهای مسلح این کشور و هم پیمانان فرودست آن در ناتو، انحطاط دموکراسی در خود کشورهای کانونی امپریالیستی، و مخالفت با دموکراسی در کشورهای شورشی جنوب از موضع قرون وسطایی گذشته گرایانه (که شکل توهمات نیمه مذهبی «بنیادگرایانه» ای را به خود میگیرند که به وسیله‍ی اسلام سیاسی، هندوییسم سیاسی و بودیسم سیاسی ترویج می شود) همگی در جهت همان نتیجه‍ی هراس انگیز (توحش عمومی) عمل میکند. از این رو، در زمان حاضر مبارزه در راه دموکراتیزه کردن سکولار جامعه برای چشم انداز رهایی مردمی، برای مقابله با چشم انداز توحش عمومی دارای اهمیت اساسی است.

“پایان”

1- ناحیه ای در آفریقا در نیمه شمالی سودان فعلی ( که بخشی از مصر زیر سلطه انگلیسی ها بود )

2- سید جمال الدین اسدآبادی در کشورهای عربی موسوم به افغانی است.

نظر بدهید : ادامه...

زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام

زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام

فهیم آزاد

مقدمه :

هدف نوشته حاضر پرداختن به عمل کرد و جنایات نیروهای اسلامی چه در قالب طالبان و چه در هیئت حاکمان کنونی که مقدرات جامعه را رقم میزنند نیست، (چون مردم با گوشت و پوست شان این نیرو ها و احزاب را در پراتیک اجتماعی و سیاسی تجربه کرده اند) بلکه میخواهد به مسایل اساسی ایکه این عملکرد ها از آنها ناشی میشوند ( ایدئولوژی اسلامی، که منبع الهام و رهنمای بالقوه تمامی جریانات اسلامی دوران ما است) بپردازد. در ضمن به آن بخش از روشنفکران چپ و “دموکرات” که آگاهانه و یا نا آگاهانه تلاش دارند با تحلیل های “مدبرانۀ” شان از وضعیت جاری، خاک در چشم توده های زحمتکش پاشیده و از افشای کامل مذهب (در این مورد اسلام ) در کنار باور های ضد انسانی و خرافی دیگر، بعنوان یکی از عوامل اصلی نیگون بختی و سیاه روزی کنونی مردم، بویژه زنان، طفره رفته و با تفکیک اسلام به اسلام “بنیاد گرا”، “مترقی” و”اسلام مردمی” از مبارزه بالفعل و بالقوه با جریانات مذهبی شانه خالی کنند و یا عده ی دیگر آنها ( که متأسفانه تعداد شان هم چندان کم نیست) با درک پوپولیستی و قدرگرایانه (چیزیکه سالها بدان عادت کرده اند و بخشی از باورهای شان را میسازد)، توجیهات شان را در این مورد از این تئوری دیر آشنا استنتاج نموده اند که نمیشود با توده های در افتاد و هرآنچه را که باور توده هاست (هر چند ارتجاعی و ضد انسانی) باید احترام کرد، در غیر آن توده ها خواهند رنجید، نشان دهد که این نه سلیقه های گروهی بلکه بنیاد های فکری و ایدئولوژیک اسلام است که مصبب اصلی ستم، بی حقوقی و اجحاف، از جمله ستم جنسی بر زنان است که باید بطور سیستماتیک و پیگیر مورد نقد و افشا گری قرار گیرد. (ادامه مطلب…)

نظر بدهید : ادامه...

نژاد باوری دربستر تاريخ

مرورکوتاه به ريشه هاي نژاد پرستی اروپايی

کاوه اميد

 رشد و گسترش پديده نژادباوری در افغانستان و نشان دادن رابطه آن با تيوريهای نژادپرستی و زمينه های تکامل آن در اوضاع تاريخی و مکانهای متفاوت، ما را در شناخت و نوع مقابله با آن کمک خواهد کرد. اين مقاله در حد ممکن به تيوريهائی که زمينه های مشروعيت نژادباوری را می سازند، خواهد پرداخت.

طبق معمول همه ما با ايده ها و باورهای نژادی در مدرسه آشنا ميگرديم. در کتابهای درسی در موئسسات رسمی و علمی، معلم ها و آموزگاران ونخبگان حاکم عقائد و تصورات نژادی «آريائی» را چه در کتابها و ماتريال مربوط به تاريخ و چه در پيکر شعر وادبيات گنجانيده اند.

 مواد و ماتريال نصاب تعليمی مکاتب و مراکز تعليمی را طوری آماده مينمودند که معيار افسانه نژادی که اعتقادات اقليت نخبه از تاريخ است را، به عنوان مبنای هويت «ملی» برای جامعه قرار ميدادند وبدينسان حقايق نخبگان حاکم بمثابه نگرش کل جامعه تعميم ميافت. اين نگرش در تمام ابعادش برای کودکان اقليت هائی تدريس ميگرديد که شامل دسته بندی «نژاد آريائی» نميشدند. اين هويت سازی در تناقض و تضاد کلی با معيار های که از جانب نخبگان وضع گرديده و وضعِت اوبژکتيو که اقليت ها و جمعيت ساکن کشور در آن به سر ميبرند، قرار ميگيرد. در گذشته کودکان افغانستان بمثابه افراد«آريائي» آموزش ديده و سوسياليزه ميگرديدند و اين مسئله هنوز بنام های مختلف و بمثابه آيه های آسمانی و لايتغير  تبليغ و ترويج ميگردد.

راسيسم و نژاد باوری حاکم همواره براساس افسانه بافی به تقسِمبندی انسان و دسته بندی آن ميپردازد. شاخص برجسته اين نظريه در گذشته تاکيد بر تفاوتهای بيولوژيک برای استنتاجات برتری گروه خودی و ايجاد گروهای فرودست و «پست» در جامعه بشری است. ولی امروز از آنجا که تفاوتهای پشين دربرابر دانش جديد شکست خورده است، جای راسيسم بيولوژيکی را تفاوتهای فرهنگی گرفته است و انسانها را بر مبنای فرهنگهای گوناگون تقسيم مينمايند. در  افغانستان نيز دسته بندی انسانها به قبيله ها و اقوام گوناگون از عرب، ازبک، بلوچ، پشتون، پشه ای، هزاره، نورستانی و غيره بار نژادی دارد.  زمانيکه اين تقسيمات با اهداف نژادی صورت بگيرد و با نژادباوری همراه باشد نتيجتأ ثمری جز برتری نژادی و خدمت به اهداف و اميال نژادباوران نخواهد داشت.

قرائت تقسيم انسانها بر بنيادهای نژادی گذشته طولانی دارد. برای شناخت آن لازم است تا نگاهی به تاريخ تدوين باورهای انديشه سياسی نژادباوری در غرب بياندازيم و ببينيم که چگونه انديشه های نژادباورانه که الزامأ برتری طلبی نژادی بهمراه دارد، شکل گرفته و تکامل نموده است. البته پرداختن به اين مسئله از ظرفيت نه یک بلکه دها مقاله هم خارج است. ولی تلاش ميکنم که اشاره های به فراز های اين انديشه داشته باشم.

برجسته ترين  تغييرات که در سير عقايد نژادباوری صورت گرفت در عصر گسترش رشته های علوم انسانی در قرن۱٩  در غرب بود. تئوريسن های علوم اجتماعی متاثر از چارلز داروين، زيستشناس برجسته، انديشمندان معتقد به تبعيض نژادی مانند آرتور گوبينو از طراحان مباحث مردمشناشی نژادی و نژاد باوری محسوب ميگردند. با وصف شکست نظريه مردمشناسی نژادی توسط دانش ژنيتيک جديد، تئوری مزبور بواسطه نژادباوران توليد و باز توليد ميشود.

 منتقدين نظريه های نژاد باوری در سالهای۱٩٨٠  قرن گذشته مانند ژرژ موس و گريتا جونز نظرات جالب و در خور توجه در باره افسانه نژاد «آريائی» و نقد نژادباوری دارند که برای من نقطه عزيمت و حرکت خلاف جريان تفسير انسان به اساس ارزش نژادباوری نژاد«آريائی» بحساب ميآيد.

رابطه دولت و نژادپرستی پديده درخور توجه است. تاُسيس دولت های بورژوايی در قرن ۱٩ و سپس ايجاد نهادهای علمی و تحقيقی درزمينه های تاريخ و دانش تاريخی و اجتماعی کمک کرد تا در قرن ۱٩ باورهای نژادی با تئوريهای برتری نژادی «آريائی» و سفيد بهم پيوند يابند. تشکيل دولتهای ملی و واحد ها و موئسسات باستانشناسی و تاريخ، زمينه های مساعدتری برای آفرينش هويت تاريخی برای جامعه و مردم را در اختيار و در دستور مهندسان و مخترعين هويت و تذکره قرار داد.  در نتيجه با استفاده از دانش بيولوژی و طبيعی مدرن، راسيسم «علمی» بنيانگذاری شد. البته اشکال تطبيقی حقوق نژادباوری را بايد در پراکتيک و عمل دولتهای بورژوائی اروپائی نسبت به جمعيت کوليها و يهوديها و تقديس فرهنگهای محلی با استناد به همان افسانه های کهن، مطالعه کرد.

 نژادباوری قرن 20 نيز بگونه ای نظری تداوم آرا و انديشه های متفکران نژاد باور قرن 19 مانند آرتور گوبينو و چمبرلاين بود، که به اشکال مختلف در مدلهای سياسی آلمان نازی و اپارتايد در افريقای جنوبی مورد آزمايش و تطبيق قرار گرفتند. ايدئولوژی مبنی بر نژاد پرستی با نمادها و سمبلهايش ظرفيت و نيروی مخربش را در عمل به جهانيان نشان داد. تقابل نژاد دربرابر نژاد وتاکيد بر برتری نژاد سفيد و حاکميت آن از فراورده های اين روند و تحولات اجتماعی و سياسی به حساب ميآمد که با تشکيل دولت نژادپرست هتلر و کشتار و قتل عام يهوديان، کوليان، کمونيستها و ساير ديگر انديشان ماديت يافت. دولت نژاد باور هتلر تلاش ورزيد تا با ايجاد سازمانهای به اصطلاح علمی کاراکتر و معيارهای “علمی” برای نظريه برتری نژادی تعريف کند. روشهای عملی که برای اندازه گيری جمجمه و ساير اعضای بدن تا سالهای۱٩٦٠۱٩٧٠نيز در برخی از کشورهای اسکندناويا رواج داشت.

 ولی خوشبختانه دانش ژنيتک جديد با بدست دادن شناخت در مورد 3 مليارد ژن بشر، مسئله علمی بودن برتری نژادی را برای هميشه مردود اعلام نمود. اما تنها موجوديت دانش جديد ژنيتک به معنای از ميان رفتن مضمون ايدئولوژيک راسيسم نژادی در جامعه نبوده بلکه ايدئولوژی نژادی هنوز از کشش قابل ملاحظه ی در جامعه برخوردار است، چون به گونه های مختلف توسط دم و دستگاه دولتی و سازمانهای اجتماعی و فرهنگی آن توليد و باز توليد ميگردد. برخيها برای اثبات نظريه های نژاد باوری شان به  سراغ افسانه ها و خوانش کتيبه های باستاني میروند، تا سرنخ برای اثبات خواستگاه های نژادی خود پيدا کنند و ازاين طريق به گونه ظريفانه وماهرانه به آرايش و پيرايش نژادباوری خودی بپردازند.   در اين مقاله به بخشهای مختلف نژادباوری در بستر تاريخ در حد و ظرفيت يک مقاله پرداخته خواهد شد.

 زمينه استفاده از آثار و منابع گسترده است، ولی با تاسف مجال و امکان مطالعه اين همه ماتريال و منبع برای من مقدور نيست ولی سعی خواهد شد تا از آن منابع استفاده لازم بعمل آيد، منابع و ماتريالی که تابوهای ملی سازی و هويت سازی را به مثابه مخلوق تاريخی مورد دقت و بررسی قرارميدهند.

 استفاده از مطرحترين نظريه پردازان عصر باستان تا نويسندگان و نظريه پردازان قرن 19 اروپا که نقش جدی در ابداع سيستماتيک نژادباوری بازی نموده اند، اهميت ويژه ای در اين نوشته خواهد داشت.

 نظريه های فلاسفه و دانشمندان باستان کمک ميکنند تا با نطفه های مکتوب راجع به تقسيمبندی انسانها به «ما» و «ديگران»، آشنا شويم. نظريه پردازان مدرن تئوريهای نژاد باوری مانند Arthur de Gobineau  دپيلومات، نظريه پرداز نژادپرست و نويسنده کتاب تفاوتهای نژاد انسانی در سالهای۱٨٥٣۱٨٥٥در معرفی تيوريهای نژادباوری سهم بر جسته ايفا می کرد، زيرا وی از نخستين نژادباوران است که با استفاده از بهترين امکانات دانش زمانش به تبين نژاد باوری و اعتقادات خود پرداخته است. بدون شک ميتوان گفت که وی اساسی ترِين نفش را در تبين نظريه نژاد پرستی در عصر مدرنيته داشته است.

 قرائت های مختلف از راسيسم و نژاد باوری در افغانستان جريان داشته است و اکثريت قريب به اتفاق ماتريال و مواد که در خدمت ايجاد و ابداع هويت ملی بکار گرفته شده و ميشود به گونه های آگاهانه يا ناآگاهانه از مجراهای نزديک به نژاد باوری آب ميخورند.

 برای مثال به کتابهای تاريخ  از جمله تاريخ عبدالحی حبيبی، کهزاد و غلام محمد غبار مراجعه کنيد در خواهيد يافت که چگونه از تاريخ در خدمت ابداع هويت ملی بهره برداری شده است. پس از مرور کوتاه شکلگيری تاريخی اين نگر شها، در بخش اول اين مقاله نسبت به چگونگی تقسيم انسان ها به «من» و «شما» در يونان باستان و سپس قرون وسطی خواهم پرداخت. در ادامه اين مقاله که درشماره بعدی به چاپ خواهد رسيد.

شرايط رشد راسيسم در دوره های کشف قاره های جهان و  گسترش استعمار و کلونياليسم و رشد جامعه سرمايه داری درجهان مورد ارزيابی قرار خواهد گرفت. انقلاب صنعتی پيامد های جدی را برای جامعه بشری به بار آورد. همزمان جامعه بشری در عرصه های گوناگون رشد و تکامل داشت. انکشاف دانش و علوم جديد در عرصه های دانش اجتماعی و علوم طبيعی زمينه های بوجود آمدن تيوريهای گوناگون را فراهم نمود. راسيسم  جديد را درمتن اين اوضاع و احوال قرن 19 بايست مطالعه نمود. درپايان اين مقاله به بحث و ارزيابی پديده نژادباوری تا دوره جديد و تحولات راسيسم و اشکال گوناگون آن خواهد پرداخت.

زمينه های تاريخی نژاد باوری

تا جايکه تاريخ به ياد دارد تقسيم انسانها به من و شما وجود داشته است. کالهون ميگويد: ماهيج خلق بدون اسم را و هيج زبان و فرهنگی را که در آن گونه از تفاوت ميان «من» و «آن»،«ما» و«آنها»را به رسميت نشناسد را، نميشناسيم ( کالهون، ۱٩٩٤ ، ص. ۱٠-٩).

 يونانيان باستان انسانهای که در قلمرو آنها زندگی نميکردند و يا به زبان يونانی سخن نميگفتند، بربر ميناميدند. گونه های مختلف از تقسيم و دسته بندی انسانها در جوامع بشری وجود داشته است. تقسيم انسان به خود و بيگانه، مذهبی و غيرمذهبی، يهودی و غيريهودی، مسيحی و مسلمان، هندو و بت پرست، کافر و مسلمان اشکال ابتدائی از اين تقسيم بندی است که فاصله انسانها را مشخص مينموده است.

 هر کدام از اين کتاگوری سازی نياز به مشروعيت ذهنی و استدلال و براهينی داشته است که گروه ها و پيروان آنها برای مشروعيت ذهنی و روانی خود به آنها نياز داشتند. اين باور های ابتدائی تا هنوز درميان انسانها جا و طرفداران زيادی دارد. برای آنکه تصويری از تفکر و انديشه های زمان های دور داشته باشيم، به الياد واوديسه که شاهکار ادبی يونان باستان به شمار می آيند نظری می اندازيم : وقتيکه اوديسه یه سوی اتاليا سفر ميکند، انسان ضعيفی به شمار ميرود چون از حمايت مردان خود برخوردار نيست و تنها کاری را که انجام ميدهد، تکيه بر مهمان نوازی ديگران است.

 چون از لحاظ واژه شناسی مهمان و دشمن در يونان باستان مفهوم يکسان دارند. خارجی و مهمان، پرستار و مهمان در واقع معنای همسان دارند. آما سوال اينجا مطرح ميشود که چرا بايد در مقابل بيگانه چنين رواداری کرد و چرا اقدام به قتل آن نمود؟ برداشت افلاتون عين همان برداشت زمان او است که توسط وی بررسی  ميشود:  مهمان از حمايت و نگهداری خدايان بر خوردار است، بيگانه گاهی ممکن است يکی از خدايان باشد که در لباس انسان آمده تا به کشف وضعيت انسانها دست يابد.

 نفس همين توضيحات افلاتون منجر به اين برداشت در ميان مردم آنزمان گرديد که هر خارجی در ذهنيت عامه به منزله آدم خطرناک و تحديد تلقی گردد. به مهمان و بيگانه بايد رفتار خوب صورت بگيرد، زيرا وی يا دشمن است و يا يکی از خدايان( Zilliacus, 1987, s.73-76). يونانيان به اين باور بودند که هرکه به زبان يونانی گپ نميزند طبق نظريه ارستو بايد برده طبيعی باشد.  در قرن 4 ميلادی جنگها ودرگيريهای زيادی ميان يونانيان و پارسها صورت گرفته بود که منجر به تلفات و خسارات جانی و مالی زيادی برای يونانيان گرديد. اين حوادث تاريخی باعث شد تا در مورد واژه های «ما» و«آنها» تجديد نظر گردد. درنوشته های تراژيک يونانيان باستان افسانه های برتری يونانيان بر پارسها آفريده ميشود و شوروشر و احساسات بيگانه ستيزی با قهرمان سازی و ستايش خود، تشويق ميشود.

 البته بايد خاطرنشان کرد که برخی از صوفيستهای يونانی با تهيج و تشويق نژاد باوری طبقات حاکم مخالف بودند و ارزشهای برابری انسانی را تبليغ مينمودند و معتقد بودند که همه انسانها از ارزش برابر برخوردار اند. اما ارستو تاکيد ميکند که دونوع انسان وجود دارد: يکی که نيروی تيزبينی و هوش و توانائی تجزيه، درک و استفاده از طبيعت را دارد و بنابراين انسان آزاد است. و نوع دوم فرديست که به نيروی جسمانی خود تکيه دارد و به فعاليت می پردازد که وی همان برده است. يونانيها آزاد و منطقی هستند و بربرها برده و هميشه بيمنطق ميباشند. بربرها هميشه طبيعت بردگی دارند و جهان آنها سرزمين بردگان است. تنها ريس بردگان به نيروی ذکاوت آراسته است و بنابراين بايد وی هميشه بجای آنها تصميم بگيرد وارباب آنها باشد. يونانيها هميشه سردار و حاکم هستند و برای همين است که بردگان آنها از مردم بربر هست و بردگان ابزار برای ارباب خود هستند. ( Liedman, ص، ٢٥  ۱٩٩۱).

به قول سون ليدمن ارستو روی تفاوتهای ميان مرد آزاد دربرابر زنان و بردگان تاکيد دارد و مينويسد که به نظر او اين تنها مردان هستند که توانائی انديشيدن را دارند و زنان و بردگان از استعداد تفکر و تفکرمستقل و منطقی برخوردار نبوده  و بدين لحاظ انسان کامل نيستند. ارستو ادامه ميدهد که زنان و بردگان ميتوانند انديشه منطقی را درک کنند ولی فاقد  انديشه نو و تازه ميباشند. ارستو ادامه ميدهد که زنان وبردگان از مطيع بودن احساس خوشبختی ميکنند و از عدم اطاعت احساس بدبختی. اشاره ارستو بمعنی هماهنگی طبيعت زنان و بردگان نيست او طبيعت آنها را مشترک نميداند و بويژه زن يونانی را دارای استعداد و توانايی و استقلال انديشه که رشد کامل کرده باشد نميداند.

و بدينسان زن شباهتهای بابرده ندارد چون برده تنها ابزار است. ( همان منبع ص.25).ارستو شاخص های فزيکی برای شناخت بردگان ارائه ميکند: جسم زشت و زمخت طبيعت برده را تشکيل ميدهد. يک بدن ورزشکار و قشنگ شاخص مرد آزاد است. و دومين شاخص طبيعت برده ندانستن زبان يونانی است.( برتراند راسل،1985 ص.159/169). راسل مينويسد که يونانيان احساس برتری شديدی نسبت به غيريونانيان داشتند. هنگاميکه ارستو ميگويد نژاد های شمالی باروحند و نژاد های جنوبی متمدن ولی تنها يونانيان اند که هم با روحند و هم متمدن، او بی شک عقيده عمومی را بيان ميکند. ارستو و افلاتون برده ساختن يونانيان را خطا ميدانستند، در حاليکه در باره غير يونانيان چنين اعتقادی را نداشتند.( راسل، ۱٩٨٥، ص. ٣٢٢).

ارستو و افلاتون به اين باوربودند که هرکس که خارج از قلمرو دولت زندگی ميکند بربر است. اما رواقيها نخستين مکتب فلسفی است که يک قدم جلوتر از دولت شهری ميگذارند. طبق نظريه رواقيون هيج انسانی طبيعتا برده نيست و بايد به هربرده مانند کارگر رفتار شود که درتمام زندگی اجاره شده است. تاکيد بر سهيم بودن همه افراد در نظم طبيعی منجر به اين شد که حتا برده ها و کسانيکه خارج از قلمرو دولت شهر بودند، امکان داشتند شامل نظم طبيعت گردند. (Liedman, ۱٩٩۱،.٤٢ -٤٤- ٦٠).

رواقيون از اين نظريه با ارستو و افلاتون تفاوت کلی داشتند و يک قدم جلوتر بحساب می آمدند. افلاتون و ارستو روی سه نوع نظام دولتی تاکيد داشتند. پادشاهی، ارستوکراسی و دموکراسی. ولی عده ای زيادی از رواقيون به نوع التقاطی از تشکيلات دولتی باورداشتند (همان منبع).

اپيکتيتوس متولد ٦٠ ميلادی يکی از فيلسوفان رواقی بود. وی يکتن يونانی برده و آزاد شده بود که بعد ها به وزارت رسيد، او هميشه ميگفت که: ” تو روح حقيری هستی که جنازه ای را بردوش ميکشی زئوس نميتواند جسم را آزاد سازد، بلکه بهره ای از الوهيت خود را  به انسان ميدهد. خدا پدر آدميان است و ما با هم برادريم ما نبايد بگوئيم من يک نفر آتنی هستم يا من يک نفر رومی هستم، بلکه بايد بگوئيم من يکی از افراد جهان هستم( راسل، 1985، ص.385). چنانچه ملاحظه ميکنيد اين افکار به درجه بالاتر از انديشه های افلاتون وارستو که انسان را به برده و خارجی تقسيم ميکنند، مترقي تر و پيشرفته تر است و برخلاف باور زمانش بازهم به برابری طبيعی انسان اشاره دارد و نکات جهان وطنی در آن پديدار است.

 البته اين باورداشت ها به احتمال زيادی زاده و برخواسته از موقعيت  اجتماعی وی به عنوان يک برده و مهاجر بوده است که به نحوی در شکل گيری افکار وی تاثير داشته است. اما انديشه های رواقيون که به نحوی برجسته برروم باستان اثر گذاشته بود و به گونه افکار دولت روم باستان را تشکيل ميداد، با ورود کليسا در درون امپراتوری روم، شکل جهان وطنی به الهی وطنی تبديل گرديد و انسان که با معيار جهان و انسان سنجيده ميشد، دردوره جديد با معيار خدا در معرض سنجش قرار گرفت.

مسيحيت اوليه و سنت فکری رواقيون Stoicism

رواقيون در قرن دوم قبل از ميلاد به وجود آمده و رشد نموده و به نقد انديشه های فلسفی گذشته ميپرداختند. رواقيون معتقد بودند که انسان بخش جدايی ناپذير از اجزای طبيعت است و جوامع بشری بخش از کليت و روابط طبيعی به شمار ميروند. رواقيون با تمام نحله ها و گرايشات که در جريان حياتش بوجود آمد به عنوان مکتب فکری بيشتر به جبر جهانی و اختيار بشری تکيه داشت. رواقيون معتقد بودند که قوانين طبيعت نظم منطقی دارد و بايد اين نظم منطقی به انسان انتقال پيدا کند. آنها باور داشتند که همه انسانها درذات و نهاد خود به تفاوتها ميان خوب و بد آگاهی دارند. برای اينکه انسانها به خوشبختی برسند بايستی نخست قوانين طبيعت را بشناسند و سپس آن قوانين را بالای  خود تطبيق نمايند.

 ورود مسحيت دردستگاه دولتی روم باستان، هم در شيوه تفکر مسيحيت و هم در شيوه زندگی روم باستان تاثير برجسته ايفا کرد ولی بيشتر از همه بخشی عظيمی از ميراث فلسفی رواقيون را در خود جذب نمود و حتا عقيده ” فرشته نگهبان” که مارکوس اوريوس به آن باورداشت در مسيحيت مورد پذيرش قرار گرفت( راسل ۱٩٨٥، ص.٣٥٣). تاثيرات برجسته نظريات رواقيون روی افکار مسيحيت قرن ٣ ميلادی خيلی برجسته بود. کشيش امبروسيوز دراين دوران زندگی ميکرد متاثر از عقائد سيبروی رواقی بود. به اساس نظريه آمبروسيوز، کليسا  رهبر مطلق روحانی تمام اشيا است. قيصر متعلق به کليسا ودرداخل کليسااست و بنابراين نميتواند بالاتر ومسلط بر کليسا باشد. ( ليدمن، ۱٩٩۱، ص.٦٠).

کشيش آمبرسيوزبردگی را معادل کارمزدی ميدانست. بحث در باره اين دوره از سلطه کليسا و اثرپذيری آن از عقايد و انديشه های گذشته خيلی گسترده است که از عهده اين مقاله خارج است. اما پس از امبرسيوز شاگردش اگوستين که يکی از برجسته ترين پدران کليسا به حساب ميآيد و سهمی درسمت دهی تفکر کليسای کاتوليک ايفا نمود. دردوره پايانی لاتين، تفاوت چندان برجسته و روشن ميان مذهب و فلسفه محسوس نبود.

زمانيکه اگوستين مسيحيت را پذيرفت، عقايدش را فلسفه خواند. یکی از ابداعات و نوآوريهای وی تيوری سياسی بود که رابطه ميان دولت و کليسا و روابط مادی و معنوی را تبين کرد که تمام دوران قرون وسطی و قرون بعدی را زير تاثير و نفود انديشه خود قرار داد. (ليدمن، ۱٩٩۱، ص.٦٠).

اما آنچه که به ارزش طبيعی و برابری انسان برميگردد، اگوستين با ديدگاه ارستو راجع به قوانين طبيعی و تفاوتهای آن موافق است و معتقد است که در بهشت قوانين مطابق با طبيعت است. اين به مفهوم تداوم تبعيض در زمين است و همان ارزشهای که توسط ارستو دررابطه با تقسيم بندی انسان تبين شد، به رسميت ميشناسد. خلاصه اينکه تاثير انديشه های اگوستين برباورها و عقايد مسيحيت به اندازه ای نيرومند است که به قول کارل ياسپرس “تاريخ تاثير و نفوذ اگوستين درواقع تاريخ انديشه ای مسيحيت است”.  ( ياسپرس، ص۱٥٠).

خلاصه اينکه ديدگاه و درک کليسا نسبت به انسان نسبت به نگرش رواقيون يک گام به عقب بود و بينش الهی کليسا به گونه جدی انسان را با انسان مسيحی و غيرمسيحی تقسيم کرد و احکام کهنه و انديشه های ارستو و يونان باستان را پذيرفت و در واقع با قبول اصول برده داری و احکام پذيرش فرودستی زن به عنوان جنس دوم، اصل نابرابری انسانها را در کليتش  مورد پذيرش قرار داد.

قرون وسطی ونگرش کليسايی به انسان

به قرون وسطی از قرن چهارم ميلادی تا قرن چهاردهم اطلاق ميگردد. در جريان اين سالها حوادث و اتفاقات بزرگ تاريخی و اجتماعی رخداده است. قرون وسطی در غرب دوره تسلط مطلق کليسا در زندگی، آرا و افکار جوامع اروپايی محسوب ميگردد.

 افکار و آرای حاکم در کليساها و مجامع مذهبی تضادها و معضلات اجتماعی آنزمان را نيز بيان ميکند. اگوستين که يکی از برجسته ترين شخصيت های مسيحيت آنزمان است در سال 358 ميلادی به دنيا آمد و در سال 430 ميلادی چشم از جهان فروبست. اگوستين بيشتر متاثر از انديشه های افلاتون بود و افکار کليسارا با افکار افلاتون در آميخت و يا اينکه انديشه های افلاتون را به گونه ای مسيحی ساخت. با ظهور توماس اکينو (۱٢٧٤) انديشه افلاتون جای خود را به ارستو داد چون اکينو دنباله رو ارستو بود.

 اکينو ميگويد مطابق نظريه ارستو دولت تشکيلات طبيعی است. طبيعت مطلق است که خداوند درپديده ها گذاشته است که به سمت هدف حرکت ميکند. طبق اين نظريه استدلال سهمگيری دردولت به معنای انطباق و هماهنگی در طبيعت است. ( ليدمن، ۱٩٩٣،ص.٧٣).

 استنتاج از نظريه حقوقی و قوانين طبيعی درواقع رهنمودی برای تقسيم انسان در تفکر کليسايی اکينو است. وی تاکيد جدی روی نابرابری دارد. قانون طبيعی درانديشه اکينو نقش مرکزی دارد و بر تفاوت ميان اينکه چه چيزی را قانون طبيعی ممنوع و چه پديده ی را جايز ميشمارد قايل است. در قانون طبيعی اکينو نيز از برابر بودن و از حق مساوی برخوردار بودن خبری نيست و به همين دليل است که برده داری را ممنوع اعلان نميکند.

 هرچند اکينو ميگويد که قانون طبيعی به برده داری اجازه نميدهد، اما در عين زمان پديده برده داری کاملا ممنوع نيست. اکينو قانون طبيعی ارستو را یعنی انسان منطقی آزاد و برده را وارد سيستم تيولوژيک مسيحيت ميسازد و بدين منوال است که قانون جاويدان طبيعی در سيمای کتاب خدا و عهد عتيق و جديد معرفی ميشود. اکينو در رابطه با عقايد ارستو اظهارميدارد که يک نظم طبيعی ميان تمام آفريده ها وجود دارد و اين مناسبات را ارسطو ثابت نموده است ((Pagden 1982, s.63. چنانه آگاه هستيم دوگانگی در همه چيز مشخصه قرون وسطی بود و به قول راسل: جهان قرون وسطی، بدان معنی که در مقابل جهان قديم قرار ميگيرد، با اشکال مختلفی از دوگانگی مشخص ميشود، دوگانگی در ميان روحانيون و عامه مردم، دوگانگی ميان فرهنگ لاتين و فرهنگ نيوتنی، دوگانگی ميان حکومت آسمانی وزمينی، دوگانگی ميان روح و جسم همه از مشخصات قرون وسطی است و همه اينها در اختلاف ميان پاپ وامپراتوری خلاصه ميشود و در بستر تکامل مادی پديده ها صورت پيدا ميکند ( راسل، 1985، 431). ليدمن به اين باوراست که برداشت اکينو از دولت هماهنگی تام با نگرش ارگانيک ارستو از مفهوم دولت داشت.

 دراين انديشه که شديدا ضد فردگرائی بود. دردولت خود همه طبقات اجتماعی درهماهنگی تام بسر ميبرند( ليدمن، ۱ ۱٩٩، ص.٧٥).

طبق نظريه امبرسيوز از غيرمسيحيان ميتوان به عنوان برده ها استفاده کرد. اين استدلال باعث شد تا در جنگهای مُسيحيی عليه مسلمانان و بويژه ترکها آن حکم مورد بهره برداری قرار بگيرد. مسيحيها به اين باور بودند که ترکهای مسلمانان بت پرست های آگاه هستند و درکشان اين بود که اسلام ضد مسيحيت است( ليدمن ۱٩٩۱، ص.٧٣-٧٤).

خلاصه اينکه از عهد باستان تا قرون وسطی ما با باور های مختلف درتاريخ  بشر مواجه هستيم که انسان را به اشکال کوناگون و بر مبنای رنگ و پوست و شاخص های فزيکی تقسيم ميکند. و به همين بهانه آنها را از داشتن حق برابر با ديگران محروم داشته اند..

ادامه دارد

  1. Calhoun Craig (1994) Social theory and the politics of identity, Oxford: Blackwell

 

  1. Pagden Anthony, (1982) The fall of natural man, Cambridge University

 

  1. Liedman, Sven-Eric, (1991) Från Platon till Gorbachove

 

  1. برتر اند راسل،1985تاريخ فلسفه غرب، جلد اول،

 

  1. کارل ياسپرس، اگوستين

 

  1. Zilliacus Henrik (1987) Hellener och barbarer,

 

 

نابود باد سلطه ارتجاع مذهبی و قومی در افغانستان !

نظر بدهید : ادامه...

حق چاپ © 1996-2010 . تمامی حقوق محفوظ است.
Site Developed by: Zahir Yassa Copy Right 2009 Asre Jadid (New Era) the Official Publication of Workers Socialist Organization of Afghanistan