نشریه عصر جدید

نگاهی بر تئوری سازمان

 بصيـــر زيار

 1ـ مقدمه

تئوری سازمان به طور کلی و سازمان سياسی  به طور خاص مبحث پيچيده و گسترده ای است که پرداختن به جوانب متعدد آن از ظرفيت اين نوشته بيرون است. انسانها از همان بدو پيدايش جامعۀ بشری به نحوی به امر سازمان و سازماندهی سرو کار داشتند و لهذا ميتوان ادعا نمود که تاريخ موجوديت سازمان به قدامت تاريخ بشری است و سابقۀ سازمان سياسی به درازای تاريخ طبقاتی جامعۀ انسانی می باشد. با وجود اهميت و قدامت آن،  تکامل تئوری سازمان به مثابۀ  يک رشتۀ علمی مستقل تقريبا از اوائل قرن بيستم آغاز ميشود که در نيمه دوم قرن به شگوفائی و توسعه ای بی مانندی دست می يابد. تئوريسنهای مارکسيست و ديگر گرايشات راديکال و منتقدين سيستم حاکم، به ادعای بسياری از صاحبه نظران اين رشته، سهم مهم و درخور توجه ای در نقد و تدوين تئوری سازمان به عهده داشته اند. با وجود سهم و نقش فعال مارکسيستها در نقد و تکامل اين علم، آشنائی کادرها و فعالين سوسياليست از چند و چون اين رشته بمقايسه رشته های ديگرعلوم اجتماعی، البته به تصورمن، ناچيز و اندک به نظر ميرسد و از همينرو پرداختن به اين مسأله از مدتها ذهن ما را به خود مشغول نموده بود. مقاله حاضر گام کوچک و يک  طرح پيشنهادی درين راستاست و درتبديل شدن به يک “محصول پخته” هنوز راه درازی در پيش است. همانطوريکه گفته شد، دانش تشکيلاتی کادرها و فعالين، حتی کادرهای با سابقه و با تجارب طولانی در امر سازماندهی، درين رشته ناچيزبوده و يا در مواردی  فقط محدود به نقش سازمان در مبارزات سياسی ـ اجتماعی ميگردد.

به يقين کادرهای چپ و سوسياليست در مورد نقش و چگونگی ايجاد حزب انقلابی طبقۀ کارگر، علی الرغم تفاوت ديدگاهها یشان، از دانش و اطلاعاتی برخوردارند که با دانش ايشان ازساختار و ميکانيسم درونی سازمان قابل مقايسه نيست. طوريکه ميدانيم، تئوری سازمان در برگيرنده هر دوبخش است. با اينکه نقش سياسی و اجتماعی يک سازمان سياسی بر روابط، عملکرد و ساختار درونی يک سازمان ارجحيت داشته و تاثيرمستقيم بر آن ميگذارد، اما هردو بخش ويژه گيهایی دارد که بايد به طور جداگانه و مشخص مورد مطالعه و بررسی قرار گيرد. همانطوريکه درک نادرست از نقش حزب در مبارزات طبقاتی ميتواند پيامدهای سنگين و زيانبار در پی داشته باشد و حزب سياسی را از تحقق بخشيدن به برنامه های مبارزاتی اش باز دارد، درک ناقص و سطحی از ميکانيسم و ساختار درونی نيز ميتواند به روابط ناسالم سازمانی بيانجامد که در ادامه خود برمؤثريت فعاليتهای سازمانی رو به بيرون و حتی بر بقای سازمان تاثيرات منفی و ناخواستنی بجا نهد. بحران درونی يک سازمان بنابرين تنها نتيجه بلافصل استراتژيها و تاکتيکهای غلط و نادرست سياسی و مبارزاتی نبوده بلکه  ميتواند در اثر ساختار و سبک کار نادرست درونی رونما گردد.

با اينکه درين مقاله به تئوری تشکيلات از جوانب متفاوت و مخصوصا  نقش سازمان در تحولات اجتماعی و ساختار درونی آن به بررسی گرفته شده، اما رابطۀ حزب و طبقه و جنبش خودجوش توده های کارگر که يکی از مباحث اصلی جدلی مارکسيستها را تشکيل ميدهد، با تفصيل بيشتری مورد بحث قرار گرفته است. با اينکه در شرايط فعلی بحث چگونگی ايجاد حزب مانند بسا مباحث تئوريک ديگر، يک موضوع  داغ  تلقی نميگردد و بسياری با بی تفاوتی از کنار آن خواهند گذشت، اما ضرورت عينی مبارزۀ طبقاتی دير يا زود اين مسأله را در دستور فعاليت عملی و نظری سوسياليست های انقلابی قرارخواهد داد.

بررسی تجارب سازمانهای کمونيست و چپ نشان ميدهد که هر دو عامل ، درافت کميت و کيفيت سازمانی  مؤثر بوده اند. تاکتيک و استراتژيهای غلط معمولا با پيامدهای بد تشکيلاتی همراه است و در مقابل استراتژی و تاکتيکهای موفق به  شگوفائی سازمانی امکان ميدهد. تغيير در وضعيت تشکيلاتی سازمانهای نامبرده را نبايد تنها به ايندو عامل محدود نبوده بلکه آنرا بايد تابع فاکتوری ازعواملی ديد که تعداد ی ازآنها در رديف عوامل بيرونی قرار گرفته و طبيعتا از کنترول خود سازمانها خارج بوده است. گرچه سازمانهای چپ و کمونيست در مقايسه با گرايشات ديگر از انسجام تشکيلاتی بيشتر در گذشته برخوردار بوده اند، اما طی چند دهۀ اخير درين عرصه يک سير قهقرائی داشته اند. بسياری از آدمهای که هنوزخود را مارکسيست و سوسياليست ميدانند، ديگر تمائل به کار متشکل و سازمان يافته ندارند. “سازمان زده گی” گرچه اساسا ريشه درموقعيت نامساعد جنبش سوسياليستی در شرايط فعلی دارد، اما بايد بياد داشته باشيم  که سبک کار غلط  و روابط ناسالم درون سازمانی، نيز سهم معينی را در ايجاد اين روحيه بجا گذاشته اند. در مورد ديد وعملکرد سازمانهای چپ در زمينه ايجاد حزب، ساختارو آرايش سازمانی آنها، به علت عدم دسترسی به منابع لازم، به بررسی گذرا و مختصری اکتفا شده است، نقيصه ايکه در نمونۀ اصلاح شدۀ بعدی اين مقاله رفع خواهد شد.

درين نوشته ابتدا  ذهنيت های اصلی  يا پرادایم های متفاوت که تئوريهای جداگانۀ سازمانی در راستای آنها تدوين گرديده است، مختصرا مرور ميگردد. بعد از مرور ذهنيت ها و استعارات متفاوت و مرتبط به تئوری سازمان، به نقش سازمان يا حزب انقلابی از ديدگاه مارکسيستی پرداخته خواهد شد. بخش سوم اين نوشته  به بحث ميکانيسم درونی و ساختار سازمانی اختصاص می يابد. در بخش چهارم واقعيات مشخص در چهارچوب تئوری سازمان بررسی ميشود  و سرانجام نوشته با يک نتيجه گيری به پايان ميرسد.

ادامه مطلب… پی دی اف

نظر بدهید : ادامه...

زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام

زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام

فهیم آزاد

مقدمه :

هدف نوشته حاضر پرداختن به عمل کرد و جنایات نیروهای اسلامی چه در قالب طالبان و چه در هیئت حاکمان کنونی که مقدرات جامعه را رقم میزنند نیست، (چون مردم با گوشت و پوست شان این نیرو ها و احزاب را در پراتیک اجتماعی و سیاسی تجربه کرده اند) بلکه میخواهد به مسایل اساسی ایکه این عملکرد ها از آنها ناشی میشوند ( ایدئولوژی اسلامی، که منبع الهام و رهنمای بالقوه تمامی جریانات اسلامی دوران ما است) بپردازد. در ضمن به آن بخش از روشنفکران چپ و “دموکرات” که آگاهانه و یا نا آگاهانه تلاش دارند با تحلیل های “مدبرانۀ” شان از وضعیت جاری، خاک در چشم توده های زحمتکش پاشیده و از افشای کامل مذهب (در این مورد اسلام ) در کنار باور های ضد انسانی و خرافی دیگر، بعنوان یکی از عوامل اصلی نیگون بختی و سیاه روزی کنونی مردم، بویژه زنان، طفره رفته و با تفکیک اسلام به اسلام “بنیاد گرا”، “مترقی” و”اسلام مردمی” از مبارزه بالفعل و بالقوه با جریانات مذهبی شانه خالی کنند و یا عده ی دیگر آنها ( که متأسفانه تعداد شان هم چندان کم نیست) با درک پوپولیستی و قدرگرایانه (چیزیکه سالها بدان عادت کرده اند و بخشی از باورهای شان را میسازد)، توجیهات شان را در این مورد از این تئوری دیر آشنا استنتاج نموده اند که نمیشود با توده های در افتاد و هرآنچه را که باور توده هاست (هر چند ارتجاعی و ضد انسانی) باید احترام کرد، در غیر آن توده ها خواهند رنجید، نشان دهد که این نه سلیقه های گروهی بلکه بنیاد های فکری و ایدئولوژیک اسلام است که مصبب اصلی ستم، بی حقوقی و اجحاف، از جمله ستم جنسی بر زنان است که باید بطور سیستماتیک و پیگیر مورد نقد و افشا گری قرار گیرد. (ادامه مطلب…)

نظر بدهید : ادامه...

نژاد باوری دربستر تاريخ

مرورکوتاه به ريشه هاي نژاد پرستی اروپايی

کاوه اميد

 رشد و گسترش پديده نژادباوری در افغانستان و نشان دادن رابطه آن با تيوريهای نژادپرستی و زمينه های تکامل آن در اوضاع تاريخی و مکانهای متفاوت، ما را در شناخت و نوع مقابله با آن کمک خواهد کرد. اين مقاله در حد ممکن به تيوريهائی که زمينه های مشروعيت نژادباوری را می سازند، خواهد پرداخت.

طبق معمول همه ما با ايده ها و باورهای نژادی در مدرسه آشنا ميگرديم. در کتابهای درسی در موئسسات رسمی و علمی، معلم ها و آموزگاران ونخبگان حاکم عقائد و تصورات نژادی «آريائی» را چه در کتابها و ماتريال مربوط به تاريخ و چه در پيکر شعر وادبيات گنجانيده اند.

 مواد و ماتريال نصاب تعليمی مکاتب و مراکز تعليمی را طوری آماده مينمودند که معيار افسانه نژادی که اعتقادات اقليت نخبه از تاريخ است را، به عنوان مبنای هويت «ملی» برای جامعه قرار ميدادند وبدينسان حقايق نخبگان حاکم بمثابه نگرش کل جامعه تعميم ميافت. اين نگرش در تمام ابعادش برای کودکان اقليت هائی تدريس ميگرديد که شامل دسته بندی «نژاد آريائی» نميشدند. اين هويت سازی در تناقض و تضاد کلی با معيار های که از جانب نخبگان وضع گرديده و وضعِت اوبژکتيو که اقليت ها و جمعيت ساکن کشور در آن به سر ميبرند، قرار ميگيرد. در گذشته کودکان افغانستان بمثابه افراد«آريائي» آموزش ديده و سوسياليزه ميگرديدند و اين مسئله هنوز بنام های مختلف و بمثابه آيه های آسمانی و لايتغير  تبليغ و ترويج ميگردد.

راسيسم و نژاد باوری حاکم همواره براساس افسانه بافی به تقسِمبندی انسان و دسته بندی آن ميپردازد. شاخص برجسته اين نظريه در گذشته تاکيد بر تفاوتهای بيولوژيک برای استنتاجات برتری گروه خودی و ايجاد گروهای فرودست و «پست» در جامعه بشری است. ولی امروز از آنجا که تفاوتهای پشين دربرابر دانش جديد شکست خورده است، جای راسيسم بيولوژيکی را تفاوتهای فرهنگی گرفته است و انسانها را بر مبنای فرهنگهای گوناگون تقسيم مينمايند. در  افغانستان نيز دسته بندی انسانها به قبيله ها و اقوام گوناگون از عرب، ازبک، بلوچ، پشتون، پشه ای، هزاره، نورستانی و غيره بار نژادی دارد.  زمانيکه اين تقسيمات با اهداف نژادی صورت بگيرد و با نژادباوری همراه باشد نتيجتأ ثمری جز برتری نژادی و خدمت به اهداف و اميال نژادباوران نخواهد داشت.

قرائت تقسيم انسانها بر بنيادهای نژادی گذشته طولانی دارد. برای شناخت آن لازم است تا نگاهی به تاريخ تدوين باورهای انديشه سياسی نژادباوری در غرب بياندازيم و ببينيم که چگونه انديشه های نژادباورانه که الزامأ برتری طلبی نژادی بهمراه دارد، شکل گرفته و تکامل نموده است. البته پرداختن به اين مسئله از ظرفيت نه یک بلکه دها مقاله هم خارج است. ولی تلاش ميکنم که اشاره های به فراز های اين انديشه داشته باشم.

برجسته ترين  تغييرات که در سير عقايد نژادباوری صورت گرفت در عصر گسترش رشته های علوم انسانی در قرن۱٩  در غرب بود. تئوريسن های علوم اجتماعی متاثر از چارلز داروين، زيستشناس برجسته، انديشمندان معتقد به تبعيض نژادی مانند آرتور گوبينو از طراحان مباحث مردمشناشی نژادی و نژاد باوری محسوب ميگردند. با وصف شکست نظريه مردمشناسی نژادی توسط دانش ژنيتيک جديد، تئوری مزبور بواسطه نژادباوران توليد و باز توليد ميشود.

 منتقدين نظريه های نژاد باوری در سالهای۱٩٨٠  قرن گذشته مانند ژرژ موس و گريتا جونز نظرات جالب و در خور توجه در باره افسانه نژاد «آريائی» و نقد نژادباوری دارند که برای من نقطه عزيمت و حرکت خلاف جريان تفسير انسان به اساس ارزش نژادباوری نژاد«آريائی» بحساب ميآيد.

رابطه دولت و نژادپرستی پديده درخور توجه است. تاُسيس دولت های بورژوايی در قرن ۱٩ و سپس ايجاد نهادهای علمی و تحقيقی درزمينه های تاريخ و دانش تاريخی و اجتماعی کمک کرد تا در قرن ۱٩ باورهای نژادی با تئوريهای برتری نژادی «آريائی» و سفيد بهم پيوند يابند. تشکيل دولتهای ملی و واحد ها و موئسسات باستانشناسی و تاريخ، زمينه های مساعدتری برای آفرينش هويت تاريخی برای جامعه و مردم را در اختيار و در دستور مهندسان و مخترعين هويت و تذکره قرار داد.  در نتيجه با استفاده از دانش بيولوژی و طبيعی مدرن، راسيسم «علمی» بنيانگذاری شد. البته اشکال تطبيقی حقوق نژادباوری را بايد در پراکتيک و عمل دولتهای بورژوائی اروپائی نسبت به جمعيت کوليها و يهوديها و تقديس فرهنگهای محلی با استناد به همان افسانه های کهن، مطالعه کرد.

 نژادباوری قرن 20 نيز بگونه ای نظری تداوم آرا و انديشه های متفکران نژاد باور قرن 19 مانند آرتور گوبينو و چمبرلاين بود، که به اشکال مختلف در مدلهای سياسی آلمان نازی و اپارتايد در افريقای جنوبی مورد آزمايش و تطبيق قرار گرفتند. ايدئولوژی مبنی بر نژاد پرستی با نمادها و سمبلهايش ظرفيت و نيروی مخربش را در عمل به جهانيان نشان داد. تقابل نژاد دربرابر نژاد وتاکيد بر برتری نژاد سفيد و حاکميت آن از فراورده های اين روند و تحولات اجتماعی و سياسی به حساب ميآمد که با تشکيل دولت نژادپرست هتلر و کشتار و قتل عام يهوديان، کوليان، کمونيستها و ساير ديگر انديشان ماديت يافت. دولت نژاد باور هتلر تلاش ورزيد تا با ايجاد سازمانهای به اصطلاح علمی کاراکتر و معيارهای “علمی” برای نظريه برتری نژادی تعريف کند. روشهای عملی که برای اندازه گيری جمجمه و ساير اعضای بدن تا سالهای۱٩٦٠۱٩٧٠نيز در برخی از کشورهای اسکندناويا رواج داشت.

 ولی خوشبختانه دانش ژنيتک جديد با بدست دادن شناخت در مورد 3 مليارد ژن بشر، مسئله علمی بودن برتری نژادی را برای هميشه مردود اعلام نمود. اما تنها موجوديت دانش جديد ژنيتک به معنای از ميان رفتن مضمون ايدئولوژيک راسيسم نژادی در جامعه نبوده بلکه ايدئولوژی نژادی هنوز از کشش قابل ملاحظه ی در جامعه برخوردار است، چون به گونه های مختلف توسط دم و دستگاه دولتی و سازمانهای اجتماعی و فرهنگی آن توليد و باز توليد ميگردد. برخيها برای اثبات نظريه های نژاد باوری شان به  سراغ افسانه ها و خوانش کتيبه های باستاني میروند، تا سرنخ برای اثبات خواستگاه های نژادی خود پيدا کنند و ازاين طريق به گونه ظريفانه وماهرانه به آرايش و پيرايش نژادباوری خودی بپردازند.   در اين مقاله به بخشهای مختلف نژادباوری در بستر تاريخ در حد و ظرفيت يک مقاله پرداخته خواهد شد.

 زمينه استفاده از آثار و منابع گسترده است، ولی با تاسف مجال و امکان مطالعه اين همه ماتريال و منبع برای من مقدور نيست ولی سعی خواهد شد تا از آن منابع استفاده لازم بعمل آيد، منابع و ماتريالی که تابوهای ملی سازی و هويت سازی را به مثابه مخلوق تاريخی مورد دقت و بررسی قرارميدهند.

 استفاده از مطرحترين نظريه پردازان عصر باستان تا نويسندگان و نظريه پردازان قرن 19 اروپا که نقش جدی در ابداع سيستماتيک نژادباوری بازی نموده اند، اهميت ويژه ای در اين نوشته خواهد داشت.

 نظريه های فلاسفه و دانشمندان باستان کمک ميکنند تا با نطفه های مکتوب راجع به تقسيمبندی انسانها به «ما» و «ديگران»، آشنا شويم. نظريه پردازان مدرن تئوريهای نژاد باوری مانند Arthur de Gobineau  دپيلومات، نظريه پرداز نژادپرست و نويسنده کتاب تفاوتهای نژاد انسانی در سالهای۱٨٥٣۱٨٥٥در معرفی تيوريهای نژادباوری سهم بر جسته ايفا می کرد، زيرا وی از نخستين نژادباوران است که با استفاده از بهترين امکانات دانش زمانش به تبين نژاد باوری و اعتقادات خود پرداخته است. بدون شک ميتوان گفت که وی اساسی ترِين نفش را در تبين نظريه نژاد پرستی در عصر مدرنيته داشته است.

 قرائت های مختلف از راسيسم و نژاد باوری در افغانستان جريان داشته است و اکثريت قريب به اتفاق ماتريال و مواد که در خدمت ايجاد و ابداع هويت ملی بکار گرفته شده و ميشود به گونه های آگاهانه يا ناآگاهانه از مجراهای نزديک به نژاد باوری آب ميخورند.

 برای مثال به کتابهای تاريخ  از جمله تاريخ عبدالحی حبيبی، کهزاد و غلام محمد غبار مراجعه کنيد در خواهيد يافت که چگونه از تاريخ در خدمت ابداع هويت ملی بهره برداری شده است. پس از مرور کوتاه شکلگيری تاريخی اين نگر شها، در بخش اول اين مقاله نسبت به چگونگی تقسيم انسان ها به «من» و «شما» در يونان باستان و سپس قرون وسطی خواهم پرداخت. در ادامه اين مقاله که درشماره بعدی به چاپ خواهد رسيد.

شرايط رشد راسيسم در دوره های کشف قاره های جهان و  گسترش استعمار و کلونياليسم و رشد جامعه سرمايه داری درجهان مورد ارزيابی قرار خواهد گرفت. انقلاب صنعتی پيامد های جدی را برای جامعه بشری به بار آورد. همزمان جامعه بشری در عرصه های گوناگون رشد و تکامل داشت. انکشاف دانش و علوم جديد در عرصه های دانش اجتماعی و علوم طبيعی زمينه های بوجود آمدن تيوريهای گوناگون را فراهم نمود. راسيسم  جديد را درمتن اين اوضاع و احوال قرن 19 بايست مطالعه نمود. درپايان اين مقاله به بحث و ارزيابی پديده نژادباوری تا دوره جديد و تحولات راسيسم و اشکال گوناگون آن خواهد پرداخت.

زمينه های تاريخی نژاد باوری

تا جايکه تاريخ به ياد دارد تقسيم انسانها به من و شما وجود داشته است. کالهون ميگويد: ماهيج خلق بدون اسم را و هيج زبان و فرهنگی را که در آن گونه از تفاوت ميان «من» و «آن»،«ما» و«آنها»را به رسميت نشناسد را، نميشناسيم ( کالهون، ۱٩٩٤ ، ص. ۱٠-٩).

 يونانيان باستان انسانهای که در قلمرو آنها زندگی نميکردند و يا به زبان يونانی سخن نميگفتند، بربر ميناميدند. گونه های مختلف از تقسيم و دسته بندی انسانها در جوامع بشری وجود داشته است. تقسيم انسان به خود و بيگانه، مذهبی و غيرمذهبی، يهودی و غيريهودی، مسيحی و مسلمان، هندو و بت پرست، کافر و مسلمان اشکال ابتدائی از اين تقسيم بندی است که فاصله انسانها را مشخص مينموده است.

 هر کدام از اين کتاگوری سازی نياز به مشروعيت ذهنی و استدلال و براهينی داشته است که گروه ها و پيروان آنها برای مشروعيت ذهنی و روانی خود به آنها نياز داشتند. اين باور های ابتدائی تا هنوز درميان انسانها جا و طرفداران زيادی دارد. برای آنکه تصويری از تفکر و انديشه های زمان های دور داشته باشيم، به الياد واوديسه که شاهکار ادبی يونان باستان به شمار می آيند نظری می اندازيم : وقتيکه اوديسه یه سوی اتاليا سفر ميکند، انسان ضعيفی به شمار ميرود چون از حمايت مردان خود برخوردار نيست و تنها کاری را که انجام ميدهد، تکيه بر مهمان نوازی ديگران است.

 چون از لحاظ واژه شناسی مهمان و دشمن در يونان باستان مفهوم يکسان دارند. خارجی و مهمان، پرستار و مهمان در واقع معنای همسان دارند. آما سوال اينجا مطرح ميشود که چرا بايد در مقابل بيگانه چنين رواداری کرد و چرا اقدام به قتل آن نمود؟ برداشت افلاتون عين همان برداشت زمان او است که توسط وی بررسی  ميشود:  مهمان از حمايت و نگهداری خدايان بر خوردار است، بيگانه گاهی ممکن است يکی از خدايان باشد که در لباس انسان آمده تا به کشف وضعيت انسانها دست يابد.

 نفس همين توضيحات افلاتون منجر به اين برداشت در ميان مردم آنزمان گرديد که هر خارجی در ذهنيت عامه به منزله آدم خطرناک و تحديد تلقی گردد. به مهمان و بيگانه بايد رفتار خوب صورت بگيرد، زيرا وی يا دشمن است و يا يکی از خدايان( Zilliacus, 1987, s.73-76). يونانيان به اين باور بودند که هرکه به زبان يونانی گپ نميزند طبق نظريه ارستو بايد برده طبيعی باشد.  در قرن 4 ميلادی جنگها ودرگيريهای زيادی ميان يونانيان و پارسها صورت گرفته بود که منجر به تلفات و خسارات جانی و مالی زيادی برای يونانيان گرديد. اين حوادث تاريخی باعث شد تا در مورد واژه های «ما» و«آنها» تجديد نظر گردد. درنوشته های تراژيک يونانيان باستان افسانه های برتری يونانيان بر پارسها آفريده ميشود و شوروشر و احساسات بيگانه ستيزی با قهرمان سازی و ستايش خود، تشويق ميشود.

 البته بايد خاطرنشان کرد که برخی از صوفيستهای يونانی با تهيج و تشويق نژاد باوری طبقات حاکم مخالف بودند و ارزشهای برابری انسانی را تبليغ مينمودند و معتقد بودند که همه انسانها از ارزش برابر برخوردار اند. اما ارستو تاکيد ميکند که دونوع انسان وجود دارد: يکی که نيروی تيزبينی و هوش و توانائی تجزيه، درک و استفاده از طبيعت را دارد و بنابراين انسان آزاد است. و نوع دوم فرديست که به نيروی جسمانی خود تکيه دارد و به فعاليت می پردازد که وی همان برده است. يونانيها آزاد و منطقی هستند و بربرها برده و هميشه بيمنطق ميباشند. بربرها هميشه طبيعت بردگی دارند و جهان آنها سرزمين بردگان است. تنها ريس بردگان به نيروی ذکاوت آراسته است و بنابراين بايد وی هميشه بجای آنها تصميم بگيرد وارباب آنها باشد. يونانيها هميشه سردار و حاکم هستند و برای همين است که بردگان آنها از مردم بربر هست و بردگان ابزار برای ارباب خود هستند. ( Liedman, ص، ٢٥  ۱٩٩۱).

به قول سون ليدمن ارستو روی تفاوتهای ميان مرد آزاد دربرابر زنان و بردگان تاکيد دارد و مينويسد که به نظر او اين تنها مردان هستند که توانائی انديشيدن را دارند و زنان و بردگان از استعداد تفکر و تفکرمستقل و منطقی برخوردار نبوده  و بدين لحاظ انسان کامل نيستند. ارستو ادامه ميدهد که زنان و بردگان ميتوانند انديشه منطقی را درک کنند ولی فاقد  انديشه نو و تازه ميباشند. ارستو ادامه ميدهد که زنان وبردگان از مطيع بودن احساس خوشبختی ميکنند و از عدم اطاعت احساس بدبختی. اشاره ارستو بمعنی هماهنگی طبيعت زنان و بردگان نيست او طبيعت آنها را مشترک نميداند و بويژه زن يونانی را دارای استعداد و توانايی و استقلال انديشه که رشد کامل کرده باشد نميداند.

و بدينسان زن شباهتهای بابرده ندارد چون برده تنها ابزار است. ( همان منبع ص.25).ارستو شاخص های فزيکی برای شناخت بردگان ارائه ميکند: جسم زشت و زمخت طبيعت برده را تشکيل ميدهد. يک بدن ورزشکار و قشنگ شاخص مرد آزاد است. و دومين شاخص طبيعت برده ندانستن زبان يونانی است.( برتراند راسل،1985 ص.159/169). راسل مينويسد که يونانيان احساس برتری شديدی نسبت به غيريونانيان داشتند. هنگاميکه ارستو ميگويد نژاد های شمالی باروحند و نژاد های جنوبی متمدن ولی تنها يونانيان اند که هم با روحند و هم متمدن، او بی شک عقيده عمومی را بيان ميکند. ارستو و افلاتون برده ساختن يونانيان را خطا ميدانستند، در حاليکه در باره غير يونانيان چنين اعتقادی را نداشتند.( راسل، ۱٩٨٥، ص. ٣٢٢).

ارستو و افلاتون به اين باوربودند که هرکس که خارج از قلمرو دولت زندگی ميکند بربر است. اما رواقيها نخستين مکتب فلسفی است که يک قدم جلوتر از دولت شهری ميگذارند. طبق نظريه رواقيون هيج انسانی طبيعتا برده نيست و بايد به هربرده مانند کارگر رفتار شود که درتمام زندگی اجاره شده است. تاکيد بر سهيم بودن همه افراد در نظم طبيعی منجر به اين شد که حتا برده ها و کسانيکه خارج از قلمرو دولت شهر بودند، امکان داشتند شامل نظم طبيعت گردند. (Liedman, ۱٩٩۱،.٤٢ -٤٤- ٦٠).

رواقيون از اين نظريه با ارستو و افلاتون تفاوت کلی داشتند و يک قدم جلوتر بحساب می آمدند. افلاتون و ارستو روی سه نوع نظام دولتی تاکيد داشتند. پادشاهی، ارستوکراسی و دموکراسی. ولی عده ای زيادی از رواقيون به نوع التقاطی از تشکيلات دولتی باورداشتند (همان منبع).

اپيکتيتوس متولد ٦٠ ميلادی يکی از فيلسوفان رواقی بود. وی يکتن يونانی برده و آزاد شده بود که بعد ها به وزارت رسيد، او هميشه ميگفت که: ” تو روح حقيری هستی که جنازه ای را بردوش ميکشی زئوس نميتواند جسم را آزاد سازد، بلکه بهره ای از الوهيت خود را  به انسان ميدهد. خدا پدر آدميان است و ما با هم برادريم ما نبايد بگوئيم من يک نفر آتنی هستم يا من يک نفر رومی هستم، بلکه بايد بگوئيم من يکی از افراد جهان هستم( راسل، 1985، ص.385). چنانچه ملاحظه ميکنيد اين افکار به درجه بالاتر از انديشه های افلاتون وارستو که انسان را به برده و خارجی تقسيم ميکنند، مترقي تر و پيشرفته تر است و برخلاف باور زمانش بازهم به برابری طبيعی انسان اشاره دارد و نکات جهان وطنی در آن پديدار است.

 البته اين باورداشت ها به احتمال زيادی زاده و برخواسته از موقعيت  اجتماعی وی به عنوان يک برده و مهاجر بوده است که به نحوی در شکل گيری افکار وی تاثير داشته است. اما انديشه های رواقيون که به نحوی برجسته برروم باستان اثر گذاشته بود و به گونه افکار دولت روم باستان را تشکيل ميداد، با ورود کليسا در درون امپراتوری روم، شکل جهان وطنی به الهی وطنی تبديل گرديد و انسان که با معيار جهان و انسان سنجيده ميشد، دردوره جديد با معيار خدا در معرض سنجش قرار گرفت.

مسيحيت اوليه و سنت فکری رواقيون Stoicism

رواقيون در قرن دوم قبل از ميلاد به وجود آمده و رشد نموده و به نقد انديشه های فلسفی گذشته ميپرداختند. رواقيون معتقد بودند که انسان بخش جدايی ناپذير از اجزای طبيعت است و جوامع بشری بخش از کليت و روابط طبيعی به شمار ميروند. رواقيون با تمام نحله ها و گرايشات که در جريان حياتش بوجود آمد به عنوان مکتب فکری بيشتر به جبر جهانی و اختيار بشری تکيه داشت. رواقيون معتقد بودند که قوانين طبيعت نظم منطقی دارد و بايد اين نظم منطقی به انسان انتقال پيدا کند. آنها باور داشتند که همه انسانها درذات و نهاد خود به تفاوتها ميان خوب و بد آگاهی دارند. برای اينکه انسانها به خوشبختی برسند بايستی نخست قوانين طبيعت را بشناسند و سپس آن قوانين را بالای  خود تطبيق نمايند.

 ورود مسحيت دردستگاه دولتی روم باستان، هم در شيوه تفکر مسيحيت و هم در شيوه زندگی روم باستان تاثير برجسته ايفا کرد ولی بيشتر از همه بخشی عظيمی از ميراث فلسفی رواقيون را در خود جذب نمود و حتا عقيده ” فرشته نگهبان” که مارکوس اوريوس به آن باورداشت در مسيحيت مورد پذيرش قرار گرفت( راسل ۱٩٨٥، ص.٣٥٣). تاثيرات برجسته نظريات رواقيون روی افکار مسيحيت قرن ٣ ميلادی خيلی برجسته بود. کشيش امبروسيوز دراين دوران زندگی ميکرد متاثر از عقائد سيبروی رواقی بود. به اساس نظريه آمبروسيوز، کليسا  رهبر مطلق روحانی تمام اشيا است. قيصر متعلق به کليسا ودرداخل کليسااست و بنابراين نميتواند بالاتر ومسلط بر کليسا باشد. ( ليدمن، ۱٩٩۱، ص.٦٠).

کشيش آمبرسيوزبردگی را معادل کارمزدی ميدانست. بحث در باره اين دوره از سلطه کليسا و اثرپذيری آن از عقايد و انديشه های گذشته خيلی گسترده است که از عهده اين مقاله خارج است. اما پس از امبرسيوز شاگردش اگوستين که يکی از برجسته ترين پدران کليسا به حساب ميآيد و سهمی درسمت دهی تفکر کليسای کاتوليک ايفا نمود. دردوره پايانی لاتين، تفاوت چندان برجسته و روشن ميان مذهب و فلسفه محسوس نبود.

زمانيکه اگوستين مسيحيت را پذيرفت، عقايدش را فلسفه خواند. یکی از ابداعات و نوآوريهای وی تيوری سياسی بود که رابطه ميان دولت و کليسا و روابط مادی و معنوی را تبين کرد که تمام دوران قرون وسطی و قرون بعدی را زير تاثير و نفود انديشه خود قرار داد. (ليدمن، ۱٩٩۱، ص.٦٠).

اما آنچه که به ارزش طبيعی و برابری انسان برميگردد، اگوستين با ديدگاه ارستو راجع به قوانين طبيعی و تفاوتهای آن موافق است و معتقد است که در بهشت قوانين مطابق با طبيعت است. اين به مفهوم تداوم تبعيض در زمين است و همان ارزشهای که توسط ارستو دررابطه با تقسيم بندی انسان تبين شد، به رسميت ميشناسد. خلاصه اينکه تاثير انديشه های اگوستين برباورها و عقايد مسيحيت به اندازه ای نيرومند است که به قول کارل ياسپرس “تاريخ تاثير و نفوذ اگوستين درواقع تاريخ انديشه ای مسيحيت است”.  ( ياسپرس، ص۱٥٠).

خلاصه اينکه ديدگاه و درک کليسا نسبت به انسان نسبت به نگرش رواقيون يک گام به عقب بود و بينش الهی کليسا به گونه جدی انسان را با انسان مسيحی و غيرمسيحی تقسيم کرد و احکام کهنه و انديشه های ارستو و يونان باستان را پذيرفت و در واقع با قبول اصول برده داری و احکام پذيرش فرودستی زن به عنوان جنس دوم، اصل نابرابری انسانها را در کليتش  مورد پذيرش قرار داد.

قرون وسطی ونگرش کليسايی به انسان

به قرون وسطی از قرن چهارم ميلادی تا قرن چهاردهم اطلاق ميگردد. در جريان اين سالها حوادث و اتفاقات بزرگ تاريخی و اجتماعی رخداده است. قرون وسطی در غرب دوره تسلط مطلق کليسا در زندگی، آرا و افکار جوامع اروپايی محسوب ميگردد.

 افکار و آرای حاکم در کليساها و مجامع مذهبی تضادها و معضلات اجتماعی آنزمان را نيز بيان ميکند. اگوستين که يکی از برجسته ترين شخصيت های مسيحيت آنزمان است در سال 358 ميلادی به دنيا آمد و در سال 430 ميلادی چشم از جهان فروبست. اگوستين بيشتر متاثر از انديشه های افلاتون بود و افکار کليسارا با افکار افلاتون در آميخت و يا اينکه انديشه های افلاتون را به گونه ای مسيحی ساخت. با ظهور توماس اکينو (۱٢٧٤) انديشه افلاتون جای خود را به ارستو داد چون اکينو دنباله رو ارستو بود.

 اکينو ميگويد مطابق نظريه ارستو دولت تشکيلات طبيعی است. طبيعت مطلق است که خداوند درپديده ها گذاشته است که به سمت هدف حرکت ميکند. طبق اين نظريه استدلال سهمگيری دردولت به معنای انطباق و هماهنگی در طبيعت است. ( ليدمن، ۱٩٩٣،ص.٧٣).

 استنتاج از نظريه حقوقی و قوانين طبيعی درواقع رهنمودی برای تقسيم انسان در تفکر کليسايی اکينو است. وی تاکيد جدی روی نابرابری دارد. قانون طبيعی درانديشه اکينو نقش مرکزی دارد و بر تفاوت ميان اينکه چه چيزی را قانون طبيعی ممنوع و چه پديده ی را جايز ميشمارد قايل است. در قانون طبيعی اکينو نيز از برابر بودن و از حق مساوی برخوردار بودن خبری نيست و به همين دليل است که برده داری را ممنوع اعلان نميکند.

 هرچند اکينو ميگويد که قانون طبيعی به برده داری اجازه نميدهد، اما در عين زمان پديده برده داری کاملا ممنوع نيست. اکينو قانون طبيعی ارستو را یعنی انسان منطقی آزاد و برده را وارد سيستم تيولوژيک مسيحيت ميسازد و بدين منوال است که قانون جاويدان طبيعی در سيمای کتاب خدا و عهد عتيق و جديد معرفی ميشود. اکينو در رابطه با عقايد ارستو اظهارميدارد که يک نظم طبيعی ميان تمام آفريده ها وجود دارد و اين مناسبات را ارسطو ثابت نموده است ((Pagden 1982, s.63. چنانه آگاه هستيم دوگانگی در همه چيز مشخصه قرون وسطی بود و به قول راسل: جهان قرون وسطی، بدان معنی که در مقابل جهان قديم قرار ميگيرد، با اشکال مختلفی از دوگانگی مشخص ميشود، دوگانگی در ميان روحانيون و عامه مردم، دوگانگی ميان فرهنگ لاتين و فرهنگ نيوتنی، دوگانگی ميان حکومت آسمانی وزمينی، دوگانگی ميان روح و جسم همه از مشخصات قرون وسطی است و همه اينها در اختلاف ميان پاپ وامپراتوری خلاصه ميشود و در بستر تکامل مادی پديده ها صورت پيدا ميکند ( راسل، 1985، 431). ليدمن به اين باوراست که برداشت اکينو از دولت هماهنگی تام با نگرش ارگانيک ارستو از مفهوم دولت داشت.

 دراين انديشه که شديدا ضد فردگرائی بود. دردولت خود همه طبقات اجتماعی درهماهنگی تام بسر ميبرند( ليدمن، ۱ ۱٩٩، ص.٧٥).

طبق نظريه امبرسيوز از غيرمسيحيان ميتوان به عنوان برده ها استفاده کرد. اين استدلال باعث شد تا در جنگهای مُسيحيی عليه مسلمانان و بويژه ترکها آن حکم مورد بهره برداری قرار بگيرد. مسيحيها به اين باور بودند که ترکهای مسلمانان بت پرست های آگاه هستند و درکشان اين بود که اسلام ضد مسيحيت است( ليدمن ۱٩٩۱، ص.٧٣-٧٤).

خلاصه اينکه از عهد باستان تا قرون وسطی ما با باور های مختلف درتاريخ  بشر مواجه هستيم که انسان را به اشکال کوناگون و بر مبنای رنگ و پوست و شاخص های فزيکی تقسيم ميکند. و به همين بهانه آنها را از داشتن حق برابر با ديگران محروم داشته اند..

ادامه دارد

  1. Calhoun Craig (1994) Social theory and the politics of identity, Oxford: Blackwell

 

  1. Pagden Anthony, (1982) The fall of natural man, Cambridge University

 

  1. Liedman, Sven-Eric, (1991) Från Platon till Gorbachove

 

  1. برتر اند راسل،1985تاريخ فلسفه غرب، جلد اول،

 

  1. کارل ياسپرس، اگوستين

 

  1. Zilliacus Henrik (1987) Hellener och barbarer,

 

 

نابود باد سلطه ارتجاع مذهبی و قومی در افغانستان !

نظر بدهید : ادامه...

هفت ثور و پيامدهاي آن

 بصير زيار

 بخش اول این مقاله در شماره ٦ و ۷ عصرجدید انتشار یافت. اما متاسفانه به دلیل تغییرات و تحولات سیاسی در کشور، فرصت میسر نشد تا این بحث را درشماره های بعدی پی گیریم. ادامه این بحث را با توجه به بیست و هشتمين سال وقوع اين حادثه که در عين حال مصادف با بيست و هفتمين سال مداخله قوای شوروی سابق بکشور است، لازم و ضروری دانسته و آن را در همین شماره دنبال می کنیم.

حادثه هفت ثور و پیامد های آن همانگونه که در بخش اول این بحث اشاره شد، یکی از حوادث بحث برانگیز و نقطه ی اختلاف روشنفکران افغانستان است.

 انتقادات و بررسی حول این مسئله هنوز متاثر از باورها و مواضع ایدیولوژیک قدیم و نیز متاثر از احساسات انسانهای زنده ی اند که از نزدیک با این حوادث و تحولات در گیر بوده اند. در بخش اول ما مشخصا به نامه ی یکی از مدافعین کودتا ۷ ثور اشاراتی داشتیم که بیشتر پیرامون مقایسه و عملکرد گرایشات متفاوت چپ در افغانستان خلاصه می شد. اما در این بخش برعکس، می کوشيم به وقوع کودتای ثور، اهداف و پیامدهای آن بپردازیم.

 بحث را به این ترتیب دنبال می کنیم: ابتدا به آرمانها و زمينه های سياسی وقوع اين حادثه نظر ميافگنيم، پس از آن به پروسه تحولات ۷ ثور پرداخته و موضوعات نظير انقلاب، اصلاحات ارضی و چگونگی برخورد با دين و آزاديهای سياسی که بعد از کودتا ثور به نکات اصلی مورد منازعه تبديل شد، را مورد بحث و بررسی قرار ميدهيم. همچنين مرحله افول ۷ ثور در رابطه با تحولات جهانی بدنبال خواهد آمد و سرانجام مقاله را با يک بررسی اجمالی از اين پروسه به پايان ميرسانيم.

۱- اهداف  و زمینه های وقوع ۷ ثور

در این شکی نیست که ۷ ثور سر آغاز عروج یک گرایش و یک آلترناتیف خاص سیاسی و اقتصادی در کشور بود و چگونگی پیشرفت و ادامه آن به افول و بی اعتباری آن منجر گردید.

 حادثه ۷ ثور برخلاف ادعاهای دست اندرکاران آن نه در جهت بهروزی و ترقی بلکه در مسير جنگ و سياهروزی مردم به پيش رفت. قبل از آنکه به روند مشخص تاریخی وقوع این حادثه و نتايج عملی آن پرداخته شود، لازم است که مسئله در سطح پایه ای تر مورد مطالعه قرار گیرد. ابتدا باید دید که این حرکت در نهایت در خدمت چه امری قرار داشت. منافع چه طبقه و اقشار اجتماعی را منعکس می نمود!

۷ ثور محصول کودتای نظامی حزب دموکراتیک خلق، گرایش چپ طرفدار شوروی و اردوگاه به اصطلاح کمونیستی آن دوره بود. آرمانها و اهداف این جریان جزء دسته بندیهای قرار می گیرد که از آن بنام سوسیالیسم کشورهای در حال رشد یاد می کنند. سوسیالیسم کشورهای در حال رشد و یا کشورهای “جهان سوم” یکی طیف گسترده ای را در بر می گیرد که در ضمن تفاوتهای شان در زمینه ی چگونگی دستیابی به قدرت سیاسی و شیوه های مبارزاتی، در کتگوری واحدی قرار می گیرند. آنچه همه ی این جریانات را در کتگوری واحد جا می دهد، آرمانها و مطالبات اجتماعی مشترک آنها است.

سوسیالیسم مارکس که بیان تیوریک تضاد و مبارزه میان دو طبقه اساسی کارگر و بورژوازی در جامعه سرمایه داری است،  در قرن ۲۰ همانند سایر جریانات فکری  در تاریخ به پرچم و آرمان ترقیخواهی و رشد اقتصادی و صنعتی کشورهای در حال رشد تبدیل گردید.

 مارکسیسم در اغلب کشورهای “جهان سوم” نه در خدمت مبارزه طبقاتی کارگران بلکه به ایدئولوژی همه طبقات و اقشار خواهان ترقی و رشد صنعت و اقتصاد مبدل گشت؛ پوپولیسم و مردمگرایی سوسیالیسم جهان سوم از همین جا منشا می گیرد.

رشد و همگانی شدن این سوسیالیسم محصول اوضاع و شرایطی بود که بعد از جنگ جهانی دوم در دنیا پدید آمده بود. تا قبل از جنگ جهانی دوم جهان عمدتا بین چند نیروی امپریالیستی تقسیم گردیده بود که در راس قدرتهای استعماری، امپریالیسم انگلیس قرار داشت.

 کشورهای جهان نیز به متروپل و مستعمره تقسیم می گردیدند. کشورهای متروپل از سطح بالای تکنولوژی آن زمان بهره مند بودند و کشورهای مستعمره عمدتا به تولید مواد خام و محصولات زراعتی می پرداختند و از داشتن صنعت مدرن محروم بودند.(جعفررسا). جنبشهای استقلال طلبانه و ترقیخواه مستعمرات از همان آغاز، دستیابی به صنعت مدرن و ازمیان برداشتن فقر و عقب ماندگی را در دستور کار خود داشتند.

 تا نیمه اول قرن ۲۰ یگانه الگوی رشد صنعتی و ترقی اجتماعی اقتصاد و سیاست ليبراليستی غرب بود. اما از این زمان به بعد، بخصوص پس از جنگ اول جهانی و پیروزی انقلاب اکتبر، این یگانه الترناتیف رشد و ترقی کمرنگ تر و بالاخره جایش را به الترناتیف تازه ای بخشید.

 الترناتیف تازه ای که در برابر نیروهای ترقیخواه جهان سوم سربلند کرد، مدل رشد اقتصادیی بود که از دهه ۳۰ قرن بیستم در اتحاد شوروی، زیر عنوان پلان ۵ ساله آغاز گردید.

 مدل رشد اقتصادی و ایجاد سریع زیربنای صنعتی در آن کشور که از آن در بررسی های اقتصادی آنزمان به عنوان “معجزه اقتصادی شوروی” نامبرده می شد. معجزه ای که توجه و علاقه نیروهای طرفدار ترقی و پیشرفت در کشورهای عقب افتاده را به خود جلب کرد.

 اگر ایجاد زیربنای صنعتی به شیوه ی کلاسیک و با پیروی از مدل لیبرالیسم در انگلستان به مثابه  مهد این مدل بیش از یک قرن به طول انجامید، اما با مدل رشد اقتصادی اتحاد شوروی -اقتصاد پلان گذاری مرکزی دولتی- این کار طی دو الی سه دهه به فرجام رسید.

 این مدل رشد به حدی در این دوره مؤثر بود که حتی به نحوی الگوی کشورهای پیشرفته غربی نیز قرار گرفت. بر علاوه عامل فوق، فاکتور های دیگری نیز در عروج و جذابیت اقتصاد پلانیزه ی دولتی به مثابه بهترین و کاراترین الگوی رشد اقتصادی مؤثر بود.

 یکی از فاکتورهای که به عروج سوسیالیسم جهان سومی کمک می کرد قابلیت بیسج سراسری و ملی این دیدگاه بود. اقشار و طبقات گوناگون که در جنبش استقلاب طلبانه و ضد امپریالیستی شرکت داشند، به شکلی در این سوسیالیسم ذينفع بودند. بورژوازی نو خواسته این کشور ها که به هیچوجه از پس رقابت با شرکتهای بزرگ امپریالیستی موفق بیرون نمی آمدند، خواهان بستن تعرفه های گمرکی بالا بر اجناس وارداتی بود و ملی شدن انحصارات خارجی توسط دولت را به نفع خود می دید.

 دهاقین تهی دست جامعه نیز به اشتغال بهتر، ارتقای سطح زندگی، آموزش و درمان رایگان دست می یافتند. علت دیگری که امکان پیاده شدن این طرح را بیش از پیش در عمل ممکن می ساخت وضعیت سیاسی و نظامی جهان پس از جنگ جهانی دوم بود.

 در این زمان نه تنها کشورهای امپریالیستی بویژه امپریالیسم انگلیس که بر بخش وسیع جهان تسلط داشت به شدت تضعیف شده بود و امریکا، یگانه قدرت امپریالیستی نیرومند و تازه نفس، نیز نتوانسته بود جای خالی انگلیس را پر کند، بلکه مهمتر از آن شوروی و بلوک سوسیالیستی به یکی از قطبهای اصلی قدرت در جهان تبدیل شده بود. این قطب تازه متکای خوب و مطمئنی را برای جنبشهای استقلال طلبانه و ضد امپریالیستی فراهم می نمود،  مخصوصا که اتحاد شوروی به اعتبار انقلاب اکتبر بعنوان مدافع جنبشهای کشورهای تحت ستم، اعتبار داشت. (جعفر رسا).

سوسیالیسم بورژوایی رفع عقب افتادگی اقتصادی و دستیابی به صنعت جدید و یا در یک کلام ترقیخواهی، که در اصل خواست بورژوازی صنعتی کشورهای مستعمره بود، را نمایندگی می کرد، و آن را به یک مطالبه مهم و عمومی تبدیل کرده و عقب ماندگی اقتصادی مانع رشد تضاد کار و سرمایه يا کارگر و سرمایه دار و تبدیل شدن آن به شاخص اصلی تناقضات اجتماعی می شد. رشد صنعت و اقتصاد ملی یک مطالبه همگانی بود و سلطه امپریالیستی کشورهای متروپل علت اصلی همه نارسائیهای احتماعی تلقی می گردید.

 گرچه رشد صعنت و اقتصاد، در اصل خواست اساسی بورژوازی صنعتی این کشورها بود و در شکل کلاسیک خود، آنگونه که در غرب اتفاق افتاد، می بایستی با پرچم لیبرالیسم به میدان می آمد ولی جنبش های نامبرده در این دوره به جای لیبرالیسم به دلایل چندی با هویت سوسیالیستی ظاهر شدند.

 اول اینکه لیبرالیسم در دوران جنگ و بعد از آن در همان کشورهای اصلی سرمایه داری تا حدود زیادی رنگ باخته بود. دوم اینکه لیبرالیسم برای طبقات و اقشار مترقی و آزادیخواه کشورهای جهان سوم پرچم فکری و سیاسی دشمن و ایادی وطنی آن به حساب می آمد. لهذا جنبش ضد امپریالیستی زمانی می توانست از اعتبار بیشتری برخوردار شود که با پرچم فکری کاملا متفاوت و حتی متضاد به صحنه مبارزه می آمد و پذیرش ایدئولوژی دشمن از قدرت بسیج و رزمندگی آنان می کاست. یک جنبش اپوزیسیون زمانی می تواند به یک جنبش قابل اعتبار تبدیل گردد که با مطالبات کاملا متفاوت از نیروی حاکم وارد کار و زار مبارزاتی گردد.

 سوم اینکه سوسیالیسم  این دوره معمولا مبلغ کسب قدرت از راه زور بود و رژیمهای وابسته به امپریالیسم هم هر حرکت آزادیخواهی را به شدت سرکوب می کردند، بنا براین راه حل آلترناتیف دوم تقریبا یگانه امکان بیرون رفت از بن بست به نظر می آمد. سوسیالیسم اردوگاهی به خوبی به نیاز بورژوازی کشورهای عقب نگهداشته جور میآمد. نه تنها رادیکالیسم ضد سرمایه داری این سوسیالیسم فوق العاده کمرنگ شده بود بلکه این سوسیالیم اساسا بر ناسیونالیسم و مدرنیسم بنا یافته بود و پذیرش سوسیالیسم اردوگاهی در حقیقت وسیله ای را به دست بورژوازی این کشورها می داد تا کارگران و توده های زحمتکش را به  راحتی در خدمت خود بسیج کند.

بنابراین، حرکتهای سیاسی با هویت و نام سوسیالیستی و یا شبه سوسیالیست در کشورهای در حال رشد، یک جنبشها و حرکتهای بورژوایی در جهت مدرنیزه کردن این کشور ها بوده و آنچه این جنبشها در پی اجرای آن بودند نه از میان بردن مناسبات سرمایه داری به ویژه لغو کارمزدی بلکه از میان برداشتن موانع رشد سرمایه داری و ایجاد یک سرمایه داری دولتی بود.

اینکه برنامه اقتصادی بورژوازی صنعتی با پرچم و هویت سوسیالیستی به میدان آمد و بالاخره عمومیت یافت، برعلاوه زمینه های مادی و دلایل سیاسی که اشاره شد تابع نمونه ای تاریخی بود که علیرغم شکست انقلاب اکتبر روسیه کماکان به نام سوسیالیسم اعتبار داشت.

بررسی مارکسیستی انقلاب اکتبر و شکست آن یکی از عرصه های مهم کار نظری و تیوریک جنبش سوسیالیستی کارگران است. عرصه  نظری که کمتر مورد بررسی جدی قرار گرفته و چپ افغانستان به خصوص در این زمینه در ابهام به سر می برد.

 باید تاکید کرد که مهمترین مسئله در بررسی هر انقلاب شرایط تاریخی و اجتماعی وقوع آن است، شرایط مادی و چارچوب عینی که وقوع، پروسه رشد، میزان اثر گذاری و در صورت عدم پیروزی پروسه ی که انحطاط آن را معین می سازد. انقلاب در جامعه اتفاق می افتد و این جامعه است که امکان واقعی رشد و سمتگیری آنرا فراهم می نماید و انقلاب اکتبر نیز از این قاعده مستثنی نبود.

انقلاب اکتبر در جامعه عقب مانده روسیه تزاری اتفاق افتاد. در جامعه ی که چشم انداز پیشروی سرمایه داری و سوسیالیستی، هردو ممکن و مطرح بود. جنبش سوسیالیستی از بدو پیدایش خود در روسیه در کنار تقابل و تفاوت خود با جنبش بورژوایی، داراری وجوه مشترک نیز با آن بود. مدرنیسم و رفع عقبماندگی روسیه در زمینه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، خواست مشترک جنبش سوسیالیستی و بورژوایی هردو را تشکیل می داد. همین وجه مشترک، بعد از انقلاب، زمانی که برنامه اقتصادی در دستور کار بلشویکها قرار گرفت، تاثیر زیانبار خود را به جا گذاشت.

 حزب سوسیال دموکراسی روسیه تحت رهبری لنین در طول چند دهه قبل از انقلاب قدم به قدم راه خود را از رفرمیسم بورژوازی جدا کرد و خط مستقل پرولتری را تثبیت نمود، که از جمله می توان به تیوری نقش رهبری کننده طبقه کارگر در یک انقلاب بورژوا- دموکراتیک، ایدئولوژی حزب طبقه کارگر و انترناسیولیسم پرولتری و غیره اشاره کرد. اما این جدایی در زمینه اقتصادی و یا آلترناتیف سوسیالیستی اقتصادی انجام نه پذیرفت. درک سوسیال دموکراتهای روس از ساختار اقتصادی سوسیالیسم در کل با درک سایر احزاب سوسیال دموکراسی بین الملل دوم تفاوت جدی نداشت.(منصور حکمت).

سوسیالیسم در این دیدگاه به لغو مالکیت خصوصی، برنامه ریزی اقتصادی و رشد نیروهای مولده خلاصه می شد. بدون شک لغو مالکیت خصوصی می تواند یک گامی در جهت محو سرمایه داری به شمار آید اما به شرط که این اقدام، به مالکیت اشتراکی و لغو کار مزدی منجر گردد.

 جوهر سوسیالیسم نه در لغو مالکیت خصوصی بلکه در لغو کار مزدی و از میان بردن شرایطی است که نیروی کار انسانی در آن خصلت کالایی می یابد. آنچه که نظام کاپیتالیستی را از سایر نظامهای تولیدی دیگر متمایز می سازد تبدیل کردن نیروی کار به کالا است و فقط بعد  از آن است که سرمایه داری می تواند به ارزش اضافی و انباشت سرمایه تحقق بخشد. سرمایه داری فقط تا آن زمان می تواند یک نظام تولیدی باشد و به تولید نیازمندیهای واقعی بشر پاسخ دهد که پروسه تولید در برگیرنده ارزش اضافی باشد و استثمار نیروی کار تحقق یابد و لهذا انگیزه و علت اصلی تولید در سرمایه داری سود است.

 در حالیکه سوسیالیسم برعکس، فقط از طریق لغو کارمزدی، برقراری مالکیت اشتراکی و تبدیل کردن پروسه تولید در خدمت نیازمندیهای واقعی بشر، معنی و مفهوم می یابد. امری که متاسفانه در شوروی پس از دستبردن بلشویکها به زیربنای اقتصادی جامعه در اواخر دهه۲۰ میلادی، اتفاق نیافتاد و یک انقلاب ضد سرمایه داری ولی شکست خورده خود در خدمت تکامل پرشتاب سرمایه در روسیه قرار گرفت. یقینا انقلاب اکتبر در اوایل نارسایی و کاستیهائی داشت، اما سرنوشت هر انقلاب اجتماعی سرانجام در عرصه اقتصاد تعیین می گردد. اگر برنامه اقتصادی بلشویکها در جهت لغو کارمزدی تکامل می کرد، بسیاری ازنارسائی های سیاسی و اجتماعی، به عوض تثبیت و نهادینه شدن، به سهولت قابل تصحیح بودند.

یکی از بدیهیات درک مادی تاریخ این است که ماهیت جنبشهای اجتماعی را نباید از سرگفتار و ادعاهای رهبران و ایدئولوگهای آن سنجید بلکه فقط عملکرد اجتماعی و اقتصادی آنها می تواند ملاک درست در تشخیص ماهیت آنان باشد. نه تنها این حکم ساده و روشن مارکسیستی در بررسی جنبش های اجتماعی از جانب سوسیالیسم بورژوایی و غیر کارگری به فراموشی سپرده می شود بلکه همچنان جهت درک سرمایه داری بودن یک نظام، قبل از آنکه به مناسبات تولیدی آن پرداخته شود به جستجوی سرمایه داران منفرد اکتفا می گردد.

قرن بیستم در شرق و کشورهای در حال رشد با جنبشهای ملی و بیرون رفت از عقبماندگی های اقتصادی و اجتماعی مشخص می گردد. افغانستان به مثابه یک کشور عقبمانده و با مناسبات تولیدی و اجتماعی پیشاسرمایه داری، نمیتوانست از این روند عمومی متأثر نگردد و از همان آغاز قرن بیست، مدرنیستها به مثابه یک گرایش فعال در صحنه سیاسی کشور در مبازه با سلطه انگلیس  و همنوایی با اتحاد شوروی به میدان آمدند. در نتیجه گرایش ناسیونال- مدرنیست افغانی ازهمان آوان ظهور خود، علیرغم تفاوتهای فکری و ایدئولوژیکی، در یک همسویی سیاسی با شوروی قرار گرفت. مدرنیسم این دوره چه به علت کاراکتر ضد امپریالیستی و همسویی با شوروی و چه به دلیل اشتباهات سیاسی، فرصت چندانی در اجرای برنامه های اصلاحی خود به دست نیا ورد و به زودی در تقابل با ارتجاع داخلی و توطئه های امپریالسم انگلیس شکست  خورد.

دولت نادر که به حمایت انگلیس، پس از حاکمیت کوتاه جنبش ارتجاعی- مذهبی “بچه سقا”، رویکار آمد نه ادامه این حرکت مدرنیستی بلکه توقف در آن بود. رژیم که از ائتلاف بروکراتها و اقشار ارتجاعی شکل گرفته بود به روند اصلاحات و ترقیخواهی در افغانستان صدمه زد و و قوع جنگ جهانی دوم نیز به ادامه این وضع کمک نمود. پس از پایان جنگ، اوجگیری جنبشهای آزادیبخش و تبدیل شدن اتحاد شوروی به یکی از قدرت های مهم جهانی، چشم انداز اصلاحات و مدرنیسم در افغانستان یکبار دیگر زمينه تبارز و پیشروی یافت. مدرنیسم و حرکت اصلاح طلبی از این مقطع به بعد، تحت تاثیر اوضاع جهانی در اشکال متفاوتی تبارز یافت. برای اولین بار مدل رشد اقتصادی اتحاد شوروی، به مثابه یگانه مدل موفق و کار آمد مورد توجه جناحهای  مختلف جنبش ترقیخواهی در افغانستان قرار گرفت. اصلاحات اقتصادی این دور که عمدتا با کمک اقتصادی اتحاد شوروی از دهه ۵۰ میلادی به بعد به اجرا گذاشته شد، یکبار دیگر به نزدیکی روابط افغانستان و شوروی انجامید.

 نزدیکی و همسویی ناسیونال- مدرنیسم این دوره که با شخص سردار داود نمایندگی می شد، همانند دوره اول، تحت نیازهای سیاسی و اقتصادی امکان پذیر گردید. تاسیس دولت پاکستان، حمایت آمریکا از آنکشور و دعوای ارضی افغانستان و پاکستان بر سر منطقه پشتونستان، مهمترین دلیل سیاسی ناسیونالیستهای افغانی در نزدیکی با اتحاد شوروی بود. بستن قرار دادهای اقتصادی و نظامی و تطبیق اولین پلان پنج ساله با پیروی از الگوی اقتصادی شوروی بین سالهای ۱٩۵۳-۱٩٦۳، افغانستان را عملا در حوزه نفوذ اتحاد شوروی سوق داد. به گونه ای که دولت های بعدی علیرغم تمایل شان ناگزیر از ادامه آن شدند و در پلان های پنجساله دوم و سوم که توسط دولتهای دوره “دموکراسی” به اجرا در آمد، شوروی همچنان رول اساسی را به عهده داشت.

تحولات اقتصادی و اجتماعی این دوره که به گسترش شهر نشینی، رشد اقشار متوسط و تحصیلکرده، ایجاد مؤسسات تولیدی و شکل گیری طبقه کارگر جوان افغانستان منجرگردید، زمینه و پایه های اجتماعی و مادی نیروهای سیاسی تحول طلب و خارج از هیئت حاکمه را فراهم نمود.

 نیروهای سیاسی اخیر نه فقط از اصلاحات سیاسی و اقتصادی بیشتر و رادیکالتر حمایت می کردند، بلکه مبارزه با فقر و تامین عدالت اجتماعی را نیز در سرلوحه فعالیت خود قرار دادند. گرچه اپوزیسیون اصلاح طلب ازهمان آغاز حرکت رفرمیستی، موجود بود، مگر در این مقطع نه فقط از لحاظ کمی بلکه با کیفیت بهتری ظاهر شد. یکی از ویژگی های کیفی، همانا سوسیالیسم جهان سومی آنان بود که می توانست آرمان ترقیخواهی بورژوازی را با عدالتخواهی طبقات تحت ستم همزمان در خود داشته باشد. سوسیالیسمی که جاذبه اش را تا حدودی زیادی از اعتبار و قدرت اتحادی شوروی و متحدین آن به دست می آورد. به این طریق احزاب و سازمان های چپ که در واقعیت امر جناح چپ جنبش عمومی سوسیال-رفرمیسم افغانی را نمانیدگی می کردند، در اوایل دهه ٦٠ در قالب تشکلهای مستقل و ایدئولوژی مارکسیستی عرض و جود نمودند و از آن به بعد با چشم انداز واحد اقتصادی و با ایدئولوژی ها و هویت های متضادی در عرصه مبارزات سیاسی افغانستان ظاهر شدند.

همزمان با ظهور سازمانهای چپ در صحنه سیاسی، تضاد هیئت حاکمه به دلیل فشارها و مبازات اقشار جدید اجتماعی و هم به علت نگرانی از اتکای بیشتر به شوروی بالا گرفته و در نتیجه جناح طرفدار غرب با طرح سلطنت مشروطه و دموکراسی نیم بند (۱٩٦۳-۱٩۷۳) جناح مدافع سکتور اقتصاد دولتی و طرفدار روابط سیاسی و نظامی نزدیک با شوروی را از قدرت کنار نهاد. عدم کارآیی آلترناتیف دموکراسی و به وخامت گرائیدن اوضاع اقتصادی بار دیگر به طرفداران رشد اقتصاد از طریق سکتور دولتی فرصت داد تا ۲۷ جولای ۱٩۷۳با کودتای نظامی بساط سلطنت و دموکراسی را یکجا بر چیده و به روابط افغانستان و شوروی روح تازه ای بدمد.

کودتای داود خان در عمل به معنی بازگشت به سیاست نزدیکی به شوروی و بلوک شرق بود. حمایت و شرکت فعال اعضا و هواداران حزب دموکراتیک خلق (بویژه جناح پرچم) در دوره اول حکومت داود، نشانه ی آشکار از نزدیکی داود با شوروی بود و این همسویی در حدی بود که جناج پرچم حزب به تمام اعضای خود فراخوان داده بود تا “از نظام جدید پشتیبانی نمایند و در صورت ضرورت به دفاع از آن در مبارزه علیه ارتجاع داخلی و دسایس امپریالیسم بر خیزند”. (کشتمند ۲٠٠۲).

 رابطه جناح پرچم در حدی با داود خان نزدیک بود که رهبری این حزب در تهیه بیانیه “خطاب به مردم افغانستان” دست داشت و بیانیه نامبرده چه از لحاظ محتوایی و چه شکلی به برنامه حزب دموکراتیک خلق شبیه بود. در بیاینه خطاب بمردم به سیاست اقتصادی دولتی و صنایع سنگین تاکید شده و رژیم های گذشته به دلیل کم توجهی در این زمینه، مورد نکوهش و انتقاد قرار گرفته بود: “در طی ده سال اخیر سر تا پای جامعه را در عرصه های مختلف اقتصادی – اجتماعی و سیاسی بحران عمیق فرا گرفته… ازحجم سرمایه گذاریهای دولتی برای انکشاف اقتصادی از یکسال تا سال دیگر کاسته شد.”

گرچه رابطه جناح “خلق” حزب دموکراتیک در حدی جناح “پرچم” با رژیم داود نزدیک نبود ولی این جناح نیز از سیاستها و پلان های اقتصادی رژیم بخصوص در نخستین سالهای حکومت داود دفاع می کرد. دوران همسویی رژیم و حزب دموکراتیک خلق کوتاه بود. پس از حدود دو سال، حمایت و همسویی جایش را به انتقاد و دوری داد. یکی از علل اصلی بهم خوردن همسویی را باز هم می توان در عرصه اقتصادی و سمتگیری سیاسی رژیم جستجو کرد.

 رو آوردن رژیم داود خان به غرب و دولت های طرفدارغرب در منطقه به همجهتی رژیم و حزب دموکراتیک صدمه زد. تماسهای رژیم با دولت های ایران، پاکستان و مصر و طرح پروژه های اقتصادی مشترک با آن رژیم ها، نخستین نشانه های جدی این سمتگیری تازه بود. طرح پروژه های مشترک با این کشورها و کوشش در جهت جلب کمک و سرمایه از غرب در واقعیت امر گامهای نخست در بیرون رفتن از حوزه نفوذ اتحاد شوروی تلقی می شد. این جهتگیری تازه را می توان تلاشی در بیرون رفتن از وضع اقتصادی ناهنجار آن زمان دانست. رژیم داود به علت کمبود سرمایه نمی توانست به نیازهای اقتصادی و معضله بیکاری جامعه پاسخگو باشد. در این سالها هزاران نفر از شهر و ده با عبور از مرز جهت به دست آوردن کار به ایران و کشورهای نفت خیز عربی می رفتند و دولت افغانستان عاجز از ایجاد زمینه های اشتغال و جذب آنها در داخل کشور بود. اقتصاد کشور که عمدتا به سکتور دولتی محدود می شد، بنا بر بروز رکود اقتصادی در خود شوروی، بیش از این نمی توانست به نیاز روز افزون اقتصاد افغانستان کافی و قناعت بخش باشد.

 ادامه این وضع در دراز مدت ممکن بود که بقای رژیم را در معرض تهدید قرار داده و شرایط بدتر از بعضی کشورهای اروپای شرقی را پیش آورد. بحران اقتصادی در کشورهای اروپای شرقی در نیمه دوم دهه ٦٠ خود را در اشکال سیاسی مانند نا آرامیهای ٦٨ چکسلواکیا و مبارزات خیابانی دهه ۷٠ لهستان نشان داد.

 گرچه این اعتراضات بزور خوابانده شد اما هیئت حاکمه این کشورها  می دانستند که بدون حل معضل اقتصادی تکرار چنین حوادثی در آینده اجتناب نا پذیر خواهد بود.

گرچه مدل رشد اقتصادی اتحاد شوروی در گذشته الگوی مناسب برای کشورهای در حال توسعه به شمار می آمد، اما در سالهای ۷٠ با رکود مزمن و درجا زده گی طولانی آن، کم کم جذابیت اش را از دست می داد و مدل  رشد اقتصادی کشورهای جنوب شرق آسیا که بر میکانیسم بازار، مؤثریت اقتصادی و جلب سرمایه های خارجی استوار بود و موفقیت های چشمگیری داشت، مورد توجه بیشتر قرار می گرفت.

 مدل اقتصادی شوروی وارد فاز رکود و بحرانی خود شده بود. این مدل قادر بود رشد بالای اقتصادی را تا زمانی که اقتصاد شوروی در چهار چوب اقتصاد توسعه قرار داشت و آن کشور از لحاظ نیروی کار، مواد خام و منابع طبیعی در مضیقه نبود، تضمین نماید و هم چنان می توانست به اقتصاد دوران جنگ و دوره پس از آن، با توجه به اولویتها و نیاز های اجتماعی و سیاسی، بخوبی پاسخگو باشد. اما همینکه مؤثریت اقتصادی تنها ضامن رشد اقتصادی در چوکات مناسبات تولیدی سرمایه داری گردید، یعنی ارتقای تکنولوژی تولید و بار آوری کار، آنگاه ضعف و ناتوانی این مدل آشکار شد.

در ضمن تنگناهای اقتصادی و جهتگیری رژیم در عرصه بین المللی، ترس داود و اطرافیانش از خطر بالقوه حزب دموکراتیک خلق را نباید از باد برد. داود در این دوره به یک یا دو حزب مقابل بود که بر علاوه رابطه ی نزدیک و پیوند ایدئولوژیک با شوروی در ارتش نیز نفوذ قابل توجهی بدست آورده بودند و طبیعتا رژیم از ادامه این روند احساس خطر می کرد. بنابر ادعای بعضی از رهبران حزب دموکراتیک خلق، هر دو شاخه این حزب در این زمان حدود 3 هزار عضو در ارتش داشتند و تعداد اعضای این حزب در ارتش به علت آموزش نظامیان افغان در شوروی، بشدت در حال افزایش بود.

 کار در ارتش بخصوص پس از کودتای ۲٦سرطان از مهمترین عرصه های فعالیت  هردود جناح حزب دموکراتیک خلق به شمار می آمد و اهمیت اینکاردر حدی بود که حتی بعد از وحدت مجدد جناح خلق و پرچم در سال ۱٩۷۷ تشکیلات مخفی نظامی هر دو جناح کماکان به فعالیت جداگانه خود ادامه داده  و از پروسه ادغام مستثنی شدند.

فشارهای سیاسی غرب و متحدین منطقوی آن نیز در تغییر موقف سیاسی رژیم بی تاثیر نبود. پاکستان با برخورداری از حمایت غرب و بویژه آمریکا از آغاز کودتای داود چه به دلیل نزدیکی و اتکای بیشتر رژیم داود به شوروی و چه به علت داعیه “پشتونستان خواهی” آن، با حمایت مالی و نظامی ازگروههای اپوزیسیون مخصوصا گروههای اسلامی، فعالانه در جهت بی ثباتی رژیم فعایت می نمود.

 شورشهای مسلحانه در پنجشیر و کنر که زیر نظر مستقیم نظامیان پاکستان صورت پذیرفت، ازنمونه های آشکار فشارهای پاکستان و غرب بر رژیم داود بود. با اینکه شورشهای نامبرده به شکست انجامید اما رژیم داود جهت پیشگیری از چنین حوادثی در آینده، سیاست نرمش و کنار آمدن باغرب و پاکستان را بیشتر به نفع خود می دید.

۲- پروسه وقایع ٧ ثور             

 گرچه ٧ ثور برخلاف کودتای ٢٦ سرطان، یک کودتای خشین و خونین بود ولی با آنهم کودتا با تلفات اندکی به پیروزی رسید. ٧ ثور در حقیقت برای نخستین بار در تاریخ معاصر افغانستان قدرت را به حزب اپوزیسیونی انتقال می داد که در ضمن مخالفت ایدئولوژیک با غرب خواهان برچیدن مناسبات عقب مانده ی فیودالی و سنن پیشا سرمایه داری در جامعه بود.

 از همینرو پیروزی کودتا یک گسست قابل توجه در سیستم قدرت در تاریخ معاصر افغانستان به شمار می آمد. با آنکه کاراکتر کلی رژیم را مدل “سوسیالیسم جهان سومی”، مدل که در فوق به افق سیاسی و اقتصادی آن اشاره شد، معین می کرد. اما به قدرت رسیدن این رژیم از طریق کودتا در جامعه معین و در یک شرایط خاص تاریخی  به آن ويژه گی منحصر بفردی ميداد  و تحولات بعدی آن نمی توانست مستقل از این شرایط مشخص زمانی و مکانی سیر نمايد.             

یکی از چالشها و دشواریهای اصلی و عملی رژیم جدید، شیوه به قدرت رسیدن آن بود. کسب قدرت توسط یک کودتا نه فقط به موقعیت رژیم در جامعه شکل خاص می بخشید، بلکه آرایش درونی رژیم  و مناسبات قدرت میان جناحهای مختلف حزب و دولت نیز نمی توانست از آن متاثر نشود. در پائین به مقوله انقلاب تحت عنوان جداگانه می پردازیم، اما اینجا می خواهم تاکید کنم که 7 ثور کوچکترین شباهتی به یک انقلاب سياسی و اجتماعی نداشت، چونکه انقلاب واقعی در یک جامعه طغیان  است که مستقيما با شرکت فعالانه طبقات و توده های مردم اتفاق ميافتد. انقلاب در واقعیت امر مدرسه ای بزرگ اجتماعی است که طبقات و توده های مردم در آن آموزش می بینند. انقلاب پروسه ی تغییر انسان ها است. انقلاب حادثه ای نیست که به نیابت طبقه و مردم توسط دسته ای از انقلابیون انجام پذیرد.

 در یک کلام از دیدگاه درک مادی تاریخ این توده ها و طبقات اجتماعی اند که انقلاب می کنند. اما همین آموزش اساسی مارکسیستی در چپ بورژوایی با تهی شدن از محتوای خود، فقط به راه رسیدن قدرت از طریق زور تقلیل یافت.

 رهبران قدرت طلب این احزاب که احمقانه گمان می کردند راه آسان و تازه ای کشف کرده اند، بعدا در عمل ناگزیر از پرداخت بهای سنگینی شدند.

 ٢-۱-کودتایاانقلاب؟                

  از همان فردای کودتا لاف و گزافه گوئی های مضحکانه در مورد انقلاب نامیدن کودتا شروع شد. “انقلاب ظفر نمون ٧ ثور”، “انقلاب برگشت ناپذیر 7 ثور” و اراجیف از این دست گوش ها را کر می کرد. خود فریبی رهبران کودتا در حدی بود که حفیظ الله امین پیروزی “انقلاب کبیر ٧ ثور” را راه نوین در به پیروزی رساندن “انقلابات آزادیبخش و پرولتری” می دانست. وی با وقاحت تمام ادعا می کرد: “حزب پیشاهنگ طبقه کارگر بود، اردو را با سلاح ایدئولوژیک مسلح کرد که نقش پرولتاریا را ایفا نماید و انقلاب را به پیروزی رساند.” (کشتمند٢٠٠٣).

 و از دیدگاه او ٧ ثور نه تنها یک انقلاب دموکراتیک بلکه یک انقلاب کارگری بود، چنانچه اضافه می کند: “انقلاب ثور یک انقلاب پرولتری بود.” (همانجا). گرچه اینگونه ادعا ها هذیان گویی بیش نبود و فقط در بد مستی های دوره اول و درحلقه های محدودی ارزش مصرفی داشت، اما هنوز بقایا و هوادان حزب سابق دموکراتیک خلق به شمول عده ای که با باور های دیروزی خود کاملا و داع کرده اند، حادثه ٧ ثور را انقلاب و یا چيزی شبيه آن می دانند.

دستگیر پنجشیری یکی از سرکردگان جناح خلق حزب دموکراتیک در جائی از کتاب “ظهور و زوال ح.د.خ.ا.” با اشاره به نتایج این حادثه که از نظر وی به متزلزل ساختن پایه های اجتماعی و اقتصادی فیودالیسم، و امپریالیسم در منطقه و نیم قاره آسیا منجر گردیده، چنین ادامه می دهد: ” این زلزله تا حدی قوت داشته است که اینک بعد از دو دهه هنوز میهن ما ثبات سیاسی خود را نیافته است، تحلیل گران و مورخانی که ح.د.خ.ا را متهم به کودتا علیه سردار محمد داود می نمایند، معلوم است که از تاریخ نوین کشور چیزی نمی دانند و با جعل تاریخ و مغشوش کردن حقایق خاک را به چشمان تیزبین توده ها می پاشند.” آقای پنجشیری و امثال وی انقلاب بودن 7 ثور را نه از چگونگی شکل گیری، وقوع و به پیروزی رسیدن آن، بلکه از اثرات بعدی آن در ایجاد بحران و بی ثباتی جامعه تعریف می کنند. یا به عبارت دیگر او انقلاب و خصلت انقلاب نه از تضادهای اجتماعی که زمینه ساز انقلاب است، نه از نیروهای طبقاتی که محرکه انقلاب  و نه از شرایط بحرانی حاکم بر اوضاع در کل، بلکه از تاثیرات بعدی این حادثه تعریف و توضیح می کند.

یک وجه مشترک تمام جریانات غیر کارگری قرن بیست در این بود که خصلت انقلاب را از نتایج اقتصادی آن نتیجه می گرفتند، (که البته با ابن معیار نیز ٧ ثور نمی تواند در زمره ی حوادث انقلابی به شمار آید) در حالی که در تیوری مارکسیسم تضادهای اجتماعی، نیروهای محرکه انقلاب و نتایج  اقتصادی سه جز بهم وابسته ای است.

 انقلاب سیاسی جزء لاینفک یک انقلاب اجتماعی است و انقلاب اجتماعی از دیدگاه مارکسیستی تحولات کم و بیش سریع بنیادی در روبنای سیاسی و حقوقی است که بر مبنای تغییرات اقتصادی انجام می پذیرد. و انقلاب اجتماعی دایماً کاراکتر طبقاتی دارد. یکی از مشخصات اصلی هر انقلاب نقش و شرکت فعال و مستقیم طبقه یا طبقات اجتماعی در پروسه دگرگونی اجتماعی است.                                             

“رهایی کراگران تنها به نیروی خود طبقه کارگر به دست می آید” با اینکه یک اصل اساسی در یک انقلاب سوسیالیستی است اما در یک تعبیر کلی تر بیان موجز یک پرنسیپ بنیادی در هر انقلاب اجتماعی است.

 این اصل مارکسیستی بیانگر این نکته است که انقلاب و رهایی کارگران  توده های در بند، یک میکانیسم ابژکتیو جهت تغییرات گستردهء اجتماعی است، که کارگران و توده های انقلابی نه نظاره گران و هواداران یک تحول انقلابی بلکه خود نیروی اصلی و محرکه یک چنین حوادث اند.

 تبیین انقلاب از دیدگاه مارکسیستی برخلاف لیبرالیسم، نه برخرد گرایی بلکه بر ماتریالیسم تاریخی استوار است. خود آگاهی کارگران یک امر اجتماعی و تاریخی است. (ایرج آذرین).

 کارگران و اقشار تهیدست در یک پروسه تاریخی و در نیتجه ی مبارزه طبقاتی به منافع، اهداف طبقاتی و به ضرورت انقلاب در یک نظام سرمایه داری آگاه می شوند. طبقه کارگر بویژه بخش پیشرو آن در پروسه مبارزه طبقاتی و یک انقلاب اجتماعی، رشد می کند و آموزش می بیند و فقط در نیتجه یک چنین روندی است که کارگران قادر به دفاع از دست آورد های انقلاب اند.

در این تردیدی نیست که قیام یک فن است اما شرایط عینی قیام یک پدیده ای داده شده و یک واقعیت عینی است که خارج از اراده پیشروان و احزاب انقلابی اتفاق می افتد. جهت به فرجام رساندن یک قیام، موجودیت یک حزب آگاه، نیرومند و انقلابی احتیاج است.

 یا به عبارت دیگر پیروزی یک قیام در گرو شرایط عینی و ذهنی، هردو است. اما اقدام یک حزب و لو انقلابی و با نفوذ بدون شرکت طبقه و ازجمله بخش پیشاهنگ آن، هیچگونه ربطی به تیوری انقلابی اجتماعی مارکسیستی ندارد و یک چنین بینشی در بهترین حالت نگرش بلانکیستی به تیوری انقلاب اجتماعی است. لنین در نامه ای خطاب به کمیته مرکزی در مورد موفقیت آمیز بودن قیام در سپتامبر۱٧۱٩ چنین می نویسد:

 ”برای اینکه قیام موفقیت آمیز باشد باید به توطئه و یا حزب متکی نگردید بلکه به طبقه پیشرو تکیه نمود، این اولا، قیام باید به شور انقلابی مردم متکی باشد، این ثانیا، قیام باید به آنچنان نقطه تحولی در تاریخ انقلاب فرازنده متکی باشد که در آن فعالیت دسته های پیشرو مردم به حد اکثر خود رسیده باشد و تزلزل  صفوف دشمن و صفوف دوستان ضعیف و دو دل و متزلزل انقلاب  از هر وقت شدید تر باشد، اینهم ثالثا، این سه شرط لازم طرح مسئله قیام، مارکسیسم را از بلانکیسم متمایز می سازد.” (تاکید در اصل است) بکار بردن صفت بلانکیسم در مورد کودتاگران ٧ ثور می تواند سخاوتمندانه باشد، ٧ ثور صاف و ساده یک کودتای نظامی بود، در این حرکت نه تنها هیچ قشر و طبقه اجتماعی نقشی نداشتند، بلکه تمام اعضای این حزب نیز در این حادثه ذیدخل نبودند.

 جناح پرچم  حزب اعم از نظامی و غیر نظامی از پلان کودتا که توسط امین صادر شده بود، اطلاعی نداشتند و نیز همه اسناد در این مورد حاکی از این است که این کودتا یک حرکت ماجراجویانه ای بود که به دلیل ضعف و بی عرضگی رژیم داود شانس موفقیت به دست آورد. البته نار سایی ها و نا هماهنگی ها در ٧ ثور ابداً به معنی این نیست که این حزب مخالف کسب قدرت از این طریق بوده، بلکه برعکس، هر دو جناح این حزب بخصوص پس از کودتای اول (کودتای داود) کسب قدرت از این طریق را یگانه راه و با صرفه ترین تاکتیک می پنداشتند و فعالانه در این راه کار می کردند. در این مورد بهتر است از زبان کشتمند بشنویم:

 ”حزب به وضاحت درک می کرد که با آن کمیت محدود خویش به مقیاس جمعیت کشور، با آن سطح پایین آگاهی سیاسی و طبقاتی زحمتکشان و پراکندگی آن و به ملاحظه عوامل دیگر نه می توانست صرف به اتکای جنبش توده ای مقاصد ضد ملی رژیم را نقش بر آب سازد… نیرویی که می توانست تا حدودی پاسخگوی سوال مقابله با رژیم باشد، بسیج ارتش و تشکل سازمان نظامی حزب بود. بنا بر آن ح د خ ا توجه جدی عاجل خویش را به بسط و تحکیم سازمانهای حزبی در میان نظامیان مبذول نمود و این تلاشها به زودی ثمرات معین به بار آورد.” از همین نقل قول به بسیار وضاحت معلوم است که این حزب الترناتیف قدرت شدن و به قدرت سیاسی دست یافتن را فقط با نفوذ در ارتش می دید و رهبران این حزب می خواستند هر چه سریعتر و بدون مردم و با یک اقدام کودتایی به قدرت برسند.

تعجب ندارد که نه در این مورد و نه در موارد دیگر، نمی توانیم عملکر این حزب را با آموزشهای مارکسیستی توضیح دهیم، چونکه اردوگاه به اصطلاح سوسیالیستی آنزمان جهت بسط نفوذ خود و رقابت با بلوک غرب، توجیهات تیوریک خود را داشت. یکی از بحث و تیوریهای که احزاب برادر را علیرغم خصلت غیر کارگری و نحوه به قدرت رسیدن شان، سوسیالیستی یا با جهتگیری سوسیالیستی می دانستند، “تیوری” دوران اردوگاه سوسیالیستی آنزمان بود.

بر طبق این تیوری با موجودیت یک قطب نیرومند سوسیالیستی و شوروی به مثابه یک ابر قدرت در صحنه جهانی، دنیای ما وارد یک مرحله گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم شده بود و در نتیجه انقلاب سوسیالیستی و یا با جهت گیری سوسیالیستی در سایر کشورها، دیگر الزاما از مسیر انقلاب طبقه کارگر و شرکت مستقیم توده های انقلابی نمی گذشت. در کشورهای دیگر کافی بود دولتی روی کار آید که با شوروی و بلوک سوسیالیستی در یک رابطه تنگاتنگ اقتصادی و سیاسی قرار داشته و از غرب فاصله بگیرد. یک چنین دولتی بدون توجه به پایه طبقاتی و نحوه قدرت گیری یک رژیم مترقی با جهتگیری سوسیالیستی محسوب می شد. (ایرج آذرین).

با یک چنین توجیهات تیوریک ضد مارکسیستی، طبیعی بود که احزابی نظیر حزب دموکراتیک خلق، ساده ترین راه رسیدن به قدرت، نفوذ در ارتش و به راه انداختن کودتا را بر می گزیدند. به خصوص که در ادامه و حفظ قدرت سیاسی، با داشتن پشتیبان پرقدرت مانند شوروی، کوچکترین تردید و دغدغه ی خاطری نداشتند. اصطلاح “همسایه بزرگ شمالی” در نزد اعضای این حزب حامل معنی و بارعظیم سیاسی و ایدئولوژیک بود و این حزب از آغاز در وابستگی و دنباله روی کامل از شوروی قرار داشت.                        

بعضی از سران این حزب، در خاطرات و نوشته های که بعد از شکست بیرون داده اند، کوشیده اند ثابت نمایند که کودتا ٧ ثور به ابتکار و نیروی بخش نظامی حزب و بدون کمک سیاسی و نظامی اتحاد شوروی انجام پذیرفت تا از این طریق ثابت سازند که اولا اینها مستقل می اندیشیدند و عمل می کردند و ثانیا نقش سیاسی حزب شان را در برخورد به تحولات اجتماعی و سیاسی برجسته سازند. یقینا به راه انداختن یک کودتا از لحاظ تکنیکی میتواند یک حرکت مستقل تلقی شود، اما زمانی که به قضیه از بعد سیاسی و ایدئولوژیک نگاه کنیم، خواهیم دید که یک چنین استقلالیتی حایز اهمیت کمتر است.

 کسب قدرت از طریق چند افسر و بدون هرگونه تردیدی آنرا انقلاب پنداشتن، عمق وابستگی سیاسی و ایدئولوژیک این حزب را به شوروی نشان می دهد. این حزب و همقطاران آن در سایر کشورها از لحاظ فکری با تیوریهای غلط و ضد مارکسیستی ایدئولوگهای شوروی  تغذیه می شدند. اگر اینان اندکی به مارکسیسم اعتنا می داشتند، نمی توانستند نفهمند که ایده ی تسخیر قدرت توسط یک حزب و بدون سهم فعالانه و مستقیم طبقه ربطی به مارکسیسم نداشته و بلکه یک اقدام بلانکیستی است. حکومتی ناشی از شیوه کسب قدرت، هر گز حکومت طبقه کار گر نخواهد بود.

انگلس در مورد کسب قدرت به شیوه بلانکی می نویسد: ” از آنجا که بلانکی انقلاب را دستکرد یک اقلیت کوچک انقلابی می داند، بطور اتوماتیک نتیجه می شود که پیروزی چنین انقلابی به نحو اجتناب نا پذیری منجر به برقراری یک دیکتاتوری می شود و باید توجه دقیق داشت که نه دیکتاتوری تمامی طبقه انقلابی، یعنی پرولتاریا، بلکه دیکتاتوری یک یا چند تن سازمانیافته اند.” در ادامه خواهیم دید که تحلیل انگلس با چه دقتی در مورد پراتیک حزب دموکراتیک پس از کودتا به اثبات رسید.

تضاد میان جناحهای “خلق” و “پرچم” حزب دموکراتیک خلق در فردای کودتا کسب شدت نمود و مجریان مستقیم کودتا نه فقط در پی تحمیل نظرات خود بر رهبری حزب و دولت بودند، بلکه خواهان سهم بیشتری در قدرت شدند. جناح “پرچم” حزب که سهم فعال و اساسی در به پیروزی رساندن کودتا را به عهده نداشت، نا گزیر از پذیرش برتری روز افزون جناح “خلق” بود. دستگیر پنجشیری در این مورد می نویسد:

 ”خلاصه مبارزه برای تقسیم قدرت دولت، قریب یک روز ادامه یافت. در پایان گفتگو های طولانی سنگ تهداب و خشت نخستین “حکومت جمهوری دموکراتیک افغانستان” در فضای عدم اعتماد متقابله، سوء تفاهم توسط معماران ناکرده قیام نهاده شد. این مطلب لازم به یاد آوری است که پروسه زوال ح د خ ا و حاکمیت آن نیز از همین نقطه آغاز گردیده بود.” همین نویسنده در جای دیگری در مورد تضاد میان دو جناح در امر توسعه رهبری حزب از رهبران نظامی کودتا می افزاید: “اسلم وطنجار و گلابزوی، هردو عقب دروازه اتاق جلسه به صورت مسلح به پا ایستاده بودند.

  کارمل مایل بود که به رسم اعتراض جلسه را ترک کند. اما هنگامی که چشمانش به سیماهای خشماگین افسران مسلح افتاد بیدرنگ بسوی میز جلسه برگشت و گفت حالا به حقایق اوضاع پی بردم. پیشنهاد می کنم تا اعلان کنید که دیگر پرچم به حیث یک فراکسیون مساوی الحقوق حزب و جود ندارد.”این پروسه (مبارزه قدرت دو جناح)  خلاف انتظار خیلی سریع پیش رفت و در مدت چند ماه جناح “پرچم”  از حزب و دولت، توسط جناح “خلق” و شخص حفیظ الله امین، تصفیه شد.

امین به حیث رهبر عملی کودتا و پیش از آن مسئول شاخه نظامی حزب، روز تا روز بر قدرت خود ميافزود، بالاخره با کشتن مفتضحانه ای تره کی رهبر حزب و فرار کردن یاران نزدیک به وی به دیکتاتور مطلق العنان در حزب و دولت تبدیل شد و به این طریق حزب و دولت تحت دیکتاتوری  یکفرد سازمان یافت.

٢-٢ دموکراسی یا استبداد؟

  مدل حکومتی حزب دموکراتیک خلق، حتی قبل از به قدرت رسیدن آن بر کسی پوشیده نبود. رژیم تک حزبی، سانسور شدید افکار و باورهای اپوزیسیون، سرکوب مخالفان سیاسی زیر عنوان دشمنان انقلاب و مردم و در یک کلام استقرار یک رژیم کامل پلیسی و کنترول شده. اما با وجود تمام مشخصات یک نظام استبدادی، حزب و رژیم کلمه دموکراتیک را یدک می کشیدند.

  “حزب دموکراتیک خلق”، جمهوری دموکراتیک خلق” و همچنان با شعارهای دموکراتیک در پی بر قراری یک استبداد کامل بودند. دلیل این پارا دوکس را در چه باید دید؟ آیا این همه ادعای پوچ از سر عوام فریبی رژیم بود؟ و یا آن را ناشی از طرز نگرش خاصی دانست؟ در این شکی نیست که این رژیم یک رژیم عوامفریب بود.

 در منطق چنین رژیم ها و احزابی هدف وسیله را توجیه می کند و جهت نیل به هدف هر عملی مجاز می شود. و فاکت های فراوان این ادعا را در مورد حاکمیت رژیم کودتا تایید می نماید. اما اول اينکه، عوامفریبی به مثابه یک پدیده اخلاقی نمی تواند دلیل اصلی مسئله باشد.

 دوم اینکه این پدیدهء اخلاقی بعضا می تواند به طور مقطعی و از سر اجبار بر گرایش معینی تحمیل گردد. واقعیت این است که احزاب از این تیپ، معمولا چپ که خود را مدافع مردم، ترقیخواهی و عدالت اجتماعی می پنداشتند، عملا خود را به جای مردم و طبقات اجتماعی قرار می دادند. از همین سبب اراده آنان اراده طبقه ، منافع حزب آنان  منافع مردم و طبقه تلقی ميشد. دموکراسی خواهی یک چنین گرایشات وحدت گرا و توتالیتر در کتگوری “دمکراسی به مثابه هدف قدرت” گنجانیده می شود. از آنجایی که تصامیم و عملکرد های خود را در جهت منافع مردم می پنداشتند، بنابراین رژیم خود را نماینده اکثریت و دموکراتیک می دانستند. رژیم های توتالیتر محصول جامعه مدرن صنعتی است. تکنالوژی مدرن و سازمانهای اجتماعی معاصر، و سایل پیشرفته و مناسب را برای ایجاد یک چنین نظامهای متمرکز توتالیتر فراهم می نماید. در یک نظام توتالیتر هیچگونهه محدودیت در کنترل همه شئون زندگی از طرف دولت وجود ندارد. رژیم های توتالیتر می توانند با ایدئولوژی چپ و یا راست ظاهر شوند.

مدل توتالیتریسم چپ، بنا بر ضرورت اقتصادی و شرایط معین سیاسی و اجتماعی، پس از شکست انقلاب اکتبر شکل گرفت.

 شکست انقلاب اکتبر که پس از تصویب برنامه اقتصادی پنج ساله اواخر دهه 20، اقتصاد دولتی با برنامه مرکزی با چشم انداز رشد سریع صنایع سنگین، تثبیت گردید. این شکست به توتالیتریسم چپ، تحت عنوان حکومت کارگری و سوسیالیستی منجر گردید. کنترول کامل بر اقتصاد، محدودیت شدید بر اتحادیه های کارگری و کلیه سازمانهای سیاسی و اجتماعی، قبل از همه از نیاز رشد شتابان صنعتی بر می خواست.

هر گونه اقدام که مانع یا مخل برنامه های اقتصادی رژیم می گردید، ممنوع بود. مثلا در اتحاد شوروی از جمله در دوران استالین، کارگران از حق اعتصاب محروم بودند و هر گونه اعتراض کارگران و سایر اقشار اجتماعی در جهت بهبود وضع شان، با زندان و اردوگاه های کار اجباری پاسخ می گرفت.

 مباحثات درونی حزب بلشویک در سالهای نخستین نشان می دهد که چگونه تمرکز قدرت و ایجاد یک رژیم توتالیتر با غلبه برنامه رشد سریع صنعت و پروسه کلکتیویزه کردن تولید کشاروزی در ارتباط تنگاتنگ قرار داشت، و پس از تثبیت و اجرای این طرح هر گونه دموکراسی درون حزب نیز از میان رفت. روشن است که در کنار ضرورت یک اقتصاد متمرکز دولتی، شرایط نا مساعد و تهدیدات دول امپریالیستی نیز در تثبیت این سیستم کمک کرد. برنامه رشد سریع صنعت بویژه صنایع سنگین، بر اساس رشد تیوری مولده و ایجاد سوسیالیسم در یک کشور، تنها راه اعمار و ایجاد سوسیالیسم معرفی و تثبیت گردید.

حزب دموکراتیک خلق با داشتن چنین مدلی بعد از تصفیه اولیه درونی، به سراغ جریانات سیاسی و اقشار اجتماعی رفت. سازمان ها و احزاب سیاسی پس از پیروزی کودتا کماکان مخفی و غیر قانونی بودند و به زودی تمامی احزاب و گروههای سیاسی اعم از چپ و راست در معرض پیگرد و فشار شدید قرار گرفتند. “فضای ترسناک و هراس انگیز در میان مردم و بخصوص در میان روشنفکران و دگر اندیشان و شخصیتهای سیاسی کشور مستولی گردید. برای گروه ها و نیروهای سیاسی اعم از راست و چپ که از دهه دموکراسی تا آنگاه باقیمانده بود، نه تنها کوچکترین امکان تبارز و تنفس داده نمی شد، بلکه اصلا تحمل شنیدن نام آنها وجود نداشت…” (کشتمند).

 هنوز چند ماه از حاکمیت رژیم “خلقی” نگذشته بود که حمله بر سازمان ها، احزاب و شخصیت های سیاسی و اجتماعی آغاز شد و سران رژیم آگاهانه در پی استقرار یک رژیم ترور بود، که هدف از آن نه تنها قلع و قمع گروه های سیاسی بلکه نابودی و شکنجه فزیکی فرد فرد مخالفان سیاسی نيز ميگرديد. دستگاه مخوف پلیس مخفی به عمده ترین ارکان قدرت تبدیل شد و مهمترین وظیفه همه اعضا و هواداران حزب کشف مخالفین و از میان بردن آنها بود. در عمل هر عضو حزب می توانست فرد مخالف را دستگیر و به قتل برساند. وحشت، عدم امنیت و بی قانونی که در این دوره بر فضای کشور حاکم گرديد، در تاریخ افغانستان سابقه نداشت. بنا بر گزارش سازمان عفو بین الملل، در سال ۱٩٧٨ تعداد زندانیان سیاسی به هزاران نفر می رسید و هر شب حدود صد نفر اعدام می شد و همچنان انواع شکنجه های وحشیانه در تمامی زندان ها و مراکز پلیس مخفی روزانه صورت می گرفت. شوکهای برقی، شلاق زدن و ناخن کشیدن از شکنجه های معمول رژیم بود.

جنون کشتار  و وحشت افگنی رژیم، قبل از همه بیانگر وحشت سران رژیم در از دست دادن قدرت بود. تجربه خود حزب دموکراتیک خلق در به دست آوردن قدرت از طریق کودتا، که  بسادگی و با نیروی اندک انجام يافته بود، هر تشکل اپوزیسیون را از نظر تازه به دوران رسیده ها جدید، بالقوه خطرناک می نمود و کابوس از دست دادن قدرت، آنانرا به سفاکان بیرحمی تبدیل کرده بود. شعار رژیم و شخص امین جلاد این بود: “آنانی که در تاریکی توطئه می کنند، در تاریکی از بین برده می شوند”(همانجا)

قدر مسلم این است که در دورهء ترور تره کی- امین ضربات جبران ناپذیری به جریانات سیاسی افغانستان از جمله نیروهای چپ وارد گردید. این رژیم نه تنها تعداد زیادی از کادرها و فعالین چپ را از میان برد، بلکه تمامی کشتار و جنایات سهمگین اين رژيم، رژيم که در ظاهر مهر چپ و سوسياليسم بر جبين داشت، لطمات سختی به حیثیت و اعتبار چپ و سوسیالیسم وارد نمود. سران رژیم احمقانه گمان می کردند که با به راه انداختن حکومت ترور، قادرند بقای حاکمیت استبدادی خود را تثبیت کنند، اما غافل از این که خشونت، خشونت می آفریند و استبداد مقاومت. رژیم با ترور و خشونت، شیوهء مبارزه و مقابله را به مردم آموخت. یعنی براندازی رژیم فقط با قهر و براه انداختن جنگ مسلحانه،  و هویت جنگ از همان آغاز در تقابل با هویت چپ رژیم در شکل  یک هویت راست مذهبی از امکان و زمينه بيشتری بهره مند گرديد و  با ایدئولوژیک شدن هر چه بیشتر در گیریها، جنگ ضد استبدادی به جهاد اسلامی تنزل کرد.

٢-٣ شیوه برخورد با دین                  

یکی از نتایج عملی دورهء ترور تقویت احزاب مذهبی بود. گروه های مذهبی که تا این زمان گروهکهای کوچک و حاشیه ای بیش نبودند، با استفاده از نارضایتی عمومی و شورش های مسلحانه و با حمایت مالی و نظامی ارتجاع منطقه بویژه پاکستان سریعاً رشد نموده و به احزاب بزرگ با سازو برگ نظامی تبدیل شدند. تقویت این احزاب به نوبه خود، تشدید خصلت اسلامی و آنتی کمونیستی جنبش ضد رژیمی را در پی داشت. با مداخله نظامی شوروی، غرب و ارتجاع منطقه در ضمن حمایت  بی دریغ مالی و نظامی از اپوزیسیون اسلامی، به ایدئولوژیک نمودن هرچه بیشتر جنگ، جنگ اسلام و کمونیزم، کمک کردند. خصلت ايديولوژيک جنگ از جانب اسلاميستها و حاميان آن بحدی تبليغ و برجسته شد که نه تنها بر مردم بلکه بر طرف مقابل جنگ نيز تاثير نهاد، به طوری که بعدا برخورد چپروانه و افراطی به مذهب، و قبول آن به مثابه یکی از علل اصلی جنگ، جزء از درسگیریهای مهم حزب دموکراتیک خلق و حاميان آن شد.

 این یک درسگیری غلط و فوق العاده مضر بود که تنها محدود به این حزب نماند، بلکه بسیار از سازمانهای چپ آنرا آویزه ی گوش های مبارک شان کردند و حتی در اوج بربریت احزاب اسلامی و رژیم طالبی هر گونه برخورد اصولی با مذهب و نقد سياسی و اجتماعی آن با خصومت این دسته از چپی ها مواجه گرديد ودرست  در پرتو همین درک و آموزش غلط بود که  حزب دموکراتیک خلق و بقايای آن بعدا تا سرحد گروههای جهادی درچگونگی برخورد به مذهب سقوط کردند. البته ناگفته نباید گذاشت که برخورد راستگرایانه و اپورتونیستی با مذهب استدلال تیوریک خود را دارد و تنها محدود به افغانستان نیست که در پایین به آن اشاره خواهم کرد. اما در اینجا به همین تجربه بیشتر دقت می کنیم.

در این شکی نیست که اعضای حزب دموکراتیک خلق باور به اسلام و ادیان دیگر نداشتند و خود را ماتریالیست می شمردند. این که تا چه حد به فلسفه ماتریالیستی تسلط داشتند و به آن عمل می کردند، در اینجا موضوع بحث ما نیست. نکته اخير به این دلیل اهمیت دارد که تنها ابراز وفاداری به فلسفه و بینش  مادی و دیالکتیکی، به تنهائی و بطور اتوماتیک فرد و یا گروهی را از نگرش و برخورد مذهبی گونه مصئون نمی سازد. مخصوصا که می بینیم که درسگیری در چگونگی برخورد به مذهب قبل از آنکه در پرتو ماتریالیسم تاریخی انجام شده باشد، محصول یک تفکر ایده آلیستی و مذهبی است.

 با اين روش عملکرد و موضعگیرهای اقشار اجتماعی نه از سر منافع و نیازمندی های واقعی آنها بلکه از سر باور های آنها توضیح داده می شود و مسئله را در این رابطه مشخص می توان چنین خلاصه کرد: چون مردم مذهبی بودند  و رژیم  ضد مذهبی، بنابر آن مردم با آن در افتادند.

 در این واقعيت تردیدی نیست که اعضای حزب حاکم به هتک حرمت افراد و از جمله هتک حرمت افراد مذهبی دست زدند. توهین و هتک حرمت، در هر شکل آن به معنی عدم به رسمیت شناختن و احترام نهادن به حقوق و آزادی های فردی  است که فقط از یک رژيم و نگرش استبدادی می توان انتظار داشت تا از یک مبارزه سیاسی و ایدئولوژیک سالم و پيشرو. سیاست و یا عملکرد غیردینی و یا ضددینی یک حزب  و یک جریان سیاسی را نباید از عقاید افراد متشکل در آن جستجو کرد، بلکه این مسئله را باید در پراتیک و برنامه های عمل آن حزب در کل  نگريست.

 هر گاه به برنامه های حزب دموکراتیک خلق و عملکرد های سياسی آن از همان آغاز به قدرت رسیدن آن توجه کنیم، خواهیم دید که رژیم “خلقی” در ضمن تاکیدات اش بر رعایت و احترام نهادن به اسلام، کوچکترین اقدام رسمی و قانونی در محدودیت نفوذ و سلطهء دین در موسسات و نهاد های عمومی جامعه انجام نداد. در حالیکه اولین قدم یک رژیم لائیک و سیکولار پیاده کردن اصل جدایی دین از دولت است. رژیم نامبرده در بسا موارد می خواست تا حقانیت عملکرد خود را از قوانین و آموزشهای اسلام بگیرد. مثلا، در فرمان شماره 7 مربوط به مسئله ازدواج مبلغ مهریه را بر مبنای شریعت اسلامی تعیین نمود.

 طوری که در بالا اشاره شد درگیری دولت با احزاب و شخصیت های مذهبی نه ناشی از سیاست ضد مذهبی آن بلکه از عملکرد و سیاست استبدادی رژیم مایه می گرفت و این رژیم با جریانات راست و چپ یکسان در افتاد. گرچه تظاهر به اسلام خواهی با ایدئولوژی و عملکرد اعضای این حزب همخوانی نداشت، مسئله ای که همه به آن پی می بردند، اما این رژیم هیچگاه قادر به رفع این تناقض نشد و همچنان به سیاست عوامفریبانه، حتی در شرایط که اسلام کاملا به پرچم سیاسی و ایدئولوژيک اپوزیسیون مسلح  تبديل شده بود، ادامه داد.

تبدیل شدن اسلام به سیاست و ایدئولوژی جنبش مسلحانه در نتیجهء عوامل سیاسی و اجتماعی خاصی ممکن گردید. تیوری که خصلت اسلامی جنبش را از باور های مذهبی مردم استنتاج میکند، اصولا به تبیین احزاب اسلامی از مسئله، نزدیک می شود. طوریکه در بالا اشاره کردیم که جنبشهای مسلحانه مردم در آغاز بیشتر خصلت ضد استبدادی و کاراکتر محلی داشت، در مناطق مختلف عناصری با گرایشات مختلف ابتکار و رهبری جنگ را به عهده داشتند. در بعضی مناطق احزاب اسلامی و در مناطق دیگر متنفذین محل و یا چپ اپوزیسیون جناح غالب را تشکیل می دادند.

 اما از آنجاییکه رژیم کاراکتر چپ و غیر مذهبی داشت، جنبش مسلحانه در مجموع در تقابل به آن خصلت راست و مذهبی  به خود می گرفت.

 گرچه در اوایل این ظاهر قضیه بود و هنوز جنبشهای محلی با یک جنبش اسلامی فاصله داشت و شعار برقراری حکومت اسلامی  کمتر مطرح بود. پیروزی خمینی در ایران و تبانی جماعت اسلامی و رژیم نظامی ضیاءالحق در پاکستان و حمایت فعالانه این کشورها از گروه های اسلامی و همزمان محروم بودن اپوزیسیون غیر مذهبی از هر گونه حمایت بیرونی، طبيعتا تناسب قوا را به نفع جناح مذهبی تغییر داد.

 اگر فاکتور های مادی که بر شمردیم خصلت متفاوت و متضاد می داشتند، علیرغم باور های مذهبی مردم، ما به جنبش مسلحانه با کاراکتر متفاوتی مواجه می شدیم. خلاصه، پیوستن غرب و سایر کشور های اسلامی در دفاع از احزاب اسلامی، بویژه بعد از مداخله شوروی، ایدئولوژی اسلامی و حاکمیت اسلامیست ها بر جنبش مسلحانه تثبیت گردید. درين جای شکی نيست که کارنامه سياسی  رژیم خلقی از فاکتورهای مهم درين ميان بود،  رژيم  با حاکم نمودن جو ترور خدمت بزرگی را به جریان راست و اسلامیست ها انجام داد.

انگلس در مقاله “درباره ماتریالیسم تاریخی” علت گرایش مذهبی بورژوا های انگیس را نه از سر عقب افتادگی فکری و تمایل درونی آنها بلکه از سر  منافع مادی و طبقاتی آنها توضیح می دهد. بنا بر تحلیل انگلس شیفتگی بورژوازی انگلستان به حیث یکی از طبقات حاکمه به مذهب نه تنها به دلیل “در مطیع داشتن دون مرتبه ها و توده مولد بزرگ ملت” اتفاق افتاد، بلکه در تقابل با ماتریالیسم “هوبس”، به عنوان مدافع امتیازات اشرافیت بیش از پیش تقویت گردید.

درسگیری نادرست چپ از تقویت اسلام و اسلامی شدن جنبش و برداشت نادرست از نقش سیاسی و اجتماعی دین به انحراف راست  در برخورد به دین و به مبارزه ناقص با اسلامیسم کمک کرد. احترام نهادن به ایدئولوژی جبهه مخالف و میدان دادن به تهاجم فکری آن، در عمل معنی جز نفی فلسفهء وجودی خود نتيجه ديگری در پی نداشت. چپ از لحاظ فکری در برابر ارتجاع مذهبی در موضع دفاعی قرار گرفت و با کوتاه بینی و با شيوه پوپوليستی گمان می کرد این تنها راه نجات از مخمصه ای است که در آن گير کرده است.

تبیین تیوریک چپ از مذهب در این مقطع مخلوطی از یک درک ماتریالیسم میکانیکی و برداشتی آته یستی از مسئله بود. تا آنجا ئیکه به درک ماتریالیسم میکانیکی از موضوع بر می گردد، چپ به این باور بود که پیدایش و بقای مذهب ریشه در نابرابری اجتماعی و اقتصادی دارد، و تا زماینکه این عامل مادی تغییر نکند، هر گونه مبارزه با افکار و باورهای مذهبی عبث و بی ثمر خواهد بود. رابطه ای یکجانبه ماده با شعور، یا زیر بنای اقتصادی و اجتماعی با روبنای سياسی و ايديولوژيک آن، صاف و ساده یک درک و استنتاج ماتریالیسم میکانیکی از مسئله است.و نیزيکسان دانستن محو مذهب با تضعیف و به حاشیه راندن آن، حد اقل در مورد نهاد های عمومی جامعه، یک درک و تبين ناقص است.

  درک آته یستی ازمسئله با این باور و بيان ميتوان خلاصه کرد که دین یا مذهب را محصول نا آگاهی و بیسوادی توده های مردم تلقی نموده  و بقای آنرا تا همگانی شدن طرز تفکر علمی در جامعه مفروض و محتوم پنداشت. درکنار تبيين های نادرست و غلط تیوریکی، چگونگی پراتیک سياسی و اجتماعی چپ در این دوره نیز حاکی از يک برخورد راستروانه و همسوئی با گرايش راست مذهبی بود.

 تعطیل مبارزه طبقاتی و کم توجهی به مبارزه در جهت برابری  و آزادی های سیاسی از یکسو و قرار دادن مسئله ملی به یگانه موضوع فعالیت سیاسی از سوی دیگر، عملا زمینه های اجتماعی و مادی تقابل با مذهب را کاهش  داد. شکست رژیم در تطبیق رفرم ها و قرار گرفتن چپ اپوزیسیون صرفا در مبارزه ملی، ضرورت عینی مبارزه با دین و سنت های عقب مانده اجتماعی را تضعیف و به حاشيه راند.              

موضع راستروانه رژیم بعد از ٦ جدی و لشکرکشی شوروی به افغانستان بیش از گذشته تشدید شد. جناح پرچم از آغاز خواهان تغییرات تدریجی تری بود و ازجمله در مورد بر خورد با دین بیشتر از یک خط  راستروانه حمایت می کرد. درسگیری نادرست از تجربه دوره اول، تبدیل شدن جریان اسلامی به اپوزیسیون اصلی و بالاخره جلب نا راضییان و بیرون آوردن رژیم از انزوای سیاسی، عواملی بود که به تشدید موضع اپورتو نیستی در قبال مذهب کمک کرد.

  در نیمه اول دهه هشتاد گروههای اسلامی، بر خلاف جناح های رژیم، در یک درگیری متداوم باهم به سر می بردند. و در نتیجه بخش های از نیرو های مغلوب نا گزیر به رژیم پناه می بردند. رژیم ببرک چه به دلیل از دست دادن امکان تطبیق رفرم های قبلی و چه به دلیل جلب ناراضییان گروه های اسلامی که بیشتر شامل متنفذین محلی می شدند، برنامه های اصلاحات ارضی، لغو دیون دهاقین و فرمان مربوط به ازدواج را ملغی کرد.

 با کنار نهادن رفرم های نامبرده زمینه های مادی تقابل با باور های مذهبی به کلی محدود شد و پراتیک تازه ء رژیم با موضع راستروانه بیش از پیش همخوانی یافت. “در سالهای هشتاد صدها محراب مسجد ترمیم یا بازسازی گردید و صدهای دیگر جدیدا اعمار شد که شمار آنها بیشتر از مساحدید بود که طی پنجاه سال گذشته ساخته شده بود.” (کشتمند ٢٠٠٣).

  همچنین بنا بر اعتراف کشتمند به تمام روحانیون، ملا امامان، خطبا، مؤذنان و خدمتکاران مساجد حقوق ماهوار و کوپون مواد غذایی تعیین گردید. چنانچه در بالا اشاره شد، فقط در همین دوره است که ابتدا ریاست شئون اسلامی ایجاد و “بعدا با افزایش حجم وظایف، به وزارت شئون اسلامی و اوقاف ارتقا یافت و به یک ارگان با صلاحیت و با احترام دولتی تبدیل گردید.”(همانجا) البته در این دوره از جانب دولت کارهای زیادی دیگر نیز به نفع تقویت مذهب انجام گرفت و از جمله تاسیس دانشگاه اسلامی و تجلیل هر چه بیشتر روزهای ویژهء مذهبی “هرسال بهتر و گسترده تر از سال پیشین” برگذار می گردید.

 رژیم مصرانه تلاش می ورزید تا خود را مدافع اسلام معرفی کند و قرائت  و تعبيرخود  از اسلام را بخورد مردم دهد. بیانیه ببرک کارمل درخطاب به روحانیون به روشنی موضع و تلاش دولت  در استفاده سياسی از دین را منعکس ميسازد: “شما مقلدان ایمان در میان مردم متدین افغانستان هستید.

 شما به هریک از افراد کشور دعوت تاریخی اسلام را در باره آزادی، صلح، برابری، برادری، عدالت و امنیت، که شعار انقلاب ما نیز است، برسانید!” (همانجا). البته در دورهء “مشی مصالحه ملی” ، سران رژیم در جهت اسلامی گرائی بيش از حد جلو رفتند و بحدی که شخص نجیب شیادانه از خواب های دینی خود سخن بزبان می آورد و می خواست خود را مومن  تر و مسلمان تر از سران مجاهدين معرفی کند.

٢-٤ اصلاحات ارضی و رفرمهای ضد فیودالی

رژیم در همان نخستین سال حاکمیت خود که هنوز ازجنگ مسلحانه خبری نبود، با صدور فرامینی اصلاحات چندی را به مرحله اجرا نهاد.

 این اصلاحات که بلاخره در عمل به شکست انجامید، اولین و آخرین اقدام اجتماعی و اقتصادی رژیم در مقياس کشور بود. سران رژیم با اصلاحات می خواستند به انزوا اجتماعی و سياسی رژيم پايان بخشيده و حمایت توده ها بویژه دهقانان را به دست آورند.

 درک سران رژیم در این مورد، مانند موارد دیگر سطحی و میکانیکی بود. گذشته از ناقص بودن اصلاحات و نحوه ی نادرست پیاده کردن آنها، بی ثباتی رژیم نیز مانع پیوستن مردم به این صلاحات می شد. از همان آغاز دهاقین و زنان در اغلب مناطق چه به علت عدم آمادگی فکری و عملی و چه از ترس مخالفان رژیم و مناسبات حاکم پيشاسرمايه داری، جرئت و تمایل چندانی در فراخوان رژیم و از جمله اخذ و تصاحب زمین نداشتند. ناتوانيهای رژیم در برابرشورشهای اولیه، بیش از پیش به عدم تمایل زنان و دهاقین در دفاع از برنامه های دولت کمک کرد و با گسترش جنگ و اسلامی شدن آن، تعداد کثيری از دهاقین به نیرویها و دستجات جنگی مخالف دولت پيوستند.

 تبدیل شدن دهاقین به پایگاه اجتماعی احزاب و گروه های اسلامی و درگیر دولت با آنان به عنوان “اشرار” و مجاهد، در عمل به معنی پایان کار رژیم بود. رژیم که نابودی فیودالیسم و آزادیهای اجتماعی و دفاع از منافع دهاقین را هدف اصلی خود اعلام کرده بود، با گسترش جنگ عملا با دهاقین مسلح در افتاد. شکست اصلاحات و عدم موفقیت دولت در جلب کشاورزان و اقشار تهیدست، یگانه امکان ایجاد پایگاه اجتماعی رژیم را منتفی نمود. فرمان شماره ٨ یا برنامه اصلاحات ارضی از مهمترین اقدامات اجتماعی و عملی رژیم بود و فرمانهای دیگر کاربرد و تاثیرات اندکی در پی داشت.

گرچه اصلاحات ارضی رژیم “خلقی”، اولین اصلاحات ارضی در کشور نبود، رژیم داود نیز يک برنامه اصلاحات ارضی را بمرحله اجرا کذاشته بود، اما آنچه این دو برنامه ی اصلاحات ارضی را از یکدیگر متمایز مینمود، نحو و سرعت انجام آن بود.

 رژیم داود یک برنامه اصلاحی تدریجی و باز پرداخت بهای معینی به مالکان ارضی را از طریق اقساط به پیش می برد و عملا یک رفرم بسیار کند و غیر مؤثر بود که می توان آنرا اصلاحات ارضی “ملاک ـ بورژوا” نامید. در حالیکه برنامه اصلاحات ارضی “خلقیها” با سرعت و بدون هر گونه پرداخت بها به مالکان و به شکل مصادره ای دنبال می شد؛ اصلاحاتی که بیشتر با یک جنبش دهقانی از پائین شباهت داشت نه با صدور فرمانهای بيمقدمه يک رژيم فاقد حداقل نفوذ اجتماعی.

  رژیم “خلقی” در پی اجرای یک رفرم ارضی “دهقان ـ بورژوا” بزور ارتش بود. از همین رو طبیعتا مقاومت ها و مجادلات معین سیاسی و اجتماعی را در پی داشت. هدف اصلی رژیم از اصلاحات ارضی کسب پایه ای اجتماعی میان دهقانان و ازمیان برداشتن بقایای مناسبات فیودالی و ارباب رعیتی بود.

 چپ “جهان سومی” و از جمله حزب دموکراتیک خلق، به اصلاحات ارضی فقط از زاویه رشد اقتصادی و اجتماعی و یا در چهارچوب یک مبارزه دموکراتیک نمی دید، بلکه آنرا جزء از فعالیت مستقیم سوسیالیستی خود می شمرد. معمولا سوسیالیسم از دیگاه چپ غیر کارگری و بورژوایی در حد یک مطالبهء عدالتخواهی غیر طبقاتی و لیبرالی معنی و تنزل می یابد. لهذا، توضیع عادلانه زمین، مبارزه بافقر و دفاع از دهاقین فقیر مستقیما یک عمل سوسیالیستی تلقی می شد.

در حالیکه از زاویه منافع جنبش کارگری و بنا بر تحلیل مارکسیستی اصلاحات  ارضی درهر شکلش، چه از بالا توسط دولت و چه از پائین بوسیله جنبشهای دهقانی، چه تدریجی و چه ناگهانی، از محدوده ای مطالبه جنبش بورژوا دموکراتیک پا فراتر نمی گذارد و از لحاظ اقتصادی، اصلاحات ارضی فقط به رشد مناسبات سرمایه داری کمک می کند.

علیرغم اینکه بسیاری از اصلاحات ارضی تاثیرات اندکی در کاهش فقر و رشد اقتصادی داشته، مگر باز هم شواهدی از سراسر جهان نشان می دهد که اصلاحات اراضی در جهت کاهش فقر، افزایش موءثریت تولید و ایجاد زمینه ی رشد دوامدار اقتصادی موءثر بوده است. کارشناسان اقتصادی معتقد اند که اصلاحات ارضی در کشورهای نظیر جاپان، کوریا و تایوان سهم مهمی را در بیرون رفت از میراث رشد استعماری ایفا نمو ده است(. (King 1973

نتایج مشابه را می توان در سایر کشورهای در حال رشد نظیر هند (بویژه ایالت بنگال غربی) فیلیپین، افریقای جنوبی و برازیل نیز مشاهده کرد. تیوری اقتصادی به روشنی نشان ميد هد که توزیع یکبار دارایی (Assets)، در محدودیت میکانیسم بازار آزاد، زمینهء رشد بالا و دوامدار اقتصادی را تامین می کند.

 بررسی عملی شواهد در کشور های مختلف(Cross-Countries regation)  به وضاحت حاکی از آنست که نا برابری در تصاحب زمین زراعتی با عواقب رشد پائین اقتصادی توام است ( Birdsall and Londono 1998, wold Bank 2001)، و توزیع متساویانه زمین با پیآمد رشد و تکامل قابل توجه قابلیت های انسانی همراه بوده است.

 چین در مقایه با هند در این زمینه یکی از نمونه های قابل توجه است (Burgess1999 ). همانگونه که در فوق اشاره شد اصلاحات ارضی به تنهائی بدون سیستم اعتبار مالی نمی تواند نه در جهت رشد اقتصادی و نه در خدمت رشد قابلیت های انسان همراه باشد.

 سیستم اعتبارات لازم به زارعین کوچک و صنعتکاران، با تمدید فعالیت اقتصادی به آنان امکان می دهد تا حجم تولیدات خود را افزایش بخشیده، به پروژه های با در آمد و با ریسک رو آورند و در کل از سیاست های محدود و کوته بینانه بپرهیزند. به این اعتبار، اصلاحات ارضی حزب دموکراتیک خلق در عین حالیکه فاقد یک سیستم لازم اعتبار مالی بود، با نارسائیهای سیاسی، اداری و عدم آماده گی لازم ذهنی و عملی دهاقین نیز توأم بود.

 که در نتیجه بجای رشد اقتصادی، کاهش فقر و ثباث سیاسی، به بحران سیاسی، اقتصادی و بروز وتشدید جنگ داخلی کمک نمود.

 همانطوری که اشاره شد، رادیکالترین اصلاحات ارضی نمی تواند از محدوده ای مناسبات سرمایه داری پا فرا تر بگذارد. در اصلاحات ارضی مسئله اصلی نه در لغو مالکیت بلکه تصحیح مالکیت با جاگزینی مالکیت بورژوایی بجای مالکیت فیودالی بر زمین است. ماهیت بورژوایی اصلاحات ارضی به هیچ وجه جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر را در قبال مسئله ارضی و جنبش دهقانان به طور کلی بی وظیفه نمی سازد.

 گرایشی که خواهان بیطرفی جنبش سوسیالیستی در قبال مسئله ارضی وجنبش دهقانی است، در عمل عرصه را برای گرایش های بورژوازی و غیرکارگری خالی می گذارد. سوسیالیستها مبارزه طبقاتی را در متن یک جامعه با نیروهای سیاسی فعال آن به پیش می برد و در گیر یک مبارزه زنده است که فقط با نقش فعال خود می توند هژمونی خود را بر جنبشهای مترقی و غیر کارگری دیگر، نظیر جنبش دهقانی، زنان، ستم ملی و غیره، تثبیت نماید. البته یک چنین گرایشی، یک برخورد چپروانه در مبارزه دموکراتیک،  در درون جنبش چپ افغانستان تا کنون بی سابقه است. اما برعکس، برخورد راستروانه ای که خواهان حمایت بی قید و شرط  در دنباله روی از جنبش بورژوا ـ دموکراتیک، گرایش همه گیر و غالب بوده است.

 هردو انحراف، در عمل به نتایج واحدی می انجامد و آن، ترک داوطلبانه ی صحنه مبارزه به نفع نیروهای سیاسی بورژوازی است. برخورد سوسیالیستها به مبارزه دموکراتیک یک برخورد مشروط و مشخص است که با سمتگیری جنبش و موقعیت سیاسی طبقه کارگر در جامعه بستگی دارد. در یک کلام، جنبش سوسیالیستی تا آنجا می تواند نیروی فعال جنبشهای دموکراتیک باشد که از این طریق به ایجاد پیش شرطهای لازم حرکت نهائی کارگران به سوسیالیسم کمک نماید.

سوسیالیستها به جنبش دهقانی و اصلاحات ارضی قبل از همه به نقش و اهمیت سیاسی آن علاقمند اند. لنین بر خورد مارکسیستی به این مسئله را به درستی چنین فرموله می کند: ” تا آن حد که جنبش دهقانان جنبه انقلابی و دموکراتیک دارد، از آن پشتیبانی می کنیم و لی وقتی که، درست به میزانی که، این جنبش جنبه ارتجاعی و ضد پرولتری بخود بگیرد، برای مبارزه علیه آن آماده می شویم (همین حالا و بیدرنگ آماده می شویم). تمام جوهر مارکسیسم در این وظیفه دو گانه نهفته است، و به سادگی و ابتذال کشیدن یا خلاصه کردن آن در یک وظیفه واحد و بسیط تنها از عهده کسانی ساخته است که مارکسیسم را درک نمی کنند.” (برخورد سوسیال دموکراسی به جنبش دهقانی، لنین).

مسئله اصلاحات ارضی در چپ افغانستان هنوز بحث ِ مطرح است. پرداختن مفصل به آن در ظرفیت این مقاله نمی گنجد. اینکه مالکیت ارضی در شرایط حاضر مانع در راه رشد مناسبات بورژوازی است یا نه؟ آیا اصلاحات ارضی کماکان خواست اصلی دهاقین راتشکیل می دهد؟ و یا اين مسئله در تحت حاکمیت رژیم مورد حمایت غرب که در پی ایجاد میکانیسم بازار آزاد است، چگونه پاسخ خواهد گرفت؟ و غیره…پرسشهای واقعی است.

 ما به بعضی از این پرسشها قبلا در مقالات دیگر پاسخ داده ایم و در این جا به طرح مسئله در همین حد اکتفا می کنیم و پرداختن به آن را تا این حد از چند جهت لازم می دانستم: اول اينکه در مورد اهمیت، خصلت و چگونگی برخورد به آن تا کنون دید روشن و واحدی در چپ افغانستان وجود ندارد.

 دوم اينکه مهمترین اقدام رژیم خلقی در عرصه رفرم و مناسبات تولیدی و اجتماعی به برنامه اصلاحات ارضی محدود گردید. پیروزی و شکست رژیم به یک تعبیر به این مسئله بستگی داشت و در بر رسی پيآمدهای ۷ ثور ناگزیر از پرداختن به این مسئله بوديم. و بلاخره شکست رژیم خلقی در این اقدام، به یک معنی پایان کار آن بود و رژیم پس از آن جهت بقای خود ناگزیر از تکیه بر سر نیزه های ارتش اتحاد شوروی شد.

 ٢-۵ انترناسیونالیسم پرولتری یا وابستگی؟

گرچه در هیچ یک از خاطرات سیاسی و نوشته های که تا کنون تا از طرف رهبران و افراد متعلق به حزب دموکراتیک خلق انتشار یافته، عبارت انترناسیونالیسم پرولتری در مورد مناسبات حزب کمونیست اتحاد شوروی و حزب دموکراتیک خلق به چشم نمی خورد؛ اصطلاحی که در دوره مداخله شوروی، همه روزه از میدیا و نشرات تبلیغ می شد. دلیل اصلی به فراموش سپرده شدن این مسئله را باید در این دید که اکثریت رهبران و کادر های برجسته این حزب حالا دیگر با مارکسیسم و جنبش طبقه کارگر کوچکترين علائقی نداشته و به آن به طور کامل وداع کرده اند.

 اما این عبارت در آنزمان که هنوز دولت شوروی پا برجا بود و حزب دموکراتیک نیز تغییر هویت نداده بود، خیلی ها مطرح می شد. البته امروز بقایای چپ این جریان، آنانیکه هنوز به سوسیالیستی بودن شوروی معتقد اند، به  تجربه در یافته اند که مناسبات حزب کمونیست شوروی با احزاب برادر، نه یک رابطه و مناسبات برابر بلکه بر نابرابری و اطاعت کامل از شوروی استوار بود.

 از همان آوان شکست انقلاب اکتبر، نقش و روابط این حزب با سایر احزاب کمونیستی در کمنترن بر نا برابری تنظیم گردید. با پیروزی برنامه اقتصادی بورژوازی صنعتی در روسیه تحت عنوان سوسیالیسم در یک کشور، ناسیونالیسم روسی به یکی از شاخص های اصلی سیاست خارجی آن کشور تبدیل گرید. از آن به بعد به احزاب “برادر” چنین قبولانده و تیوریزه شد که تامین منافع روسیه به حیث پایگاه اصلی سوسیالیسم، یک وظیفه مبرم در راستای پیروزی سوسیالیسم در جهان است. سیاست ناسیونالیستی و شوونیسم روسی در همان آغاز اختلافاتی را در کمنترن بر انگیخت. از جمله حزب کمونیست انگلیس به دلیل فشار شوروی در کوتاه آمدن آن حزب از موضع انقلابی اش در برابر دولت انگلیس، به نفع بهبود روابط بازرگانی دو کشور، مجبور به ترک کمنترن شد.

شوروی به مثابه یک قدرت مهم جهانی بعد از جنگ جهانی دوم، در تقابل با غرب، بمثابه دو مدل متفاوت کاپیتالیستی، دایما در پی گسترش ساحه ی نفوذ خود بود. آنچه در قدم اول رابطه اتحاد شوروی با کشورها واحزاب هم پیمانش را از مقوله انترناسیونالیسم پرولتری تهی می کرد، ماهیت غیر کارگری و سرمایه داری بودن نظام حاکم در آنکشور بود.

 انترناسیونالیسم پرولتری، بدون هر گونه ابهامی به معنی همبستگی طبقاتی کارگران کشورهای مختلف است. انترناسیونالیسم پرولتری یکی از آموزشهای پایه ای مارکسیستی است. همبستگی بین المللی پرولتاریا نه  فقط یک تعهد ايدئولوژيکی و اخلاقی بلکه قبل از همه یک ضرورت و نياز مبارزاتی است. انترناسیونالیسم پرولتری نه صرفا یک پشتبانی لفظی بلکه مهمتر ازهمه یک فعالیت عملی است و به گفته لنین “انترناسیونالیسم در کردار یکی و فقط یکی است و آنهم کار بی دریغ در راه توسعه جنبش انقلابی و مبارزه انقلابی درکشور خویش و پشتبانی (از راه تبلیغات و همدردی و کمک مادی) از این مبارزه و این خط مشی و فقط این خط مشی، بدون استثنا در تمام کشورها”. مداخله شوروی در افغانستان نه به منظور دفاع از جنبش انقلابی، نه به غرض نجات و آزادی طبقه کارگر بلکه از سر منافع ملی آن کشور صورت گرفت.

  رهبری شوروی پس از آنکه مطمئین شد که رژیم جنایت پيشه ای امین در لبه پرتگاه نابودی دست و پا می زند وجایش را در آينده نه چندان دور به نیروهای بنیادگرای اسلامی خواهد داد، بنیاد گرایانی که می توانند نقش مزاحم و بی ثبات کننده ای بر جمهوری ها ی آسیای میانه داشته باشند، ناگزیر از مداخله نظامی شد. با مداخله مستقیم شوروی در کشور، رابطه رژیم و حزب دموکراتیک با آن کشور بیش از پیش حالت وابستگی و رابطه مافوق و مادون به خود گرفت.

 از آن زمان به بعد بر کسی پوشیده نبود که سر رشته اصلی کار ها د ر دست چه کسانی بود و حزب دموکراتیک خلق عملا به ابزاری در پیشبرد سیاست و استراتژی شوروی تنزل کرد. در نتِجه شانس تثبیت آن بمثابه يک رژیم قابل اعتبار در میان مردم بشدت کاهش یافت و از همينرو “ابتکارات سیاسی” دولت از جانب مخالفان کمتر جدی تلقی می شد.

 حضور قشون روس و وابستگی هر چه بیشتر رژیم به شوروی ، اگر از یکسو مانع بروز شدید تضاد ها و تخاصمات جناحی و فراکسیونی درون حزب و دولت می شد، تضادی که در دوره تره کی-امین با توجه به شکنجه و کشتار تعداد زیادی از اعضای جناح پرچم به یک تضاد لاینحل تبدیل گردیده بود، از سوی دیگر ادامه اتحاد ناسالم، غیر اصولی و میکانیکی که بعد از ترک قوای شوروی دوباره امکان تبارز يافت، به تکامل و استحکام این حزب و دولت صدمه زد. همچنان رژیم در تعیین سیاستهای داخلی خود مجبور از پذیرش دساتیر ماسکو بود و شوروی با حرکت از منافع ملی خود به رژیم فرمان می داد.

 از جمله سياست “مصالحه” با مخالفین و پایان یافتن هر چه سریعتر جنگ  به دستور و منافع کرملین در دستور کار قرار گرفت. کرنش و چرخيدن هرچه بیشتر رژیم به راست به معنی نفی فلسفه وجودی آن و قرار دادن آن در سراشیب سقوط بود؛ کاری که با “مشی مصالحه ملی” و تغییر هویت و نام حزب در دوران نجیب اتفاق افتاد.

وابستگی حزب و دولت دموکراتیک به شوروی و لشکرکشی آن کشور به افغانستان، به جنگ بُعد و محتوای جهانی داد. افغانستان در این دوره به یکی از مناطق داغ تقابل دو بلوک اصلی قدرت در جهان تبدیل گردید.

 ۳- افول رژیم و “مشی مصالحه ملی”

این مرحله با تحولات گسترده در خود اتحاد شوروی همزمان بود. پروسترویکا و گلاسنوست میخایل گورباچف در شوروی با اصلاحات مشابه در همه کشورهای اردوگاه و از جمله افغانستان، همراهی می شد. “مشی مصالحه ملی” رژیم نجیب نسخه افغانی گلاسنوست گورباچفی در افغانستان بود.

 همانگونه که گورباچف و همفکرانش در پلیت بروی حزب کمونیست اتحاد شوروی با ایجاد رفرم در صدد حل بحران مزمنی بودند که سیستم اقتصادی و سیاسی آن کشور سال ها ار آن رنج ميبرد. نجیب و یارانش نیز به دستور کرملین خواستند با پیشنهاد دولت ائتلافی و نزدیکی با مخالفان به بحران و جنگ چندین ساله افغانستان پایان دهند.

 همانگونه که رفرم های عجولانه و ناسنجیدة گورباچف نه تنها به بهبود وضعیت سیاسی و اقتصادی و به بیرون رفت از بحران نه انجامید، بلکه برعکس به سقوط غیر منتظره تمام سیستم منجر گردید، تلاش های نجیب در مشی مصالحه ملی و تغییر برنامه و اهداف حزب نیز به پروسه سقوط دولت و از هم پاشیدگی حزب دموکراتیک خلق سرعت بخشید.

تحولات در بلوک شرق و بالاخره سقوط اتحاد شوروی در ۱٩٩۱ بی شک عامل مهم در پایان حیات رژیم و حزب بود که نه تنها با این تحول یگانه اتکای مادی خود را از دست داد، بلکه ایدئولوژی، آرمان و هویت وجودی اش نیز فاقد اعتبار گردید. گرچه پروسه ایدئولوژی زدائی از زمان تغییر نام و برنامه حزب آغاز شده بود، اما فروپاشی سریع و غیر مترقبه اتحاد شوروی به حزب وطن فرصت چندانی در تحکیم هویت جدیدش بجا نگذاشت.

در فوق به نقاط قوت و ضعف سیستم اقتصادی اتحاد شوروی-سرمایه داری دولتی با برنامه ریزی مرکزی- اشاره شد، نارسایی ها و حتی بحران اقتصادی یک سیستم الزاما به فروپاشی یک نظام نمی انجامد.

 نه پروستریکای گرباچف اولین پروستریکا در نظام اقتصادی اتحاد شوروی بود، و نه بحران و در جازدگی اقتصادی برای اولین بار در این سیستم تبارز می یافت. بحران اقتصادی در سالهای ۱٩۳٠-۱٩۳۳به مراتب از بحران نیمه اخیر دهه ٨٠ شدید تر بود. به طور مثال در

 فاصله ۱٩۲٨-۱٩۳۳قیمت مواد غذایی در فارم های زراعتی ۳٠ برابر افزایش پیدا کرد. میلیون ها انسان در طی این سال ها جان خود را در اثر قحطی از دست دادند. بحران اقتصادی به تنهایی نه می تواند به فروپاشی یک نظام منجر گردد. اگر چنین می بود نظام سرمایه داری رقابتی باید هرچند سال بعد یکبار به لبه پرتگاه نیستی کشیده می شدند. آنچه بحران اقتصادی در شوروی را خصلت ویژه بخشیده و رهبری آن کشور را به شدت تحت تاثیر قرار داده بود، اوضاع و شرایط اقتصادی بین المللی آن زمان بود. بحران دهه سی در اتحاد شوروی اتفاقا مصادف بود با بحران های شدید اقتصادی در خود غرب، اما بحران دهه هشتاد این کشور بر عکس با دوره شکوفایی اقتصادی سرمایه داری رقابتی در غرب، جاپان، و جنوب شرق آسیا همراهی می شد. لهذا تلاش های جدی و فوری در جهت اصلاحات سیستم اقتصادی تنها و تنها از نیازمندی ها و فشار های داخلی جامعه شوروی بر نمی خواست.

 رقابت بین دو سیستم اقتصادی بویژه تامین نرخ بالای رشد، که دایما رهبران شوروی آن را دلیل اصلی برتری سیستم اقتصادی خود می پنداشتند و بیشتر برد و ارزش سیاسی و ایدئولوژیکی داشت، اکنون داشت فاقد اعتبار می شد. مدافعان و هواداران مدل شوروی همیشه به کارکرده گی بهتر و تامین سطح بالای رشد اقتصادی این سیستم در مقایسه به غرب به خود می بالیدند. در دهه ٨٠ فاصله میان اتحاد شوروی و کشور های پیشرفته سرمایه درای چه در زمینه تکنولوژی جدید و چه در مورد طول عمر و سطح زندگی در حال افزایش بود. همچنین بحران لهستان که به نا آرامی و شورش کارگران انجامید، زنگ خطری به مقامات حزبی و دولتی اتحاد شوروی بود و جهت جلو گیری از وقوع حادثه مشابه در اتحاد شوروی، سیستم ناگزیر از رفرم بود.

گورباچف با رفرمش توانست که سیستم قدیم را از کار اندازد اما بدون اینکه سیستم جدیدی را ایجاد و جاگزین نماید، و در نتیجه، پروستریکای گورباچف به فروپاشی سیستم و شرایط فاجعه بار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منجر گردید. به گفته “لیوادا” یکی از شوروی شناسان، گورباچف با اصلاحات خود سه سنگ بنای اصلی نظام قدیم را از جا برداشت وبه فروریزی ناگهانی سیستم کمک کرد. این سه سنگ بنای اصلی عبارت بودند از: دستگاه اداره مرکزی (بروکراسی)، ایدئولوژی رسمی (مارکسیسم-لنینیسم) و نقش فعال حزب در اقتصاد. بخصوص با تضعیف و از میان رفتن ایدئولوژی رسمی، ناسیونالیست ها و مذهبیون فرصت یافتند تا خلای ایدئولوژیک را پر کنند و درد جامعه مولتی اتنیکی اتحاد شوروی، با به میدان آمدن ناسیونالیسم ملتهای مختلف، فروپاشی سیستم به یک واقعیت برگشت ناپذیر تبدیل گردید.

 گلاسنوست افغانی یا مشی مصالحه ملی که نجیب عهده دار رهبری آن بود، نمی توانست عواقب بهتر از رفرم گرباچف ببار آورد. رژيم وابسته در کابل، با تاسی و اطاعت کورکورانه از پروستريکا و گلاسنوست گرباچف، به اقداماتی دست زد که زمینه ساز سقوط سریع رژیم شد. ایدئولوژی زدایی حزب یکی از اقدامات مهم و درعین حال خطای جبران ناپذیر نجیب الله و همفکرانش در حزب و دولت بود. گرچه پروسه تقویت ناسیونالیسم و مذهب از مرحله “نوین تکاملی ۷ ثور” آغاز شده بود، اما با لغو رسمی ایدئولوژی م.ل حزب و جاگزینی آن با ایدئولوژی ناسیونالیسم افغانی، در اوضاع و احوال که ناسیونالیسم قومی و تضاد های نژادی و محلی بیش از هر زمانی کسب شدت نموده بود، در عمل معنی ديگر جز سرعت بخشیدن به پروسه فروپاشی رژیم از درون نداشت.

 “ملت افغان” تا این زمان فقط در حد یک مقوله وحود داشت و نه توانسته بود جا گزین هویت قومی، محلی و مذهبی مردم از نواحی مختلف گردد. ملت واحد افغانستان تبارز عملی خود را فقط در شکل دولت واحد و متمرکز مرکزی می یافت. دولت مرکزی که تاریخا در انحصار طبقه حاکمه و ناسیونالیست های پشتون قرار داشت، در پروسه جنگ چندین ساله و تلاش های رژیم در کسب پایه و حمایت اجتماعی، دچار تغییرات جدی گردید. تضعیف دولت مرکزی و رشد ناسیونالیسم و هویت های قومی و محلی در پروسه جنگ عملا به تهدید در فروپاشی همه نهاد ها و سازمان های فراملیتی تبدیل گردید.

بررسی همه جانبه رشد ناسیونالیسم قومی در این جا ما را از موضوع اصلی بحث دور می کند و بررسی آنرا به مقاله جداگانه می گذاریم. اما تذکر چند نکته به طور مختصر لازم است: اولا نقش اساسی ملی گرایان و ناسیونالیست های قومی در ایجاد و تقویت ناسیونالیسم قورمی در این دوره کاملا برجسته وغیر قابل انکار است، ثانيا تضعیف دولت مرکزی و به وجود آمدن حکومت های محلی با ساختار قومی زمنیه ای را فراهم نمود تا بر بستر آن ناسیونالیسم قومی و محلی رشد و تکامل نمايد و ثالثا شکست سیاسی و ایدئولوژیک جناح های درگیر در جنگ با عث شد تا مردم به آخرین پناهگاه خود که د رشرایط افغانستان ساختار های قومی و منطقوی بود، روی آورند. به نقل از هابز بام از قول میروسلاو هورش “هنگامی که جامعه ای شکست می خورد، آخرین پناهگاه امن همان ملت است”. در این شکی نیست که یکی از فاکتور های اصلی در این میان دولت و حزب دموکراتیک خلق بود. چنانچه بعد از “مرحله نوین تکاملی ۷ ثور” ما نه فقط شاهد تاسیس و ایجاد دو وزارتخانه، “وزارت اقوام و قبایل” و “وزارت امور ملیت ها”، بلکه شاهد شکلگیر نهاد های متعدد در راستای تقویت ناسیونالیسم قومی هستیم.

رفرمیست های حزب به سرکرده گی نجیب همچنان غرض همسوئی با موج دموکراتیک در ضمن تغییر نام و ایدئولوژی حزب، تغییراتی در دستگاه دولتی وارد کردند. از جمله سپردن برخی از پستهای مهم به افراد غیر حزبی، بوجود آوردن پارلمان و تصویب قانون اساسی. از آنجاییکه ساحه حاکمیت دولت به شهر های بزرگتر محدود می شد و نیز همه می دانستند که رژیم از سر مجبوریت و به منظور آدامه بقایش تن به چنین رفرم های داده است، بنا بر آن این تلاش های رژيم در کل راه بجائی نبرد و بيمصرف از آب درآمد. و گرویدن رژیم به دموکراسی روال غربی از طرف غرب نیز با عکس العمل سردی مواجه شد.

 ناگفته پیدا است که تغییرات در اوضاع جهان نقش مهم را در پیروزی مجاهدین ایفا کرد. گرچه غرب و امریکا در دفاع از این احزاب فقط و فقط از زاویه استراتژی جنگ سرد نگاه می کردند اما فروپاشی سریع رژیم در کابل به اپوزیسیون اسلامی فرصت داد تا به مثابه یگانه آلترناتیف در صحنه سیاسی حضور یابند. این احزاب در نزد غرب حیثیت بیشتر از مزدوران جنگی را نداشت و از همین رو با بیرون رفتن قوای شوروی از افغانستان، غرب نسبت به مجاهدین و قضیه افغانستان در کل بی علاقه شد و مخصوصا پس از پس از فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق، تحولات افغانستان برای امریکا و کشور ها ی غربی به یک مسئله ی کاملا بی اهمیتی بدل شد. تحولات افغانستان در این زمان با تغییر اساسی در نظم جهان همراه بود.

 جهان دو قطبی پایان یافته بود. این تحول چنان سریع و غیر منتظره اتفاق افتاد که برقراری نظم تازه ای درکوتاه مدت ممکن نبود و این بی نظمی پس از پایان دوره جنگ سرد، عامل دیگری در ایجاد آنارشیسم سیاسی و جنگ های قومی پس از استیلای احزاب اسلامی در افغانستان گردید.

۴- نتیجه گیری         

قرن بیستم در افغانستان، در کل تاریخیست که بر محور مبارزه و تبانی گرایشات مختلف بورژوازی داخلی و متحدین بیرونی آنان، چه باهم و چه با نیروهای سنتی بر سر چگونگی ایجاد و رشد مناسبات سرمایه داری قابل تبیین وتوضیح است. مبارزه و تبانی که در اشکال متفاوت، از سازش و حمایت تا فعالیت های مخفی، کودتا ها و جنگ های گسترده ای داخلی تبارز یافته است.

 آرمان ترقیخواهی بورژوازی در افغانستان مانند بسیاری ازکشور های در حال رشد خود را از همان آغاز در تقابل با سلطه امپریالیستی، با خواست استقلالخواهی و خود کفایی اقتصادی تبارز يافت. دولت امانی به مثابه اولین دولت مستقل، رفرم های سیاسی و اقتصادی را در بیرون رفت کشور از قید و بند مناسبات کهنه ارباب رعیتی در دستور کار خود قرار داد؛ اصلاحاتی که بزودی با مخالفت ها و شورشهای مسلحانه نیروهای سنتی و محافظه کار جامعه مواجه گردید. عقب نشینی های اولیه دولت در مورد اصلاحات، به جای تثبیت رژیم و بازگشت آرامش، برعکس به تقویت اپوزیسیون ارتجاعی و شورشهای بیشتر منجر گردید. در نتیجه، مخالفان با برخورداری از حمایت مادی و معنوی امپریالیسم انگلیس موفق شدند تا به حیات رژیم اصلاح طلب امانی پایان بخشند. امپریالیسم کهنه کار انگلیس چه به علت حفظ سلطه خود بر شبه قاره هند و چه به دلیل روابط نزدیک دولت امان با اتحاد شوروی از شورشیان و نیروهای مرتجع حمایت نمود و به روند اصلاحات در افغانستان عمیقا لطمه زد.

پس از جنگ جهانی دوم و تغییرات در اوضاع سیاسی جهان و از جمله تبدیل شدن شوروی به یکی از دو قدرت اصلی جهان، اوجگیری جنبشهای آزادیبخش در سراسر کشورهای تحت سلطه و استقلال کشورهای شبه قاره هند، به جناح رفرمیست در درون هیئت حاکمه افغانستان فرصت داد تا بار دیگر سر بلند کنند و برنامه اصلاحی شان را عمدتا در بعد اقتصادی از سر گیرند. جناح نا سیونال-رفرمیست هیئت حاکمه در این دوره تحت اوضاع سیاسی جدید در منطقه و جهان ازجمله اختلاف ارضی با پاکستان و پشتیبانی ایالات متحده آمریکا از آنکشور، به شوروی، تنها قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی مخالف غرب، روی آورد.

تلاش های بعدی جناح های از دولت در ایجاد موازنه میان شرق و غرب و کاستن ازوابستگی روز افزون نظامی و اقتصادی کشور به شوروی به علت کم توجهی غرب بآن بی نتیجه ماند تا اینکه با کودتای ۲۷ جولای ۱٩۷۳، افغانستان بیش از پیش به اتحاد شوروی نزدیک شد. کودتای موفقانه داود چشم انداز تازه ای را در جهت کسب قدرت از طریق کودتا به احزاب اپوزیسیون و از جمله به متحد نزدیکش، حزب دموکراتیک خلق نشان داد و روابط نزدیک نظامی دو کشور و آموزش افسران نظامی افغانستان در شوروی، دست این حزب را در رخنه به ارتش باز نگه میداشت. عوامل متعددی و از جمله تلاش مجدد رژیم در بر قراری موازنه در سیاست خارجی به تضاد و دشمنی حزب دموکراتیک و رژیم داود خان دامن زد، که سر انجام با کودتای ۷ ثور، افغانستان کاملا در حلقه نفوذ اتحاد شوروی کشیده شد.

آرمانها و خواستهای سیاسی و اقتصادی کودتا چیان ۷ ثور، برخلاف باور عمومی، ربطی به کمونیسم و جامعه فارغ از ستم و نابرابری انسان نداشت. در قرن بیستم اهداف و برنامه سوسیالیستی در کشورهای درحال رشد تحت تاثیرتجربه موفقانه اقتصادی شوروی به پرچم رشد سریع اقتصادی و رفع عقب ماندگی های اجتماعی تبدیل شده بود. حزب دموکراتیک خلق در اهداف سیاسی و اقتصادی خود به این طیف از سوسیالیسم، “سوسیالسم جهان سومی”، تعلق داشت. موفقیت این حزب درعمل در بهترین حالت فقط می توانست به رفع موانع رشد مناسبات بورژوایی و ایجاد زیربنای تولید صنعتی منجر گردد.

سران حزب دموکراتیک خلق با نفوذ اندک اجتماعی و با کیفیت نازل و تجارب محدود سیاسی در یک شرایط حساس و پچیده ای سیاسی به قدرت رسیدند. چگونگی کسب قدرت، اعتقاد به یک نظام توتالیتر، استفاده از ابزار قهر و اداره پلیسی جامعه از همان آغاز به اجرا گذاشته شد.

 شکست رفرمهای پر طمطراق اما ناقص و شتابزده، عملاً به تشدید بحران سیاسی و بروز جنگ داخلی در کشور کمک کرد. رژیم که در لفظ دم از خلق می زد در عمل به دشمنی با خلق کمر بست. رژیم که هدفش را نابودی نیروهای سنتی و ارتجاعی اعلان کرده بود درعمل به تقویت نفوذ اجتماعی و ارتقای اعتبار و حيثيت سياسی این نیروها خدمت کرد. و بالاخره رژیم که خود را چپ و سوسیالیست می دانست، درعمل ضربات سخت و جبران ناپذیری را بر پیکر چپ و سوسیالیستهای افغانستان وارد نمود. عملکرد این حزب یکبار دیگر این حقیقت را به اثبات رسانید که معیار سنجش حقیقت پراتیک اجتماعی است و احزاب سیاسی را نه از روی گفتار و پندار شاان بلکه برمبنای عملکرد سياسی، اجتماعی و اقتصادی آنها می توان تشخیص داد.

تضعیف و منزوی شدن هرچه بیشتر رژیم، به روند وابستگی و اتکای هرچه بیشتر آن به اتحاد شوروی سرعت بخشید و همپای آن جنگ از چهاچوب داخلی فراتر رفته و بیشتر خصلت بین المللی و منطقوی کسب کرد. مداخله نظامی شوروی، این پروسه را به اوج آن رسانیده و کشور را به صحنه تقابل گرم قدرتهای بزرگ تبدیل نمود.

 با تبدیل شدن جنگ به تقابل قدرتهای بزرگ، از یکسو دامنه جنگ وسعت بیشتر کسب کرد و همه فعالیتها در خدمت جنگ و نظامیگیر قرار گرفت و از سوی دیگر سرنوشت جنگ به استراتژی و موقعیت قدرتهای بزرگ گره خورد. ملی گرایی و میهن پرستی پوچ و ارتجاعی به شعار سیاسی و مرکزی هر دو جناح متخاصم تبدیل شد. در این معرکه خونین اگر امریکا و متحدین در يکسو از ادامه و طولانی شدن جنگ نفع می بردند، شوروی و هم پیمانان بالعکس در ختم سریع جنگ و بیرون رفتن از مخمصه ای که در آن گیر کرده بودند، تاکید داشتند.

 اين مسئله يکی از عوامل اساسی بود که شوروی و رژیم وابسته را در یک سراشیب عقب نشينی سیاسی در برابر جناح مقابل قرار داد، عقب نشينيهائيکه سرانجام با برنامه پروستریکا و گلاسنوست در اتحاد شوروی و “مشی مصالحه ملی” در افغانستان به اوج خود رسید.

 سقوط غیر منتظره و سریع اتحاد شوروی نه فقط رژیم نجیب را در مضیقه مالی و نظامی شدیدی قرار داد، بلکه روحیه و اتوریته که می توانست جناحهای مختلف را متحد نگه دارد را نیز از میان برد. رژیم که در نتیجه رفرمهای  دوره مشی مصالحه ملی به فراکسیون های مختلف اتینکی و لسانی تجزیه شده بود، بالاخره ازهم فروپاشید و زمینه را برای جنگ های خونین داخلی گروه های اسلامی  و قومی هموار نمود. بدینطریق “انقلاب برگشت ناپذیر ۷ ثور” در ٨ ثور ۱۳۷۱ با زانو زدن در برابر ارتجاع اسلامی و قومی برای همیشه “برگشت” خورد.

منابع:

 1- 18برومر لوئی بناپارت، ک.مارکس

2- انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد، لنین

3- مارکسیسم و قیام، لنین

4- آرمانها و توهمات، جعفر رسا

5- اردو و سیاست، نبی عظیمی

6- ظهور و زوال حزب دموکراتیک خلق، دستگیر پنجشیری

7- یاد داشتهای سیاسی و رویداد ها تاریخی، سلطانعلی کشتمند

8- مارکسیسم و مسئله شوروی، انتشارات حزب کمونیست ایران، جلد سوم

9- در دفاع از مارکسیسم، ایرج آذرین

10-بسوی سوسیالیسم، نشریه تیوریک حزب کمونیست ایران، شماره 3 ، دوره دوم، سال 1368

11-افغانستان در پنج قرن اخیر، میر محمد صدیق فرهنگ، جلد دوم

12-ملت و ملت گرایی پس از 1870، ای. جی. هابزبام

13- کمونیستها و جنبش دهقانی، اتحاد مبارزان کمونیست

14- برخورد سوسیال دموکراسی و جنبش دهقانی، لنین

Karl Kautsky, the Social Revolution-15

Sociology, L.Broom and P. Selznick-16

Leading Issues Economic development Gerald M. Meier J.E Ranch-17

How Land reform can contribute…World Bank-18

The Disintegration of the Soviet Economic System-19

 

آزادی، برابری، حکومت کارگری

نظر بدهید : ادامه...

يادداشت سردبير

عصرجديد پس از يک تأخير طولانی بار ديگر انتشار مييابد. از اين پس، برمبنای قرار کميته مرکزی سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان، و باانتشار نشريه سياسی، خبری کارگری څپه، عصرجديد بشکل گاهنامه بعنوان نشريه تئوريک- تحقيقی سازمان به نشر خواهد رسيد. طبق قرار مصوب کميته مرکزی، جهت پاسخگوئی به مسائل حاد تئوريک و نياز مبرم جنبش سوسياليستی افغانستان در عرصه کار تحقيقی، نشريه عصرجديد کلا به مباحث تئوريک و تحقيقی اختصاص مييابد.

در شرايط کنونی و با توجه به عرصه های عظيم و گسترده فعاليت سازمانی باآنکه نشر يک نشريه تئوريک – تحقيقی کار و انرژی زيادی را از ما ميطلبد، اما ضرورت مبرم و تعطيل ناپذير مباحث تئوريک، ارتقاء کيفی و تداوم و پيشبرد آن يکی از الويتهای سازمان سوسياليستهای کارگری را تشکيل می دهد، بدين دليل عصرجديد می خواهد به اين نياز در حد توان پاسخ بدهد.

عصرجديد بااينکه اساسا منعکس کننده ديدگاه سوسياليسم کارگری است و از ديدگاه سوسياليسم مارکس به مسائل گرهی جامعه و جهان نگاه ميکند، اما از اين پس زمينه چاپ و انتشار مقالات تحقيقی که بتواند به درک مسائل مهم و گرهی کمک نمايد و جهت بسط و تعميق مبارزه تئوريک سودمند تشخيص داده شود، درآن وجود خواهد داشت. هيئت تحريريه عصرجديد مائل است با جلب همکاری پژوهشگران و صاحبنظران، اين نشريه را به يک نشريه مهم تئوريک و تحقيقی ارتقا دهد.

مقالات اين شماره بخشا ادامه مطالب و بحثهای شماره های قبلی  است. مقاله “هفت ثور و پيآمدهای آن” با اينکه ادامه بخش اول اين مطلب تحت عنوان “کودتای ثور و پيامدهای آن” در يکی از شماره های گذشته است، ولی خود يک مقاله مستقل است و خواننده جهت درک آن نيازمند نيست تا بخش اول آن را مطالعه کرده باشد.

 اين مقاله در بيست و ششمين سال وقوع کودتای ثور و چهارده سال پس از پايان يافتن اين پروسه، يک تبيين و نقد مارکسيستی ازين حادثه را ارائه ميکند. اين مقاله، آنچه در ظرفيت يک مقاله مقدور است، تنها به رئوس مهمترين نکات اکتفا نموده و در حقيقت تلاش کرده است تا در کنار روايات و تحليل های ديگر، روايت و تحليل سوسياليسم کارگری ازين حادثه را نيز بيان نمايد.

 يکی از ويژه گيهای سوسياليسم کارگری مارکس و تفاوت آن باسائر جريانات سوسياليستی غيرکارگری، نحوه ای  بررسی تجارب و درسگيری از پراتيک جريانات و روندها است. اين حقيقت در مورد کودتای هفت ثور و حوادث ناشی از آن بخوبی و بوضاحت قابل درک و رويت است. بقايای حزب دموکراتيک خلق، کتله های وسيع آن، به صف نيروهای ضد کمونيستی پيوسته اند و از همان موضع به نقد گذشته و پراتيک شان ميپردازند و عده ی قليلی از آنها، عليرغم ادعاهای شان، اگر نقد متفاوتی هم به اين پروسه انجام داده اند از بستر نقد دموکراتيک فراتر نرفته و بدان بسنده کرده اند.

گروههای چپ بجا مانده از جريان شعله جاويد در ابعاد کلی حاضر نيستند تا حزب دموکراتيک خلق را بعنوان يک جريان سياسی چپ برسميت بشناسند و نقد شان از اين حزب به جنايات و استبداد دوره حاکميت اين حزب محدود ميگردد، و اگر نقد فراتر از آن وجود داشته باشد بر محور تئوری رويزيونيستی و ارتداد اين جريان از اصول اساسی مارکسيسم است و بدان پافشاری ميکنند. در مقاله ” هفت ثور…” کوشش شده است تا به شيوه مارکسيستی و با حرکت از ماترياليسم تاريخی مارکس مسئله مورد بررسی قرار گيرد.

مقاله “نژادباوری در بستر تاريخ” از رفيق کاوه اميد به ريشه های تئوريک مسئله باورهای نژادی ميپردازد، باورهای که امروزه و در اوضاع جاری افغانستان شديدأ مورد استفاده جريانات ناسيوناليسم قومی قرار گرفته و بدان پر و بال داده می شود. با توجه به وضعيت سياسی کنونی افغانستان و با توجه به نيروهای فعاله آن، ضرورت نقد سوسياليستی اين باورها و ارزشها کاملا محسوس است. ناسيوناليسم قومی که کماکان گرايش قوی در صحنه سياسی است، تا کنون از يک چنين زاويه ئی مورد نقد و تحليل قرار نگرفته است. بخش اول مقاله را درين شماره ميخوانيد و بخش دوم آن در شماره بعدی به نشر خواهد رسيد.

مقاله “زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام” ادامه مقاله رفيق فهيم آزاد تحت همين عنوان از شماره های قبلی است. اين مقاله با مراجعه به اسناد معتبر اسلامی، بخوبی جايگاه و حقوق اجتماعی زن در اسلام را روشن ميسازد.

  مقالات تحقيقی ازين تيپ ادعاهای توخالی و عوامفريبانه اسلاميستهای که ژست مدرنيست بخود ميگيرند و از جايگاه انسانی و شايسته زن در نظام اسلامی حرف ميزنند، را کاملا نقش بر آب ميسازد.

 ”مبدا ملت و ملی گرائی” از رفيق پ صباح که بخش اول آن درين شماره انتشار مييابد، در ضمن نکات ارزشمند در نقد قوم گرائی و قبيله گرائی، با مقالات و ديدگاه سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان از مقوله ملت و ناسيوناليسم تفاوت دارد. اين مقاله تاحدودی متاثر از  ديدگاه و تبيين غالب چپ نسبت به مسئله ملت و ناسيوناليسم بعنوان يک ايدئولوژی است.

  درج چنين مقالاتی در عصـــــــرجديد اين حسن را دارد که امکان بحث و بررسی بيشتر حول ناسيوناليسم و ملت را فراهم ميسازد. ترجمه مقاله “بسوی سوسياليسم” از رفيق ارسلان مهربان، نکات ارزشمندی در نقد نظام سرمايه داری و تحول سجايای انسانی بر مبنای تحولات اجتماعی را در خود دارد. بخش اخير اين مقاله بنا بر عدم گنجايش نشريه از چاپ باز ماند و حذف آن برمحتوی مقاله در کل اثری خاصی بجا نخواهد گذاشت.

مقاله “بحران هسته ای، آينده رژيم اسلامی و آينده اپوزيسيون ايران” از رفيق ايرج آذرين، بحران جاری در مناسبات غرب بويژه امريکا با ايران را بروشنی توضيح ميدهد. اين مقاله بدرستی گزينه های واقعی غرب و امريکا را در متن شرايط جديد سياسی و اقتصادی در جهان و منطقه به تحليل ميگيرد. گرچه اين مقاله اولين بار در بارو شماره ۲۲ به نشر رسيده است اما بنابر اهميت مسئله و با تقاضای ما رفيق ايرج متن اين مقاله را برای چاپ در عصرجديد در اختيار ما قرار داده و اميد است مطالعه آن خوانندگان ما در درک بهتری از بحران مناسبات ايران با غرب کمک نمايد.

به سازمان  سوسياليستهای کارگری افغانستان بپيونديد!

نظر بدهید : ادامه...

مفهوم آزادی

ر. پيکارجو

 ملیونها سال است که انسان در کنار سائر موجودات زنده در روی زمین زنده گی مینماید و در این راستا مسلماً فراز و نشیبهای فراوانی را پشت سرگذارده و تلخیها و شیرینیهای بیشماری راتجربه کرده و گنجینۀ عظیمی ازتجارب را اندوخته است … این موجود زنده بخش بزرگی از زنده گی خود را که یقیناً صدها هزارسال را در بر گرفته است ، به خاطر حفظ بقاء و تثبیت موجودیت خویش، درجدالی مستمِر، مداوم وخسته گی ناپذیر با نیروها و مظاهر قهار طبیعت  و جانوران دیگری که در مجاورت با وی می زیسته اند ،  به سر برده است  و در این راه دراز و پر فرازو نشیب ، با آنکه مسلماً سرخورده گیها و ناکامیهای فراوانی را از سر گذرانده است، به پیروزیهای بزرگی نیز دست یافته و توانسته است آزادیهای نسبی یی را در برابر قیدوبندها و جبروت طبیعت وزورآزماییهای سائرجانوران به دست آورد، مگر با وجود فراهم آیی و گسترش آنهمه پیروزیها و آزادیها که رشد جسمی وذهنی اش را نیز  در پی داشته است، درپیوند با افراد نوع خود و در چارچوب زیست باهمی و روند دیرپا و درازمدت إجتماعی شدنش و در نتیجۀ ا نگیزه ها و عوامل متنوع و گوناگونی آهسته آهسته آزادیش نسبی و نسبی تر شده است. تا آنجاکه از چند هزار سال بدینسو همان آزادی نسبی اش نیز از جانب اقلیت محدودی از نسل خودش به یغما برده شده است، به گونه یی که امروز این موجودزنده  با غل و زنجیرها و قید و بندهایش چنان درآمیخته و عجین شده است که در بسیاری از موارد حتی هویت انسانی خود را گم کرده ویا به باد فراموشی سپرده است ، لذا آزادی و آزادیخواهی حقیقی امریست که افشا ساختن و به دورافگندن این غل وزنجیرها و بازگرداندن هویت انسانی برای انسان را وظیفۀ خویش میداند. با یک چنین طرز دیدی میتوان گفت که، آزادی در نگاه نخست نقطۀ مقابلِ مُقَیَّدبودن، دربند بودن، متعلق بودن و وابسته بودن را در ذهن انسان تداعی مینماید. لذا میتوان گفت که آزادی زمانی شکل میگیرد و به وجود می آید که قیود و بازدارنده ها ناپدید و ناپیدا باشند، و انسان زمانی آزاد محسوب میشود که مقید به قیود و تعلقاتی که وی را دربند نگهداشته و از پرداختن به امور و مواردی که او میل پرداختن به آنرا در جهت تأمین خواستها و حقوق حقۀ خویش دارد، باز میدارد و نمی گذارد تا او آزادانه و بدون مزاحمت این و آن به آنچه دلش میخواهد،  بپردازد و یا آنرا به دست آورد.

تا اینجا بسیاری از صاحب نظران همعقیده و موافق همدیگرند، مگر آنگاه  که سخن بر سر تشخیص و بازشناسی قید و بندها و تعلقات و وابسته گی ها میرسد؛ اختلاف در آراء و تباین در موضعگیریها آشکار میشود. به گونه یی که یکی با درک خردمندانۀ خویش امری را به مثابۀ یک قید در برابر آزادی تشخیص میدهد و خواهان زدودن و برانداختن آن میشود، در حالیکه نظریه پرداز دیگری عین همان امر را جزئی از اجزاء تکمیل کنندۀ مفهوم آزادی پنداشته با طیب خاطر و بدون هیچ دغدغه یی در راه به دست آوردن، پا برجا ماندن و مراعات شدن آن از جانب احاد جامعه سعی و تلاش به خرج میدهد، و میبالد و افتخار میکند که به آن پرداخته است و یا آنرا تأمین کرده است. زیرا به باور این نظریه پردازان این امور قید و بند محسوب نگردیده بلکه صفاتی اند شرافتمندانه ، ازلی ، ابدی ، فطری بشر و برخوردار از تقدس آسمانی که نباید به آن خدشه وارد آید.از همچومواردی میتوان مالکیت خصوصی ، تعلقات وطنی ، ملی ، قومی ، قبیلوی ، مذهبی ، طبقاتی ، زبانی ، جنسی ، خدمت به اصطلاح ” مقدس ” سربازی ، نفع پرستی ، بهره جویی ،  وغیره و غیره را نام برد.این قیدها و تعلقات برای پژوهشگری که جامعه را از بالا و به گونه یی سطحی مینگرد ؛ ازلی ، ابدی ،فطری ، طبیعی ، تغییر ناپذیر و پابرجا به نظر می آید و در هنگام بررسی مفهوم آزادی ، یا این قیدو بندهارا هیچ در نظر نمیگیرد ویا اینکه آنرا به گونه یی ممد و زمینه ساز آزادی فرض مینماید و در این کار تا آن حد پیش میرود که رسیدن به برخی از این تعلقات را عین رسیدن به آزادی دانسته در راه تحقق بخشیدن به آن از هیچگونه جهد و تلاش و فدا کاری دریغ نمی نماید ، و از آن جمله است مثلاً :استقلال ملی ، تمامیت ارضی ،مالکیت خصوصی ،  خداپرستی ،  تلاش و بذل مساعی در راه رسیدن به مدارج و مقامهای هرچه بالاتر در سلسلۀ مراتب تصوف و دین باوریهای متنوع و بخش بزرگی از نورمها و ارزشهای به اصطلاح اخلاقی ، فره نه گی و اجتماعی حاکم برجامعۀ کنونی جهانی که در آن به سر میبریم  .

در نگاه نخست بر شمردن استقلال ملی ، تمامیت ارضی ونظائر آن در زمرۀ موارد بازدارندۀ نیل به آزادی تعجب ا نه گیز به نظر می آید تا آنجاکه اکثریت خواننده گان و حتی پژوهشگران سطحی نگر خواهند پرسید که چگونه امکان دارد که تلاش و جانفشانی و فداکاری در راه تحقق اهداف نبیل و شرافتمندانه یی چون دفاع ازاستقلال ملی و پیوستن به صفوف ارتش به منظور دفاع از تمامیت ارضی میهن و غیره.. ایجاد سدی در برابر آزادی فکرو بیان وعمل افراد جامعه باشد.

برای روشن شدن مطلب و پرده برداشتن از این معما بیایید هریک از این ارزشها ی فریبنده و یا بهتر بگوییم هریک از این  تابو ها را به صورت جداگانه و با طرح سؤالهاو پرسشهایی در مورد منابع و موجبات اصلی ایجاد و شکل گیری آن ، اهداف و منظورهای سیاسی – اجتماعی و اقتصادی یی که در ورای تحکیم و ادامۀ آن نهفته است و همچنان تشخیص وبر شمردن جوانب و نهادهایی  که از آن نفع میبرند  به بحث و برسی بنشینیم

مثلاً: مالکیت خصوصی ، که به نظر بسیاری از افرادجامعه یک امر مقدس ازلی و ابدی محسوب میشود . حال اینکه این امر ناشی از عدم مراعات عدالت و برابری و تلف نمودن حق دیگران بوده و تداوم  آن در امتداد قرنهاباعث تداوم نا برابریها ی اقتصادی جوامع بشری و محرومیت اکثریت مطلق مردم جهان از نیازمندیهای اولیۀحیات و نعمات مادی گردیده است.

در همین راستا تمام ادیان به شمول دین اسلام هم می آید که  مالکیت خصوصی را ضمن آیات متعددی و از آن جمله  آیةء هشتم سورةء الضُّحی ک میگوید ( وَوَجَدَکَ عَآئِلاًفَأَغنَی ) یعنی : [ ای پیامبر] خداوند ترا فقیریافت پس غنا بخشید.  وطبق این گفتۀخرافاتی که گویا : ( با خداداده گان ستیزه مکن که خدا داده را خدا داده ) به آن قدسیت آسمانی میدهد ، در حالیکه با اندک دقت و تعمق دیده میشود که مالکیت خصوصی ، نابرابری اقتصادی و داشتن ونداشتن امکانات مادی و اقتصادی یکی از مقیدکننده های آزادی در همه عرصه های زنده گی است.  به همین ترتیب ناسیو نالیسم ، منافع و نوامیس ملی ، استقلال و تمامیت ارضی و دفاع از به اصطلاح آب و خاک و پذیرش ” خدمت زیربیرق ” و سرتسلیم نهادن در برابرنیرنگها و ترفندهای مذهبی و تسلیم شدن به نیرویی خارج از حیطۀ واقعیت و ماوراءالطبیعة… که در تمام این موارد توده های مردم و حتی بسیاری از نخبه گان اعم از دانشمندان ، هنرمندان و افراد چیزفهم جامعه  چنان افسون میشوند وازنیرویشان سؤاستفاده صورت میگیردکه مجبور میشوند به قیمت از دست دادن وگذشتن از آزادی و خود ارادیت خویش و به خاطر دفاع از منافع و دارایی های زمینداران و سرمایه دارانی که انگل صفتانه خودرا بر پیکر جامعه چسپانده و در رده های بالایی دولتی و ملکی قرار دارند ، خون بریزند و جانهای شیرین خود را فدا نمایند ؛ توانمندیها ، استعدادها و احساسات پاک و بی آلایش خویش را داوطلبانه ،ناخودآگاهانه و دربسیاری از موارد با کمال افتخاروسربلندی ، درخدمت مشتی انسانهای طفیلی ومفتخوار و اما شیّاد، فریبکار،کلاه بردار،مستبدو خودکامه قرار داده بهترین وزیباترین آثارهنری رادر وصف وستایش پادشاهان ، فرمانروایان،  ارباب الانواع ، الهه ها ، خدایان ، پیامبران و پیشوایان مذهبی ،ملی وقبیلوی  خلق وابداع نمایند . که این خود نمادی از نمادهای ازخود بیگانه گی انسان بوده و زمینه را برای إدامۀ استثمار، بهره کشی ، ستمگری و نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی فراهم مینماید.

یکی دیگر ازاین موارداینست که در حال حاضرتمام بشریت سالانه حد أقل یک بار طی محافل و جشنهای با شکوهی که ملیونها دالر هزینه بر میدارد ، به إصطلاح آزادی وإستقلال ملی و رهایی محدودۀ جغرافیایی یی به نام کشورشان از سلطۀ حاکمانِ محدودۀ جغرافیایی دیگری  را تجلیل نموده و گرامی میدارند ، در حالیکه  هرگاه  این پدیده را با چشمهای باز و دقت بیشتر وعاقلانه تر بنگریم به روشنی در می یابیم که آنروز که  به زعم باشنده گان این یا آن محدودۀ جغرافیایی روزیست ” خجسته و میمون ” ، در حقیقت روزی بوده است که ایشان از فرمان برداری فرمانروایان خارجی به فرمان برداری و اسارت  فرمانروایان بومی دست به دست ومنتقل شده اند ، پس همینکه در این مناسبت به اصطلاح « فرخنده» به دیدۀ عقل بنگریم به ساده گی دیده میتوانیم که آنان در این روز نا خود آگاه و در یک فضای از خود بیگانه گی عام وتام ، روز اسارتشان به چنگ یک مشت  اقلیت مفت خوار و استثمارگر به نامهای برده داران ، زمینداران ویا سرمایه داران را جشن میگیرند  نه روز رسیدن به آزادی ، استقلال و خودارادیت واقعی و همه گانی  خود را .

همینگونه در کشورهایی که در آن سیستم پارلمانی معمول است ، در بهترین صورت و با اینکه خود این سیستم در بسیاری از موارد معروض به پرسشهایی جدیست، مردم  هر چهار سال یک بار به پای صندوقهای رأی دهی رفته کسانی را که در ظاهر نماینده گان مردم نامیده میشوندو در حقیقت چماقداران و فرمانروایان و حاکمانی  بیش  نیستند ، انتخاب نموده وخویشتن را داو طلبانه تحت تسلط و فرمان آنان قرار میدهند  و با این کار گوشۀ دیگری از پدیدۀ نا میمون از خود بیگانه گی خود را به نمایش میگذارند.

 مقولۀ « دموکراسی » که امروزه به طریقه ها ودرلفافه های گوناگون و با پسوند ها و زرق وبرقهای فراوان و متنوع به خورد مردم دنیا داده میشود و در بسیاری از موارد معادل و همسنگ با «  آزادی » قلمداد میگردد ، یکی دیگر از همین موارد فریبنده بوده به جای تحقق بخشیدن به آرمان والای آزادی ، عکس  آن یعنی  إسارت ، انقیاد و فرمان برداری را در جامعه نهاد ینه ساخته باعث آن میشود تا پروسۀ زشت ازخود بیگانه گی انسان  پابرجا  مانده و کما کان إدامه یابد . زیرا دمو کراسی در بهترین حالت خود ، نمیتواند بازتاب دهندۀ خواست  أکثریت جامعه در عرصه های سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی باشد . به این دلیل که در جوامع طبقاتی ، أقلیت جامعه -  بورژوازی  – حاکمیت جامه را در دست داشته و هرگز حاضر نیست تا با رأی أکثریت جامعه حاکمیت خود را به مردم و طبقۀ کارگر وا گذار نماید .  آنچه در این میان  روی میدهد اینست که حاکمیت اصلی  جامعه در دست بورژوازی میباشد  و مردم با شرکت در انتخاباتی فرمالیته تنها مهره های این حاکمیت را تغییر میدهند  و در سمت و سو بخشیدن به حاکمیت اصلی جا معه نقشی ایفاء کرده نمی توانند. و چنانکه قبلا نیز إشاره نمودیم در پارلمانهایی که با تطبیق دموکراسی تشکیل میگردد  جایی برای نماینده گان واقعی طبقۀ کارگر و جود نداشته و در جلسات و بیانیه های أعضای آن  از انگشت گذاشتن روی  پایه های اصلی تبعیض و نابرابری در جامعه یعنی مالکیت خصوصی  و برده گی مدرن و نوین یعنی کارمزدی ،  حرفی و نشانی  در میان نیست  ، و تنها هدفی که در ورای قال وقیلها و جنجالها و پرخاشهای لفظی داغ وپرشوری که در جلسات این پارلمانها نهفته است  همانا مشروعیت بخشیدن به تحکیم و إدامۀ حاکمیت بورژوازی است و بس ، لذا با تأکید میتوان گفت که : دمو کراسی تعریف بورژوازی از آزادی برای أقلیتی در جامعه است  و این مقوله با هر مدل و پسوندی که إرائه گردد ساختۀ دست بورژوازی بوده  و به جز رهایی « مؤدبانه » و « متمدنانه » از اعتراضات کارگران و زحمتکشان جامعه و مشروعیت بخشیدن به انواع وحشی گریها ، جنایات و استثمارنظام فرتوت سرمایه  هدف دیگری را با خود حمل نمیکند.

در اینجا با کمال درد و اندوه باید خاطر نشان ساخت که جنبش چپ افغانستان متأسفانه تا همین اکنون در منجلاب دموکراسی خواهی و « مبارزات » دموکراتیک، ملی ، وطن پرستانه و استقلال طلبانه دست و پا میزند و هنوز نتوانسته است از چنبرۀ از خود بیگانه گی پا برون نهاده و به خود بیاید و در مسیر اصلی خویش که همانا مبارزه و پیکار در راه رسیدن به سوسیالیزم به مثابۀ آرمان ملیونها انسان محروم و زحمتکش در افغانستان و جهان میباشد ، ورسیدن به آزادی واقعی را تضمین مینماید ، طی طریق نماید . تعریف آزادی برای سوسیالیستها و کمونیستها هرگز بر مبنای تعریفی که در دموکراسی و نظام سرمایه داری از مفهوم آزادی و جود دارد ، استوار نبوده و نیست . آزادی خواهی در کمونیسم به معنی واقعی آن و برای همۀ أفراد جامعه است . در جامعۀ سوسیالیستی تمام مرزها و اختلافات طبقاتی برداشته میشود ، و این برابری و آزادی همگان است که ازطریق شوراهای مردم بر جامعه حاکم  میشود، یعنی رهایی اقتصادی ،اجتماعی و سیاسی از همه قید و بندهابرای همه انسانها… دراینجا بی مناسبت نخواهد بود که توجه خواننده گان ارجمندرا به گفتۀ مشهور کارل مارکس معطوف داریم که میگوید : پرولتاریا زمانی آزاد میشود که تمام بشریت را آزاد سازد. . . همچنان بد نیست یادآورشویم  که مارکس ضمن مناظرۀ خویش با باکونین رهبر انارشیستها (آشوبگران) روسیه، وی را مخاطب قرار داده میگوید : … نظریاتت را در بارۀ آزادی درنظر میگیریم ، از گفته هایت کاملاً بدیهی است که ، آزادی مورد نظر تو، تنها آزادی فردی است و در واقع همان آزادیست که توسط نظریه پردازان بورژوایی مانند هابز، لاک و میل تأیید میشود. زمانی که راجع به آزادی می اندیشی، فکر میکنی که هیچکس نباید به شخص دیگری دستور دهد. تو نسبت به هرفرد به طور جداگانه و باکلیۀ حقوقش که در معرض تهدید کلیۀ نهادهای اجتماعی مانند دولت است ، می اندیشی . تو هرگز مانند یک سوسیالیست واقعی دربارۀ بشریت یا فرد به عنوان جزئی از اجتماع فکر نمی کنی … آشوبگرایی شما نوعی آزادیخواهی افراطی و در حد هیستریک است . فلسفۀ تو ذاتاً خودخواهانه است و تو برداشتی از خود و آزادی برای خود داری که به ماوراءالطبیعۀ سرمایه داری إرتباط می یابد. مارکس در جای دیگری ازهمین مناظره می افزاید: …هدف سوسیالیسم خیلی اساسی تراست . هدف ، تحول کامل انسان و خلق یک انسان جدید است ، انسانی که در جامعه  مستحیل میشود و از خودبیگانه گی رهایی می یابد. سوسیالیسم آن آزادی را به ارمغان می آورد که در تجارب گذشتۀ بشر موجودنیست … ودر پاسخ به این گفتۀ باکونین که :« توآزادی را خیلی مرموز جلوه میدهی.» ، مارکس میگوید: و توهم آنراخیلی دست کم گرفته و تصور میکنی که در این دنیا برخی از مردم آزادند و گروهی دیگر مظلوم …من به تو إطمینان میدهم که در دنیای امروز هیچ کس آزاد نیست ، حتی ثروتمند ترین بورژوا. از نظر معنوی و اخلاقی ، سرمایه دار نیز مانند کارگر ، بردۀ نظام است . و همین امر سبب میشود که بگویم : آزادی رنجبران آزادی بشر است .

انگلس در أنتی دورینگ مفهوم آزادی را با مدَّاقه و ژرفنگری ویژه یی به بررسی گرفته مینویسد: «… آزادی در استقلال تخیلي از قوانین طبیعت قرار ندارد. بلکه در شناخت از این قوانین و در إمکانی است که آنها میدهند تا آنهارا با برنامه و به منظور رسیدن به أهداف مشخص به کار گیریم .  دراین رابطه هم در مورد قوانین طبیعت خارجی و هم در مورد قوانینی که هستی جسمانی و معنوی انسان را نظم می بخشد ، دو نوع قوانین وجود دارد. که میتوانیم حد أکثر در تصورمان و نه در واقعیت انها را از یکدیگر متمایز سازیم . بنابرین آزادی إراده چیز دیگری  نیست غیر از قدرت تصمیم گیری  بر أساس إطِّلاع به موضوع . بنا برین هر ندازه  که قضاوت یک فرد در مورد یک مسأله آزادتر باشد ، به همان نسبت هم محتوای این قضاوت با ضرورت بیشتری تَعَیُّن می یابد . در حالیکه بلا تصمیمی ناشی از بی اطلاعی ،که از میان امکانات متفاوت و متناقض ، ظاهراً داوطلبانه یکی را بر میگزیند، درست عدم آزادی را إثبات کرده  مغلوب بودنش را در برابر پدیده یی که باید بر آن غالب باشد میرساند . بنابرین آزادی در تسلط بر خود  و طبیعت خارجی است . تسلطی که مبتنی بر شناخت الزامات طبیعت است  و بدین ترتیب ضرورتاً محصول تکامل تاریخی است . انسانهای اولیه که در حال تمایز از جهان حیوانات بودند ، ماهیتاً به اندازۀ حیوانات مقید بودند . و هرقدمی به سوی تمدن ، قدمی به جانب آزادی بود. »

مارکس مانند أرسطو ، که سخنگوی بودن را مشخصۀ نوعیِّ إنسان می پنداشت ، به این باور است که مشخصۀ نوعیِّ إنسان را  فعالیت آزادانه و آگاهانۀاوتشکیل داده و او را از سائر جانوران متمایز میسازد… و معتقد است که آزادی انسان در هر دوران معین ، خود محصول ضروری و جبری آن دوران تاریخی است . پیشرفت تاریخی انسان جز حرکت در جادۀ آزادی نیست . انسان در آغاز مانند جانوران در قید جبر طبیعت بود و آزادی انتخاب عمل وهدف ووسیله را نداشت . لذا هر گام انسان به جلو گامی بوده است به سوی آزادترشدن ، و این روند کماکان إدامه خواهد داشت تا آنکه به دوران مجبوریت انسان پایان داده شود و این موجود فعال و آگاه و آزادیخواه ازگسترۀ تسلط جبر ، پای در کسترۀ تسلط اختیار و آزادی بگذارد بنابر آنچه که تا حال گفته آمد میتوان خاطر نشان نمود که در لابه لای ضرورت و جبر ، آزادی نهفته است ، زیرا عمل آزادانه و هدفمند نسلهای گذشته وضعی را پدید آورده است که برای نسل کنونی حالتیست جبری و ضروری . و در لابه لای  آزادی ، جبر وضرورت نهفته است ، زیرا عمل ما تابع قوانین عینی مستقل از ماست . لذا دو قطب متضاد جبر و آزادی در نوعی وحدت و نفوذ ضدین به سر میبرند و وجود یکی نافی و جود دیگری نیست.( برای معلومات بیشتر در این زمینه به مقالۀ زنده یاد رحمان هاتفی تحت عنوان « آزادی چیست ؟ » که در سایت  نوید نو به نشر سپرده شده است ، مراجعه فرمایید )

 منصور حکمت در سال 1363شمسی مطابق 1984م ضمن مقاله یی تحت عنوان ( آزادی برابری حکومت کارگری) می نویسد :« آزادی » یعنی رهایی کامل از قدرت و حاکمیت اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی سرمایه و سرمایه داری ، یعنی رهایی از کلیه روابط ، مناسبات و نهادهای اسارت آور و سرکوب گر جامعۀ بورژوایی، یعنی رهایی از چنگال برده گی مزدی ،رهایی از انقیاد طبقاتی ، رهایی از سرکوب ماشین دولتی بورژوازی ، رهایی از بی حقوقی سیاسی و انقیاد فرهنگی ، رهایی از پیلۀ مذهب و پندارها و قوانین و ارزشهای خرافه آمیزو عقب ماندۀجامعۀ موجود ، رهایی از ستمهای مذهبی ، قومی و جنسی ، رهایی ازفقر و فلاکت ، جهل و خرافه و کل تبعیضات و مصائب جامعۀبورژوازی.

از آنجاییکه آزادی مورد نظر مارکسیستها هیچگاهی به سود ومصلحت نظام سرمایه داری و دم و دستگاه حامی این نظام نیست ، آنها نیز در پهلوی اینکه با چنگ و دندان در برابرروند رشد یابندۀ آزادیخواهی قد علم نموده  وتلاش مینمایند تا کوچکترین  صدای آزادیخواهانه رابه هر وسیلۀ ممکن در گلو خفه ساخته و سرکوب نمایند ؛ در جبهۀ فکری و آیدئالوجیک نیز با به کار گیری خدمت گارانی خوش خدمت و شارلتان تحت نام دانشمند، نظریه پرداز و تئوریسن به مقاومت پرداخته کوشش مینمایند برای نظام فاسد و چپاولگرسرمایه داری عباو قبای علمی و فلسفی بپوشانند . واین به اصطلاح فیلسوفان و متفکرین نامدار وپرآوازه ، تناقض گوییها و سفسطه سراییهای هذیان گونۀخودراتحت نامهای پر طمطراقی چون لیبرالیسم – نیو لیبرالیسم – کنسرواتیسم – نیو کنسرواتیسم – لیبرال دموکراسی – مدرنیسم – پُست مدرنیسم  وغیره إرائه نموده تلاش به خرج میدهند تا این نظام فاسد ، مستبد و ستمگر را  نظامی طبیعی و سرنوشتی محتوم برای بشریت وانمود کرده پایه های لرزان آنرا  إستحکام بخشند و آنرا ازافتادن به زباله دان تاریخ نجات دهند. چون یاد آوری همه تناقضات و بن بستها یی که مبادی فکری آنان بدان می انجامد ، در حد گنجایش این مقال نیست و بایستی به گونه یی مستقل به آن پرداخت ، در اینجا تنها به  ذکربرخی از ویژه گیهای این روند فکری بسنده مینماییم و آن اینکه : روند فکری یادشده به مثابۀابزارسیاسی و فکری برای حفظ روح نظام بیروح سرمایه داری ، ناگزیرممیزات و ویژه گی های أصلی این نظام را با خود حمل مینماید.

یکی از ویژه گی های نظام سرمایه داری  اندیویدوالیسم  یا  فردگراییست که مبدأ حرکت این نظام را تشکیل داده افراد را به مثابۀ واحدهای اساسی ساختار جامعه در نظر میگیرد و با تک تک آنان به گونه یی جداگانه برخورد مینماید. و چنانکه آشکارا دیده میشود ، مکتب فلسفی لیبرالیسم و مکتبهای دیگری که با این مکتب به نحوی سر خواهرخوانده گی دارند ؛ در بر آوردن این آرمان با جدیت تمام با نظام سرمایه داری کمک و همکاری مینمایند  . در حالیکه سوسیالیسم فرد را در کلیت جامعه قرار داده و با جامعه به صورت کتلوی برخورد میکند وأساس فکری اش را انسان و انسانیت  و پاسخگویی به خواستهاو نیازهای جمعی انسانها تشکیل میدهد . به بیانی دیگر زمینه  و ابزار فکری آزادیخواهی بورژوازی را لیبرالیسم و ایسمهای مشابه به آن ، و از آزادیخواهی سوسیالیستی و کارگری را مارکسیسم تشکیل میدهد. ویژه گی دیگری که در این را بطه میتوان به آن اشاره نمود آنست که سرمایه داری یک  نظام اقتصادی مبتنی بر رقابت آزاد و اقتصاد بازار است که در آن ابزارتولید در اختیارمالکین خصوصی قرار داشته و مبادلات و مراودات اقتصادی توسط افراد و یا شرکتهای خصوصی اداره و کنترول میشود ، خدمتگزاران فکری و تئوریسنهای نظام سرمایه داری به منظور مشروعیت بخشیدن و ابدی وطبیعی جلوه دادن این ویژه گی مهم نظام مذکور زمینه و بستر تئوریک راآماده ساخته تأکید مینمایند که رقابت آزاد واقتصاد بازارمراکزقدرت را پراکند و تجزیه میکند و دولت را هرچه بیشتر کوچک ومحدود ساخته تصمیم گیری را آسان میسازد .  همچنان تأکید مینمایندکه برای تحقق آزادی سیاسی وتأمین دموکراسی مو جودیت و ادامۀ رقابت آزاد و اقتصاد بازار آزاد لازم و ضروریست . تئوری یاد شده ریشه در  روند تاریخ داشته و یاد آور زایش طبقۀ بورژوازی شهری در متن نظام فئودالی وکارنامه هاوعصیانگریهای این طبقه در برابر فئودالیزم میباشد. در آن زمان بورژوازی بابرافراشتن شعار آزادیخواهی و با استفاده از آراء و ایده های متفکر سکاتلندی- آدم سمیت ( 1790- 1723)  حاکمیت خودرا ایجاد کرد. چنانکه در این زمینه در مانیفست حزب کمونیست آمده است :  «  بورژوازی ، از نظر تاریخی ، نقشی فوق العاده انقلابی ایفاء کرده است . بورژوازی هر جاکه بر کل امور سوارشده ، بر سراسر مناسبات فئودالی ، پدر سالاری و افسانه یی خط بطلان کشیده است … بورژوازی ارزش شخصی را بدل به ارزش مبادله کرده  به جای  آزادیهای شش دانگ شکست ناپذیر و بیشمار ، تنها یک آزادی بی وجدان ، یعنی آزادی تجارت را نشانده است . در یک کلام ، به جای استثماری که در زیر پردۀ اوهام مذهبی و سیاسی به عمل می آمد ، بورژوازی استثمار برهنه ، بیشرمانه ، مستقیم و حیوانی را نشانده است . » بنا برآنچه گفته آمد ادعای لیبرالها مبنی بر انقلابی بودن  و آزادیخواه بودن این روند فکری ادعاییست کاذب و بی بنیاد.

یکی دیگر از ادعا های پر طمطراق  نظام سرمایه داری و ایدئولوگهای لیبرال آن برابری طلبی ست . آنها با اتکاء به قانونهای اساسی حاکم بر جوامع کشور های سرمایه داری ادعا مینمایند که گویا در این جوامع  تساوی و برابری انسانها در برابر قانون ، دادگاه ها و محاکم  و استفاده ازامکانات و فرصتهای دست داشته ، تأمین و تضمین شده است.در این رابطه باید یاد آورشد که هرگاه این” برابری ” مصداق و مدلولی هم داشته باشد از مرز برابری حقوقی افراد در برابر قانون فراتر نمی رود . این از یکسو،  و از سوی دیگر ایشان با این ادعای خویش همه زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی و مبارزات طبقاتی را یکسره به باد نسیان و فراموشی میسپارند . در این زمینه فکر میکنم مثالهای زیرین گواه خوبی بر بطلان ادعای آنان باشد ، و آن اینکه مثلا دو شخص (  الف ) و (  باء  ) شهروندان یک کشور واحد و دوستان همدیگر بوده و هردویشان قانوناً حق دارند که به  سیر و سیاحت بپردازند. در این میان ( الف ) با داشتن امکانات مادی مورد نیاز ، میتواند به سیاحت برود و ( باء ) چون آن مکانات را در اختیار ندارد نمیتواند او را همراهی کند .  پس دیده میشود آن دو تنها در حرف باهم برابر فرض شده اند نه در عمل  ونه در توزیع ثروتها و نعمات مادی جامعه .  به همین ترتیب هرگاه برای یک انسان گرسنه و بی سر پناه ، به روی کاغذپاره یی بنویسید ( تو حق آنراداری که نان بخوری و خانه یی هم داشته باشی ) و آنرا برای آن گرسنۀ بی سر پناه هدیه دهید . آیا او در پاسخ به شما چه خواهد گفت ؟! ناگفته پیداست که پاسخ او چه خواهد بود !..

در رابطه  به آزادی بیان از دیدگاه سوسیالیسم وکمونیسم کارگری و تبیین لیبرالها و دم و دستگاههای بورژوایی از این مقولۀ دلنشین و زیبا ، باید گفت که سوسیالیستهای آزادیخواه و برابری طلب را عقیده برین است که آزادی بیان و إبراز وجود معنوی و إجتماعی به مثابۀ سنگ بناء ورکن اساسی و جوهر أصلی همۀ آزادیهای فردی و إجتماعی ، زمانی میتواند تأمین شده تلقی گردد که انسان توانایی آنرا یافته باشد تا بدون کوچکترین ترس ودلهره یی سخت ترین ، زمخت ترین ، ناهنجارترین و ناگوارترین حرفهای إنتقادی خودرا بر زبان بیآورد  و مقدس ترین أرزشها و تابو های متعارف را به چالش کشیده و به باد انتقاد گیرد ، لذا با هیچگونه قید و شرط و فورمولبندیهایی چون إهانت به عفت عمومی ، إهانت به شعائر و شخصیتهای ملی ومذهبی و امثال آن نباید جلو حرف زدن و إبراز وجود إنسانهارا گرفت .  منظور ازآزادی بیان و إبراز وجود  تنها آزادی گفتار و یا نوشتن مقاله  نیست بلکه این مقوله معادل   Freedom of expression بوده و إفاده گر آزادی انسان درنمایش دادن اندیشه ها و انگیزه های درونی اش به شیوه های گوناگون میباشد ، که میتواند در بر گیرندۀ موارد فراوانی وازآن جمله ، موارد  زیرین باشد :

-  شرکت در گردهم آییها وراه پیماییهای إعتراضی با ایراد سخنرانیها و دادن شعارهاوسوزاندن تندیسها ومجسمه های سردمداران و فرمانروایان و نیز سوزاندن پرچمهای کشورهای بومی و غیر بومی.

- سرودن شعر و آوازخوانی وکمپوز نمودن آهنگهای مناسب آن .

    – نوشتن و به نمایش گذاشتن نمایشنامه های إنتقادی و طنز آمیز .

     –    نوشتن فلمنامه های إنتقادی و طنزآمیز و تهیئۀ فلمهای زنده و کارتونی .

  -   نوشتن وپخش إطلاعیه ، إعلامیه ، مقاله ، رساله ، جزوه و کتاب درزمینه های گوناگون.

 -       ترسیم و به نمایش گذاشتن لوحه های نقاشی و رسمهای کارتونی و کاریکاتوری.

    -      تراش وبه نمایش گذاشتن تندیسها ، مجسمه ها و آبدات یادگاری و سمبولیک .

   -     إیجاد سرو صدا و إختلال به خاطر جلو گیری از شنیده شدن آواز کسانیکه علیه منافع أکثریت جامعه تبلیغات به راه می اندازند ویااظهاراتی تحریک آمیز، خصمانه ونژاد پرستانه بر زبان میرانند.

از آنچه گفته آمد میتوان نتیجه گرفت که آزادی بیان تضمینی است که أقشار پایینی وشهروندان جامعه ، در نتیجۀ مبارزات آزادیخواهانۀ خود ، از مقامات ،نهادها وکانونهای سیاسی  بر سر إقتدار میگیرند تا از تعرض و تعدی آنان  مصون و در أمان باشند. زیرا قدرتمندان و زورگویان و سردمداران نظامهای سرمایه داری و استبدادی و مؤیدین و پاسداران تابوها ی اخلاقی و مذهبی برآمده از دل ارزشهای منحط و خرافاتی قرون وسطی همواره از آزادی بیان بر خوردار بوده اند و برای گفتن حرف و إبراز وجود خویش و قبولاندن و تحمیل آن بالای شهر وندان عادی جامعه ، پاداش هم دریافت مینمایند. حال باید دید که این حق مسلم و این نیاز مبرم تا چه حدی در جهان امروزی مان تأمین شده است .

همه میدانند که بورژوازی جهانی با به کار گیری دم ودستگاه و ماشین غول آسای میدیا و مؤسسات اختاپوتی نشرات خویش تلاش به خرج میدهد تا با ترفندها و بهانه های گوناگون ، تنها وتنها به ان بخش از إظهارات و بیانات مجال دهد که در جهت إشاعه ونهادینه ساختن ارزشها و مواردی که با منافع آزمندانۀخودش همخوانی داشته ودر زمرۀ موانع و بازدارنده های آزادی حقیقی و واقعی  که  در آغاز این مقال برخی از آنرا بر شمردیم ؛ میگنجد و بس  …   و این تازه در کشورهاییست که شهروندان آن از  ” دیموکراسی ” و  ” آزادی بیان و اندیشه ” بر خوردار اند و دولتهای ان از به اصطلاح  إعلامیۀ حقوق بشر حمایت و پاسداری مینمایند ،  پس بدا و حسرتا به حال مردمان و شهروندان کشورهای استبدادی و اسلام زده یی چون افغانستان که در انها ازهمچوآزادیها خبری در میان نبوده وبایستی  کامبخشهای جوان به جرم خوانش  و نه (  گفتن ویا نوشتن ) مطلبی پیرامون حقوق انسان نخست به إعدام و سپس به بیست سال بند محکوم گردند !.

 آری چنین است وضعیت آزادی و در مقدمۀ آن آزادی اندیشه و بیان د ر جهان کنونی مان که باید از ریشه دگرگون گردد … برای نیل به این آرمان والا راه و چاره یی نیست  به جز پیکار بی امان علیه بورژوازی و انصار و أعوان واپس گرا ، خرافاتی وقرون وسطایی آن ، و این پیکاریست مشروع و عادلانه  زیرا هدف أصلی آن دفاع از أکثریت شهروندان در بند افتاده و ز حمتکش و تأمین آزادی واقعی و حقیقی برای همۀ انسانهای روی زمین میباشد  که این خود هدفیست والا و انسانی … و ازهمینجاست که سازمان سوسیالیستهای کارگری افغانستان  تأمین وتضمین آنرا برای مردم افغانستان ، از وظائف مبرم خویش دانسته و در دستور کارخود قرار داده است، چنانکه در بند دوم بخش وظائف و مطالبات دموکراتیک مندرج در برنامۀ این سازمان آمده است: « مبارزه به منظور تامین آزادی بدون قید و شرط عقیده و بیان، یکی از وظایف وعرصه های مبارزۀ دموکراتیک  سوسیالیستها در شرایط کنونی است. رژیم افغانستان یک رژیم اسلامی است ، که درآن، برمبنای قوانين جاری از جمله قانون اساسی ، داشتن عقاید و باورهای مخالف ارزشهای حاكم اسلامی، ممنوع است. و این قبل از همه ممنوعیت افکار و نظریات سوسیالیستی و مترقی را شامل می شود. محدود نمودن آزادی عقیده و بیان در چهارچوب قوانین اسلامی در حقیقت سلب آزادی عقیده و بیان و دادن آزادی فقط  به جناحهایی از خود رژیم اسلامی حاکم است. سازمان سوسیالیستهای کارگری مصممانه در جهت تامین آزادی بدون قید وشرط عقیده و بیان مبارزه نموده و این خواست را در گروتحقق مطالبۀ جدایی کامل دین از دولت میداند. سازمان سوسیالیستهای کارگری خواهان آزادی بیان، عقاید دینی و بی دینی هردو است . »

پايان

———————-

برای معلومات بیشتر پیرامون تعریف و مفهوم آزادی به مراجع و مآخذ زیرین مراجعه فرمایید:

آنتی دورینگ – نوشتۀ فریدریک انگلس – در سایت www.rowzane.com/marx-engeis/antydor2.pdf

مصاحبۀ منصور حکمت بارادیوانترناسیونال استکهلم تحت عنوان  ( در بارۀ آزادی )، درسایت  www.m-hekmat.com/fa/1360fa.htm1

مصاحبۀ منصور حکمت بارادیوانترناسیونال استکهلم تحت عنوان  ( دموکراسی : تعابیرو واقعیات )، درسایت  www.m-hekmat.com/fa/0880fa.htm1

مقالۀ بصیرزیار تحت عنوان ( دموکراسی اسلامی یک مقولۀ تازه )  در « عصر جدید » نشریۀ سیاسی سازمان سوسیالیستهای کارگری افغانستان – سال ششم – دور دوم – شمارۀ دوم – آگست 2004  به سایت www.asrejadid.com/org

مصاحبه با سامان حسینی پیرامون مقولۀ « آزادی » در سایت         www.qelem.com/farsi/maqale/babatekan16htm

مقالۀ أمین قضائی تحت عنوان ( آزادی ضرورت ) – درسایت www.ofoghi-novin-maghalat.blogspot.com

مقالۀ زنده یاد رحمان هاتفی تحت عنوان ( آزادی چیست ؟ ) درشمارۀ 99 مؤرخ   پنجم مهرماه سال           1385نویدنو  در سایت      www.rahman-hatefi.net/azadi%20chist

مقالۀجمیله کاتب فر تحت عنوان ( چند کلامی در مورد مفهوم آزادی و آزادی بی قید وشرط از منظر مارکسیسم) درسایت www.pwoiran.com/azadi%20marzism-jamileh.htm

گفتگومارکس و باکونین در بارۀآنارشیسم – نوشتۀ : موریس کرانستون -  برگردان : محمد بای بوردی -  درسایت www.farhangetowsee.com/27/27-3.htm

مقالۀ بهروز کریمی زاده تحت عنوان ( مفهوم رهایی ) در سایت www.azadi-barabary.org

مقالۀبهرنگ زندی تحت عنوان ( علیه لیبرالیسم ) در سایت www.shoramag.blogfa.com

نظر بدهید : ادامه...

مبداء ملت وملی گرایی

پیمان- صباح

ارستوکراسی فیودالی حاکم بر کشور که موجودیت نهضت های سیاسی را خطری برای ادامه حاکمیت خود میدانست در سرکوب نهصت های سیاسی-اجتماعی(جنبش مشروطیت اول،مشروطیت دوم، جنبش دورۀ هفتم و هشتم شورا ) آنقدر شدت به خرج دادند تا نطفه های آنرا نیز کوشیدند در تخمه خنثیٍ نمایند.

کودتای 7 ثور 1357 و به تعقیب آن فاجعه های پی درپی اسلامی و پیامد های بعدی آن سبب گردید تا رُشد موزون اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشوربه تاًخیر افتیده و سازمان دهی واکنش های سیاسی در کشور کثیرالملۀ افغانستان که قبلاً هم نسبت به کشور های دیگرعقب افتاده تر بود به دشواری کشانیده شود.

مردم افغانستان که از قبل هم در زیر بار توهمات قومی، طایفوی، منطقوی، مذهبی و ملی قرارداشتند، تلاش های امپریالیزم بین المللی در زیر شعار کاذب دموکراسی و ملی گرایی بر سنگینی آن می افزود. نظام حاکم فیودالی منحیث شریک جرمی منطقوی و تاریخی امپریالیزم با ارایۀ شعار های دینی و مذهب گرایی وتوصیۀ اطاعت بدون قید و شرط از اولی الامر های  دولت  واسلام نقش خود را در حفظ عقب مانی های مردم ایفاء نمودند.

افسانه ملی گرایی که اعتقادات اقلیت نخبه میباشد، به مثابۀ مبنای هویت ملی  برای جامعه معرفی میگردد. این هویت که عبارت از حقایق اقلیت نخبه در تاریخ است،با وصف آنکه به مثابۀ نگرش همه گانی شهرت داده میشود، اماوضیعت عینی ییکه   نخبه گان در آن قرار میگرند با هویت معرفی شدۀ ملی همواره در تناقض قرار میگیرد.                          ناسیونالیزم محصول سیاسی و ایدیولوژیک ملت ها نیست، بلکه این ملت ها است که محصول ناسیونالیزم میباشد. شعار ناسیونالیزم که به وسیلۀ بورژوازی و برای ادامۀ منافع آن بالای خلق های تحت ستم براه انداخته شده است،خلقها را متفرق ساخته، مانع وحدت زحمتکشان شده و پوششی است برای استتار مبارزۀ طبقاتی که از ریشه با مارکسیزم – لیننیزم در تضاد قرار دارد.                                                                                  ناسیونالیزم از لحاظ اداری دارای برنامۀ آگاهانه برای حفظ تعلقات و منافع امپریالیستی داشته است. ولی ناسیونالیزم کشور های تحت ستم نیز برنامه های آگاهانه خود را در مقابل اعمال تجاوز کارانه امپریالیزم به وجود میآورند، که در ایجاد روحیه ضد امپریالیستی برای حفظ منافع سرمایه داری کشور های  شان به کار میرود.

ناسیونالیزم  کشور های تحت ستم در عصر حاکمیت سرمایه داری معمولاً توسط اقشار مختلف بورژوازی براه انداخته شده و تلاش میشد تا در عقب چنین شعاری منافع خود را جدا ازامپریالیزم جستجو نمایند. در حالیکه نقش مردم تنها در به قدرت رسانیدن بورژوازی همان کشور ها و در مقابله با  کالا ها و سرمایۀ کشور های سرمایه داری مطرح بوده و هیچنوع سودی در بهبود وضیعت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی طبقات تحت ستم ندارد. اما در عصر گلوبولایزیشن و گسترده شدن حا کمیت سرمایه داری بین المللی بر جهان دیگراین اصطلاح هم کهنه شده، از لفافه خارج شده و کار بُرد خود را از دست داده است

قومیت:

باید گفت که قومیت که منبع اصلی معنی و باز شناسی در طول تاریخ بشری میباشد، زیر بنای تفکیک و تبعیض و اساس تاًمین عدالت اجتماعی در برابر مظالم حکمای متجاوزین بوده است. در دوران های اخیر مشاهده میشود که این پدیده در برابر پیشرفت های تکنالوژی ، ساینس و اطلاعات  از یک جهت و در برابر دین ، ملت و جنسیت از طرف دیگر در حال رنگ باختن قرار دارد.

به طور مثال افریقایی-امریکایی هایی که از اثر مهاجرت و یا به قسم برده از افریقا به امریکا آورده شده اند در حال حاضر از اثر پیشرفت وسایل اطلاعات، علم و آموزش استحاله نموده اند. طبقۀ متوسط تحصیل یافتۀ آن که تا یکمقدار نحوه و امور اجتماعی در ادارات دولتی تا سطوح نسبتاً متوسط در ساحات زنده گی شان دست یافته اند، در حال فرار از مناطق شان بوده و کوشش دارند در ساحات بهتری در مناطق سفید پوست نشین متمکن شوند.

این نخبه گان جدیداً به وجود آمده که دارای آگاهی و تجربۀ کاری بهتری نسبت به قشر پایینی سیاهان هستند، به حیث رهبران سیاسی آرای فقراء را به دست آورده و وظیفۀ میانجیگری بین کتلۀ سفید پوست ، تراستها و شرکتها  با سیاهپوستان را بر دوش میگیرند و میکوشند به سفید پوستان و تراستها بفهمانند که گویا سیاهان موجب تشویش و ناراحتی سفید ها نخواهند بود تا از این طریق اگر بتوانند زمینۀ مهارت و کار یابی را برای پایینی ها فراهم آورده و نیروی عظیم و ارزان کار را بروی صاحبان صنایع بگشایند.

اقوام افریقایی که به جامعه آزاد امریکایی آورده شده و دراقتصاد مؤلد برده داری نحوۀ گماشته شدند. نظام حاکم برای آشتی دادن تناقض آشکار میان آرمان آزادی و اقتصاد برده داری از انسان بودن آنها انکار کرد ، چراکه اگر انسان شمرده میشدند باید به آنها حقوق انسانی داده میشد

سیاهان طبقه متوسط که از لحاظ آگاهی نسبت به طبقه فقیر دانسته تر هستند و تبعیض نژادی را با گوشت و پوست خود احساس میکنند، در آرزوی رؤیای امریکایی شدن تلاش دارند هر چه بیشتر از طبۀ فقیر فاصله بگیرند.

در واقع تبعیض نژادی در امریکا آنقدر زیاد است که در آمد یک سیاه پوست با در آمد سفید پوست غیر قابل مقایسه میباشد.

شگافی که در میان سیاه پوستان امریکا به وجود آمده است باعث ایجاد تفاوت شدیدی در بین آنها گردیده است. طبقۀ مرفه سیاهان هر گزنمیخواهند که داغ بیحرمتی از لحاظ سیاه بودن بر جبین شان حک زده شود و آرزو دارند برای دایم از شر سیاه پوست بودن رهایی حاصل کنند.

در بین اجتماعات سیاه پوستان بر موازات تبعیض نژادی که برای آنها کاملاً روشن است دسته های جناتیکار به وجود آمده که محصول تبعیض نژادی در جامعۀ امریکا میباشد.

اما با وجود دو پارچگی در نژاد سیاهان امریکا هر دو طبقه در ساختار اصلی خود دارای عین معضله میباشند. یعنی اینکه آنها به هیچ وجه به حیث امریکایی دارای حقوق مساوی با سفید پوستان شمرده نمیشوند. تنها طبقۀ مرفه به حیث رهبران و ناجیان ضروری سیاهپوستان پذیرفته میشوند. همین موضوع باعث ایجاد شگاف عمیق اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی بین ناجیان و سایر سیاهپوستان گردیده است، که لاینحل بودن این شگاف تواًم باعوامل دیگریکه باعث بهره کشی سیاهان میگردد زمینه را برای به وجود آمدن تشکلات و ائتلاف های چند نژادی مساعد گردانیده است که حرکت مهمی به سوی یکپارچگی کتلات مهاجر در امریکا شمرده میشود.

بناءً قومیت منحیث مبنای دیریۀ پیوند های بشری زمانیکه دستخوش تغییرات و تحولات تاریخی گردد، مواد و مصالح آن تمایل به پیوستن به اجتماعات نیرومند تر دیگری مانند اجتماعات دینی و یا ملی پیدا میکند که در حقیقت انعکاس تمایل به خود مختاری در عصر جهانی شدن میباشد.

سیر تحولات اجتماعی ، بلند رفتن نیاز مندی های بشری ، کثرت ارتباطات گروه های مختلف اجتماعی ، تبادل اجناس، تجارت و مهاجرت و تقاطع های گروه های مختلف اجتماعی که در به وجود آمدن شهر ها رول مهم را بازی میکنند، نقش پر اهمیتی را در از بین بردن اجتماعات قومی و ایجاد دسته های اجتماعی، سیاسی ، فرهنگی و اقتصادی جدید نیز میتواند بازی کند.

بعضی از دانشمندان جامعه شناسی را عقیده بر اینست، که مردم در برابر پروسه فردی شدن و تجزیۀ اجتماعات سابقۀ شان مقاومت میکنند و در صورت رُخ دادن تجزیه در اجتماعات شان تمایل به گرد هم آیی در سازمان های اجتماعی دارند. و لذا فرضیه بیشترین دانشمندان اینست که در آنصورت مردم بایست به نهضت های انقلابی شهری و یا نهضت های دموکراتیک بپیوندند. که در اینصورت نوعی از منبع مشترک تشکلات شهری چند ملیتی به وجود میآید.

دین، ملیت، محلیت مفاهیم تدافعی یی هستندکه هیچگاهی تغییرات جذری را در حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه سبب شده نمیتوانند.

در عصر حاضر دیده میشودکه دولت های چند ملیتی  فاقد بر نامه های واحد سازی در ابعاد مختلف اجتماعی یا فروریخته اند و یا در حال فروریختن هستند و از اثر شکست آنها حاکمیت های مستقل ناپایدار به وجود میآید. این حاکمیت های ناپایدار تمایل دارند یا در قید و بند کشورهای دیگر قرار گیرند یا در شبکه یی از روابط نیرومند قرار گیرند و یا مجبور میشوند یک مجموع وسیعتری را در حاکمیت خود شریک سازند که نمونه آنرا در شوروی سابق میبینیم که در این باره به موقع بحث خواهد شد.

در سالهای اخیر فوران ملی گرایی موجب شکست دولت های چند ملیتی گردیده است که دولت های ورشکست شده تمایل دارند در قالب اتحادیه های چند دولتی قرار گیرند و یا اینکه چیزی شبیه

 دولت را تشکیل دهند. اینکه چرا امواج ملی گرایی در سالهای اخیر تمایل به پارچه ساختن دولت های چند ملیتی پیدا کرده و یا چرا میخواهند تشکلات جدید شبه دولت و یا اتحادیه ها را تشکیل دهند از لحاظ تاریخی در تدوین برخورد های آینده در قبال این پدیده دارای اهمیت میباشد.

در اینجا مواردی از تجربه اتحاد شوروی را منحیث بزرگترین دولت چند ملیتی یاد آوری مینماییم.

اتحاد شوروی از 15 جمهوری فیدرالی و تعدادی جمهوری های خود مختاردر داخل هر یک از جمهوری های فیدرال بر اساس اصل ملیت تشکیل یافته بود.  ملیتهای داخل جمهوریت های خود مختار جلوه های مستقل ملی گرایانه بودند که در تناقض با خواست های حزب کمونیست قرار داشتند و بخاطر جلوگیری از همکاری شان با مهاجمین المانی و سایر دشمنان و یا بعلت پاکسازی کشور و تطبیق بر نامه های ستراتیژیک بشدت سرکوب میشدند. برنامه های بومی سازی که تا سالهای 1930 از جانب لینن و ستالین پشتیبانی میشد در دهه 1960 از سر گرفته شد.

نخبگان ملیت های مختلف  در بدل حمایۀ شان از حزب کمونیست به مقامات بلند پایۀ دولتی و حزبی گماشته شدند.  کار سازش ملیتها با آنکه یک نظم سیاسی تحمیلی را لازمی میساخت، به انسجام قومی و آگاهی ملی در ملیت های غیر روسی انجامید.

بلشویکها ابتداء بر پایۀ تفکر مارکسیستی مسألۀ ملیت را به عنوان معیار مهمی در تأسیس دولت شوروی نفی میکردند و تمایزات ملی را که همواره توسط بورژوازی مورد استفاده قرار میگرفت بر اساس انتر ناسیونالیسزم پرولتری در بین طبقات کارگر نفی کرده و میخواستند از سطح تمایزات ملی در سویۀ طبقۀ کارگرفراتر روند، با آنهم بعد از جدال طولانی ایدیولوژیک و سیاسی دولت چند ملیتی تأسیس کردند.

تمایزات ملی و قومی در کشور شوروی از اثر مداخلۀ سرمایه داری جهانی و با کمک دولت های همجوار به تصادمات خونین داخلی انجامید. به همین لحاظ رهبری شوروی در سال 1918 جهت مقابله با تصادمات داخلی در صدد در یافت متحدان نظامی در جنگ داخلی گردید و ضرورت  مقاومت در برابر مهاجمین لینن را مجبور ساخت تا از نیرو های ملی گراء خارج از روسیه مدد جوید بلخصوص از اوکرایینی ها که آگاهی ملی در آنجا بیشتر بود. لذا کنگرۀسوم تن به پذیرش حقوق برابر تمام ملیت های داخل امپراطوری داد و به تعقیب آن بلشویک ها تن به پذیرش ملت های خارج روسیه مانند اوکرایین ، قفقاز، کریمیه، ترکستان، قرغزستان، لهستان و دیگران به داخل فیدراسیون روسیه دادند. گروه های سوسیالیست غیر بلشویک میخواستند که فرهنگهای ملی در سراسر کل ساختار دولتی بدون تمایز برسمیت شناخته شوند. از آن جاییکه اهداف انقلاب ایجاد جهان گرایی سوسیالیستی طبقاتی جدیدی بود که دقیقاً باید بر تمام پیوند های اجدادی ، قومیت، آب و خاک فایق می آمد لذا لینن و ستالین مخالف برسمیت شناختن ملیت های دیگر بودند و میخواستند اصل سرزمین مبنای ملیت دانسته شود، اما در نتیجه ساختار چند ملیتی دولت شوروی به وجود آمد.

چرخش بلشویکها از موضع انتر ناسیونالیزم پرولتری و ایجاد ساختار اجتماعی جدید که بر اساس ملی گرایی بومی استوار بود دلایل ستراتیژیکی در پی داشت.

اتحاد شوروی منحیث نظام متمرکزنهادی اما انعطاف پذیر مرز های آن میبایست برای داخل شدن اعضای تازه وارد باز می ماند، زیرا انقلاب سوسیالیستی روسیه باید سراسر جهان را فرا میگرفت. بناء لینن و ستالین پنج دایرهً متحدالمرکزبه مثابۀ مناطق امن و هم به مثابۀ امواج گسترش دولت شوروی ترسیم کردند. دایره اول روسیه بود، دایره دوم اقمار اطراف روسیه که به این ترتیب روسیه هیچنوع مرز مشترکی با دنیای سرمایه داری که مهاجمین بلقوه  بر علیه دولت شوروی بودند نداشت.  در اطراف شوروی جمهوری هایی سازمان دهی گردیده بود که مرز های شوروی با دنیای خارج را تشکیل میدادند. این جمهوری ها هم از قدرت شوروی و هم از استقلال خود دفاع میکردند. حلقۀ سوم اروپای شرقی ، مغلستان و غیره کشور های نزدیک بودند.  درحلقۀ چهارم کشور های  دور دست مانند کیوبا، کوریای شمالی ، ویتنام  قرار داشتند. در حلقه پنجم کشور های مترقی هم پیمان و نهضتهای انقلابی جهان قرار داده شده بودند.

از نظر سیاسی بلشویک ها خواستار آن بودند که هویت ملی جدیدی را بر پایه سوسیالیزم در تمام قلمرو تحت سیادت خویش بر پا کنند از همینرو تاریخ ، مذهب و هویت سنتی روسی منحیث منابع مهم مخالفت با ستراتیژی جدید شدیداً زیر سرکوب قرار داشتند.

هویت ملی جدید شوروی بر ویرانه های هویت تاریخی روسی میبایست بناء میشد. در حالیکه روس ها کنترول همه حزب و ارتش را کلاً در اختیار داشتند ، هویت تاریخی روسی منحیث هویت ملی شدیداً سرکوب میشد تا به اینصورت حاکمیت شوروی فیدرالی چند ملیتی جلوه داده شود ، ولی هویت  ملیت های دیگرطور نمادی حفظ و احیاء میگردید. تناقض در ساختار دولت شوروی در حقیقت ببر های در کمین خفتۀ اقوام و ملیت های دیگر را در سر زمین شوروی آهسته آهسته آماده به طغیان میکرد. چنانچه پروگرام پروستوریکا و گلاسنوست گرباچف بواسطۀایجاد فضای باز زمینۀ طغیان جدایی طلبی را فراهم آورد که در اثر آن اولین مرتبه جمهوری های بالتیک که در سال 1940 طور جبری توسط قوانین بین المللی به اتحاد شوروی وصل گردیده بودند مدعی استقلال شدند و به تعقیب آن نهضت ملی گرایانۀ روسیه منحیث بزرگترین مرکز بسیج تحت رهبری بوریس یلتسن پا به عرصه مبارزه بر علیه دولت شوروی گذاشت.

تهاجم بر علیه دولت شوروی تنها توسط نهضت های ملی گراء آغاز نشد بلکه نخبگان سیاسی از اقوام و ملیت های دیگرکه در ویرانه های امپراطوری متزلزل شوروی در صدد پی ریزی اهرم های قدرت خویش بودند به این تهاجم کمک کردند. این تهاجم یک سلسله عملیات ملی گرایانه بود که به نام ملت و توسط سران سیاسی ملیت های دیگر ساکن شوروی رهبری گردید.

تشکیل مجموعۀ دولت های مستقل از اثر شکسته شدن دولت شوروی دیر پایی موجودیت ملیتهای دیگر را در آن قلمرو با موجودیت رشته های تاریخی آشکار ساخت. بناء شواهد تاریخی نشان میدهد که تصد یق مصنوعی هویت های ملی و مسألۀ ملیت شکست دولت شوروی را در حل تضاد های آن سرزمین بر ملاء ساخت.

در نتیجه یکی از قدرتمند ترین کشور های جهان در طی بیش از 7 دهه قادر به ایجاد هویت ملی جدیدی نگردید، با آنکه بعد از سالها ی دهه 60 قرن گذشته غرور شد ید ملی ناشی از عضویت در یک ملت بزرگ به وجود آمده بود و برغم تما می پروبلم های موجود  یک طرز تصور برابری و همبستگی انسانی در شهروندان روسیه ریشه دوانده بود و هویت جدید شوروی بودن شروع به پیدایش نموده بود، ولی با آنهم تجربه شوروی گویای این مطلب بوده میتواند که دولت به تنهایی خود نمیتواند هویت ملی بسازد.

مسلًه هویت که پس از 7 دهه دوباره به سطح آمد نه تنها منحیث یک مسأله فرهنگی یا قومی بلکه به عنوان قلمرو های واقعی فرهنگ ها ، اقتصاد ها و محیط زیست برای مردمان آن منطقه معنای واقعی داشت.

خلای ایدیولوژیک در القای باور توده ها جایی برای ملی گرایی خالی گذاشته بود، به همین دلیل بزرگترین نهضتها بر علیه دولت شوروی زیر شعار ملی گرایی توسط نخبگان سیاسی ایجاد گردید.

اگر چه خیزش دوبارۀ ملی گرایی را نمیتوان تنها بهره گیری سیاسی دانست، اما میتوان گفت که پس از گذشت مدت طولانی هفتاد  ساله  باز هم بهره گیری سیاسی نخبگان ملی از ملی گرایی ها شاهد موجودیت ملی گرایی ها و ناتوانی دولت شوروی در القای ملیت های مختلف و ایجاد هویت ملی جدید میباشد.

با وجود تشکیل دولت های مستقل از دولت شوروی سابقه ، پیوند های قومی، اقتصادی تکنالوژیکی مشترک بودن بعضی از شبکه های انرژی و ترانسپورت و ادغام ملی اقوام و جابجایی های جبری بعضی از اقوام و ملیت ها از یکجا به جای دیگر و تاثیرات سیاست ناکام ادغام ملی و برخی از عوامل دیگر موجب شود که دولت های جدیداً تاًسیس یافته به باز سازی کامل هویت ملی و مستقل بودن کامل نایل نشوند و حتا توان تصور امپراطوری جدید شوروی را بدون آنکه فکر کرد توسط چه کسانی ایجاد گردیده است از نظر دور داشت.

ماًخذ:

1-  کتاب عصر اطلاعات

2- کتاب کمونیته های تصوری نوشته بندیکت اندرسن

3- رساله داریوش آشوری در بارهً هویت ملی و پروژه ملت سازی

4- تاریخ جهان از دیدگاه نهرو

نظر بدهید : ادامه...

افسانۀ ناسیونالیسم آزادیبخش و افق تنگ ناسیوناسیونالیسم ملی

کاوه امید

توضیح:

اخیراً سایت شورش زیر عنوان:« بحثی پیرامون نظرات سوسیالیستهای کارگری افغانستان، دربارۀ ملت و ناسیونالیسم» طی مقاله یی به قلم فردی به نام الینگار به “نقد” مباحث و نگرش سازمان ما در مورد مقولۀ ملت و ناسیونالیسم، پرداخته است. مقاله نویس به زمین و زمان پرداخته است تا پاسخ “تئوریک” این مسأله را آنهم در یک کلیت گسترده داده باشد.

این روشن است که مباحث ارائه شده از جانب ما انعکاسی از تبیین انتقادی سوسیالیسم کارگری نسبت به نگرش ناسیونالیسم در کل و گرایشات ناسیونالیستی چپ در افغانستان و منطقه بوده است. بنابراین تصادفی نیست که ناسیونالیستهای چپ میهنی با عصبانیت و هستری این چنین، که خصلت نمای چپ خلقی است، به نظرات ما برخورد نموده و با تکیه به باورهای عتیق ملی گرایی، آنهم به نام مارکس، به جریان ما حمله ور شده و گويا در عرصه مبارزات نظری ما را به مصاف طلبیده است. مقاله اخیر آقای الینگار دراین راستا و در دفاع از این دیدگاه نگاشته شده است. این مقاله نیاز به پاسخ دارد نه از جهت که ما آن را خیلی تئوریک، منسجم و سیستماتیک یافته ایم و یا این که آن مقاله ارزش پژوهشی و علمی خاصی را در خود مستتر داشته باشد، بلکه از آنجا که این مطلب سیاه بر سفید نگرش غالب بر چپ بورژوائی و ناسیونالیست را به روشنی بیان می کند، می تواند ماتریال خوبی باشد تا درک مان از مسأله را کمی عمیق تر بیان کنیم و در ضمن نشان دهیم که علی الرغم افاده های “عالمانۀ”، چپ خلقی “بضاعت تئوريک” و بی مایه گی نظری اش را به وجهی احسن به نمايش گذاشته است؛ تئوری و نظرياتی که امروز در بسته بندی ديگری عرضه می گردند چيزی نيست جز همان نظريات آشنا ی چپ خلقی که باری در عمل نتايج اش در سواری دادن مجانی به ارتجاع را شاهد بوديم و نتيجتاً ديديم که چپ ناسيونال رفرميست در خدمت چه استراتژی و سیاستی قرار گرفته و می گیرد.

چکیده

 تاریخأ ناسیونالیسم پروژۀ سیاسی نیروی اجتماعی جدید (بورژوازی) و بدیل آن در برابر سیستم سیاسی فیؤدالی بود. ولی این میراث بورژوازی با تحولات نظام سرمایه و توسعه آن در جهان به ویژه پس از جنگ جهانی دوم به عنوان الترنتیف نخبگان اجتماعی جوامع پیرامونی، که همه خواستار رشد و صنعتی شدن جوامع شان بودند، و در روند تحولات اجتماعی و سیاسی به مثابۀ شعار و آرمان ناسیونالیستی مطرح گردید. بازسازی گذشته پادشاهان، جمع آوری آثار و یافته های باستانی، ایجاد مؤسسات و تشکیلات در این راستا، ابداع خصوصیات به روایت مواد باستان شناسانه و تفسیر آنها به اساس سامان بندیهای ایدیولوژی مدرن، بخشی از مسؤولیت ها، اهداف و تعهدات نیروهای مسلط جدید به شمار میرفت. نيروهايی که جهان و انسان را در آینۀ چنین نگرشی تصویر می کنند. در گذشته و در بخش بزرگی از جهان پیرامونی این آرمانهای بورژوائی توسط چپ ناسيونال- رفرميست به نام سوسیالیسم تبلیغ میگردید. سوسياليسم بورژوائی دولتهای جدیدالتأسيس با هويت و روایت ناسیونالیستی، که در واقع هيچ ربطی به آرمانهای رهائی بخش جهانی و طبقاتی کارگران نداشت، را به نام مارکس و مارکسيسم به خورد طبقات محروم می دادند. در حاليکه آرمانهای آزاديخواهانۀ طبقه کارگر که توسط رهبران جنبش کمونیستی طرح و تدوين شده بود، بيان روشنی از اين دو اصل تخطی ناپذير کمونيستی که می گويد: کارگران میهن ندارند و ديگر اين که نظام سرمایه داری گرایش به جهانی شدن دارد، بود. اما تلقی و تعبيری که بعداً وارد جنبش به نام جنبش کمونیستی شد، مجموعه یی از راه حل های محلی به یک مسأله جهانی و یا گرایش به جهانی شدن را ارائه داد. دقیقا همین پروژه نخبگان طبقات بالا و نسخه های آنها بود که از آرمانهای فلسفی و اجتماعی جنبش بورژوایی جهانی الهام گرفته بود و پشت سر آن تجربۀ دولتهای بورژوایی و میراث آنها قرار داشت. این میراث به صورت جدی در طی سالهای 60 و 70 میلادی و پس از آن به افق و آرمان ناسیونالیسم چپ کشورهای پیرامونی تبديل شد و به عنوان سوسیالیسم و کمونیسم به جامعه و مردم معرفی گردید.

 آقای الینگار دقیقأ در بستر همين تبيين بورژوائی و از موضع معترضانه بورژوا- ناسيوناليستی کشورهای  پیرامونی به دید گاه های انتقادی نگرش سوسیالیستی ما میپردازد. و ما هم تلاش می کنيم تا به مباحث مطرح شده در مقالۀ شان بپردازيم.

طرح مسأله و سؤالها:

« مخالفت باناسیونالیسم  و میهنپرستی خیانت به جنبش پرولتری است»( سایت شورش، می 2009).

«مخالفت با ناسیونالیسم به معنی موافقت با ستمگری امپریالیستی میباشد»(سایت شورش،می2009).

تز هایی را که در بالا مطالعه کردید اتهاماتی است که توسط مدعیان راه مائوتسونگ به ما وارد گرديده است. ما در دو بخش به بر رسی این اتهامات پرداخته و آنها را مورد تحليل و ارزيابی قرار ميدهيم که بخش اول آن در اين شماره به نشر ميرسد.

«جهل و لیبرالیسم»

پيش از همه بايد ياد آور شوم که روشی را که آقای الینگار در نوشتن مقاله اش در نقد ما به کاربسته است با روشمندی معمول پژوهش نوشتاری علمی مارکسی و معاصر نه تنها تفاوت دارد بلکه در تضاد قرار دارد، چون اين روش مبتنی بر احکام غير مستند، خيالی و مولود تصور ذهنی نویسنده است. وی در مقاله اش از یکسو در تلاش است تا به همه چیز و همۀ معضلات بپردازد و از جانب دیگر هم مدعی پاسخ به ما شده و در تقابل به مباحث ما وظيفۀ دفاع از ناسیونالیسم را به عهده گرفته است. نوشته الینگار مملو از تناقض است. ايشان در آغاز مقاله اش و پیش از آنکه به استدلال رو بیاورد، به صدور احکامی علیه ما پرداخته و احکام خود را با قاطعیت چنین بيان می دارد:ِ

« …  علرغم سیاه کردن چندین صفحه و حمله به این و آن از ناسیونالیسم و مسألۀ ملی آگاهی ندارند. آنها مانند لیبرالهای نو- میهنپرستی ملل تحت ستم آسیا- افریقا و امریکای لاتین رابمسخره میگیرند.» (الینگار، سایت شورش، 2009).

ما دراینجا با دو اتهام مواجه هستیم: نخست اين که از ناسیونالیسم آگاهی نداریم و دوم اینکه لیبرال هستیم.

در پاسخ به حکم اول باید عرض کنم که هیچ انسان عاقلی تلاش نمیکند تا وارد پلمیک با انسانهای ناآگاه شود، بلکه برای روشنگری فرد و يا افراد روشهای دیگری وجود دارد. اگر ادعای آقای الینگار و فرض شان در مورد عدم آگاهی ما از مسألۀ مورد بحث را مبنا قرار دهيم، برحق اين پرسش در ذهن خوانندۀ آگاه مطرح خواهد شد که چرا جناب شان اين همه لاطائلات بافته و به جنگ افراد نا آگاه رفته و وارد جدل و پلمیک با آنها شده است؟

اين شيوه برخورد نمیتواند از دو حالت بدور باشد، یک اين که طرف مدعی آگاه سازی جانب مقابل باشد، در این صورت با طرح بحث به شيوه علمی و در عين حال و مهمتر از آن با اشراف تئوريک نسبت به مسأله وارد ديالوگ و پاسخگویی آگاهیبخش می شود. به عبارت دیگر آقای الینگار بایستی زحمت میکشید و برای ما کورس دایر میکرد تا میتوانستیم به عنوان آدمهای “ناآگاه” و به عنوان شاگرد از دانش عظیم و بی پایان ایشان بهره مند میشدیم.

حالت دوم که جان کلام و مراد نويسنده را می رساند ظاهر شدن شان در نقش وکيل مدافع آرمان و جنبشی است که چپ بودن و آرمان خواهی شان از آرمانها و آرزوهای بورژوازی “ملی” عزيز کردۀ شان فراتر نمی رود. همانطور که آقای الینگار نيز آگاه است عصرجدید به نقد ایدیولوژی ارتجاعی ناسیونالیسم پرداخته و دیدگاه های ضد انسانی آنرا چه از جنبه نظری و چه به لحاظ تاريخی افشأ نموده است. در واقع این نقد سبب شده است تا محترم الینگار در دفاع از آن و با تکيه به سنت فکری ناسيوناليسم چپ قلمفرسایی نماید. اما وی به این امر معترف نیست ولی در عین زمان به اصطلاح خودش چندین صفحه را در رد نظرات ما سیاه نموده است. دقت در فتوا و احکام ایشان نشان میدهد که مشکل ایشان نا آگاهی ما از مقوله ناسیونالیسم نبوده و نيست بلکه آقای الینگار که خود از جریان و نحله فکری معینی نماینده گی میکند، به گونه یی خواسته است تا با ما وارد پلیمیک سیاسی شود. و از این زوایه است که میخواهد با صدور احکام و فتاوی بر نقد جدی ما به دفاع از یکی از مشکل آفرین ترین ایدیولوژیهای دوران ما بپردازد.

اما اتهام دومی که جناب شان به ما بسته است لیبرالیسم است، متاسفانه آقای الینگار هدفش از وارد آوردن چنین اتهامی را توضیح نمیدهد. آخر لیبرالیسم به مثابۀ یک نگرش تاریخی در قلمرو مباحث عقاید سیاسی نیاز به بحث اکادمیک و تاریخی دارد. و بدا بحال شما که اگر صرفاً به اشارات اخلاقی مائوتسه تونگ در رابطه با شناختتان از لیبرالیسم بسنده کرده باشید. امیدواریم که آقای الینگار بتواند نظریات بکرش در اين مورد را با صورتبندی منسجمتری مطرح کند تا جریانیکه که به آن نسبت و صفت لیبرالی هدیه میشود بتواند از بیکرا نه گی دانش شان بهره مند شود. اما همانطور که گفته اند: “از کوزه آن طراوت که در او است” جناب الینگار علی الرغم افاده های بلند بالا در این بحث مشخص، صرف به اتهام نا شایست و بی محتوا بسنده کرده و به خودش مدال درايت و فهم ارزانی داشته است. از سطح ادراک و فهم شان می گذريم و قضاوت را به خواننده آگاه و منصف مقالۀ شان وا می گذاريم و اين سخن شيوا از اسپیونزا را نقل می کنيم که میگوید: «تکبر بیش از حد نشانۀ نادانی است».

ناسیونالیسم ایدیولوژی کدام جنبش اجتماعی است؟

در مباحثی که تا اکنون در اين مورد در نشریۀ عصرجدید طرح گردیده است، از ناسیونالیسم به مثابۀ ایدیولوژی و بستر اجتماعی ياد می شود که برای آفرینش ارزشها و مشروعیت بخشيدن به آنها از تقسيم بندی و تفکيک انسانها به دسته های «نژادی»، قومی، زبانی، اتنیکی و محلی آغاز می کند و از اين زاويه و مبنا است که مارکسيستها ناسيوناليسم را به عنوان يک ايدئولوژی و يک جنبش سياسی مورد نقد قرار می دهند و در همۀ عرصه ها چه نظری و چه سياسی با آن در جدال اند؛ مارکسيسم و جنبش طبقۀ کارگر که خواهان ايجاد جهان فارغ ازچنین تقسیمبندی و تفکيک انسان ها هستند ناگزير از جدال با آن به عنوان افق و تبيين بورژوائی می باشد. البته آنچه را که در این راستا آقای الینگار سعی برای درک آن نمیکند اینست که در اندیشۀ مارکس انسان از اهمیت اساسی برخوردار است و هر عقیده و ایدیولوژی که انسان را به از خود بیگا نه گی مبتلا سازد مسلما  نقش خرافی در زنده گی انسان بازی میکند. دقیقا ایدیولوژی ناسيوناليسم نقش مشروعیت دادن به چنین زمینه هايی را در عصر مدرنیته بازی نموده است. ناسيوناليسم همزاد ملت – دولت و به لحاظ تاريخی پيش شرط و لازمۀ شکل دادن به ملت و دولتها و کشورهاى تاريخ معاصر است.  در پايه یی ترين سطح اين نياز سرمايه به بازار ملى است که وجود ناسيوناليسم و ملت را برايش ضروری می سازد.« سلطۀ مناسبات توليدی سرمايه داری بر نيروهای مولده نياز به سامانبندی بازار داخلی راالزامی نموده و زمينه شرايط طرح مسأله ملی را دردستور کار قرار داد(بورک به نقل از روژر.(2001)،ص.60)». در ادامه بحث اين جنبه را بیشتر بررسی میکنم.

ما در گفتمان مقوله ناسیونالیسم روی صورتبندی سیاسی آن با استفاده از منابع معتبر در رابطه با اصل بحث ملت و دولت ملی خم شده و روشن ساختیم که دولت ملی صورت ایدئولوژیک و حقوقی بورژوازی و در عین زمان مشروعیت دهندۀ سلطه و حاکمیت آن پس از انقلاب کبيرفرانسه در جوامع اروپايی بود. هابسباوم در این باره چنین مینویسد:

« با این همه، طی همین دوره که از 1880 تا 1914 امتداد یافت، ملی گرایی جهشی چشم گیر داشت و در عین حال محتوای ایدیولوژیکی و سیاسی آن دگرگونی عمیقی پیدا کرد. تحول واژه گان به تنهایی نشان دهنده ی اهمیت این سالهاست. واژه «ملت گرایی»در پایان قرن نوزدهم برای نامیدن گروه های گوناگون ایدئولوگهای دست راستی در فرانسه و ایتالیا پدیدار شد- گروه های که آماده بودند پرچم ملت گرایی را هم علیه بیگانگان، لیبرالها و سوسیالیستها و هم به نفع سیاست تهاجمی توسعه طلبانه یی که بعداً از ویژگیهای اصلی شان شد، بر افرازند. همچنین طی این دوران است که سرود «آلمان برتر از همه» جای سرودهای مشابه دیگر را گرفت تا سرود ملی آلمان شود. با آنکه واژه ی «ملت گرایی» در آغاز در مورد پدیده یی دست راستی نحوۀ می رفت، اما معلوم شد که از اصطلاح دیرفهم تر اصل «ملیت»، که از حدود 1830 جزو اصطلاحات سیاسی اروپایی شده بود، آسان فهم تر است. همین کار به آنجا رسید که این اصطلاح مبین تمام جنبشهایی شد که «آرمان ملی» برایشان بر مسائل سیاسیِ دیگرغالب بود، به عبارت دیگر، همه جنبشهای که خواهان برخورداری از حق تعیین سرنوشت بودند، یعنی در تحلیل آخر خواهان این حق بودند که دولت مستقلی را تشکیل دهند. شمار این جنبش ها- یا حد اقل رهبرانی که مدعی بودند سحنگوی آنها هستند و نیز اهمیت سیاسی آنها طی این دوره ، به نحو قابل ملاحظه یی افزایش یافت(هابسباوم، ص.190- 189).

هابسباوم به روشنی سیر اندیشه وعقاید سیاسی این دوره از تاریخ را روشن میسازد. شاخص های اقتصادی این دوره گسترش سرمایه داری در جهان و بویژه در اروپا است. گسترش سرمایه داری در این دوره در کشورها و مناطق مختلف همسان نبود و از اینجا است که مدیریت های دولت هایی به نام ملی  صورتهای سیاسی، اداری و حقوقی تحولات مادی ساحات و مناطق مختلف جهان را تشکیل میداد. دولتهای ملی ضامن تامین منافع سرمایه داری کشورهای مختلف و ابزاری برای حفظ و تداوم آن بودند. پس پروژۀ بورژوازی ناسيوناليسم با ویژه گيهای ايديولوژيک که در خود دارد و مربوط به طبقات بورژوا بوده و پرچم جنبش بورژوازی در تاريخ سياسی جهان است.

شناخت نقش هژمونيک بورژوازی در شکل دادن انديشه های ملی در جنبشهای اجتماعی از اهميت تاريخی برخوردار است.چنانچه نگری و هارت مينويسند:

     « يکی از قدرتمندترين عملکرد های ساختارهای قدرت امپرياليستی مدرن، رخنه کردن در توده های جهان و تقسيم آنان به اردوگاه های مخالف يادرواقع به هزاران حزب متخالف و متنازع بود. بخشهایی از پرولتاريا در کشورهای مسلط ، حتی باورکرده بودند که منافعشان انحصارا با هويت ملی و تقدير امپراتوريايی پيوند دارد. بنا بر اين مهمترين نمونه های شورش و انقلاب عليه ساختار های قدرت مدرن، آنهايی بود که مبارزه را عليه بهره کشی و در عين حال عليه ناسيوناليسم، استعمار و امپرياليسم بر می انگيختند. به نظر ميرسد که در اين وقايع، انسانيت برای يک لحظه ی جادويی، با خواست مشترک آزادی يکپارچه شده و آرمان اين حرکت ها آن بود که سازکار های مدرن سلطه را برای هميشه سرنگون سازند.(هارت، نگری (2000)، ص-65.66).

در اينجا نويسندگان از يک طرف به محتوای تاثير هژمونيک بورژوازی در انيشه ها و عملکرد های نيروهای چپ در کليت امر اشاره دارند که چگونه بورژوازی  توانسته است ارزشهای هويتی وايديولوژيک خودرا به بخش هويت سياسی جنبشهیای  ضد سرمايه داری تبديل نمايد که مدعيان چپ مانند آقای الينگار چنان شيفته آن تاثرات گشته اند که آنرا پر ارزشتر از مبارزه طبقاتی تلقی مينمايند.

نويسندگان امپراتوری از جانب ديگر  تاکيد دارند که عجين شدن مبارزات جنبشهای کارگری عليه کل ماشين سلطه وپيوند آن باامر سرنگونی است که آزاديبخش ميباشد. آنها مبارزه با ناسيوناليسم را در پهلوی مبارزه عليه بهره کشی قرار داده اند، در حاليکه مبارزات ناسيوناليستی به موضع طبقاتی اهميت نداده و تنها هدف نهايی را که دنبال ميکند، دست يافتن به «دولت ملی» خودی است. اين نويسندگان نيز ناسيوناليسم هويت سازرا ايديولوژی تلقی مينمايند.

«دفاع ازجنگ و تجاوز امپراتوریایی»

اتهام دیگری که بر ما وارد میشود دفاع از جنگ و تجاوز امپراتوریایی است. این اتهام خیلی مسخره است و مخصوصاً برای کسانیکه با ادبیات نوشتاری ما آشنایی دارند.

آقای الینگار در اینجا دو مسأله را باهم خلط میکند. نخست از ناسیونالیسم خودی به مثابۀ عنصر ضداستعماری دفاع مینماید و در عين حال معترف است که سرمایه داری این ایدیولوژی را به وجود آورده است. آقای الینگار در مخمصه تئوریک گرفتار است: از یک سو ناسیونالیسم خودی را رهایی بخش میخواند و از جانب دیگر آنرا مولود جریان بورژوازی میداند. آقای الینگار بی آنکه  توجه داشته باشد که چه میگوید به سخنگوی نسخه های سیاسی بورژوایی تبدیل گردیده است. دوالیسم آقای الینگار تا حدی خنده آور است که همه چیز را دو دو میببیند و در اين عرصه تا آنجا پيش می رود که نقد شیوۀ نگرش بورژوایی را خود خیانت به جنبش پرولتری میداند. آقای الینگار مینویسد:

« ما دراین نوشته نخست به این مسأله میپردازیم که چرا مخالفت با میهنپرستی ملل تحت ستم امپریالیستی آسیا، افریقا و امریکای لاتین، خیانت به جنبش پرولتری گیتی بوده و بوسه زدن به سرنیزه خونین سربازان امپریالیزم متجاوز و جنگ افروز میباشد. به تعقیب آن ظهورملت را در تاریخ و ماهیت ناسونالیزم افغانستانی را به بحث میگیریم و نشان میدهیم که چگونه “نوع مخالفت (س.ک.ا) با ناسیونالیزم بمعنی موافقت آنها با ستمگری ملی امپریالیستی” میباشد.»(سایت شورش، مسأله ملی).

خوانندۀ دقیق و تيز بين آنچه را که دراین فرضیۀ آقای الینگار میتواند بیبيند نداشتن سند و انصاف است. ما در کجا از جنگ و تجاوز دفاع کرده ایم؟

شاید گزافه گويِی نکرده باشيم که ناسیونالیسم در دوره یی از تاريخ برای تحقق رویای ایجاد دولتهای ملی در تقابل با استعمار و کلونیالیسم از نیرو و توان هماهنگ کننده و بسيج توده یی برخوردار بوده است. ولی آنچه که بعد از بیرون رانده شدن نيروهای استعمارگر بر مردم و توده های محروم تحمیل گردید همان میراث دولتهای طبقاتی استعمارگران بود؛ با این تفاوت که حاکمين جدید را هم تباران مردم زحمتکش و ستمدیده یی تشکیل میداد که مانند گذشته بار ستم طبقاتی در همۀ وجوه آن را تحمل میکردند و در برابر تحمیل همۀ مشقات و رنج مضاعف دولت جدید “خودی” سکوت اختیار مینمودند. چونکه ظاهراً دولت جدید به نام آنها تشکیل شده بود. و اگر صدای اعتراض شان بلند میشد، به نام نمایندۀ استعمار و خائن به میهن و استقلال سرکوب، زندانی و یا اعدام میگردیدند. به نظر آقای الینگار دولتهای طبقاتی دوران پسا استعماری که بر مبانی ایدئولوژی ناسيوناليسم بر گردۀ کارگران و زحمتکشان مسلط گردیده اند را نباید مورد انتقاد و افشاگری قرار داد. و چون جناب شان ملی گرایی بورژوازی “خودی” را انقلابی و قابل دفاع و تحسين می داند نبايد آنرا به مثابۀ ایدئولوژی ارتجاعی ناسیونالیستی، مورد نقد قرار داد. آنچه را که آقای الینگار نمیبیند وجود دولت طبقاتی است که بر مبانی عقاید ناسیونالیستی بنا شده است و از آن کسب مشروعیت می کند. و این دولت طبقاتی است که ایدیولوژی ناسیونالیستی را با امکانات مادی و معنوی خود تقویت، گسترش و ترویج داده است. ملت نقطۀ رجوع ناسیونالیسم بورژوازی است. ناسیونالیسم به عنوان يک ايدئولوژی و به عنوان يک جنبش سياسی و به معنای واقعی و طبقاتی نه از علايق و عشق مفرط بورژوازی به سرزمینی معین، سنن و زبان و “افتخارات” تاريخی آن ناشی می شود بلکه همانطور که در فوق نيز اشاره شد ريشه مادى ناسيوناليسم و علت وجودى آن منافع و نيازهاى سرمايه و طبقۀ سرمايه دار و نگرش او به پروسۀ کار، مصالح و ملزومات بازتولید رابطۀ کاپیتالیستی و امر سازماندهی جامعه بر مبنای آن است.

 ما ناسیونالیسم و ملی گرایی را نقد کرده ایم و در هیج جای هم نه نوشته ایم که از جنگ افروزی سرمایه داری دفاع میکنیم. ما در نقد خود از مواضع پیشرو به این معضل نگاه نموده ایم و همواره بر مواضع طبقاتی خود وفادار بوده و علیه تجاوز و اشکال ستم موضع روشن داشته ایم. حالا چگونه میتواند داشتن چنین مواضعی روشن و انسانی خیانت به پرولتاریای جهانی و آرمانهای آن باشد؛ باید از آقای الینگار پرسید که چرا ذهن دسیسه ساز جناب شان مصروف ساختن چنین اتهاماتی به جنبش سوسياليسم کارگری است؟

به نظر میرسد که این آقا در خواب و عالم خُلسه برای خواننده گانش داستان سرایی می کند، اين پندارها قرابت بيشتری با قصه های اميرارسلان رومی و پنج گنج نظامی دارد تا يک بحث مستدل علمی. استنباط ها و استنتاج های الينگار ذره یی با نگرش علمی مارکسی و سنت فکری آن، که بر مبانی اسناد و تحلیل استوار است، خوانایی ندارد. آقای الینگار بجای پاسخ به نقد ارائه شده از جانب ما، به ما اتهام میبندد. اتهامی که فقط حاصل تصویر ذهنیت بيمار نويسنده است، نويسنده یی که در عالم اوهام و در خیال باطلش دشمن می آفریند و سپس هرآنچه را که در ذهنش دارد به سر و صورت آن حواله میکند. آقای الینگار در دنیای مدرن و امروزی اتهام بستن بی مدرک و سند، بيانگر تهی بودن متهم کننده از کرامت انسانی است.

من حد اقل نمیتوانم درک کنم که آقای الینگا از کجا کشف کرده است که نقد ملی گرایی و ناسیونالیسم که تئوری مشروعیت نظام سرمایه داری در پروسۀ تاریخی مدرنیته بوده است به قول ایشان بمعنای «بوسه زدن به سر نیزه خونین سربازان امپریالیزم متجاوز و جنگ افروز» است. آیا راه مقاومت بر علیه سرمایه داری باید از مجرای ناسیونالیسم عبور کرده باشد؟

آیا واقعاً جنبش ناسیونالیستی جنبش ضدسرمایه داری است؟ واقیعیت امر اینست که هیچگاه جنبشهای ناسیونالیستی جنبش طبقاتی کارگران نبوده اند و نقد ما هم به این جنبشها یک نقد طبقاتی و از منظر و زاویه منافع طبقاتی است. ما آرمانهای بزرگی در برابر خود داریم، آرمان ما جهان متفاوت از جهان ناسیونالیستی و سرمایه داری است و افق ما فراتر از آنچه است که شما ترسیم کرده اید.

هر کارگر آگاه و هر کمونيست و آزاديخواهی هر نوع جنگ افروزی و تجاوز و توحش علیه انسانها، در هر شرائط و هر مکان و هر لحظۀ تاریخی را نتنها که محکوم می کند بلکه بر علیه آن به مبارزه بر می خیزد. این مسأله نیازمند فتوا و امر و نهی چپ ناسيونال- رفرميست چون الينگار نيست، این که مارکس و انگلس در يک دوران مشخص تاريخی در مقابل تجاوز و بربريت دولت بریتانیا از جنبش مردم ایرلند جانبداری می کردند یا به اشغال کشور لهستان توسط روسيه تزاری اعتراض می نمودند هیچ ربطی به ناسيوناليسم به عنوان يک ايدئولوژی و محصول سياسی آن يعنی ملت نداشت.

امپریالیسم و امپراتوری

آقای الینگار عنوان جالبی را زينت بخش مقاله اش نموده است که از جوانب مختلف قابل ارزیابی است. وی در اين مورد با سرعت نقب زده و از مانیفست نقل آورده است، که میگويد:

 ”نیازبه یک بازاردائم التوسعه برای فروش کالاهای خود  بورژوازی را به همه جای کرۀ زمین میکشاند ، بورژوازی باید به همه جاها رسوخ کند، همه جا باید ساکن شود و با هم جاباید رابطه برقرار کند.

 بورژوازی از طریق بهره کشی از بازار جهانی به تولید و مصرف همه کشورها جنبه جهان وطنی داده است “(مانیفست- بورژواها و پرولترها)

 حال اين نقل قول از مانيفست  را که چقدر در خدمت مستدل شدن بحث و دفاع آتشين وی از ناسيوناليسم به عنوان يک ايدئولوژی بورژوائی می خورد ، به فهم و شعور خودش از مسأله واگذار می کنيم. در اين مقاله ظاهراً جناب شان تلاش کرده است تا مبانی نظری خودش در بارۀ امپریالیسم و امپراتوری را بنویسد. و دراین مورد از لنین نقل قول نموده است. مباحث پیرامون امپریالیسم بخش بزرگی از محتوای متون و قلمرو گفتمان مارکسیستی را تشکیل میدهد که در ذات خود غنای بزرگ و قابل استفاده یی برای تحلیل و ارزیابی زمان ما است و میتواند مورد استفاده قرار بگیرد و بنابراین از ارزش و جایگاه ویژه یی برخوردار است.

اما آقای الینگار با یک نقل قول کوتاه ازمانیفست و همچنین از نوشتار Michael Ignatieff   یکی از رهبران حزب لیبرال کانادا در مورد امپراتوری بسنده میکند. بدون اینکه کوچکترین تبصره یی در مورد محتوای مبحث امپریالیسم داشته باشد. اگر مبنای نوشته ما آنچه باشد که آقای الینگار میفرمایند باید گفت که ایشان بحث امپریالیسم را درک نکرده اند و اگر نه این نقل قولها را بی ارتباط باهم در مقالۀ مورد بحث نمی چسپانید. باید به عرض ایشان برسانيم که اندیشۀ انتقادی مارکسی در بارۀ امپریالیسم بقول نگری که « میان سرمایه داری و توسعه، ارتباط ذاتی وجود دارد و این توسعه سرمایه دارانه، ضرورتا شکل سیاسی امپریالیسم را به خود میگیرد»( نگری، ص.225). متفاوت میبود.

مارکس کتابی راجع به امپریالیسم نه نوشته است اما تحلیل وی از تکامل سرمایه داری اساس توسعه صورت بندی سیاسی سرمایه داری را بخوبی نشان میدهد. مارکس در کتاب گروندریسه مینویسد:

 « سرمایه که دایماً در صدد ایجاد کار اضافی بیشتر است چاره یی  ندارد که دائرۀ مبادلات را هم به عنوان مکمل آن گسترش دهد. برای تامین ارزش یا کار اضافی به صورت مطلق آن دائم به کار اضافی بیشتری نیاز دارد. این در واقع چیزی نیست جز گسترش و انتشار هرچه بیشتر شیوۀ تولید سرمایه داری یا شیوۀ تولیدی متناسب با آن. گرایش به ایجاد بازار جهانی مستقیماً در خود مفهوم سرمایه است. هر حد و مرزی برای سرمایه مانعی است که باید از میان برداشته شود». (مارکس، گروندریسه، ص.394).

اما الینگار با آوردن نقل قول خواسته است تنها نشان بدهد که به نظرات مارکس هم علاقمند است، بدون آنکه رابطۀ آنها را با اصل بحث توضیح دهد. آقای الینگار باید درک کند که سرمایه داری در محدودۀ جغرافیای واحد و سرزمین ثابت به فعالیت نمیپردازد، بلکه همواره سرزمینها و گسترۀ گیتی را تسخیر نموده و بخشی از قلمرو خود قرار میدهد. گرایش به گسترش و توسعه یکی از خصلتهای ذاتی نظام سرمایه داری است و امپریالیسم صورتبندی سیاسی مرحله معین تاریخی در سیر تکوین این نظام است. بنابراین وظیفه تحلیل مارکسی از جهان امروز اینست که صورتبندی نظام امروزی را تحلیل نموده و اوضاع جهان را با استفاده از این شیوۀ تحقیق مورد ارزیابی قرار دهد. پس آیا صورتبندی سیاسی جهان همچنان دستنخورده باقی خواهد ماند، در عین زمان که صورتبندی اقتصادی مسلط دگرگون شده است؟

خوانندۀ تیز بین مقالۀ آقای الینگار در مورد اينکه جناب شان مفهوم متن نقل شده در فوق را فهمیده باشد، احساس شک و ترديد خواهد کرد. و در بهترين حالت نقل قول آوردن جنابشان از مارکس را به عنوان تلاشی برای کسب وجهه و اعتبار سخنانش از او خواهند پذيرفت و بس. نقل قول از مانیفست دقیقا نقطه مقابل نوشتۀ ایشان است. تحلیل ما در راستای همین نظریه مارکسی ازتاریخ عقاید سیاسی است که نیاز به یک بازار دایم التوسعه بود که سرمایه داری به یک مدیریت سیاسی و حقوقی ضرورت پیدا کرد که نظام فیودالیته نمیتوانیست پاسخگوی چنین نیازی باشد و بنابراین به ابداع دولت ملی مدرن و متناسب با شکل مناسبات تولیدی مدرن پرداخت و برایش تمام شاخصهای تشکیلاتی را سروسامان داد. و سپس چنین مدل به مثابۀ نظام و صورتبندی مديریت سرمایه داری در جهان گسترش پیدا کرد و دولت ملی به مثابۀ راه حل بحران مدرنیته و پاسخ به معضلات جدید مطرح گردید. درست سرمایه داری ملت را آفرید اما به صورت خویش و برای تداوم سلطه خویش بر جهان مادی.

چنانچه تونی نگری مينويسد:

« از نظر لنين امپرياليسم يک مرحله ساختاری در تکامل دولت مدرن است. او يک پيشرفت تاريخی خطی و ضروری از اشکال اوليه اروپايی به دولت- ملت و سپس به دولت امپرياليستی تصوير ميکرد. در هر مرحله از اين توسعه، دولت بايد وسايل جديد ساخت بندی اجماع عمومی را ايجاد کند و بنابر اين دولت امپرياليستی بايد راهی برای ترکيب مولتيتود(انبوه مردم) و صورتهای خود به خودی مبارزه طبقاتی در ساختار های ايديولوژيک دولتی اش پيدا کند، بايد مولتيتود را به يک مردم تبديل کند. اين تحليل مفصل بندی سياسی اوليه مفهوم هژمونی است که بعد ها در انديشه گرامشی محوريت يافت( تونی نگری و مايکل هارت، ص.235).

 آنچه که آقای الینگار نمیخواهد  بفهمد اينست که ناسيوناليسم ابزار هژمونی فکری و ايديولوژی جنبش کارگران نبوده بلکه اين بورژوازی است که هماره از دولت به مثابۀ ابزار هژمونی خود چه در عرصه مشروعيت سازی قدرت و استيلای خويش و چه در امور اداره قلمرو و ساحه سلطه اش بهره جسته است. ملت به مفهوم ایدیولوژیکش در ماشین دولتی خلق و تولید شده است و حتی همان جنبشهای ضد استعماری را که آقای الینگار از آنها دفاع میکنند زمانی که این ماشین دولتی را در آسیا، افریقا و امریکای لاتین به دست گرفتند، نتوانسته اند بحران مدرنیته را حل نموده وبه استثمار و شکاف طبقاتی پاسخ جدی بدهند.

«بورژوازی ملی و بورژوازی کمپرادور»

 از نکات مهم نقد الینگار مراجعۀشان به همان رتوریکهای قدیمی چپ پوپوليست است. هرچند که ایشان اتهام «تروتیسکیست» بودن را به ما حواله میکند و لی از آنجا که اتهام ایشان در رابطه با بحث وی از اهمیت اساسی بر خوردار نیست بنابراین به آن نمیپردازیم. اما شعار بورژوازی ملی ایشان در تضاد آشکار با بنیاد های اندیشه های مارکس در تحلیل نظام سرمایه داری قرار دارد. در نقل قولی که از گروندریسه در سطور بالا آوردیم، مارکس با شفافيت تمام به نقش تکاملی سرمایه داری اشاره میکند. سرمایه داری در کل تابع نظم خودش است و رژیمی که مدریت سرمایه داری را به عهده دارد از دولت ملی به مثابۀ ابزار اداری و سیاسی بهره میجوید و در یک کلام سرمایه داری همواره در حال تسخیر بازارهای جدید است. سرمایه داری خصلت جهانی دارد.

ادامه دارد……..

منابع و رويکرد ها:

سايت شورش:


Roger, Antoine.(2001) Les Grandes Théories Du Nationalisme. Paris: Éditions Dalloz

 

هابسبام، اریک(1385)، عصر امپراتوری. ترجمه ناهید فروغان رضا رضایی، (اختران)

مارکس، کارل (۱۳۷۸). گروندریسه مبانی نقد اقتصاد سیاسی، ۲ جلد. ترجمه باقر پرهام و احمد تدین ( آگاه).

هارت مايکل، نگری آنتونی(2000)، امپراتوری، تبارشناسی جهانی، انتشارات هاوارد، ايالات متحده امريکا

نظر بدهید : ادامه...

يادداشت سردبير

انتشار مجدد عصرجديد،  نشريۀ  تيوريک تحقيقاتی سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان،  بيانگر تعهدی است که سازمان سوسياليستهای کارگری  به اهميت  آگاهی سوسياليستی در مبارزات جاری  قائل است.  گرچه اهميت آگاهی و تيوری به طور کلی در مبارزات اجتماعی و سياسی بی نياز از بحث است و تقريبا اکثريت فعالين سوسياليست به آن اذعان دارند، اما در عرصۀ عملی کار، انرژی و زمان ناچيزی به آن اختصاص می يابد، مسأله ايکه در فعاليت ما نيز صادق بوده است . فعالين سوسياليست در افغانستان  بيش از هر جای ديگر از کمبود آگاهی تيوريک در رنج اند و اين وضعيت دليلی است که از يکسو تلاشهای تعدادی از فعالين به تقويت مبارزه طبقاتی و سوسياليستی نيانجامد و  از سوی ديگر در عرصۀ مبارزات نظری سوسياليستها در موقعيت ضعيف و تدافعی قرار گيرند.

عصرجديد به سهم خود تلاش ميکند که به مهمترين وقايع و پديده های اجتماعی و سياسی از ديدگاه مارکسيستی و به شکل علمی برخورد نمايد و زمينه را برای رشد مباحثات نظری در جامعه فراهم سازد. مارکسيسم به مثابۀ يک سيستم علمی و نظری در شناخت و تغيير جامعه قبل از همه نيازمند به يک برخورد عينی، قانونمند و عميق است. از آنجاییکه واقعيات اجتماعی و مادی به طور متداوم دستخوش تغيير و تحول است و برای اينکه مارکسيسم بتواند پاسخگوی و توضيح دهنده اين واقعيات باشد بايد با بپای تغييرات عينی رشد و غنا يابد.

گرچه بررسی علمی و تحليلی هر مسألۀ اجتماعی و سياسی با ارزش است اما عصرجديد مانند هر نشريۀ تحقيقاتی و تيوريکی ديگر به مقالاتی الويت ميدهد که طرح و بررسی آنها در خدمت و راستای مبارزات عملی و جاری است. با توجه به اين اصل مقالات اين شماره به مسائلی اختصاص يافته که از ديری بدينسو اذهان مبارزين و فعالين سوسياليست و چپ را به خود اختصاص داده است.

رشد و انحطاط اسلاميسم يکی از مقالات اساسی اين شماره است. درين مقاله سعی شده است تا به اين مسأله از ديدگاه مارکسيستی و علمی برخورد صورت گيرد. گرچه مارکسيستها و سائر نيروهای مترقی در چند دهۀ اخير مخصوصا در کشورهای اسلامی به اين پديده شديدا درگير بوده اند، اما واقعيت اينست که دستاورد تيوريک و نظری و تحليل دقيق ازين پديده نداشته اند. اين مقاله يک تلاش در جهت بررسی دقيقتر اين پديده است و اميد آن ميرود که بررسيهای بيشتر تيوريکی  درين عرصه صورت گيرد.

مقالات  کاوه اميد و پيمان صباح به بررسی ناسيوناليسم از زوايای متفاوتی صورت گرفته است. عصرجديد از همان آغاز کار خود برخورد و بررسی ناسيوناليسم را چه در سطح اتنيکی و چه در سطح کشوری در کنار مسأله مذهب به يکی از موضوعات اصلی نقد و بررسی خود تبديل نموده است. رفيق کاوه اميد بحث مسأله ناسيوناليسم را در چهارچوب يک بحث پلميک با  ديدگاه حاکم در چپ ناسيوناليست  به پيش برده است. با آنکه بخش اين مقاله درين شماره به نشر ميرسد اما اين بخش بدون مطالعۀ بخشهای ديگر آن و به طور مستقل قابل فهم و استفاده است. مقالۀ پيکارجو در باره آزادی، از يکسو به توضيح اهميت آزادی در جامعه پرداخته از سوی ديگر آزاديهای بورژوازی و طبقاتی بودن آنرا به نقد کشيده است. يکی ديگر از مطالب مهم اين شماره برنامه سازمان است که برای اولين بار در دسترس همگان قرار ميگيرد.

ما در هر شماره ترجمۀ مقالاتی از نشريه های معتبر مارکسيستی را انتشار خواهيم داد و گرچه درين شماره قرار بود ترجمه دو مقاله معتبر را انتشار دهيم که بنا به دلائلی از جمله کمبود جا، انتشار آنها به شماره بعدی عصرجديد محول گرديد.

عصر جديد يک نشريه تيوريک و تحقيقاتی است و بنابرين همه صاحبنظران سوسياليست و چپ ميتوانند با ارسال مطالب ارزشمند در غنا و کيفيت آن سهيم شوند. معيار اساسی در انتشار مطالب کيفيت علمی و تيوريک آنست و نه الزاما همفکری تمام عيار با خطوط فکری سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان. مسؤوليت دفاع از محتوی و استنتاجات مقالات بر عهدۀ نويسنده گان مقالات است و نه بر عهدۀ سردبير و هیأت تحريريۀ عصرجديد.  بدين وسيله هیأت تحريريه و سردبير نشريه از همه رفقا و دوستان دعوت مينمايد که با ارسال مطالب در ارتقای کيفيت نشريه با ما همکاری نمايند.

بصير زيار

نظر بدهید : ادامه...

رشد و انحطاط اسلاميسم

بصيــــر زيار

1. مقدمه:

در چند دهۀ اخير نه فقط در خاورميانه و کشورهای به إصطلاح اسلامی، بلکه در بسياری از کشورهای دارای اقليتهای مسلمان ، نفوذ و تحرک اسلاميستها چشمگير بوده است. از آغاز رشد اين جريان که به نيمۀ دهۀ هفتاد ميلادی برميگردد تا کنون صدها کتاب ومقالۀ تحليلی در غرب در مورد چگونه گی پيدايش و معرفی اسلاميستها بيرون داده شده است. گرچه تلاشهای بسياری از احزاب و سازمانهای اسلاميست در ايجاد يک حکومت ايده آل اسلامی به شکست انجاميده و در شرايط حاضر مهمترين احزاب اسلامی با کنارنهادن ايدۀ برپایی يک انقلاب اسلامی به احزاب رسمی و رفرميست که از طريق انتخابات ميخواهند به اهداف خود دست يابند، درآمده اند، اما مداخله و حضور سنگين نظامی قدرتهای غربی به ویژه امريکا در صحنۀ سياسی خاورميانه  به پيدايش و رشد جريانات افراطی تری انجاميده که خشونت و ترور را تنها وسيلۀ بيان موجوديت خود قرار داده اند.

پرداختن به مسألۀ اسلاميسم و جريانات اسلامی در مجموع و بررسی اين پديده به طور خاص در افغانستان، کشوری که  در دهه های اخير و در شرايط فعلی به ميدان کارزار اسلاميستها، تقابل و تبانی قدرتهای غربی با اين نيروها تبديل گرديده و جاییکه نيروهای حاکم و اپوزيسيون هردو مشروعيت خود را از اسلام ميگيرند،از اهميت خاصی برخوردار است. جريانات چپ و مدرنيست افغانستان با وجود تقابل طولانی و متداوم با اين پديده از لحاظ تيوريکی در شناخت آن دستاورد چندانی   ندارند و از همين رو ديدگاه واحد و مشابه در چگونه گی برخورد درست به اسلاميسم و اسلام وجود ندارد

(ادامه مطلب…)

نظر بدهید : ادامه...

حق چاپ © 1996-2010 . تمامی حقوق محفوظ است.
قالب iDream توسط Templates Next \ فارسی شده توسط اژدری | قدرت گرفته از وردپرس فارسی