سیاست

اطلاعیه شورای مرکزی سازمان سوسیالیستهای کارگری افغانستان

اطلاعيۀ شورای مرکزی سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان

شورای مرکزی و کميتۀ اجرائيه سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان به اطلاع می رساند که رفيق بصير زيار يکی از اعضای رهبری این سازمان پيوست اعلام کناره گيری مؤقت از مسؤوليت های تشکيلاتی اش در جلسۀ شورای مرکزی که به تاريخ ٢١ ماه مارچ، مطابق اول حمل ١٣٩٢به اشتراک اکثريت اعضای شورای مرکزی و مشاورين آن برگذار شده بود، کناره گيری اش را از سازمان رسمأ اعلام داشت. هیأت رهبری سازمان سوسیالیستهای کارگری افغانستان بابت سالها فعاليت مشترک و سهم ارزندۀ رفيق زيار به عنوان يکی از بنيانگذاران سازمان، از او و تلاشهاي تا کنونی اش در راه آرمانهای سوسياليسم کارگری قدردانی نموده و برای شان آرزوی موفقيت و بهروزی می نمايد.

 

شورای مرکزی سازمان سوسياليستهای کارگری افغانستان

٢ اپریل ٢٠١٣

نظر بدهید : ادامه...

دانشگاه بنام جنایتکار

جاوید یاسا

نه‌میدانم چه عامل باعث شد، تاکرزی تصمیم تغیرنام دانشگاۀ تعلیم وتربیه و جادۀ منتهی به پولی تکنیک را بیگرد، اسمی‌که برای همه‌گان مفهوم داشت، ازتکسی ران گرفته تا روزمزدکار، دانشگاۀکه در آن هزاران دانشجوازقشر و تبارگوناگون زیریکسقف درس ‌می‌خواندند، به قولی شماری؛ خانه‌ی ملت بود، به‌نام شخصی شود، که مرتکب جنایت‌های ضد بشری شده است.

اکنون این خانه‌ی ملت؛ به خانه‌ی شخصی ربانی تبدیل شده، و درآن جوی خون روان است، فضای دانشگاه به فضای خشونت تبدیل شده، و دوگانگی میان دانشجویان به میان آمده است، سخن‌های کرزی خودش را نقد می‌کند؟ او گاه در‌سخنانش دانشجویان و دانشگاه‌ها را از سیاست مبرا می‌داند، ولی اسمی سیاسی بالایش می‌گذارد، این به کدام قاموس سیاسی است؟

من به عنوان یک شهروند این کشور، زمانی‌که از تصمیم کرزی مبنی بر تغیر نام این دانشگاه مطلع شدم، احساس خجالت کردم، کرزی می‌خواهد، مردم ناراضی‌را به میز مذاکره نشاند، شورای نمیدانم… ساخته است، و یامی‌خواهد میان آنها تفرقه اندازد، چه ضرورت احساس می‌شد، تا نام این دانشگاه‌ را تغیردهد، کابل اسمی زیبای است، و تاریخ کهن‌دارد.

درین کارکرزی رفیق کاروان است یا شریک دزد؟ چرا خواسته است با صدور فرمانش دانشگاۀ تعلیم وتربیه را به نام برهان الدین ربانی کند؟ آن‌هم کسی را انتخاب کند، ‌که جرایم ضد بشری وقتل وعام انسان های بی‌گناه را مرتکب شده است، شاید هم این را فراموش کرده است، که وی در انسان کشی همتایی نداشت، به داربستن بچه های 13 ساله، تجاوز بالای زنان و دختران در افشار، قتل عام بی رحمانه درین منطقه، چوروچپاول کردن اموال مردم و… .

آیا شخصی دیگر پیدانمی‌شد که این دانشگاه به نامش شود؟ اگرتاریخ این سرزمین غم زده را مرور کنیم، صرف نظر از رهبران متعصب وخونخوار، صدها دانشمند و شخصیت‌های برجسته‌ی داریم که دنیا به آن‌ها می‌بالند، اما ماچه؟ رفتیم شخصی را انتخاب کردیم، که دردهه های شصت وهفتاد، هر روز صدها مرمی مزایل از اطراف به کابل پرتاب می‌کردند، که همه قربانی‌ها افرادی غیر نظامی بود.

اگر دقت کنیم، تغیر نام این دانشگاه تازه کردن، دردی کسانی است، که درجریان ریاست جناب عالی قربانی شده بودند، در زنده گی چه جنایت‌های را مرتکب شد، اما پس از مرگش چه اتفاق‌های بدی روی داد، تعطیل درس‌های دانشگاۀ تعلیم وتربیه پس از تغیر نام، راه پیمایی دانشجویان، مشاجره لفظی میان دانشجویان موافق و مخالف، درگری‌های فزیکی، وحتا خشونت پولیس دربرابر دانشجویان همه از روی‌دادهای بود، که درین مدت اتفاق افتاد.

کرزی با تصمیم اش درواقع همان شریک دزد است، تا رفیق کاروان، از شخصی تقدیر کرد، که جنایت‌های را مرتکب شده بود، که در بالا شمردم، این نمی‌شود دلیلی باشد، برای کسانی‌که چند وقت در اریکه قدرت باشد، وهرکاری را که خواسته باشند انجام دهند، اگر کرزی به ربانی احترام دارد، ماهیج نوع مخالفتی باوی نداریم، برود از پولی شخصی اش، برایش کاری انجام دهد، چشم بخیل کور.

نتیجه‌ی این تغیرنام چه شد، کرزی ازین تغیرنام چه به دست آورد؟ دیگران تلاش می‌کنند، تا سطح تحصیلی را بالاببرند درچنین وضعیت که ما با آن دست وپنجه نرم می‌کنیم، نه اینکه، درس‌ها را به نحوی تعطیل کنند، یک بار انفلانزای مرغی؛ درس‌های دانشگاه‌هار مختل ساخت، روزی دیگر به دلیل برگزاری مجلس قومی ، واین بارهم به دلیل تغیر نام، آیا جای دیگر پیدانمی‌شود که کرزی درآن جلسه دایر کند؟

من ازاین جاه منحیث یک‌ فرد نه کل، ابزار تنفرمی‌کنم از چنین وضعیت و سیاست‌های نادرست، دیروز از دوستانم کسی به من تماس گرفت، که لوحه دانشگاۀ را پایین کرده اند، کمی خوش شدم، ولی امروز باز درتلفنی گفتند، لوحه تعلیم وتربیه ربانی را به دروازه دانشگاه نصب کرده اند، فرق این لوحه، با آن لوحه چیست؟ چرا چشمان کرزی نابیناشده، و به درستی نمی‌بیند، گوش‌هایش هم ناشنوا، آیا این دانشجویان برایش ارزش ندارند، که روزها به جاده‌ها راه پیمایی کردند، این‌ها پرسش‌های‌ست که جواب آن برای من وامثال من روشن نیست.

کرزی به کورسی ریاست جمهوری نشسته است، چه به فکر مردم باشد، ضرب المثل که گویند: سوارچه از دل پیاده خبر دارد، یاهم سیر از دل گرسنه.

پیامد آنچه برشمردم، کرزی با پیش گرفتن چنین سیاست، مجرم تاریخ شناخته شده وخواهد شد، اگر امروز هرچه به آن توجیه کنیم، منحیث موافق ومخالف.

دوم این‌که کرزی با کارش، میان مردم تفرقه‌ انداخت، که معلوم نیست، سرنوشتش به کجا رسد، چنانچه ربانی این کار را کرده بود.
سوم کرزی وتیمی کارش؛ هدف مشخص را ‌دنبال می‌کنند، و درین جاه مردم است، که قربانی می‌شود، و آن‌ها برای مردم هیچ ارزشی قایل نیستند، و مردم‌را به قمار باختند، چنانچه امضای پیمان استراتیژیک میان افغانستان و آمریکا.

پیشنهادم این است، که کرزی باید خود لوحه دانشگاه را پایین کنند، و اگر مخالفان و موافقان، قبول نداشتند، شخصی سوم را انتخاب کنند، البته شخصی سوم سیاسی نباشد، مانند: مولانا، فردوسی، فرخی، عنصری، ابن سینا و… .

دیگراین‌که به جای تغیر نام دانشگاۀ تعلیم وتربیه برود، یک دانشگاۀ دیگر به نام ربانی بسازد، با این کارش در واقع خدمت بزرگی را به سطح تحصیلی انجام داده است، و از شماری پشت دروازه‌های دانشگاه‌ها کاسته خواهد شد، وهم‌چنان از شماری مخالفان، زیرا ما درهر شهر به یک دانشگاه نه بل به دانشگاه‌ها نیاز داریم.

نظر بدهید : ادامه...

بازی های سياسی کرزی با امريکا و متحدين

                       بصير زيار                                                                                                                                            

تنشهای ميان کرزی و شرکا و حاميان امپرياليستی آنها  از جمله ايالات متحده در سالهای اخير و بويژه در انتخابات سال گذشته  که بگونه ای آشکارا تبارز يافت، پرسشهای چندی را بميان آورد. يکی از نخستين پرسشها که در باره علت و انگيزه اين اختلافات است، طبيعتا با پرسش تکميلی ديگری در مورد ماهيت اين اختلاف مطرح ميگردد. و يا بعبارت ساده تر پرسش اصلی اينست آيا واقعا اختلافات واقعی در جريان است و يا خرده اختلافات سليقه ای زودگذر و بی اهميت است که نيازی به بحث و بررسی ندارد. و اما اگر اين اختلافات  و تضادها واقعی است،  پيآمدهای آن چه خواهد بود؟

تضاد ميان کرزی و دارودسته و ولينعمتهای غربی اش  نه از جنس تضادهای آشتی ناپذير مانند تضاد ميان کارگر و سرمايه دار بلکه از جنس تضاد ميان نيروهای همنوع  و هم سرشت است که فقط در موارد خاص و تحت شرايط معينی به تضاد آشتی ناپذير ارتقا می يابد. دنيای واقعی در همه عرصه ها اعم از سياسی، اقتصادی و اجتماعی و حتی بيولوژيکی مملو از چنين تضادهاست. اگر راه حل اصلی تضادهای آشتی ناپذير غلبه کامل يکی بر ديگری است اما تضادهای آشتی پذير معمولا با غلبه ای نسبی يکی بر ديگری يا با تساوی و تامين منافع طرفين  پايان می يابد. برای آن عده که تضادهای موجود بين رژيم دست نشانده کرزی و حاميان امپرياليستی آن را نوعی نمايش و صحنه سازيهای بيش نيستند، متاسفانه فراموش ميکنند که اولا بين جناحهای بورژوازی بر سر امتيازات و منافع بيشتر در سطوح و عرصه های متفاوت مبارزه و تنازع متداوم و پايان ناپذيری در جريان است و تضاد اجتماعی در دنيای واقعی به تضادهای آشتی ناپذير خلاصه نميشود. ثانيا بر پروسه ای ايجاد، رشد و موقعيت کنونی کرزی و رژيم موجود، دقت و تعمق لازم صورت نمی گيرد.

درين شکی نيست که پيدايش و بقای کرزی و رژيم موجود در افغانستان  مديون حضور نظامی و حمايتهای مادی  ومعنوی امريکا و ناتو است و بدون حضور و حمايت اين نيروها رژيم موجود دوام چندانی نخواهد يافت. اما اين فقط يک جانب مسئله است و اگر تنها اين رابطه يکجانبه اعتبار ميداشت در آنصورت مخالفتهای کرزی با غرب فقط در زمره ای حماقتهای سياسی شخص کرزی( گرچه اين خصوصيت در وجود کرزی برجستگی خاص دارد) خلاصه ميشد. جهت ديگر قضيه که معمولا از ديد بعضی از ناقدين رژيم پنهان ميماند، نياز امريکا و متحدين به اين رژيم در تحقق استراتژی شان درين نقطه ای از جهــــــان است. يک نگاه زودگذر به گذشته ای نه چندان دور روشن ميسازد که امريکا و متحدين غربی آن بنا بر نياز استرتژيک خود شان و بويژه بعد از 11 سپتامبر 2001 ، به افغانستان دست به حمله نظامی زدند و ناگزير از سرنگونی رژيم منحط طالبی و ايجاد يک رژيم ائتلافی از بقايای احزاب جهادی، سران اقوام و تکنوکراتان طرفدار خود شدند. از آنجائيکه احزاب جهادی عمدتا در خدمت اقوام و مليتهای مختلف قرار گرفته بودند، معاهده بن از اساس بر منافع گروههای قومی بنا يافت. مبنای قومی و ائتلاف گروههای جهادی ــ قومی شرايط مناسب را برای انتخاب شخصيتی مانند حامد کرزی در راس دولت ائتلافی فراهم نمود. کرزی برای اين سمت به چند دليل ساده  بيشتر مناسب بود:  اولا او  متعلق به يکی از اقوام با نفوذ پشتون از قندهار و جز از قبيله محمدزائی بود. ثانيا کرزی سابقه کار و رابطه با احزاب جهادی، طالبان و موسسات  و حلقات سياسی مرتبط با غرب را داشت و ثالثا او فردی بی پرنسيب و فاقد برنامه سياسی مشخصی بود. مجموعه اين خصوصيات از کرزی در آن مقطع زمانی شخصيت ميساخت که همه جناحهای قدرت خواهان آن بودند، مخصوصا  که او فاقد يک خط معين سياسی و مستعد به هرگونه سازش و معامله گری بود.

کرزی خان در نخستين سالهای بقدرت رسيدن غرض غلبه بر ائتلاف شمال که نهادهای اصلی دولت را در اختيار داشتند، با همنوائی بيشتر با غرب عمل ميکرد و زير عنوان مبارزه با جنگسالاران در پی تحکيم مواضع خود بود. پس از اولين انتخابات رياست جمهوری که وی به حمايت غرب انتخاب گرديد و رقيبان را از قدرت مرکزی کنار زد، کم کم با توجه به وضعيت منطقه ( از جمله جنگ عراق) و جهان در موقعيت قرار گرفت که بجای تکيه، اطاعت و همسوئی کامل با غرب، امکان چانه زنی و مخالفت با آنها را نيز بدست آورد. کرزی و اطرافيانش بخوبی و بموقع دريافتند که نياز امريکا و متحدين به آنها کمتر از نياز خود آنها به غربيان نيست و هم چنين روشن بود که امريکا و ناتو  برای مرحله ای از داشتن يک آلترناتيف و شخصيت  مناسب و جا افتاده ای ديگری چون او محروم خواهند بود. تبديل شدن کرزی و دارودسته به يکی از اکتورها و بازيکن اصلی  در تحولات سياسی افغانستان و با کسب قدرت انتخاب  و بکاربستن استراتژيهای معين جهت نيل به  نتايج مطلوب و دلخواه، منجر به ايجاد وضعيت گرديده است  که غرض تحليل روابط و مناسبات غرب با دولت افغانستان   ميتوان از تيوری گيم که در علوم اقتصاد و سياست کاربرد زيادی دارد، استفاده نمود.

ما درينجا با استفاده از تيوری پايه ای گيم بنام Normal – form game يا شکل ساده بازی بحث و تحليل ما را ادامه ميدهيم. مشخصات و پيشرطهای بازی ازينقرار است: (1) موجوديت بازی کنندگان در بازی (حداقل دو بازيکن)، (2) دسترسی بازيکنان به استراتژيها، (3) نتايج برای هر بازيکن ترکيب استراتژيهايست که توسط بازيکنان انتخاب ميگردد. درينجا غرض درک بهتر و ساده تر ما بجای تعداد زياد بازيکن  به دو بازيکن و يا دو تيم بازيکن، يعنی امريکا و متحدين و کرزی و متحدين اکتفا مينمايم (اما در يک تصوير جامعتر کشور تعداد اکتورها در سطوح مختلف زياد اند) . هر يک از طرفين استراتژيهای معين را جهت پيشبرد منافع خود در اختيار دارند.  سيت استراتژي هردو طرف شامل اين سه استراتژی است:{ قبول، رد و معامله}. از آنجائيکه کرزی و متحدين در موقعيت فروتری قرار دارد، استرتژی قبول از جانب آن در عمل برد کمتری تصيب آنان ميسازد. برای درک ساده ای گيم، نتايج و حاصل که از ترکيب استراتژيهای بازيکنان حاصل ميگردد، توسط اعداد مشخص ميسازيم (قيمت گذاری ها بر اساس تحليل های مشخصی انجام ميگيرد).

US&Alliance

Accept

reject

Deal

                                                        Accept

1,3

0,2

1,2

 Karzai & Alliance                            reject

2,0

0,0

2,1

                                                            Deal

2,1

1,2

2,2

طوريکه در ماتريس بالا مشاهده مينمايم، هرگاه يکطرف بازی استراتژی “رد” reject را بر ميگزيند و طرف مقابل برعکس استرتژی قبول يا معامله را انتخاب نمايد، منطقا و در عمل بمعنی آنست که طرف موردنظر در موضع برتری قرار دارد و از انتخاب آن استراتژی نفع بيشتری می برد. اما در حالت که هردو طرف استراتژی رد را برگزينند، يعنی در مخالفت کامل با هم قرار گيرند، بازده  بازی برای طرفين صفر است. حال به بازی که در ماتريس بالا بيان گرديده است، ميپردازيم.  طوريکه ديده ميشود، اگر امريکا و متحدين استراتژی قبول يا accept را برگزينند، برای دولت افغانستان انتخاب استراتژيهای رد و يا معامله  بهتر و سودمندتر از استراتژی قبول می باشد، چونکه 2>1  است. اگر برعکس امريکا استراتژی رد يا reject را برگزيند، برای دولت افغانستان معامله يا  dealسودآورتر است. اگر امريکا معامله را انتخاب نمايد برای افغانستان معامله و رد سودآورتر از استراتژی قبول است. در مقابل اگر دولت افغانستان استراتژی قبول را انتخاب نمايد، برای امريکا و ناتو نيز استراتژی قبول سودآورتر است چونکه 3>2 اما اگر دولت افغانستان سياست رد را اتخاذ نمايد، برای غرب استراتژی معامله سودآور است زيرا 1>0 . اکر دولت افغانستان استراتژی معامله را برگزينند، امريکا و متحدين نيز از استراتژی معامله  در مقايسه با استراتژی قبول سود بيشتر ميبرند زيرا 2>1 . طوريکه می بينيم بازی بالا فقط يک نقطه ای تعادل يا Nash-equilibrium دارد، و آن (معامله، معامله) است. اما اگر کمی دقت شود متوجه خواهيم شد که برای امريکا و ناتو  ترکيب (قبول، قبول) در مقايسه با ترکيب (معامله، معامله) سودآورتر است ولی منافع دولت افغانستان بيشتر در ترکيب (معامله، معامله) است که در عين حال نقطه ای تعادل بازی نيز می باشد، تا ترکيب (قبول، قبول). بنابرين بسيار طبيعی است که کرزی و متحدين بجای قبول و اطاعت از دساتير امريکا و متحدين و يا رد، در پی ايجاد وضعيت باشند تا امريکا و متحدين را به معامله سياسی بکشانند. اينکه چرا کرزی و تيم وی از( معامله،معامله) سود بيشتر ميبرند تا از ترکيب (قبول،قبول)، دلائل زيادی وجود دارد. يکی از دلائل احتمالا اينست که کرزی و اطرافيانش ميدانند که اطاعت از امريکا و متحدين گرچه در کوتاه مدت ميتواند مفيدد باشد و جاه و مقام ايشانرا  تضمين نمايد اما برای  ادامه چنين جا و مقامی نه تضمين وجود دارد و نه آنها از قدرت و صلاحيت واقعی مستفيد خواهند بود.  تبديل شدن به مهره های بيمقدار قدرتهای غربی در شرايط که طالبان با مخالفت با غرب نفوذ اجتماعی خود را در ميان اهالی پشتون مجددا گسترش ميدهند، نميتواند برای کرزی در عين الگو بودن نگران کننده نباشد.  تلاشهای بی نتيجه کرزی در کنارآمدن با طالبان قبل از آنکه مسئله وحدت با آن گروه باشد، تبارز استقلاليت رژيم و شخص کرزی در برابر غرب است و او بدينطريق ميکوشد تا  نفوذ و پايگاه اجتماعی در جامعه افغانستان و بويژه در ميان قبائل پشتون و مخصوصا قبيله محمد زائی بدست آورد. نفوذ در ميان محمدزائی جائيکه خاستگاه  و پايگاه اجتماعی اکثريت رهبران طالبان به شمار ميرود برای شخص کرزی از اهميت سياسی خاص برخوردار است.  انتقادات مکرر آقای کرزی از نيروهای ناتو در مورد تلفات غيرملکی و پيشنهادهای مکرر در ارتقای کميت و کيفيت ارتش ملی همه و همه عمدتا در خدمت تقويت موضع شخص خودش بمثابه يک بازيکن مؤثر در تحولات سياسی کشور ميباشد.

تا اينجا به روابط ميان رهبری دولت افغانستان و امريکا و ناتو در چهارچوب بازی ساده که هردو بازيکن از همه امکانات همديگر اطلاعات کامل دارند و طی يک مرحله يا بشکل ايستا بازی سياسی را به پيش می برند، بطور  مختصر اشاراتی داشتيم، اما اگر اين بازی بدور دوم يا سوم بکشد، در آنصورت ما به يک بازی ديناميک مواجه خواهيم شد.  مطالعه بازی در شکل ديناميک بما امکان ميدهد که نه تنها به تحليل اوضاع جاری بلکه  تغييرات اوضاع سياسی را در آينده نيز در کلی ترين خطوط آن بررسی نمائيم. آنچه مطالعه بازی ديناميک  در موقعيت مشخص افغانستان  دشوار ميسازد، موقعيتهای خود بازيکنان بازی است که درطی اين مدت نميتواند تغيير ننمايند. موقعيت بعدی بازيکنان نه فقط به تحولات داخل افغانستان، بلکه به تحولات منطقه و جهان بستگی دارد، مسئله که پيش بينی آن کار آسان نيست. اگر همه شرايط و از جمله موقعيت بازيکنان را ثابت فرض کنيم باز هم نقطه تعادل بازی در دور دوم همان ترکيب (معامله، معامله) خواهد بود، اما اگر امريکا و غرب موقعيت خود را به ضرر کرزی و متحدينش تقويت ببخشند، در آنصورت کرزی و تيم متعلق بوی يا  ازروند بازی سياسی بيرون خواهند افتاد و يا نقطه تعادل بازی به ترکيب استراتژيهای ديگر و از جمله (قبول، قبول) که در عمل غرب سياستهای خود را به دولت افغانستان ديکته خواهد نمود، قرار خواهد گرفت. تبديل کرزی و دارودسته به جهت اصلی و قدرتمند، بگونه ايکه غرب را به دنباله روی از خود وادارد، با توجه به وضعيت افغانستان و ساختار رژيم  موجود کمتر محتمل است. نخستين گام در تقويت موضع کرزی  با کسب حمايت  وسيع توده های  مردم بخصوص توده های پشتون و به حاشيه راندن طالبان ميسر خواهد شد، امری که کرزی با روشهای نادرست  سياسی و اداره فاسد  تحت رهبریش نميتواند جز در رؤيا به آن دست يابد. کرزی و تيم وفادار بوی ميخواهند با کرنش و باج دادن به طالبان به اين هدف دست يابند، اما با اين روش درست برخلاف تضعيف  طالبان و تجريد رهبران تندرو آنان، در خدمت تقويت هر چه بيشتر آنها قرا ميگيرند. روش که نه فقط غرب به آن مشکوکند، که جناحهای داخل رژيم نيز به آن توافق چندانی ندارند. با يک چنين وضعيت نتيجه يک چنين روش سياسی از قبل معلوم است و تعجبی ندارد  که عليرغم سر و صدا های زياد کرزی و شرکا درين مورد و از جمله جرگه مشورتی صلح اخير، در عمل برخلاف جز تشديد حملات طالبان نتيجه مثبتی در پی نداشته است.

 باور و پذيرش موضع برتر در مراحل بعدی بازی (اگر بازی به دوره های بعدی بکشد)  برای آقای کرزی و دولت افغانستان  بنا بر  چند دلائل عينی ديگر نيز منتفی بنظر ميرسد .اول اينکه غرب از امکانات وسيع برخوردارند و هر وقت تصميم بگيرد، ميتواند دولت ائتلافی موجود بر اساس مشارکت قومی را به چالش و آشفتگی جدی مواجه سازد. بسياری از جناحهای رژيم موجود حاضرند در تقابل با طالبان با غرب همکاری نمايند تا با کرزی. دوم اينکه  طالبان اگر روزی به مصالحه تن در دهند، منطقا مايلند مستقيما با امريکا و ناتو وارد مذاکره شوند و امتياز بدست آورند تا با کرزی و اطرافيان وی. حتی اگر تصور کنيم که روزی آقای کرزی بتواند با طالبان عليرغم اراده و منافع غرب متحد گردد، که احتمال چنين سناريو فوق العاده اندک است،  در يک چنين وضعيت غرب  حتی قادر است موجوديت افغانستان بمثابه يک کشور واحد را بمخاطره مواجه سازد. انتشار بعضی نقشه های جغرافيائی در مورد آينده منطقه که به پنتاگون نسبت ميدهند، که در آن افغانستان به شکل کنونی آن وجود ندارد، با آنکه در حال حاضر کمتر کسی به آن توجه ميکند،  اما اينها ميتواند سيگنالهای و هوشدارهای  به سياستمداران منطقه در مورد راهکارهای سياسی امروزه ای شان به حساب آورد.  در بازيهای ديناميک اصطلاح  بنام  backward- induction outcome  کاربرد دارد که در آن بازيکنان استراتژيهای فعلی خود را بر اساس نتائج دوره های بعدی می سنجند يا به عبارت ساده هر بازيکن با هر “چال” يا استراتژی ” چالهای” بعدی خود و حريف خود را محاسبه ميکند و بدينطريق استراتژيهای فعلی نتايج دوره های بعدی را مدنظر دارد. در اينگونه بازيها دو پيشرط ضروری است. (1) همه بازيکنان منطقی اند و بهترين استراتژی را برای خود برميگزينند. (2) اعتبار و باور کردن اساسی است. يعنی اگر يک بازيکن ديگری را در مرحله بعدی تهديد مينمايد، طرف مقابل بايد  به آن باور نمايد و آنرا تهديد ميان تهی نه پندارد. درين شکی نيست که اگر منافع غرب ايجاب نمايد و مطمئن باشند که از پس پيامدهای يک حادثه بر خواهند آمد، تجزيه افغانستان در بدترين حالت، ميتواند يکی از راهکارها باشد، کاری که  مثلا در بالکان تحقق يافت.

در جامعه چند مليتی چون افغانستان که ناسيوناليستها قومی بازيکنان اصلی صحنه سياسی اند، سناريوهای مانند بروز جنگهای داخلی و تصفيه های قومی هميشه ميتواند يکی از پيامدهای احتمالی باشد. و دقيقا احتمال يک چنين خطری است که ميتواند بهانه و دستاويز خوبی برای حضور طولانی و حتی دائمی نيروهای امپرياليستی ناتو در کشور و منطقه گردد. حضور طولانی و دايمی ناتو در کشور به مداخلات قدرتهای مهم منطقوی و بازيهای سياسی بيشتر و جدی تری ميدان خواهد داد، مسئله که مردم افغانستان طی بيشتر از سه دهه قربانيان اصلی آن بوده اند. سقوط مجدد کشور به يک جنگ داخلی، يک احتمال نه يگانه احتمال خواهد بود. جنگ داخلی و نزاع ناسيوليستها بر سر قدرت و ساحه نفوذ، هيچکاه گزينه ای مردم، روشنفکران و طبقه کارگر افغانستان نيست.  نيروهای پيشرو و آزاديخواه و سوسياليستهای افغانستان بالقوه توانائی مقابله به آن را دارند، بشرط آنکه از سياست خودسانسوری و شيوه های  سيکتاريستی بيرون آمده و با برنامه ای روشن سياسی که نطام و ارزشهای قومی و دينی را هدف بلاواسطه خود قرار دهد، بميدان بيايند و به بازيکنان اصلی صحنه ای سياسی کشور تبديل گردند.


بازيهای طالبان در صحنه جدال قدرت

                                    از يکسال بدينسو، پس از اعلام امريکا و ناتو در بيرون شدن از افغانستان، بار ديگر واهمه از بازگشت دوران سياه طالبان در فضای سياسی افغانستان می پيچد. اين خطر ازين جهت بيشتر واقعی جلوه ميکند که طالبان به جنگ و حملات انتحاری شان شدت بخشيده و مهره های حريف و مخالف خود را يکی پی ديگر راهی ديار عدم مينمايند. اين تصور مخصوصا با توجه با وضعيت نابسامان رژيم و تقلای آن برای دست يابی با صلح با طالبان، بيش از پيش تقويت ميگردد. اما آنچه به اين باور بيشتر بال و پر می بخشد، تجربه تاريخی چگونگی بقدرت رسيدن طالبان است که هنوز در اذهان باقی است. ظاهرا شباهتهای زيادی ميان آندوره و شرايط موجود ديده ميشود. بطور مثال طالبان همچنان عمدتا با مجاهدين و مخصوصا جبهه ای شمال طرف است، قدرتهای خارجی بعد از سالها جنگ در حال ترک کشور اند و مردم کم و بيش از نظام موجود ناراضی اند.  اما اگر دقت شود در کنار شباهتهای نامبرده تفاوتهای زيادی نيز وجود دارد که تنها روند حوادث بسوی آلترناتيف واحدی، مانند پانزده سال قبل، سير نميکند.

طالبان و متحدين بطور کلی با سه استراتژی و سه پيآمد متناسب به آن مواجه اند: جنگ و پيروزی، جنگ و شکست و يا مصالحه. هيچيک ازين راه حلها و نتائج حاصله قطعی نيست، بلکه تابع ماتريس از عوامل است و تحقق يافتن شان احتمالی می باشد. آنچه آلترناتيفهای نامبرده را از همديگر متمايز ميسازد، درجه احتمالات آنهاست. درجه احتمالات در شرايط کنونی خود يک مسئله غيرثابت و متغيير است و امکان دايما موجود است که در آينده بنا بر تغيير شرايط و عوامل، آلترناتيفها نيز فرق نمايد.  در فوق اشاره کرديم که پيروزی طالبان از طريق جنگ يک پديده ای نسبتا تازه ای تاريخی است  و همين مسئله يکی از دلائل است که بسياری با تجديد خاطرات خويش تکرار مجددا آن را باور نمايند. اما عليرغم فاصله زمانی کوتاه و شباهتها زيادی، اين دو حادثه جداگانه ای است که در شرايط متفاوتی اتفاق ميافتد. حرکت و جنبش طالبان در نيمه اول دهه نود در تاريخ افغانستان و منطقه يک حادثه منحصر بفرد بود. اين حرکت که توسط تعداد معدودی از طالبان  براه افتاد، در يک مدت کوتاهی به يک جنبش نيرومند و وسيع قومی ـمذهبی تغيير نمود. طالبان توانستند که در مدت دو سال از 94 تا 96  از يک گروه چند نفره به يک جنبش حاکم بر پايتخت و بخش اعظم کشور تبديل گردند. يکی از دلائل اصلی رشد سريع و سمارق وار طالبان قبل از همه پيام و برنامه ای سياسی آنها بود، پيام  که به يک تعبير آلترناتيف و روزنه خروج از بحران و انارشيسم سياسی بود که سراپای جامعه جنگزده افغانستان را فرا گرفته بود. پيام سياسی طالبان متشکل از دوجز يا دو بخش بود: يک، پايان دادن به انارشيسم سياسی و ايجاد يک نظام يکدست، مؤثر و متمرکز دينی، پيام که مخاطب آن اکثريت جامعه بود  دو، اتحاد همه قبائل و اقشار مليت پشتون جهت نيل به هدف نخستين و اعاده جايگاه سياسی رهبران سياسی مذهبی آن مليت ودر مرکز آن قبيله تاريخا حاکم محمدزائی در افغانستان. نخستين خواست يا پيام سياسی طالبان بر کسی پوشيده نبود و علنا تبليغ ميشد، اما خواست دومی در مجموعه ای از عملکردها، کاراکتر و ترکيب انسانی اين حرکت بخوبی و روشنی پيدا بود.  طالبان مطالبات سياسی خود را در کل، در قالب ايدئولوژی خاص دينی که ميتوانست پاسخگوی برنامه ای سياسی شان باشد، ارائه نمودند. نارضايتی عمومی از احزاب جهادی ـ قومی، تضادهای درونی احزاب نامبرده، شرايط مناسب را برای پيشروی و رشد اين جريان فراهم نمود. اوضاع جهانی و منطقوی نيز به نفع و در جهت رشد و پيشروی طالبان قرار داشت. غرب در کل طالبان را تنها نيروی جنگی می پنداشتند که عملا ميتواند در نقش جاده صافکن رژيم موردنظر شان قرار گيرند، مخصوصا که در آغاز شکل گيری، طالبان فاقد هرگونه برنامه ای و مطالبه سياسی برای اداره جامعه بودند. همچنين حمايت قاطع پاکستان و عربستان سعودی از طالبان در جهت براندازی حکومت ربانی که از حمايت نسبی ايران و هند برخوردار بود، ميتوان بمنزله شرايط مناسب منطقوی به نفع طالبان يادآوری کرد.

 اين دوره با دوره پيشين با توجه با مشخصات اصلی آن که در بالا مختصرا به آنها اشاره شد، تفاوت جدی دارد. اولا طالبان درين دوره فاقد يک پيام و برنامه ای سياسی است که از جاذبيت خاصی برخوردار باشد. ضد بيگانه و ضدکافر بودن طالبان با توجه به جنايات و وحشيگريهای طالبان و ديگر گروههای اسلاميست، مقبوليت و جذابيت نزد توده ها ندارد و اکثريت مردم طالبان را بمثابه ای ايادی و مزدوران رژيم و نظاميان پاکستان ميشناسند. بنابرين بازگشت طالبان بقدرت برای بخش وسيع از اقشار اجتماعی اعم از شهری و روستلئی فاجعه ای به شما ميايد، و مناطق که از طالبان حمايت مينمايند، نه بدليل برنامه ای سياسی و يا اعتبار مذهبی اين گروه بلکه عمدتا بعلت مسائل امنيتی و يا امتيازات مادی خاصی می باشد که با حضور طالبان ممکن ميگردد. ثانيا اوضاع جهانی از بسياری جهات فرق کرده است و طالبان امروز برعکس ديروز از ديدگاه غرب نه نيروی جاده صافکن برای رژيم موردنظر آنان که آشکارا تهديد برای چنين رژيم و در صف مقابل آنها قرار دارد. حمايت منطقوی از طالبان در مقايسه با آندوره در يک سطح بسيار نازل قرار دارد و موجوديت طالبان حتی برای حامی اصلی آنها يعنی دولت پاکستان و بويژه نظاميان آنکشور به شمشير دولبه ای تبديل شده است. طالبان اکنون يک نيروی متحد و يکدست نيستند، طالبان پاکستانی با ارتش پاکستان درگيرند و بخشهای مختلف طالبان باصطلاح افغانی آن بيشتر از هر زمانی ديگر نامتجانس تر ونامتشکلترند. ثالثا، طالبان دريندوره برخلاف دوره ای قبلی از حمايت متنفذين محلی و رهبران مذهبی برخوردار نيستند و از همينرو طالبان جهت حفظ سلطه ای بر بعضی مناطق ناگزير از ترور افراد متنفذ قومی و مذهبی اند.

خلاصه با بررسی و تحليل از علل و مشخصات اصلی دو دوره برميايد که  چشماندازسرنگونی رژيم موجود پس از بيرون رفتن قوای خارجی توسط طالبان نه تنها يگانه پيامد نميتواند باشد، بلکه  آلترناتيف واقعی و معتبری نيست،  محاسبه و تحليل عينی بيشتر دلالت بر ادامه جنگ و يا با تامين  شرايط معينی که در ادامه مقاله به آن اشاره خواهد شد به تضعيف طالبان و تمائل واقعی و عملی آنان به آلترناتيف مصالحه دارد.  بسياری بيرون رفتن قوای ناتو که يگانه عامل در حفظ رژيم موجود می پندارند، معادل با فروپاشی رژيم و پيروزی طالبان ميدانند. يک چنين پيش بينی بدبينانه بعلاوه قرينه سازی از دوره قبلی  طالبان که به آن اشاره شد، بر بيکاره گی و فساد رژيم موجود، تضاد و ناهماهنگيهای درونی آن و سياست غلط مصالحه جويانه جاری دولت بنا يافته است. اين گونه تحليل يک جانبه که به موجوديت نيروهای خارجی بيش از حد بها ميدهند، متاسفانه فراموش ميکنند که موجوديت اين نيروها خود يکی از علل اصلی ادامه ای جنگ، تقويت طالبان و ناتوانی رژيم موجود است. خروج چکمه پوشان خارجی، اگر از سوئی مهمترين حربه تبليغاتی و انگيزه بسيچ و سربازگيری را از طالبان ميگيرد و از سوی ديگر رژيم جهت بقای خويش ناگزير از آماده گی، انسجام و قاطعيت بيشتر خواهد شد. جناحهای مصالحه جو و متمائل با طالبان در دولت با پافشاری طالبان بر راه حل نظامی تضعيف و حاشيه ای خواهند شد و بر عکس جناح خواهان مقابله با طالبان دست برتر خواهند يافت و با توجه به اين واقعيت که اکثريت مردم اينبار برعکس پانزده سال قبل توهم در برابر رژيم طالبی ندارند و مخالف بازگشت آنها هستند، شانس پيروزی اين جناح بيشتر است.

آلترناتيف دوم يعنی ادامه جنگ و شکست طالبان، نه فقط در برنامه ای سياسی موجود دولت افغانستان و امريکا و متحدين وجود ندارد که احتمال چنين چرخش نيز در آينده نزديک بعيد بنظر ميرسد. آنچه خواست و برنامه ای از ميان برداشتن طالبان را در شرايط کنونی و آينده نزديک ناممکن ميسازد، عمدتا به دليل عوامل داخلی و منطقوی است. علت داخلی عمدتا به تمائل و گرايش جناحهای از رژيم موجود برميگردد که اتحاد با طالبان را براساس ناسيوناليسم قومی و بنيادگرائی دينی در الويت فعاليتهای خود قرار داده اند. علت بيرونی  بيشتر به نقش پاکستان و عربستان در حمايت از طالبان است که از گذشته  تا بحال ادامه دارد. پاکستان از طريق طالبان در پی تضعيف و از ميان برداشتن نقش حريف و دشمن اصلی آنکشور در منطقه، يعنی هندوستان است و عربستان سعودی ميکوشد از طريق طالبان با نفوذ ايران در منطقه مقلبله نمايد. امريکا و متحدين با حمله بر افغانستان و عراق در طی اينمدت نشان دادند که قادر نيستند به رژيم دلخواه و با ثبات بدون توجه به قدرتهای منطقوی دست يابند. لهذا تنشهای و تضادهای معين غرب  با قدرتهای منطقه نه بر سر نقش و نفوذ شان بر رژيم حاکم در افغانستان، بلکه بر ميزان نفوذ و منافع سياسی آنهاست.

آلترناتيف سوم همان مصالحه ميان دولت و طالبان است، سياست که از جانب کرزی و جناحهای نزديک بوی عليرغم امتناع طالبان از مذاکره و مصالحه، با حرارت و کرنش تمام دنبال ميگردد. ترور برهان الدين ربانی رئيس شورای عالی صلح رژيم توسط طالبان، که اخيرا اتفاق افتاد، الترناتيف مصالحه را مؤقتا به چالش کشيده است وجناحهای در داخل و خارج رژيم برای اولين بار سياست مصالحه ميان دولت و طالبان را مورد ترديد قرار داده اند. جناحهای مخالف مصالحه ميدانند که کنار گذاشتن اين استراتژی توسط دولت و حاميان آن با اينگونه حوادث ممکن نيست اما ميخواهند با اتخاذ روشهای قاطعتر موقعيت جناحی شانرا در دولت ائتلافی بالا ببرند. در هر دو طرف درگير جناحهای متفاوتی وجود دارد و هر يکی از جناحها تمائل بيشتر به يکی از استراتژيهای سياسی و نظامی دارند. عدم تمائل علنی طالبان به مذاکره با رژيم و کوبيدن بيشتر بر طبل جنگ و مخصوصا ترور مهره های فعال رژيم قبل از همه غرض دست برتر پيدانمودن در روند مصالحه بعدی است. ترور عناصر چون ربانی ممکن است در کوتاه مدت بر روند مذاکرات تاثيرات منفی بجا گذارد اما در يک چشمانداز دورتر نبود چنين عناصر که کمتر مائلند امتياز به طالبان بدهند، در خدمت استراتژی طالبان است. طالبان بروشنی ميدانند که اينبار به تنهائی قادر نيستند قدرت را بدست بگيرند اما هدف اصلی شان اين است که در ائتلاف بعدی جناح اصلی و تعيين کننده باشند، چيزئيکه دولت افغانستان و حاميان غربی آن نيز در پی تامين چنين موقعيت برای خود هستند. هر دو طرف تاکتيکهای سياسی و نظامی را دنبال ميکنند که در پروسه معامله و مصالحه بعدی از چنين موقعيت برخوردار باشند. بطور مثال طالبان در ضمن عمليات نظامی خبرساز در قلب مراکز نيروی مخالف، کشتن و محو فزيکی مهره های اصلی طرف مقابل را در دستور کار قرار داده اند. اين مهره ها عمدتا شامل چهره های قومی و نظامی در ميان قبائل پشتون و عناصر فعال “جبهه شمال” می باشند. ناتو و دولت در ضمن تقويت ارتش و پوليس از لحاظ سياسی ميکوشند بين شورای کوئته، گروه حقانی و حزب اسلامی فرق بگذارند و به شيوه های متفاوت جلو اتحاد آنان را بگيرند. از لحاظ نظامی نيز ميخواهند طالبان مناطق مهم تحت کنترول نداشته باشند و در صدد جلب و يا نابودی فرماندهان محلی آنها می باشند.

اگر عملکردهای سياسی و نظامی دو طرف درگير را در چهارچوب تيوری گيم يا بازی سياسی مطالعه نمائيم، متوجه ميشويم که ما به يک بازی ديناميک با اطلاعات کافی Dynamic Game of comlete information طرف هستيم.  قبل ازينکه به خود بازی بپردازيم، ابتدا از تحليل استراتژيها ۀغاز مينمائيم: هر دو طرف ( دولت و طالبان) در برابر سه آلترناتيف و سه استراتژی قرار دارند و آن عبارتست ازپيروزی، مصالحه و شکست.

                                                 دولت

   تسليم

   مصالحه

    جنگ

طالبان

     (0،4)

      (1،3)

    (1،1)

جنگ

      (1،3)

      (3،2)

    (3،1)

مصالحه

     (2،2)

      (3،1)

    (4،0)

تسليم

اگر به جدول بالا دقت نمائيم، براحتی در می يابيم که  استراتژی تسليم برای هردو طرف در مقايسه با استراتژيهای ديگر يعنی جنگ و مصالحه از سود و ارزش کمتری برخوردار است، يا بعبارت ديگر برای دولت (جنگ< مصالحه < تسليم ) می باشد و اين مسئله در مورد طالبان نيز صادق است. يک چنين استراتژی که کاملا تحت چيره گی استراتژيهای ديکر قرار دارد، از مجموعه ای استراتژيهای طرفين بازی کن حذف ميگردد، چونکه طرفين ميداند که طرف مقابل هرگز آن استراتژی را انتخاب نخواهد کرد. در بازی بالا با حذف استرتژی تسليم از مجموعه استراتژيهای هر دو طرف برای بازی کنندگان تنها در استراتژی ديگر {جنگ و مصالحه} باقی ميماند و جدول بالا به جدول زير تقليل می يابد:

                                                 دولت

 

   مصالحه

    جنگ

طالبان

 

      (1،3)

    (2،1)

جنگ

 

     (4،2)

    (3،1)

مصالحه

 

اگر به ماتريکس بالا دقت شود ما نقطه توازن يا Nash equilberium نداريم. همانگونه که در بالا اشاره شد ما به يک بازی ديناميک و با اطلاعات کافی سروکار داريم و بگونه ايکه ابتدا مثلا دولت دربرابر دو استراتژی قرار دارد: جنگ يا مصالحه. اگر دولت جنگ را برگزيند، طالبان مجبور از انتخاب استراتژی جنگ است و بازی به پايان ميرسد، اما اگر دولت مصالحه را برگزيند، طالبان بلامعطل جنگ را بر ميگزيند، چونکه با انتخاب استراتژی جنگ نفع بيشتری می برند، واقعيت تا کنون وجود داشته است. استرتژی مصالحه جويانه دولت باعث بالارفتن روحيه جنگجويان طالبان، گسترش نفوذ آنان گرديده و همين استراتژی به نابسامانی و بی روحيه گی هرچه بيشتر نيروهای دولتی کمک نموده است. تا زمانيکه ما به يک چنين بازدهی مواجه باشيم که يکطرف در جنگ ذينفع باشد و ديگری در مصالحه، بازی کدام راه حل ندارد و بازی زمانی راه حل دارد که بازی داری نقطه توازن باشد. اگر بجای ماتريکس بالا ما ماتريکس زير را ميداشتيم، درينصورت ما به يک نقطه توازن و يا راه حل مواجه ميشديم.

                                                 دولت

 

   مصالحه

    جنگ

طالبان

 

      (1،2)

    (2،1)

جنگ

 

     (4،3)

    (3،1)

مصالحه

 

در جدول اخير بوضاحت ديده ميشود که استراتژی مصالحه و مصالحه بالاترين ارزش را برای هردوطرف دارد و نقطه ای توازن بازی است. مثلا اگر طالبان جنگ را انتخاب نمايد، دولت مائل است صلح را چون ارزش 2 بزرگتر از يک است. اگر طالبان مصالحه بر برگزينند، دولت بازهم مصالحه را ترچيح ميدهد، چون ارزش 4 بزرگتر از 3 است. برعکس اگر دولت ابتکار انتخاب استراتژی را بدست بگيرد، بازهم استراتژی (مصالحه ـ مصالحه) نقطه ای توازن می باشد.

درين ميان پرسش مطرح ميشود که مطالعه  بازی سياسی  ميان نيروهای بورژوازی و ارتجاعی و تحليل نقطه توازن و يا راه حل دلخواه آنان چه نفع به سياستهای نيروهای سوسياليست و جپ در جامعه دارد؟ تنها سودی که از چنين تحليل متصور است، پيش بينی نسبی سير اوضاع سياسی جامعه و جايگاه نيروهای اصلی درگير در آنست. روشن است که اين پيشبينی نسبی بوده و امکان حاکم شدن استراتژی ديگر، نظير استراتژی ( جنگ ـ جنگ ) نيز تحت با تغييرات شرايط و عوامل ممکن است. ترور ربانی ريئس شورای عالی صلح دولت، ادامه سياست مصالحه با طالبان را برای اولين بار با چاش و مخالفت علنی محافل از درون و بيرون نطام مواجه نموده است. بطور مثال دولت برای اولين با نفی مذاکره با طالبان از مذاکره با دولت پاکستان سخن رانده است.  اينگونه مخالفتها ميتواند مؤقتی باشد اما ادامه چنين فعاليتهای ميتواند به غلبه ای استراتژی( جنگ ـ جنگ ) کمک نمايد. زمانيکه در يابيم که سير تحولات احتمالا به سازش نيروهای ارتجاعی منجر ميگردد، لازم است از همين حالا جامعه  را به پيآمدهای آن آگاه سازيم و تاکتيکهای و شيوه های مبارزاتی خود ما را تعيين نمائيم.

 طوريکه در بالا ديديم که طالبان در شرايط کنونی به ادامه ای استراتژی جنگ پافشاری خواهند کرد و نسبتا مطمئنند که پس از بيرون رفتن نيروهای ناتو و امريکا از افغانستان شرايط کاملا به نفع آنها تغيير خواهد کرد و در آنصورت آنها طرف اصلی قدرت خواهند بود و يکجا با بخشهای مشابه خودشان از دولت، رژيم دلخواه خود را ايجاد خواهند کرد. درست يک چنين چشم انداز آنان و نيروهای حامی آنها را از استراتژی مصالحه با وجود ارزش بالاتر از جنگ در شرايط فعلی باز ميدارد. هر زمانيکه طالبان و حاميان آنها از عدم پيروزی نظامی شان در آينده مطمئن گردند، ناگزير از مذاکره اند. در هر بازی که پيامد و نتائج آن از قبل معلوم است و بازی کنندگان ميدانند که اگر بازی به آن مرحله برسد، چه نتيجه بدست خواهند آورد، بازی کنندگان دستاوردهای دوره های قبلی را براساس نتائج نهائی مورد ارزيابی قرار ميدهند. هرگاه بازی کنندگان دريابند که نتائج بازی در يک دور معين بالاتر از نتائج نهائی است، آنرا پذيرفته و بازی پايان می يابد و اينگونه بازی بر تيوری قياس يا استنتاج وارونه Backwards Induction  استوار می باشد. پيمان استرتژيک امريکا با دولت افغانستان و يا ديگر کشورهای مدافع آن در واقع تلاش در جهت تعيين نهائی وضعيت سياسی و نظامی در کشور است. اينگونه تعهدات( در صورتيکه باورکردنی و غيرقابل تعويض باشد) به اضافه ای بالارفتن توانائی دولت و بخصوص نيروهای نظامی و امنيتی در کل، ميتواند طالبان و ديگر مخالفان مسلح دولت متقاعد سازد که از طريق جنگ و فعاليتهای نظامی نميتوانند به قدرت دست يابند. تنها ازين طريق است که استراتژی مصالحه دولت ميتواند در عمل معنی يابد و نه به شيوه ای که تاکنون بکار برده شده است. شيوه های تا بحال عملی گرديده، در عمل به ضعف و تقلای از سر درماندگی و ورشکستگی تعبير شده است که جز تشديد جنگ هيچگونه پيامد ديگری ندارد.

نظر بدهید : ادامه...

نگاهی بر تئوری سازمان

 بصيـــر زيار

 1ـ مقدمه

تئوری سازمان به طور کلی و سازمان سياسی  به طور خاص مبحث پيچيده و گسترده ای است که پرداختن به جوانب متعدد آن از ظرفيت اين نوشته بيرون است. انسانها از همان بدو پيدايش جامعۀ بشری به نحوی به امر سازمان و سازماندهی سرو کار داشتند و لهذا ميتوان ادعا نمود که تاريخ موجوديت سازمان به قدامت تاريخ بشری است و سابقۀ سازمان سياسی به درازای تاريخ طبقاتی جامعۀ انسانی می باشد. با وجود اهميت و قدامت آن،  تکامل تئوری سازمان به مثابۀ  يک رشتۀ علمی مستقل تقريبا از اوائل قرن بيستم آغاز ميشود که در نيمه دوم قرن به شگوفائی و توسعه ای بی مانندی دست می يابد. تئوريسنهای مارکسيست و ديگر گرايشات راديکال و منتقدين سيستم حاکم، به ادعای بسياری از صاحبه نظران اين رشته، سهم مهم و درخور توجه ای در نقد و تدوين تئوری سازمان به عهده داشته اند. با وجود سهم و نقش فعال مارکسيستها در نقد و تکامل اين علم، آشنائی کادرها و فعالين سوسياليست از چند و چون اين رشته بمقايسه رشته های ديگرعلوم اجتماعی، البته به تصورمن، ناچيز و اندک به نظر ميرسد و از همينرو پرداختن به اين مسأله از مدتها ذهن ما را به خود مشغول نموده بود. مقاله حاضر گام کوچک و يک  طرح پيشنهادی درين راستاست و درتبديل شدن به يک “محصول پخته” هنوز راه درازی در پيش است. همانطوريکه گفته شد، دانش تشکيلاتی کادرها و فعالين، حتی کادرهای با سابقه و با تجارب طولانی در امر سازماندهی، درين رشته ناچيزبوده و يا در مواردی  فقط محدود به نقش سازمان در مبارزات سياسی ـ اجتماعی ميگردد.

به يقين کادرهای چپ و سوسياليست در مورد نقش و چگونگی ايجاد حزب انقلابی طبقۀ کارگر، علی الرغم تفاوت ديدگاهها یشان، از دانش و اطلاعاتی برخوردارند که با دانش ايشان ازساختار و ميکانيسم درونی سازمان قابل مقايسه نيست. طوريکه ميدانيم، تئوری سازمان در برگيرنده هر دوبخش است. با اينکه نقش سياسی و اجتماعی يک سازمان سياسی بر روابط، عملکرد و ساختار درونی يک سازمان ارجحيت داشته و تاثيرمستقيم بر آن ميگذارد، اما هردو بخش ويژه گيهایی دارد که بايد به طور جداگانه و مشخص مورد مطالعه و بررسی قرار گيرد. همانطوريکه درک نادرست از نقش حزب در مبارزات طبقاتی ميتواند پيامدهای سنگين و زيانبار در پی داشته باشد و حزب سياسی را از تحقق بخشيدن به برنامه های مبارزاتی اش باز دارد، درک ناقص و سطحی از ميکانيسم و ساختار درونی نيز ميتواند به روابط ناسالم سازمانی بيانجامد که در ادامه خود برمؤثريت فعاليتهای سازمانی رو به بيرون و حتی بر بقای سازمان تاثيرات منفی و ناخواستنی بجا نهد. بحران درونی يک سازمان بنابرين تنها نتيجه بلافصل استراتژيها و تاکتيکهای غلط و نادرست سياسی و مبارزاتی نبوده بلکه  ميتواند در اثر ساختار و سبک کار نادرست درونی رونما گردد.

با اينکه درين مقاله به تئوری تشکيلات از جوانب متفاوت و مخصوصا  نقش سازمان در تحولات اجتماعی و ساختار درونی آن به بررسی گرفته شده، اما رابطۀ حزب و طبقه و جنبش خودجوش توده های کارگر که يکی از مباحث اصلی جدلی مارکسيستها را تشکيل ميدهد، با تفصيل بيشتری مورد بحث قرار گرفته است. با اينکه در شرايط فعلی بحث چگونگی ايجاد حزب مانند بسا مباحث تئوريک ديگر، يک موضوع  داغ  تلقی نميگردد و بسياری با بی تفاوتی از کنار آن خواهند گذشت، اما ضرورت عينی مبارزۀ طبقاتی دير يا زود اين مسأله را در دستور فعاليت عملی و نظری سوسياليست های انقلابی قرارخواهد داد.

بررسی تجارب سازمانهای کمونيست و چپ نشان ميدهد که هر دو عامل ، درافت کميت و کيفيت سازمانی  مؤثر بوده اند. تاکتيک و استراتژيهای غلط معمولا با پيامدهای بد تشکيلاتی همراه است و در مقابل استراتژی و تاکتيکهای موفق به  شگوفائی سازمانی امکان ميدهد. تغيير در وضعيت تشکيلاتی سازمانهای نامبرده را نبايد تنها به ايندو عامل محدود نبوده بلکه آنرا بايد تابع فاکتوری ازعواملی ديد که تعداد ی ازآنها در رديف عوامل بيرونی قرار گرفته و طبيعتا از کنترول خود سازمانها خارج بوده است. گرچه سازمانهای چپ و کمونيست در مقايسه با گرايشات ديگر از انسجام تشکيلاتی بيشتر در گذشته برخوردار بوده اند، اما طی چند دهۀ اخير درين عرصه يک سير قهقرائی داشته اند. بسياری از آدمهای که هنوزخود را مارکسيست و سوسياليست ميدانند، ديگر تمائل به کار متشکل و سازمان يافته ندارند. “سازمان زده گی” گرچه اساسا ريشه درموقعيت نامساعد جنبش سوسياليستی در شرايط فعلی دارد، اما بايد بياد داشته باشيم  که سبک کار غلط  و روابط ناسالم درون سازمانی، نيز سهم معينی را در ايجاد اين روحيه بجا گذاشته اند. در مورد ديد وعملکرد سازمانهای چپ در زمينه ايجاد حزب، ساختارو آرايش سازمانی آنها، به علت عدم دسترسی به منابع لازم، به بررسی گذرا و مختصری اکتفا شده است، نقيصه ايکه در نمونۀ اصلاح شدۀ بعدی اين مقاله رفع خواهد شد.

درين نوشته ابتدا  ذهنيت های اصلی  يا پرادایم های متفاوت که تئوريهای جداگانۀ سازمانی در راستای آنها تدوين گرديده است، مختصرا مرور ميگردد. بعد از مرور ذهنيت ها و استعارات متفاوت و مرتبط به تئوری سازمان، به نقش سازمان يا حزب انقلابی از ديدگاه مارکسيستی پرداخته خواهد شد. بخش سوم اين نوشته  به بحث ميکانيسم درونی و ساختار سازمانی اختصاص می يابد. در بخش چهارم واقعيات مشخص در چهارچوب تئوری سازمان بررسی ميشود  و سرانجام نوشته با يک نتيجه گيری به پايان ميرسد.

ادامه مطلب … تيـــــــــوری ســــازمان

نظر بدهید : ادامه...

حکومت فاسد کرزی

جاوید یاسا

مردم افغانستان در حلقه تیم فاشیست وگروه های بحران آفرین وبحران ساز در کشور گیر مانده است و با بی کفایتی، بی مسئولیتی ونادیده گرفتن آفت بحران را در کشور توسعه وگسترش داده و میدهند. هستند گروهی در بیرون از کشور روی بحران های عمیق در درکشور وپیامد های آنرا در ایندۀ افغانستان ذره بینی و پیش بینی نموده و در افغانستان عملی میسازند وبد تر از همه اینکه مردم مظلوم افغانستان در برابر اثرات بدی این بحران های سازمان یافته دست و پنجه نرم میکنند وحتی کوچکترین چانس بخاطردفاع در برابر بحران ها ومصیبت های سازمان یافته که ناشی از ان است فرار را ندارند. وملتی بیچاره و ستم کشیده اففانستان را عمدآ با این بحران ها دچار ساخته و اسیر بحران های فراگیر میشوند.

همه میدانند اینکه عامل زایش وافزایش بحران در کشور کیست نیازی به پاسخ ندارد،آری شلاق بی عدالتی وبی کفایتی حاکمان خود پسند روح ملت را خسته و وهوش هواس را بغارت برده است میدانید در اوج بحران وموج مصیبت های پیشبینی ناشده را قهرمانی میخواند ودیگری کابوس وحشت را بعد از سال دو هزار چهارده بی شرمانه پیشروی مردم قرار میدهند در چنین حالتی مردم در بام بی سر نوشتی وحتی وحشت سر گردان اند.
مردم از طریق رسانه به مراتب شنیده انند که این گروه بحران ساز روی نابودی و سقوط کشور و و ایجاد نا امنی در کشور و استفاده نا مشروع از انتخابات پیش روی کشور به نفع خود و تیم شان استفاده خواهند کرد.
و مردم افغانستان هم بدین بارو است که برگزاری انتخابات شفاف در دور بعدی ریاست جمهوری ممکن نخواهد بود. به باور بنده آنچه را که گروه بحران مطرح میکنند شاید همه از روی حقیقت نباشد ولی اما بدون تردید کمی و کاستی های فراوان وجود دارد که اگر جلو ان گرفته نشود گفته های گروه بحران را در آینده نه چندان دور به یک واقعیت مبدل خواهد شد.

نمونه مثال میخواهم شریک بسازم که سیاف یکی از جنایتکاران  در سخنرانیهای أخیر خود گفت اگر جهاد را از تاریخ افغانستان بر داریم افغانستان در تاریخش هیچ چیزی نخواهد داشت. ایشان باید بدانند که اگر انتحار خوب است یکی فرزندان خودرا انفجار میداد. این گونه سخرانی ها وادعا ها همه احسا ساتی وعاطفی است. مردم اگر صد سال جهاد کنند وبرای مردم خود چیزی ساخته نتوانند وجهاد شان جزء زدن وکشتن دیگر پیامدی نداشته باشد باز هم افتخاری ندارند و چرا کسانی به کلمه جهاد که امروز افتخار دارند که چرا خود انتحار و انفجار نمیدهند این میگذارم.
همه مردم افغانستان میدانند که وجود وگسترش بحران در افغانستان یک امر تصادفی وخود جوش نیست بلکه بستن یک سلسله معادلاتیست تعادلاتیست که توسط حلقات بیرونی وداخلی کنارهم گذاشته شده وتوسط مسئولین بی تفاوت وعاقبت نااندیش افغانستان کارکردانی و عملی میشود.

این یک سوالی است که در ذهن همه مردم افغانستان خطور میکند که سرنوشت مردم چه خواهد شد زمانی که جامعه جهانی افغانستان را ترک کند. افغانستان در هیچ مقطع از تاریخ آنقدر مورد حمایت سیاسی نظامی واقتصادی جهان نبوده اما متأسفانه طی بیش از ده سال سیاست افغانستان در برابر مشکلات امنیتی اقتصادی از لایه های ابهام بیرون نشده. گاهی دست بوسی ابر قدرتها وحامیان بین المللی وگاهی انکار وانزجار ودشمن خواندن ومتجاوز خواندن، گاهی مخالفین را دوست وبرادر خواندن وگاهی دشمنان میهن وبا نهاد های مدنی وأحزاب سیاسی نگاه دشمنانه داشتن، این همه عمل کرد نا معقول مردم ونا باور و متعجب ساخته تا جائیکه هنوز واضح نیست که دوست کیست ودشمن کیست ویا اینکه دوستی ودشمنی چیست چگونه بتوانیم یک اینده مصون را پیش بینی نمایم به مردم افغانستان.
سوال اینجاست که تیم حاکم بر قدرت ایا واقعآ اینها نمیدانند کی ها دوست شان است و دشمن افغانستان کیست و این همه عوام فریبی وایجاد فضای بی اعتمادی بین همه مردم وحکومت افغانستان ومنطقه وجهان که همه را بر سر دوراهی قرار میدهد. سوال دیگر اینست که اگر با این کارشان مردم را فریب میدهد دلیلش هم این است که مردم سطح درک شان پاین است ولی جامعه جهانی چطور نمیتوانند این نکته را درک کنند و اینکه جامعه جهانی هم جز برنامه و یا واضح تر بگویم هم پیمان برنامه شوم در افغانستان است.

اگرجامعه جهانی جز این برنامه نیست چرا یک حکومت فاسد منفور جامعه اذهان عامه را تمرین میکنند و زمانی که درسطح بین الملل یا کشورهای ناتو قرار داد عقد میشووفردای ان روز حضورهم پیمانان را نماد اشغال ومداخله در امور مردم افغانستان دانسته عمدا فضای بی اعتمادی را بیشتر از پیش گسترش میدهند و یک حکومت که از مردم فاصله دارد وبزور حمایت کشور های خارجی بر شانه های مردم گذاشته شده است. ادعا میکنند که خارجی ها مانع راه رشد وصلح ومبارزه با اختلاس در افغانستان است. چیزی که واضح و ویداست این است که بی باوری بین حکومت ومردم نسبت قانون شکنی اختلاس وحاکمیت ما فیائی تیم وگروه قدرت گراست که به جز خود شان کسی دیگری را نمیخواهند. ولی این تیم حاکم بر قدرت به شکل شعوری مصروف جنگ اندازی مردم وتهمت زدن به أحزاب سیاسی ومحدود کردن مطبوعات وبد نام ساختن جامعه مدنی است. حکومتیکه آزادی بیان را احترام نگذارد وبر پیشنهادات وانتقادات سیاسیون ودانشمندان گوش ندهد دموکراسی را توهین وآزادی های فردی واجتماعی را به بازی گرفته است چه توقع داشت. و به باور بعضی دانشمندان کشوریکه از رهگذر امنیتی به مسیر بحران میرود دلیلش را واضح بیان داشته اند که ساسیون غیر عاقلانه و بی کفایت است پس چرا کسی امروز حاضر است که از این تیم حاکم پرسان نمایند که چرا این روند شکل معیاری خود در حرکت نیست. این برایم خیلی ها واضح و اشکار است که افراد مشخص به شکل سرسام اوراز یک وزارت به وزارت دیگر و از یک ولایت به ولایت دیگر شوت میشوند. سوال اینجاست ایا کسی دیگری نیست در افغانستان که بتوانند که جای این افراد نالایق و بی کفایت را پر کنند و یا بی جواب است.

امروز در افغانستان مردم از ناحیه انفلاسیون ویا تورم پولی یا اقتصادی به تنگ آمده نرخ نوا همه روز مسیر سعودی اشرا می پیماید. بسیاری از افراد را تصور بر این است که تورم یک شاخص منفی اقتصادی بوده که اثرات نامطلوب اقتصادی را در جامعه به بارمی‌ آورد و منجر به بی ثباتی اقتصادی می گردد. بلکه گاهی می ‌تواند اثرات مساعد اقتصادی را از قبیل افزایش میزان سرمایه‌گذاری، افزایش سطح استخدام و افزایش میزان تولیدات داخلی را در مملکت به بار بیاورد. ولی تیم حاکم هیچ وقت به این نکته پی نبرده و پی نخواهد برد. هنوز اینها قادر نشده است که بدانند تورم وارداتی چی است آشنایی کامل از کلمه صادرات و واردات ندارند اگر میداشتند مردم اشیایی بی کیفیتی پاکستان متبلا نمیساختند. نکته دیگری که خیلی ها قابل یاد آوری است تورم داخلی است توازن میان عرضه و تفاضا وجود ندارد و قادر نشدند که یک سستیم منظم کنترول را تهداب گذاری میکردند. اینها بی خبر از از عوامل ساختاری در کشور است این تیم قادر نشدند که در سکتور های صنعتی در کشور سرمایه گذاری کنند که میتوان نام ببرم از قبیل سکتور زراعتی، سکتور صنایع دستی، انحصار اقتصادی و خلای قانونی.فساد آداری که چارچوبه این نظام را پوشانیده است اینها قادر به کدام برنامه موثر که مانع فساد در کشور گردد نشده است روی دولت سازی فکر نکردند. با گذشت زمان و با روی دست گیری استراتژی های ناکام از طرف دولت و دست داشتن افراد رده بالای دولت در فسادهای گسترده مالی، معضله فساد به یکی از جدی ترین مشکلات افغانستان در کنار طالبان و اقتصاد مواد مخدر تبدیل شده است. فساد برعلاوه تضعیف دولت، باعث رشد اقتصاد غیرقانونی در افغانستان شده و با گذشت هر روز فعالیت های اقتصادی را بیشتر و بیشتر به انحراف می کشاند. همه این تیم به فساد اداری متهم شده از طریق مطبوعات به نشر میرسد به مرور زمان پرونده شان پوشانیده میشود. روزنگاران همه روزه مرود لت و کوب افراد قدرتمندان قرار میگریند و واکنش در مقابل عملکرد فعالیت های رسانه میشوند. من فکر می کنم که اگر وضعیت چنین باشد، این تشت روزی از بام خواهد افتاد و کار آزادی بیان و رسانه ها به یک کشمکش سیاسی دیگر تبدیل خواهد شد. و به ارزش های چون آزادی بیان و آزادی رسانه ها باور ندارند.

به نظرم که چه بزرگترین دغدغه مردم افغانستان خوف وترس وزندگی نا مطمئن است که از اثر ضعف نیرو های امنیتی ورهبری کشور است. و ومشکل دیگر تجاوز اشکارای کشور های همسایه بر خاک افغانستان که مردم عادی همه روزه مورد تجاوز همگان قرار گرفته و تیم حاکم هیچ نوع برنامه در قبال نداشته و نخواهد داشت. به همین دلیل انتظار میرفت فشار های علیه پاکستان بخاطر بر چیدن لانه های ترور ووحشت وتقف حملات توپخانه پاکستان در کشور در مذاکرات مورد بس قرار میگرفت که تا حال نگرفته. این تیم بخاطر استفاد صلح در کشور از فورمل های نا مناسبی استفاده کردند که هیچ گاه موفق به اوردن صلح در افغانستان نخواهد شد. پدرش را بکش و پسرش را به جایش منصوب کن فکر کنم خیلی ها نادانی این تیم را نمایان میسازد. ترور و انتحار افراد سرشناس افغانستان نکته چالش بر انگیزدیگری بر تیم حاکم است. از نظر من کاری را که این تیم کرده تاحال اینکه با معیار های صلح هم آهنگی نداشت بلکه شیوه غلبه بر حریفان را ترور و حمله انتخاب کردند مناسب نیست. نداشتن پلان دو جانبه و چند جانبه از طرف این تیم حاکم خود مردم را نگران ساخته است. بی اعتمادی به بعضی ازافراد مسلکی در وزارت دفاع و وزارت امور داخله وسایر ادارات کشور خود یک چالش بزرگ بر تیم حاکم است.

معضل پیچیده افغانستان آنچنان که درکنفرانس بن اول در حصهء ساختارهای دولت در افغانستان تلاش درجهت ایجاد ادارهء سالم درجامعه جنگ زده ما به توافق رسیده بودند. که بر جامعه ما سازگاری نداشت به چالش و دشورای های بیش مواجعه شد. عدم توجه به ساختار یک اداره سالم عدک درک نیازمندی های کشور از طرف تیم حاکم.
این تیم نتوانستند که با تحلیل وارزیابی دقیق معضلات کشور را شناسای و راه کارهای معقول را درین زمنیه نبرداشتند تا درزمینه ساختار دولت داری سالم به حیث یک بنیاد کاملا ملی در سر لوحه کاری خود درافغانستان قرارداده ودر جهت رشد وتکامل این ساختار با جدیت عمل مینمودند.

بعد از رژیم طالبان بدین سو بازیگران مختلف سرنوشت مردم مارا به بازی گرفته است که خیلی های درد اور است برای ما پاکستان که یکه تاز ترین میدان سیاست افغانستان شده است با ترتیب وتنظیم دوام دار خود کشور ما را با چالش ودشواری های زیادی مواجه ساخته است، وبازهم حاضر نشد که میدان وعرصه سیاست افغانستان را ترک کند.به حیله وتزویر دیگر مبادرت جست وطالبان را به همکاری سایر کشور های متجاوز وارد میدان نبرد وسیاست ساخت. درحقیقت تعویض وتبدیل تغیر بازی بازی گر بود که به سود جوی از اوضاع وبحران افغانستان با بم های اتومی مجهز گشته به حیث یک قدرت اتومی درجهان احراز موقعیت نموده است.

فعلا بازیگران منطقوی دیگر درکنارپاکستان، چون امارات متحده وعربستان، ایران در صحنه نبرد افغانستان عملا حضوردارند عربستان سعودی وامارات متحده عرب جهت فشار به ایران هیچگاه حاضر به کمک صلح و سازش در افغانستان نخواهد.

ولی معضل عمدهء دیگرحاکمیت موجود با ناکار آمدی وعدم اراده درمقابل دفاع از منافع ملی، کشور را به بحران مزمن مواجه ساخته است، این عمل در حقیقت عمق بحران افغانستان است، دستگاه اداری آمیخته با فساد با طرح سیاست ها مجهول وعدم موجودیت استراتیژی روشن در دیدگاه زمامدارانش به هیچ کس پوشیده نیست.
پارلمان کشور نمتواند و نمیخواهد که مطابق به قوانین افغانستان از ریس جمهورو از پالیسی های اوپرس وپال نمایند ضعف پارلمان در حقیقت دستان طرفداران دشمن دیرین افغانستان را در داخل دولت باز گذاشته وآنها مصروف تخریب همه نهاد های ملی افغانستان اند.نبرد جنگ افغانستان را نهایت پیچیده وبغرنج ساخته است دستگاه مافیای قدرت بادرک از وضع اشفته سیاسی بین امریکا وپاکستان جهت سود جوی از امکانات مهم اقتصادی سود های هنگفت را به جیب زده و مصروف صید شکار بیشتر برای منافع خویش اند، این بستر نامساعد دود از دماغ مردم افغانستان بیرون کشیده وآینده مجهول را در قبال سرنوشت مردم ما به وجود اورده است. از یک طرف این همه موضوعوعات فوق دامنگیر کشور و مردم افغانستان است و از طرف دیگر افغانستان به طرف مسولیت پذیری ملی امنیت کشوری قدم های اغازین خود را بر میدارد سوال اینجاست که ایا میتواند اداره کشوری خود را تنظیم و کنترل نماید. این همه سوال هایست که ذهن اکثر افغانستان را بیشتر مخشوش ساختته. اینکه سرنوشت مردم به کجا کشانیده خواهد شد تاریخ گواهیی خواهد داد.

نظر بدهید : ادامه...

آیا زبان واقعاً یک پدیدۀ مقدس و هویت ساز است؟

 

 

آیا زبان واقعاً یک پدیدۀ مقدس و هویت ساز است؟

 

نوشتۀ عزیز یاسین

همه میدانیم که اکثریت نزدیک به اتفاق دانشمندان ، پژوهشگران و  روشنفکران مان به این باوراند ویا چنان وانمود میکنند که گویا زبان پدیده ییست هویت ساز ، ارجمند و مقدس . اما آیا این باور یک باور درست و سزاوار پذیرش هست ویا اینکه میتوان  آنرا به دیدۀ شک نگریسته و مورد نقد و بررسی قرارداد. ما در این نوشتاربه گونه یی بسیار فشرده  سعی خواهیم کرد تا این باور کلیشه یی و همه گانی را به چالش کشیده نادرستی و مردود بودن آنرا آشکار سازیم.

در این راستا پیش از همه باید یاد آور شد که گنجینۀ اسناد ومدارک باستانی یی که تا کنون در سراسر کرۀ زمین به دست آمده است گواهی میدهد که بشراین زنده جان هوشمند ازهمان نخستین ایام زنده گانی خویش به حیث انسان ، همواره به گونه یی گروهی میزیسته است که این خود ایجاب مینماید تا افراد گروه در مراوده وپیوند و تفاهم متقابل به سر برده وهمدیگر را از خواسته ها و توقعات خویش آگاه سازند. این آگاه سازی در مراحل آغازین خویش بی گمان به وسیلۀ ایما ها و اشارات واصواتی که بیانگر خواستها و احساسات درونی آنان بوده است  صورت میگرفته است ، تا اینکه کتله ها و گله های بشری آهسته آهسته دریک پروسۀ هزاران ساله و با به کارگیر مغز اندیشمند و آفرینشگر خویش  به ایجاد وآفرینش نشانه های آوایی یاصوتی یی که بیانگر خواستها ، احساسات و اندیشه های ایشان بوده است مؤفق شده وسرانجام به آنچه که امروز به نام زبان یاد میشود و مورد بررسی ما نیز قرار دارد دست یافته اند.

زبان این شگفت انگیز ترین و پیچیده ترین محصول تکامل تدریجی مغز واندیشۀ بشر واین بزرگترین ابداع و اختراع ودست آورد فکرانسان ، عبارت است از یک نظام یا سیستم ویا شبکۀ قراردادی ، إکتسابی و اجتماعی و متشکل از نشانه ها وسمبولهای آوایی یا صوتی که افراد یک گروه ویا یک کتلۀ زبانی و بالتبع أفراد بشردر سراسر جهان با به کارگیری آن از اندیشه ها وخواستهای همدیگر آگاهی می یابند .

از آنچه گفته آمد میتوان استنباط کرد که  زبان شبکه ییست از نشانه های آوایی که انسان پس از ولادت و زیست باهمی با سائر افراد جامعه آنرا می آموزد و به کار میگیرد ، پس میتوان حکم نمود که زبان پدیده ییست إکتسابی و آموختنی و نه فطری و ازلی که همراه با انسان زاده شود ، لذا با در نظر داشت این امر مسَلَّم و این واقعیت آشکار میتوان گفت که این نظام و این شبکۀ درهم پیچیدۀ گروهی همانگونه که در بالا نیز یاد آورشدیم ،محصول یک روند طولانی چندین هزار ساله است که طی آن بشر آهسته آهسته  با به کارگیری أعضای آوایی و گویشی خویش و بدون شک با تقلید از آوازهای طبیعی ، عناصر اولیۀ این نظام را که همان نشانه ها و سمبولهای آوایی یا واژه های زبان میباشد إختراع وایجاد نموده و با پیوند دادن و پهلوی هم قراردادن واژه ها در قالب جمله ها وعبارتها توانسته است  اندیشه ها وخواسته های خود را با بقیۀ أفراد گروه خویش درمیان گذارد.ونه آنگونه که فلاسفه وداشمندان آیدیالیست و ماوراؤالطبیعی  وبیضه داران  و متولیان أدیان و باورهای خرافاتی با اتکاء و استناد بر کتابهای به زعم خودشان ” مقدس ” خویش مدعی آنند که گویا “خداوند” زبان را در همان نخستین روز پیدایش آدم به وی آموخت و او نیز بلا فاصله به مکالمه پرداخته ونه تنها با خودِ “خداوند” بلکه با حیوانات نیزإفهام و تفهیم نموده است ، مثلاً در بند یازدهمِ یَسنه – هات سی و یکم اوستا ، کتاب مقدس زرتشتیان آمده است :

أی مَزدا !

آنگاه که تو در آغاز، تن و « دینِ » مارا بیافریدی و از منش خویش ، { مارا }خرد بخشیدی ، آنگاه که جان مارا تن پدید آوردی، آنگاه که مارا نیروی کارورزی و گفتار راهنما ارزانی داشتی، {از ماخواستی که  } هرکس باورخویش رابه آزاد کامی بپذیرد.

همچنان در آیت نوزدهمِ بابِ دوُّمِ سِفرِ پیدایشِ تورات آمده است :

« و خداوند خدا هرحیوان صحرا و هرپرندۀ آسمان را از زمین سرشت و نزد آدم آورد تا ببیند که چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم هر ذی حیات را خواندهمان نام او شد.»

با یک نگاه گذرا به این آیت تورات وبا چشم پوشی از اشکالات منطقی و دیدگاه خرافاتی و خرد ناپذیری که در آن نهفته است ، میبینم که آدم و خدایش در نامگذاریهای خویش ازمحدودۀ نامگذاری موجودات زنده پافراتر نگداشته اند ومزید برآن ، این آدم بوده است که پس ازپیدایش خویش و با برخورداری از آزادی درگزینش نامها ، این موجودات را نامگذاری کرده است، نه اینکه خدا واژه ها را قبل از خلقت آدم ایجاد نموده و پس از آنکه وی را از گِل سرشت آنرا برایش آموزانده باشد ؛ یعنی تورات ایجاد و پیدایش زبان را در مرحلۀ مابعد خلت آدم قرار میدهد.

و اما محمد در کتاب قرآن به گونه یی بسیار ساده اندیشانه و خرد ناپسندانه آورده است که الله ظاهراً در غیاب ملائک نامهای تمام آنچه راکه در جهان موجود است ایجاد نموده آنگاه همه را به آدم آموخت و اورا یاری داد تا امتحانی را که طی آن “خدا” خودش آدم و ملائک را دربرابرهم قرار داده بود، پیروزمندانه سپری نموده ملائک را خجل و شرمسار گرداند، چنانکه آیتهای {31 -  33 } سورۀ البقرة حاکی از آن است:

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿31﴾ قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴿32﴾ قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ ﴿33﴾

ترجمه :

و [خدا] همه نامها را به آدم آموزاند ‏سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و گفت اگر راست ‏گوي هستيد از اسامى اينها به من خبر دهيد {31} گفتند : منزهى تو ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‏اى هيچ دانشى نيست تويى داناى حكيم {32} [خدا] گفت : اى آدم ايشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ايشان را از نامهای آنها  آگاه گردانید [خدا] گفت : آيا به شما نگفته ام كه من نهفتۀ آسمانها و زمين را مى‏دانم و آنچه را آشكار مى‏كنيد و آنچه را پنهان مى نمودیدمى‏دانم ؟! {33}

    درطول تاریخ انسانها ، نهادها و نظامهای استفاده جو و ستمگر همواره کوشیده اند تا از زبان همانند ابزاری جهت فریب توده های ملیونی مردم و به کارگیری نیروی بازوو توانمندی های فزیکی و معنوی آنان دربرپانگهداشتن حاکمیت ستمگرانۀ خویش بالای خود همین توده ها و غارت و چپاول دارایی ها وحقوق حقۀ آنان استفاده نموده  آنرا پدیده یی مقدس و هویت بخش ودر بساموارد چنانکه گفته آمد آسمانی وخدایی وغیره وغیره جازده و کوشیده اند با حقه بازیها ونیرنگهای ویژۀ خویش مردم را که هنوز با کمال تأسف درلجنزاری از نا آگاهی وخود بیگانه گی محض به سر میبرند ، تحت شعارهای به ظاهرآراسته و زیبایی چون «  زبان مان هویت مان » ، «زبان مان شرف وعزت مان » ، « زبان مان تاریخ گذشته و آیندۀ مان » … بسیج و ازنیرو و رأی آنان در جهت تحکیم و گسترش تسلط و حاکمیت خویش بالای خود همین مردمان از خود بیگانه و نا آگاه  استفاده نمایند. دراین میان نقش روشنفکران  ناروشن وسطحی نگر و نیمه سواد که متأ سفانه بیشتر از نود درصد افراد این قشر را در افغانستان تشکیل میدهند بسیار برجسته و تعیین کننده است، چه این گروه ازخود راضی و برج عاج نشین از هیچگونه سعی وتلاش و فلسفه بافی و دلیل تراشی در جهت مشروعیت بخشیدن و نهادینه ساختن پندارها و توهمات ناسیونالیستی و خرافاتی و دین باورانه و آنهم تحت شعارهای میان تهی و فریبنده یی چون احترام به عقائد مردم وفرهنگ ملت ودفاع از ارزشها وافتخارات ملی  وغیره وغیره ، دریغ نفرموده و در این راه از هر ملا و آخوند و واعظ ومحتسب و چماق به دستِ امربالمعروف ونهی عن المنکر پیشی جسته و با صدها گونه تبختر وفضل فروشی و عوام فریبی های روشنفکرانه و خودنمایی های مزورانه ،میکوشند تاخویشتن را به حیث عناصر آگاه ، حق به جانب ، ارجمند وواجب الإحترام  بالای توده ها و مردمان بیچاره و ساده دل کشور تحمیل نمایند. پس به حق میتوان گفت که : عجب آشفته بازاریست برپا !.. آری ، این به اصطلاح  روشنفکر ان به جای روشنگری و بیدارسازی مردم وتاختن علیه باورها و پندار های پوچ و خرافاتی و پوسیده یی چون وطنپرستی و ملت گرایی و تعصبات زبانی ومذهبی و قومی و منطقوی وغیره  که اربابان زر و زور قرنهاست با به کارگیری از آن توده های مظلوم و نا آگاه را هویت کاذب بخشیده و آنان را دربرابرهم قرار میدهند  و دارو ندار شان را به یغما میبرند ، آنرا هرچه بیشتر قدسیت و حقانیت بخشیده و در حقیقت به جای رفع موانع و مُعَوِّقات ، خود سدراه تحقق آرمانهای واقعی توده های ملیونی مردم میشوند.

مقدس شمردن وبرتر پنداشتن یک زبان به خودی خود خوار شمردن و ناچیز پنداشتن زبانهای دیگر جهان درمجموع  و یا کم ازکم زبانهای مردمانی را که درمجاورت و در پیوند نزدیک با گوینده گان زبان مقدس و برتر ویا تحت تسلط آنان به سر میبرند، درپی داشته و کتله های زبانی را در برابر هم قرار میدهد و باعث ایجاد خصومت و دشمنی بیهوده وفرسایشی میان آنان میشود.

از آنچه گفته آمد میتوان استنتاج نمود که زبانهای تکامل یافتۀ امروزی محصول و نتیجۀ سعی وتلاش چندین هزار سالۀ انسانها میباشد که در بستر یک فرایند دراز و گسترده از زایش وفرسایش واژه ها و یا همان نشانه های آوایی صورت پذیرفته است. لذا زبان هرگز یک پد یدۀ ازلی و ابدی نبوده و همواره دستخوش تغییر و دگرگونی بوده و هست و خواهد بود ، چنانکه به گواهی تاریخ تا اکنون صدها وبلکه هزاران زبان در روی زمین زاده شده  تکامل یافته و نابودمنقرض شده و جای خود را به لهجه ها وگویشهای تازه یی داده است که ازآن زاده شده وبه مقام زبانهای مستقل ارتقایافته است و یا برعکس، از اشتراک وآمیزش دو یا چند زبان ، زبان واحدی پدید آمده وبه کاربرده شده است،و امروزه به چشم سر می بینم که این فرایند کماکان ادامه داشته وبه یمن تکنولوژی مدرن ارتباطات همه گانی کنونی ، سرعت هرچه بیشتری نیز یافته است ، پس در آینده نیز، نسلهای بعدی شاهد مردن و زایش زبانها فراوانی خواهند بود تا آنکه به یک زبان واحد دست یافته و به مثابۀ یک کتله ویک خانوادۀ زبانی واحد و یگانه و در یک فضای مملو از صفا و صمیمیت باهم زیست نمایند  وبا تأکید میتوان گفت که آنان هنگام مطالعۀ تاریخ، بالای اجداد نادان و متعصب خویش به شمول ما و شما که اینقدر در جهالت و نادانی و تعصبات ملی و زبانی و غیره وغیره به سر میبریم  از ته دل خواهند خندید.

واین درحالیست که همه ادیان جهان به ویژه کتابهای به اصطلاح مقدس اوستا و تورات و قرآن در ناهمگونی و ضدیت کامل با واقعیت آشکار و ملموس ، زبانهای مربوطۀ خویش( اوستایی ، عبری و عربی ) را ابدی و ازلی وهویت سازو مقدس و تغییر نا پذیر اعلام داشته و کوتاه نگری و دگم اندیشی خدایان و پیامبران خویش ودنباله روی کورکورانۀ پیروان شان از این آموزه های جاهلانه ونابخردانه  را به نمایش میگذارند.  حال اینکه بر مبنای آنچه که در بالا یاد آورشدیم ، زبان تنها وسیله و ابزاری  برای افهام و تفهیم میان انسانها بوده و در جوهر اصلی خویش از هیچگونه  ازلیت ،ابدیت ، تقدس و هویت بخشی یی برخوردارنیست و آنانی که همچو صفاتی را برایش داده وآنرابه مثابۀ ویژه گی های اصلی و جوهری زبان جازده و نهادینه ساخته اند ، یا در هاله یی از جهالت ونادانی به سرمیبرند ویا هدف و مرامی جزنیرنگ وفریب و استفاده جویی نداشته و ندارند.

پایان

 

نظر بدهید : ادامه...

بهار عربی – از سمیر امین


بهار عربی

سمیر امین

• صدور حکم کلی و یکجا درباره کل « جهان عرب »، همیشه خطرناک است. بنابراین من، تاملات زیر را بر مصر متمرکز خواهم ساخت که براحتی بعنوان کشوری پذیرفته میشود که نقش عمده ای را در تحول عمومی منطقه خود ایفا میکند و همیشه هم این نقش را ایفا کرده است …

***

سال 2011 با یک رشته از انفجارات تکان دهنده و خشماگین خلق ها ی عرب آغاز شد. آیا این بهار نخستین مرحله ی موج دوم «بیداری جهان عرب» است یا، این شورش ها – همانگونه که در خصوص نخستین مرحله این بیداری روی داد و من در کتابم به نام بیداری جنوب (les temps des cerises 2008 paris) به آن پرداخته ام – فروکش خواهد کرد و عقیم خواهد شد؟ اگر فرض اول تائید شود، جنبش مترقی جهان عرب ضرورتا بخشی از جنبشی خواهد شد که در یک مقیاس جهانی از سرمایه داری امپریالیستی عبور خواهد کرد. اما شکست آن، جهان عرب را بعنوان یک منطقه پیرامونی مطیع، در وضعیت کنونی آن نگاه خواهد داشت و مانع آن خواهد شد که خلق های عرب به جایگاه شرکت کنندگانی فعال در شکل بخشیدن به جهان ارتقا یابند. صدور حکم کلی و یکجا درباره کل « جهان عرب » و نادیده گرفتن تنوع شرایط عینی که هر یک از کشورهای جهان عرب را با ویژگی های مشخص آن از بقیه متمایز میکند، همیشه خطرناک است. بنابراین من، تاملات زیر را بر مصر متمرکز خواهم ساخت که براحتی بعنوان کشوری پذیرفته میشود که نقش عمده ای را در تحول عمومی منطقه خود ایفا میکند و همیشه هم این نقش را ایفا کرده است.

مصر در میان کشورهای پیرامونی سرمایه داری جهانی شده ، نخستین کشوری بود که تلاش کرد «سر برآورد» . حتی در آغاز سده نوزدهم، بسیار پیش از ژاپن و چین، محمدعلی پاشا برنامه ای را برای نوسازی مصر و همسایگان نزدیک آن در « مشرق» عربی (یعنی آفریقای شمال شرقی و مدیترانه شرقی – ناشر ) طراحی کرده و بعهده گرفته بود. دو سوم قرن نوزدهم در این آزمون سخت سپری شد و فقط در سالهای دهه 1870 در نیمه دوم دوره حکومت خدیو اسماعیل بود که بشکلی دیرهنگام، این برنامه از نفس افتاد. هنگام تحلیل دلائل شکست این برنامه نمی توان خشونتی را که در تجاوز خارجی بریتانیا – این برجسته ترین قدرت سرمایه داری صنعتی آن روزگار- وجود داشت، نادیده گرفت. انگلستان مجددا با (حمله دریائی ) سال 1840 و متعاقب آن با بدست گرفتن کنترل امور مالیه خدیو، طی سالهای دهه 1870، و پس از آن سرانجام با اشغال نظامی در سال 1882، سبعانه هدف خود را که حصول اطمینان از این موضوع بود که یک مصر مدرن نتواند بوجود آید، دنبال کرد. بی تردید، طرح مصر با محدودیت های

نظر بدهید : ادامه...

بهار عربی

سمیر امین (1-2)

• صدور حکم کلی و یکجا درباره کل « جهان عرب »، همیشه خطرناک است. بنابراین من، تاملات زیر را بر مصر متمرکز خواهم ساخت که براحتی بعنوان کشوری پذیرفته میشود که نقش عمده ای را در تحول عمومی منطقه خود ایفا میکند و همیشه هم این نقش را ایفا کرده است …

***

سال 2011 با یک رشته از انفجارات تکان دهنده و خشماگین خلق ها ی عرب آغاز شد. آیا این بهار نخستین مرحله ی موج دوم «بیداری جهان عرب» است یا، این شورش ها – همانگونه که در خصوص نخستین مرحله این بیداری روی داد و من در کتابم به نام بیداری جنوب (les temps des cerises 2008 paris) به آن پرداخته ام – فروکش خواهد کرد و عقیم خواهد شد؟ اگر فرض اول تائید شود، جنبش مترقی جهان عرب ضرورتا بخشی از جنبشی خواهد شد که در یک مقیاس جهانی از سرمایه داری امپریالیستی عبور خواهد کرد. اما شکست آن، جهان عرب را بعنوان یک منطقه پیرامونی مطیع، در وضعیت کنونی آن نگاه خواهد داشت و مانع آن خواهد شد که خلق های عرب به جایگاه شرکت کنندگانی فعال در شکل بخشیدن به جهان ارتقا یابند. صدور حکم کلی و یکجا درباره کل « جهان عرب » و نادیده گرفتن تنوع شرایط عینی که هر یک از کشورهای جهان عرب را با ویژگی های مشخص آن از بقیه متمایز میکند، همیشه خطرناک است. بنابراین من، تاملات زیر را بر مصر متمرکز خواهم ساخت که براحتی بعنوان کشوری پذیرفته میشود که نقش عمده ای را در تحول عمومی منطقه خود ایفا میکند و همیشه هم این نقش را ایفا کرده است.

مصر در میان کشورهای پیرامونی سرمایه داری جهانی شده ، نخستین کشوری بود که تلاش کرد «سر برآورد» . حتی در آغاز سده نوزدهم، بسیار پیش از ژاپن و چین، محمدعلی پاشا برنامه ای را برای نوسازی مصر و همسایگان نزدیک آن در « مشرق» عربی (یعنی آفریقای شمال شرقی و مدیترانه شرقی – ناشر ) طراحی کرده و بعهده گرفته بود. دو سوم قرن نوزدهم در این آزمون سخت سپری شد و فقط در سالهای دهه 1870 در نیمه دوم دوره حکومت خدیو اسماعیل بود که بشکلی دیرهنگام، این برنامه از نفس افتاد. هنگام تحلیل دلائل شکست این برنامه نمی توان خشونتی را که در تجاوز خارجی بریتانیا – این برجسته ترین قدرت سرمایه داری صنعتی آن روزگار- وجود داشت، نادیده گرفت. انگلستان مجددا با (حمله دریائی ) سال 1840 و متعاقب آن با بدست گرفتن کنترل امور مالیه خدیو، طی سالهای دهه 1870، و پس از آن سرانجام با اشغال نظامی در سال 1882، سبعانه هدف خود را که حصول اطمینان از این موضوع بود که یک مصر مدرن نتواند بوجود آید، دنبال کرد. بی تردید، طرح مصر با محدودیت های زمان خود مواجه بود، زیرا چنین برنامه ای آشکارا شکل گیری مصر را در درون نظام سرمایه داری و از طریق آن پیش بینی میکرد.

برخلاف دومین کوشش مصر برای « سر بر آوردن » – که در ادامه به آن خواهیم پرداخت ، تضادهای اجتماعی خود این طرح، مانند پیش فرض های سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیکی که مبانی آنرا تشکیل میداد،بی تردید هر یک سهم خاص خود را در مسئولیت شکست این طرح داشتند . اما این واقعیت همچنان بجای خود باقی است که بدون تجاوز امپریالیستی، احتمالا غلبه بر این تضاد ها ممکن بود، همانگونه که در ژاپن بر آنها غلبه کردند.

مصر نوخاسته اما سرکوب شده، ناگزیر باید حدود چهل سال ( از 1880 تا 1920) را برده وار، بعنوان یک کشور پیرامونی سر کند که نهاد های آن به گونه ای تغییر شکل یافته و بازسازی شده بود که در خدمت الگوی انباشت سرمایه داری امپریالیستی آن دوره باشد. این سیر قهقرائی تحمیلی علاوه بر نظام تولیدی مصر و فراتر از آن، به نهادهای سیاسی و اجتماعی این کشور نیز ضربه زد و بطور برنامه ریزی شده و روش مند ، در جهت تقویت همه مفاهیم فرهنگی و ایدئولوژیک ارتجاعی و قرون وسطائی عمل میکرد که برای نگاهداشتن این کشور در موقعیت انقیاد آمیز و فرودستانه آن مفید بود.

ملت مصر،– مردم این کشور و نخبگان آن– هرگز این وضعیت را نپذیرفتند. از این رو امتناع سرسختانه آنان، منشاء یک موج دوم از رشد و اعتلای مداوم جنبش هائی شد که در طول نیم قرن بعدی (از 1919 تا 1967 ) جریان داشت. من عملا این دوره را به عنوان یک دوره زمانی مداوم از مبارزات و پیشروی های مهم می دانم .

هدف سه گانه بود : دموکراسی، استقلال ملی و پیشرفت اجتماعی. این سه هدف – هرقدر هم فرمولبندی هایشان محدود و گاه در هم و مشوش بود– از یکدیگر جدائی ناپذیر بودند. به علاوه این وابستگی متقابل هدفهای مورد بحث به یکدیگر، چیزی نبود جز بیان آثار ادغام مصرجدید در نظام سرمایه داری/امپریالیستی جهانی شده ی آن دوران. در این روایت، فصلی که با شکل گیری ناصریست ها آغاز میشود ( یعنی از 1955 تا 1967 ) چیزی نیست جز آخرین فصل آن دوره زمانی طولانی اعتلای پیشروی های مبارزاتی که با انقلاب 1920-1919 شروع شد .

نخستین دوره‍ی این نیم قرن اوج گیری مبارزات رهایی بخش در مصر – با قانون اساسی وفد در سال 1919 – بر مدرنیزه کردن سیاسی کشور با پذیرفتن یک شکل بورژوایی دموکراسی مشروطه و بازیابی استقلال تاکید داشت. این شکل دموکراتیک، پیشرفتی را در زمینه ی سکولاریزه کردن کشور – اگرچه نه به مفهوم رادیکال سکولاریزم – ممکن می ساخت که پرچم آن ( پیوند هلال و صلیب – پرچمی که در تظاهرات ژانویه و فوریه 2011 بار دیگر نمایان شد) نماد آن به شمار می رود. انتخابات «عادی» در این زمان نه فقط این امکان را به قبطی ها می داد که از سوی اکثریت مسلمان انتخاب شوند، بلکه از این هم فراتر این امکان را فراهم می ساخت که خود آنان هم در دولت عهده دار پست های خیلی بالا شوند بدون این که این امر کمترین مسئله ای ایجاد کند.

تمام تلاش بریتانیا که قدرت آن روزگار بود با حمایت فعال بلوک ارتجاعی متشکل از سلطنت طلبان، مالکان بزرگ و دهقانان مرفه برای به عقب برگرداندن پیشرفت های دموکراتیک مصر دوران وفد به کار رفت. دیکتاتوری صدقی پاشا ، در سالهای دهه ی 1930 (الغای قانون اساسی دموکراتیک سال 1923 ) با جنبش دانشجویی برخورد کرد که در آن زمان رهبری مبارزات دموکراتیک ضد امپریالیستی را به عهده داشت .این امر تصادفی نیست که سفارت بریتانیا و دربار سلطنتی در این زمان فعالانه از ایجاد اخوان المسلمین پشتیبانی میکردند (1927) که از اندیشه «اسلام گرایی» با روایت سلفی (یعنی گذشته پرستی) وهابی آن الهام گرفته بود و به وسیله ی رشید رضا تدوین شده بود، یعنی از ارتجاعی ترین روایت «اسلام سیاسی» نو ظهور (روایتی ضد دموکراتیک و ضد پیشرفت اجتماعی).

با تسخیر اتیوپی که به دست موسولینی انجام شد و دور نمای یک جنگ جهانی که در چشم انداز شکل می گرفت لندن خود را ناگزیر دید که به نیروهای دموکراتیک امتیازاتی بدهد و به این ترتیب در 1936 به بازگشت وفد به قدرت و امضای قراداد انگلیس و مصر در همان سال تن داد، وفدی که در ضمن خود نیز دیگر« سر عقل آمده » بود. جنگ جهانی دوم ، به حکم ناگزیر شرایط، نوعی پرانتز، یعنی رویدادی معترضه بود که به صورت گذرا و برای مدتی وضعیت جاری امور را قطع و متوقف کرد. اما از 21 فوریه 1946، با تاسیس بلوک دانشجویی–کارگری که با ورود کمونیست ها و جنبش کارگری به صحنه، روند رادیکال شدن آن تقویت شده بود، اوج گیری مبارزات مردمی مجددا شروع شد. در اینجا نیز، نیروهای ارتجاعی مصر که از طرف لندن پشتیبانی میشدند، با خشونت در برابر این مبارزات واکنش نشان دادند و به این منظور،اخوان المسلمین را بسیج کردند که از دور دوم دیکتاتوری صدقی پاشا حمایت میکرد، بی آن که البته بتوانند جنبش را ساکت کنند. انتخابات بایستی در 1950 انجام میشد و وفد مجددا به قدرت رسید. رد قراداد 1936 از سوی وفد و آغاز عملیات چریکی در منطقه کانال سوئز که هنوز در اشغال بود ، جز با آتش زدن قاهره (1951) که اخوان المسلمین کاملا در آن دست داشتند، ممکن نبود به شکست کشانده شود.

نخستین کودتای افسران آزاد (1952) و به ویژه دومین کودتا (در سال 1954) که به دنبال آن ناصر کنترل امور کشور را به دست گرفت به نظر برخی « اوج » این دوره اعتلای مداوم مبارزات و به نظر برخی دیگر پایان بخشیدن به آن بود. ناصریسم یک گفتمان ایدئولوژیک را جایگزین روایتی کرد که من در اینجا از بیداری مصر مطرح و بیان کردم، گفتمانی که تمامی تاریخ سالهای 1919 تا 1952 را نادیده می گیرد و آنرا پاک میکند تا آغاز« انقلاب مصر » را به جلو بکشد و آن را به ژوئیه 1952 منتقل سازد. در آن زمان بسیاری از کمونیست ها این گفتمان را رد کردند و کودتای 1952 و 1954 را به عنوان اقداماتی تحلیل کردند که هدف آنها پایان بخشیدن به روند رادیکالیزه شدن جنبش دموکراتیک بود. آنان اشتباه نکرده بودند، زیرا ناصریسم فقط پس از کنفرانس باندونگ ( آوریل 1955) بود که در قالب یک طرح ضد امپریالیستی تبلور یافت و پیش از آن چنین نبود. پس از آن ،ناصریسم همه ی آنچه را که از آن ساخته بود انجام داد: یک موضع بین المللی ضد امپریالیستی قاطع، (در اتحاد با جنبش های پان-عربی و پان-آفریقایی) و برخی اصلاحات اجتماعی مترقیانه ( اما نه « سوسیالیستی »). اما همه ی این کارها از بالا، و نه تنها « بدون دموکراسی» (حق متشکل شدن به وسیله ی خود طبقات مردمی و برای خود آنها، از آنان سلب شده و ممنوع بود) ، بلکه حتی با « الغاء » هر شکلی از زندگی سیاسی برای توده ی مردم ، انجام شد. خلائی که به این ترتیب به وجود آمد به منزله ی دعوت از اسلام سیاسی برای پر کردن آن بود. تنها طی یک دوره ی کوتاه ده ساله (از 1955 تا 1965) پتانسیل پیشرفت این طرح به ته کشید.از نفس افتادن این طرح به امپریالیسم که از آن زمان به بعد رهبری آن را ایالات متحده به عهده داشت این فرصت را داد که جنبش را در هم شکند و برای این منظور افزار نظامی منطقه ای اش، اسرائیل را بسیج کرد. شکست 1967 نشانه ی پایان آن خیزشی بود که برای نیم قرن ادامه داشت. عقب نشینی آن به وسیله ی خود ناصر آغاز شد که راه دادن امتیاز به راست را برگزید (انفتاح یا « گشایش » البته گشایش به روی جهانی سازی سرمایه داری ) به جای رادیکالیزه کردنی که مردم ، و از جمله ی آنها جنبش دانشجویی خواهان آن بود ( که از مدت کوتاهی پیش از مرگ ناصر و آنگاه پس از مرگ او اندک زمانی در سال 1970 در صحنه بود) ، جانشین او، سادات، گردش به راست را تشدید کرد و گسترش داد و اخوان المسلمین را در نظام خودکامه ی جدید خود ادغام کرد. مبارک نیز همین راه را ادامه داد .

دوره ی عقب نشینی که پس از این آمد ، (از 1967 تا 2011) به نوبه ی خود حدود نیم قرن طول کشید.مصر که مجری فرمانبردار خواسته های لیبرالیسم جهانی شده و استراتژی های ایلات متحده شده است، خیلی ساده دیگر به عنوان یک عامل فعال در سیاست های منطقه ای یا جهانی وجود ندارد. در خود منطقه هم پیمانان عمده ی ایالات متحده – عربستان سعودی و اسرائیل – پیش صحنه را اشغال کردند.اسرائیل از این پس قادر بود راه گسترش استعمار خود در فلسطین اشغالی را دنبال کند . شرکای تلویحی جرم او هم مصر و کشورهای خلیج بودند.

مصر دوران ناصر یک نظام اقتصادی و اجتماعی را سازماندهی و ایجاد کرده بود که اگرچه در خور انتقاد، اما دست کم نظامی منسجم و یک پارچه بود. ناصر شرط بسته بود که راه بیرون کشیدن مصر از وضعیت استعماری تعیین نقش تخصصی شده برای هر کشور در اقتصاد بین المللی سرمایه- داری، که در آن نقش مصر به صادر کننده پنبه منحصر و محدود شده بود، صنعتی کردن مصر است. نظام زمان او شکلی از توزیع درآمد ها را تضمین می کرد که برای طبقات متوسط رو به گسترش، مطلوب و سودمند بود، اما طبقات مردمی را فقیرتر نمیکرد. سادات و مبارک ، نظام تولیدی مصر را ویران کردند و به جای آن یک نظام کاملا ناهمساز و غیر منسجم را نشاندند که منحصرا بر رانت جوئی و رانت خواری بنگاه ها و موسسات اقتصادی مبتنی بود که بیشتر آنها چیزی جز پیمان کاران دسته دوم انحصارات امپریالیسی نبودند. نرخ های رشد مصر که ادعا میشد بالا است و به مدت سی سال بانک جهانی بسیار لاف آن را میزد، کاملا بی معنی بود. رشد اقتصادی مصر فوق العاده آسیب پذیر بود، به علاوه با افزایش باور نکردنی نابرابری های اقتصادی و بی کاری همراه بود که مایه ی رنج و پریشانی اکثر جوانان این کشور شده بود.این وضعیتی قابل انفجار بود، و منفجر شد.

« ثبات» ظاهری رژیم که مقامات رسمی واشنگتن مانند هیلاری کلینتون پی در پی لاف آن را می زدند، بر یک دستگاه پلیسی هیولایی مبتنی بود که دستشان برای هرگونه استفاده از قدرت و انجام اقدامات مجرمانه به طور روزمره باز بود.

(مصر1.200.000 نفر پلیس دارد ،در حالی که ارتش این کشور فقط از 500 هزار نفر تشکیل شده است). قدرت های امپریالیستی ادعا می کردند که این رژیم، مصر را در برابر تهدید اسلام گرایان « حفظ می کند ». این ، چیزی بیش از یک دروغ زمخت و ناهنجار نبود. واقعیت این بود که رژیم با واگذاری مدیریت امور آموزشی، امور قضائی و رسانه های اصلی ( به ویژه تلویزیون ) به اسلام سیاسی ارتجاعی ( یعنی الگوی وهابی خلیج ) آنان را به طور کامل در ساختار قدرت خود ادغام کرده بود.تنها گفتمان عمومی مجاز ، گفتمان مساجدی بود که به سلفی ها واگذار شده بود که در ضمن به آنها امکان می داد با استفاده از آنها وانمود کنند که «اپوزیسیون» را تشکیل می دهند. دورویی وقیحانه گفتمان دولت ایالت متحده ( و در این زمینه اوباما دست کمی از بوش ندارد) کاملا در خدمت اهداف آنها است. حمایت عملی و بالفعل آنها از اسلام سیاسی، ظرفیت های جامعه را برای رویارویی با چالش های جهان مدرن از بین می برد ( و موجب انحطاط فاجعه باری در امر آموزش و تحقیقات می شود ) در حالی که از محکومیت گهگاهی «افراط گرایی » هائی که این اسلام سلفی مسئول آنهاست (مثل ترور قبطی ها) برای توجیه و مشروعیت بخشیدن به مداخلات نظامی واشنگتن که به قول خودشان در «جنگ علیه تروریسم» درگیرند ،استفاده می کنند.

پیشتر کارگران فقیر و طبقه ی متوسط به طور گسترده و توده ای به کشورهای تولید کننده ی نفت مهاجرت می کردند و تا زمانی که این سوپاپ اطمینان کار می کرد، رژیم مصر ممکن بود « قابل تحمل» به نظر آید. اما از کار افتادن این سیستم (مهاجران آسیایی جای مهاجرین کشور های عربی را گرفتند) تولد دوباره ی جنبش های مقاومت را به دنبال داشت. اعتصابات کارگری سال 2007 – که قویترین اعتصابات قاره آفریقا طی 50 ساله ی گذشته بود– مقاومت سرسختانه ی دهقانان خرد که سرمایه ی کشاورزی آنان را به سلب مالکیت تهدید می کرد و تشکیل گروه های اعتراضی دموکراتیک در میان طبقات متوسط (مانند جنبش های کفایه و ششم آوریل ) پیشاپیش از انفجار ناگزیری خبر می داد که مصر در انتظار آن بود ، حتی اگر مایه ی شگفتی «ناظران خارجی» و تکان دادن آنها شده باشد. به این ترتیب ما وارد مرحله ی نوینی از اوجگیری مبارزات رهایی بخش شدیم که باید سمت و سوی آنها و فرصت های رشد و تکامل آن را در اینجا تحلیل کنیم .

اجزای تشکیل دهنده ی جنبش دموکراتیک

«انقلاب مصر» که اکنون در جریان است نشان می دهد که اعلام پایان عمر نظام نولیبرالی که همه ی ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن به لرزه افتاده ، امکان پذیر است. این جنبش غول آسای مردم از سه جز تشکیل دهنده ی فعال ترکیب شده و آنها را در بر گرفته و با هم متحد کرده است که عبارت اند از : جوانانی که به اراده ی خودشان و در شکل های « مدرنی » که خود آنها ابداع کرده اند «دوباره سیاسی شده» اند ، نیروهای چپ رادیکال، و نیروهای طبقات متوسط دموکرات.

جوانان (حدود یک میلیون فعال) رهبری جنبش را داشتند. چپ رادیکال و طبقات متوسط دموکرات هم بی درنگ به آنان پیوستند.اخوان المسلمین که رهبرانشان طی چهار روز اول تظاهرات از آنها خواسته بودند این تظاهرات را تحریم کنند ( زیرا مطمئن بودند که دستگاه سرکوب « آن را در هم خواهد شکست » ) ، دیر هنگام یعنی زمانی جنبش را پذیرفتند که مجموعه ی مردم مصر، دعوت به تظاهرات را دریافت کرده و با آن همراه شده بودند و آن فراخوان، بسیج های غول آسای پانزده میلیونی از تظاهرات کنندگان را به وجود آورده بود.

جوانان و چپ رادیکال به دنبال سه هدف مشترک هستند: احیای دموکراسی (پایان دادن به رژیم پلیسی/نظامی)، تعهد به اجرای یک سیاست اقتصادی و اجتماعی نوین که در جهت مافع توده های مردم باشد (پایان دادن به اطاعت از خواسته های لیبرالیسم جهانی شده ) و پیش گرفتن یک سیاست خارجی و بین المللی مستقل (پایان دادن به انقیاد و اطاعت از اقتضائات سرکردگی ایالات متحده و گسترش کنترل نظامی این کشور بر سرتاسر جهان).

انقلاب دموکراتیکی که آنان خواهانش هستند، یک انقلاب دموکراتیک اجتماعی و ضد امپریالیستی است.

اگرچه جنبش جوانان از لحاظ ترکیب اجتماعی آن و نیز از لحاظ نمود های سیاسی و ایدئولوژیک آن گونه گون است، اما روی هم رفته و به عنوان یک کل واحد در « سمت چپ » قرار می گیرد. نمود های قدرتمند و خود انگیخته همدلی و همراهی آن با چپ رادیکال گواه این امر است. طبقات متوسط وقتی به عنوان یک کل واحد در نظر گرفته شوند، فقط پیرامون هدف دموکراتیک جمع می شوند، بدون اینکه لزوما به « بازار» ( همین گونه که هست) یا به صف بندی بین المللی مصر به طور دربست و از اساس ایراد و اعتراضی داشته باشند. موضوع دیگری که نباید فراموش کرد نقش یک گروه از وبلاگ نویسان است که آگاهانه یا غیر آگاهانه در یک توطئه ی واقعی که از طرف « سیا » سازماندهی شده است مشارکت دارند. مجریان اولیه این توطئه که آن را به حرکت درآورده اند عموما جوانانی از طبقات ثروتمند و مرفه هستند که به غایت « آمریکائیزه » شده اند، و با این حال خود را به عنوان « معترض » به دیکتاتوری های مستقر معرفی می کنند. موضوع دموکراسی –با روایتی که واشنگتن برای دستکاریهای مورد نظر خود به آن نیاز دارد – بالاترین جایگاه را در مداخلات و گفتمان آنها در شبکه ی اینترنت دارد. بنا به همین واقعیت آنان در زنجیره ی بازیگران ضد انقلاب هائی که نغمه آنها را واشنگتن ساز میکند و زیر عنوان انقلابات دموکراتیک طبق الگوی « انقلابات رنگی» اروپای شرقی خود را استتار و پنهان کرده اند، مشارکت میکنند. اما خطا است اگر فکر کنیم که منشاء شورش های مردمی هم این توطئه بوده است.

آنچه « سیا » بدنبال آن است وارونه کردن سمت و سوی جنبش، دور کردن فعالان جنبش از هدف آنها یعنی تحول اجتماعی ترقیخواهانه و منحرف کردن آنها به مسیرهای گوناگون دیگر است، شانس موفقیت این توطئه وقتی جدی میشود که جنبش نتواند اجزاء تشکیل دهنده خود را گرد هم آورد، نتواند هدفهای مشترک استراتژیک خود را مشخص و تعریف کند و نتواند شکل های موثر سازمان و عمل را ابداع کند. نمونه هائی از چنین شکست هائی را مثلا در فیلپین یا اندونزی همه میشناسند. جالب توجه است که این وبلاگ نویسان ما – که بیشتر هم به زبان انگلیسی مینویسند تا عربی(!) – و برای دفاع از دموکراسی مدل آمریکائی – حرکت کرده اند در مصر غالبا بحث ها و استدلالاتی را مطرح میکنند که هدف آنها توجیه اخوان المسلمین و مشروعیت بخشیدن به آن است.

فراخوانی که از سوی این سه جزء فعال جنبش برای تظاهرات داده شد، به سرعت مورد توجه همه مردم مصر قرار گرفت. سرکوب، که طی نخستین روزها فوق العاده خشونت آمیز بود. ( بیش از هزار نفر کشته ) این جوانان و هم پیمانان آنها را ( که هرگز بر خلاف بعضی جاهای دیگر از قدرت های غربی درخواست نجات خود را نکردند ) مایوس و دلسرد نکرد. شجاعت آنان، آن عنصر قطعی و تعیین کننده ای بود که 15 میلیون مصری را از همه محلات و مناطق شهرهای بزرگ و کوچک و حتی روستاها به عرصه تظاهرات اعتراضی کشانید که روزهای متمادی و ( گاهی شب ها ) به درازا کشید.

این پیروزی سیاسی بهت آور و سنگین آنان، نتایج خود را به بار آورد: ترس از این اردوگاه به اردوگاه حریف نقل مکان کرد. اکنون هیلاری کلینتون و اوباما کشف کردند که باید مبارک را که تا این زمان از او حمایت کرده بودند کنار بگذارند ، در حالی که سرکردگان ارتش هم به سکوت خود پایان دادند و از قبول وظیفه سرکوب مردم سر باز زدند تا به این ترتیب از ضایع شدن تصویر خود جلوگیری کنند – و سرانجام مبارک و شماری از همدستان اصلی او را برکنار کردند.

همگانی شدن جنبش در میان مجموعه مردم مصر بخودی خود یک چالش مثبت است. زیرا که این مردم، مانند هر مردم دیگری، به هیچ روی یک « بلوک همگون » را تشکیل نمی دهند. برخی از بخش های اصلی تشکیل دهنده این مردم، بدون هیچ تردید، منشاء قدرت این جنبش در چشم انداز رادیکالیزه شدن آن هستند و آنرا تقویت میکنند.

ورود طبقه پنج میلیونی و قدرتمند کارگر مصر به عرصه مبارزه میتواند تعیین کننده باشد. کارگرانی که از طریق اعتصابات متعدد در حال مبارزه بوده اند، در کار ایجاد شکلهای سازمانی که آن را از سال 2007 آغاز کردند، پیشرفت کرده اند. تا همین جا بیش از پنجاه سندیکای مستقل بوجود آمده است. مقاومت آشتی ناپذیر دهقانان خرد، در برابر سلب مالکیت آنان، که بموجب قانون لغو اصلاحات ارضی انجام گرفته بود، عامل دیگری برای رادیکالیزه شدن جنبش است (اخوان المسلمین با آرائی که در پارلمان داشتند به حمایت از تصویب قانون فاسد لغو اصلاحات ارضی موضع گرفتند و به آن رأی مثبت دادند. با این توجیه و بهانه که مالکیت خصوصی در اسلام «مقدس» است و اصلاحات ارضی از شیطان که کمونیست است(!) الهام گرفته است). آنچه علاوه بر این باید گفت این است که توده گسترده ای از «فقرا» در تظاهرات فوریه 2011 فعالانه شرکت داشتند و غالباً هم در کمیته های مردمی تشکیل شده در محله ها برای «دفاع از انقلاب» فعالیت دارند. ریش ها، حجاب و لباس و سر و وضع این «فقرا» ممکن است این تصور را به وجود آورد که اعماق جامعه مصر «اسلامی» است، حتی ممکن است این تصور را به وجود آورد که این مردم به وسیله اخوان المسلمین بسیج شده اند. اما واقعیت امر اینست که ورود آن ها به صحنه، به گردانندگان سازمان این جنبش تحمیل شده است. آنان ناگهان وارد صحنه شده اند و رهبران آن سازمان انتخاب دیگری نداشتند جز این که به راه خود ادامه دهند. به این ترتیب اکنون مسابقه ای جریان دارد. کدام یک از این دو خواهد توانست به اتحادهای موثر و کارامدی با این توده های هنوز گیج و سردرگم شکل بدهد و حتی خواهد توانست (بنا به اصطلاحی که من آن را قبول ندارم) «آن ها را در چارچوب و تحت انضباطی درآورد»؟

اخوان المسلمین و متحدین اسلام گرای آنان (سلفی ها) یا اتحاد دموکراتیک مردم؟

پیشرفت های چشمگیر و غیرقابل انکاری در کار ساختن جبهه متحد نیروهای دموکراتیک و کارگران در مصر در جریان است. پنج حزبی که سمتگیری سوسیالیستی دارند ( حزب سوسیالیست مصر، اتحاد دموکراتیک مردمی، متشکل از اکثریت اعضای حزب قدیمی تاگامو که از آن خارج شده اند، حزب دموکراتیک کارگران، حزب سوسیالیست های انقلابی – تروتسکیست ها– و حزب کمونیست مصر که یکی از اجزای تشکیل دهنده تاگامو بود) در آوریل 2011 اتحادی از نیروهای سوسیالیستی را تأسیس و بوجود آوردند که خود را متعهد ساختند مبارزاتشان را در چارچوب این اتحاد به صورت مشترک و جمعی دنبال کنند. به موازات آن یک شورای ملی (مجلس وطنی) به وسیله کلیه نیروهای سیاسی- اجتماعی فعال در این جنبش ( احزابی که سمت گیری سوسیالیستی دارند، چند حزب دموکراتیک گوناگون، سندیکاهای مستقل، سازمان های دهقانی، شبکه های جوانان و چندین انجمن اجتماعی) تأسیس و بوجود آمده است. این شورا حدود 150 عضو دارد، اخوان المسلمین و احزاب دست راستی از شرکت در این شورا خودداری کرده و به این ترتیب بر مخالفت همیشگی و شناخته شده خود با ادامه جنبش انقلابی مجدداً تأکید ورزیده اند.

بلوک ارتجاع: دربرابر جنبش دموکراتیک

درست مثل دوره‍ی رشد و اعتلای جنبش در گذشته، امروز هم جنبش دموکراتیک اجتماعی و ضدامپریالیستی مصر در برابر یک بلوک قدرتمند ارتجاع قد برافراشته است. هویت این بلوک را شاید بتوان با ترکیب اجتماعی آن (طبعاً طبقات اجتماعی تشکیل دهنده‍ی آن) تعیین کرد، امّا این موضوع هم به همان اندازه اهمیت دارد که آن را از لحاظ طرق و وسایل مداخله‍ی سیاسی و گفتمان ایدئولوژیکی که در خدمت آن است شناسایی و تعریف کنیم.

از لحاظ اجتماعی بلوک ارتجاع به وسیله‍ی بورژوازی مصر رهبری می شود که به عنوان یک کل واحد در نظر گرفته شود.

شکل های انباشت وابسته که طی چهل سال گذشته در عمل اجرا می شده است، موجب پیدا شدن یک بورژوازی ثروتمند شده که تنها بهره بردار آن نابرابری شرم آوری است که با الگوی «لیبرالی جهانی شده» همراه بود. این ها چیزی حدود ده هزار میلیونر و میلیاردر هستند– اما نه آن «کارآفرینان نوآوری» که بانک جهانی در گفتمان خود آنها را معرفی می کند– که همگی ثروت و موقعیت های خود را مدیون گاوبندی و تبانی با دستگاه سیاسی مصر هستند (فساد مالی یک بخش ذاتی نظام آن ها است). این بورژوازی، یک بورژوازی کمپرادور است (مردم در زبان سیاسی جاری در مصر کنونی، آن ها را «انگل های مالی فاسد » می خوانند). آنان بعنوان هم پیمانان بی قید و شرط ایالات متحده، تکیه گاه اجتماعی و حامیان فعال داخل کردن مصر در جهانی سازی امریالیستی معاصر را تشکیل میدهند و در درون صفوف خود ژنرال های متعدد ارتش و پلیس ، «غیر نظامیانی» که با دولت و حزب حاکم «ناسیونال دموکراتیک» که بوسیله‍ی سادات و مبارک ایجاد شد روابط زیرجلی داشتند، همچنین شخصیت های مذهبی– تمامی رهبری اخوان المسلمین و شیوخ برجسته دانشگاه الأزهر که همه‍ی آنها «بیلیاردر» هستند را جای داده است .یقینا ً هنوز یک بورژوازی مرکب از کارفرمایان کوچک و متوسط فعال وجود دارد. اما آنان قربانیان سیستم باج گیری هستند که به وسیله‍ی بورژوازی کمپرادور، ایجاد و حاکم شده و جایگاه این موسسات کوچک و متوسط را غالباً تا حد پیمانکاران دست دوم و مطیع انحصارگران محلی تنزل داده اند در حالی که خود این انحصارگران محلی هم منحصراً نوارهای نقاله انحصارات  خارجی هستند. در صنعت ساختمان این وضعیت تقریباً عمومیت یافته است: «بزرگ ترها» قراردادهای دولتی را می قاپند و بعد کار را با قراردادهای دست دوم به «کوچک تر ها» واگذار می کنند. این بورژوازی کوچک که واقعاً متصدی موسسه‍ی اقتصادی است، با جنبش دموکراتیک همدلی دارد.

بخش روستایی بلوک ارتجاع هم اهمیت کمتری ندارد. این بخش مرکب از کشاورزان ثروتمندی است که منتفع شدگان اصلی از اصلاحات ارضی ناصر هستند و جانشین طبقه‍ی قبلی ملاکان و اربابان ثروتمند زمین شده اند. تعاونی های کشاورزی که به وسیله‍ی رژیم ناصر تشکیل شد، هم دهقانان ثروتمند را دربر می گرفت و هم دهقانان فقیر را و به این ترتیب این تعاونی ها عمدتاً در راستای منافع ثروتمندان کار می کردند. امّا آن رژیم مقررات و تمهیداتی را نیز برای محدود کردن سوء استفاده‍ی احتمالی از دهقانان فقیر پیش بینی کرده بود. وقتی آن تمهیدات بنا به توصیه‍ی بانک جهانی به وسیله‍ی سادات و مبارک کنار گذاشته شد، ثروتمندان روستا کار خود را در جهت نابودی دهقانان فقیر تسریع کردند. در مصر جدید ثروتمندان روستا همیشه یک طبقه‍ی ارتجاعی را تشکیل می داده اند و این موضوع، امروز بیش از هر زمان دیگری صادق است. آنان به همین سان، حامیان اصلی مالی اسلام محافظه کار در مناطق روستایی هم هستند و از طریق مناسبات نزدیک (و غالباً خانوادگی) خود با مقامات رسمی دولتی و دستگاه های مذهبی (دانشگاه الأزهر در مصر جایگاهی معادل یک کلیسای سازمان یافته‍ی اسلامی را دارد) بر زندگی اجتماعی روستا تسلط دارند. آن چه می ماند و باید اضافه شود این است که بخش بزرگی از طبقات متوسط روستایی (به ویژه افسران ارتش و پلیس، اما تکنوکرات ها و شاغلین حرفه های لیبرالی- پزشکی و حقوق- نیز) مستقیماً از خانواده های دهقانی ثروتمند برخاسته اند.

این بلوک ارتجاعی افزارهای سیاسی نیرومندی را در خدمت خود دارد: نیروهای ارتش و پلیس، نهادهای دولتی، حزب سیاسی و صاحب مزایای حاکم (در واقع نوعی حزب واحد) یعنی حزب ناسیونال دموکراتیک که به وسیله‍ی سادات ایجاد شد، دستگاه مذهبی (الأزهر)، و جریان های اسلام سیاسی (اخوان المسلمین و سلفی ها). کمک نظامی ایالات متحده به ارتش مصر (بالغ بر حدود 1.5 میلیلارد دلار در سال) هیچ گاه صرف تقویت توانایی دفاعی این کشور نشد. به عکس، اثر آن بر بنیه‍ی دفاعی کشور به طور خطرناکی ویرانگر بود، زیرا موجب فساد مالی نظام یافته ای شد که همه نه تنها از آن اطلاع داشتند و آن را تحمل می کردند، بلکه با کمال وقاحت، فعالانه از آن حمایت هم میکردند.

این «کمک» به بالاترین رده ها امکان می داد که برخی بخش های مهم اقتصاد کمپرادور مصر را برای خود قبضه کنند، تا آن جا که در مصر، در زبان عامه‍ی مردم «شرکت سهامی ارتش» (شرکه الجیش) اصطلاحی رایج شده است. به این ترتیب، فرماندهی عالی ارتش، که خود مسئولیت «رهبری کردن» دوره‍ی گذار را به خود محول کرده است، علی رغم تلاشی که می کند تا با فاصله گرفتن از اقدامات سرکوبگرانه به خود ظاهر بی طرف بدهد، به هیچ وجه «بیطرف» نیست. دولت «غیر نظامی» منتخب و مطیع آن هم که به طور گسترده از چهره های رژیم قبلی که کمتر در دید مردم بوده اند تشکیل شده است، یک رشته تصمیمات کاملاً ارتجاعی را اتخاذ کرده است که هدف آن ها بستن راه بر هر گونه رادیکالیزه شدن جنبش است.

از جمله‍ی این اقدامات یک قانون فاسد ضد اعتصاب (به بهانه‍ی احیای اقتصادی) است و قانون دیگری است که محدودیت های سختی را برای تشکیل احزاب سیاسی مقرر داشته است و هدف آن محدود کردن بازی انتخاباتی به گرایش های مختلف اسلام سیاسی ( به ویژه اخوان المسلمین) است که به برکت حمایت نظام یافته و برنامه ریزی شده‍ی رژیم گذشته از آنان، اکنون به خوبی سازمان یافته اند. امّا، علی رغم همه‍ی این ها، موضع ارتش در نهایت، هم چنان غیرقابل پیش بینی است. به رغم فساد مالی کادرهای ارتش (سربازان اجباراً به خدمت مشغولند، اما افسران حرفه ای و دائمی هستند) احساسات ملی هنوز در ارتش به طور کامل از میان نرفته است.

به علاوه ارتش از این که عملاً از بیشتر قدرت خود، به سود پلیس محروم شده، ناراضی و عصبانی است. در این اوضاع و احوال و به دلیل این که جنبش قدرتمندانه اراده‍ی خود را برای بیرون نگه داشتن ارتش از رهبری سیاسی کشور اعلام و بیان کرده است، این امر بسیار محتمل است که فرماندهی عالی در آینده درصدد برآید که به جای معرفی نامزدهای خود در انتخابات آینده، پشت صحنه‍ی رویدادها بماند. اگرچه روشن است که دستگاه پلیسی دست نخورده باقی مانده است (هیچ یک از مسئولین پلیس تحت پیگرد قانونی قرار نگرفته اند)، همان طور که مجموعه‍ی دستگاه دولتی دست نخورده باقی مانده است (حکومتگران جدید همگی مسئولین قدیمی رژیم هستند)، امّا حزب ناسیونال دموکراتیک برخلاف آن ها در توفان رویدادها از بین رفته و انحلال رسمی آن از طرف دستگاه قضایی اعلام شده است. با این حال، به بورژوازی مصر اطمینان می دهیم که او دوباره حزب خود را با اسامی و برچسب یا برچسب های جدید دیگری، مجدداً به راه خواهد انداخت.

اسلام سیاسی

اخوان المسلمین، تنها نیروی سیاسی است که نه فقط حضور و موجودیت آن از سوی رژیم گذشته تحمل می شد، بلکه آن رژیم فعالانه از گسترش آن هم حمایت می کرد. سادات و مبارک کنترل بر سه نهاد اساسی را به آن ها واگذار کردند: آموزش و پرورش، دستگاه قضایی و تلویزیون. اخوان المسلمین نه هرگز «میانه رو» بوده اند، و نه هرگز می توانند «میانه رو» باشند، تا چه رسد به این که «دموکراتیک» باشند. رهبر آن ها- مرشد (واژه‍ی عربی به معنای «راهنما» یا «رهبر») خودگمارده است و سازمان آن بر اصل اجرای منضبط دستورات رهبر بدون هیچ چون و چرا مبتنی است. رهبری عالیه‍ی این جماعت تماماً و فقط از افراد فوق العاده ثروتمند (از جمله به برکت حمایت مالی عربستان سعودی، یعنی در واقع واشنگتن) تشکیل شده است. کادر پیرامونی آنان یعنی رهبری رده‍ی دوم آن را افرادی از قشرهای تاریک اندیش طبقات متوسط و بدنه‍ی اصلی آن را افرادی از مردم و طبقات پایین تر تشکیل می دهند که از طریق خدمات اجتماعی خیریه که از طرف اخوان المسلمین اداره ( و هزینه‍ی آن نیز از طرف سعودی ها تأمین می شود) جذب و نفرگیری می شوند، در حالی که نیروی ضربتی آن از میلیشیایی (به نام بالتاجی ها) تشکیل می شود که آن ها را از میان لومپن ها نفرگیری و استخدام می کنند.

اخوان المسلمین متعهد به یک نظام اقتصادی مبتنی بر بازار و کاملاً وابسته به خارج هستند. در واقع آنان بخشی از بورژوازی کمپرادور هستند. از این گذشته، آنان علیه اعتصابات بزرگ طبقه‍ی کارگر و مبارزات دهقانان فقیر برای حفظ مالکیت زمین هایشان موضع دارند. بنابراین «میانه رو» بودن اخوان المسلمین تنها از دو جهت معنی پیدا می کند. یکی این که از تدوین و ارائه‍ی هرگونه برنامه‍ی اقتصادی و اجتماعی خودداری و آن را رد می کنند و به این ترتیب در واقع امر سیاست های ارتجاعی نولیبرالی را بی چون و چرا می پذیرند؛ و دیگر این که به طور دوفاکتو تسلیم سیاست تحمیلی ایالات متحده و اقتضائات گسترش کنترل این کشور در جهان و منطقه هستند. به این ترتیب آنان هم پیمانان مفید واشنگتن به شمار میروند (آیا برای ایالات متحده هم پیمانی بهتر از عربستان سعودی، ارباب اخوان المسلمین وجود دارد؟) که اکنون به اخوان المسلمین «گواهینامه‍ی دموکراسی» داده است.

اما ایالات متحده نمی تواند اعتراف کند که هدف استراتژیک آن کشور استقرار رژیم های «اسلامی» در منطقه است، آنان احتیاج دارند که تظاهر کنند «این موضوع آن ها را می ترساند»، احتیاج دارند این ادّعا را حفظ کنند. آنان از این طریق «جنگ دائمی خود علیه تروریسم» را مشروعیت می بخشند که در واقع هدف های دیگری کاملاً متفاوت با عنوان خود را دنبال می کند: تحمیل کنترل نظامی بر تمامی کره‍ی خاک برای تضمین این که مثلث ایالات متحده- اروپا-ژاپن بر منابع جهان دسترسی و تسلط انحصاری داشته باشند.

مزیت تکمیلی و دیگر این نیرنگ این است که ادعای مورد بحث برای آن ها این امکان را فراهم می سازد که «اسلام هراسی » را در افکار عمومی تحریک و بسیج کنند. اروپا، همانطور که همه میدانند، هیچ گونه استراتژی مشخصی از خود برای این منطقه ندارد و به این راضی است که به شکل روز به روز، از تصمیمات واشنگتن دنباله روی کند. امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری است که این نیرنگ واقعی استراتژی ایالات متحده که به شکل کاملاً موثری افکار عمومی– آن عموم فریب خورده‍ی خود– را دستکاری کرده است، به طور روشن افشا شود. ایالات متحده (و اروپا به دنبال آن) بیش از هر چیز دیگری از یک مصر واقعاً دموکراتیک وحشت دارند که یقیناً از مسیر همپیمانی با لیبرالیسم اقتصادی و همراهی با استراتژی تجاوزکارانه‍ی ناتو و ایالات متحده برخواهد گشت. آن ها هر چه از دستشان برآید برای جلوگیری از به وجود آمدن یک مصر دموکراتیک خواهند کرد و برای این منظور، ریاکارانه و با پنهان کردن چهره‍ی واقعی خود از گزینه‍ی قلابی اخوان المسلمین حمایت کامل خواهند کرد،اخوان المسلمینی که نشان داده است در درون جنبشی که مردم مصر برای تغییرات واقعی بپا داشته اند، چیزی بیش از یک اقلیت واپس گرا نیست. از طرف دیگر، گاوبندی بین قدرت های امپریالیستی و اسلام سیاسی هم البته نه پدیده جدیدی است و نه منحصر به مصر است . اخوان امسلمین از همان زمان بنیانگذاری آن در 1927 تا حال حاضر امپریالیسم و برای بلوک ارتجاع بومی یک هم پیمان بدردخور بوده است. آنان برای جنبش های دموکراتیک مصر همیشه دشمنی وحشی و سبع بوده اند و قرار هم نبوده است مولتی میلیادرهائی که در حال حاضر اخوان المسلمین را رهبری میکنند تغییر موضع دهند و در خدمت جنبش دموکراتیک درآیند. در سراسر دنیای اسلامی نیز اسلام سیاسی هم پیمان استراتژیک ایالات متحده و شرکای فرودست آن در ناتو است. واشنگتن چه پیش از مداخله شوروی، چه در جریان این مداخله و چه پس از آن، طالبان را که آنان را «قهرمانان آزادی» توصیف میکرد، در جنگشان علیه رژیم ملی/مردمی افغانستان که آنرا «کمونیست» میخواندند، مسلح و از لحاظ مالی تامین می کرد. وقتی طالبان مدارس دخترانه ای را که به وسیله آن «کمونیست ها» ایجاد شده بود، می بستند، «دموکرات ها» و حتی «فمنیست ها» ئی دم دست بودند که ادعا کنند باید « به سنت ها احترام گذاشته شود!»

در مصر اخوان المسلمین از این پس مورد حمایت جریان «سنت گرای» سلفی ها است که آنان را نیز دولت های خلیج ]فارس[ سخاوتمندانه تامین مالی میکنند. سلفی ها (وهابی های خرافه پرست، که تحمل هیچ گونه تفسیر دیگری از اسلام غیر از عقاید خود را ندارند) به هیچ روی افراطی گری خود را انکار یا پنهان نمی کنند و در پشت صحنه تعرض سازمان یافته و منظم قتل و ترور قبطی ها هستند، عملیاتی که تصور انجام آن بدون حمایت تلویحی (و گاهی اوقات از این هم فراتر یعنی مشارکت در جرم ) دستگاه دولت و بویژه سیستم قضائی که به طور گسترده ای در اختیار اخوان المسلمین قرار گرفته، دشوار است. این تقسیم کار عجیب و غریب، به اخوان المسلمین امکان می دهد که با چهره ی میانه رو ظاهر شود، و این همان چیزی است که واشنگتن وانمود می کند آنرا باور کرده است. با این حال برخوردهای خشونت آمیزی در بطن جریان های مذهبی اسلامی مصر، در چشم انداز آینده آنها وجود دارد. دلیل این امر این واقعیت است که اسلام تاریخی مصر که در این کشور سلطه و رواج دارد عمدتا اسلام «صوفیانه» است که انجمن های آن در حال حاضر در برگیرنده ی 15 میلیون نفر از پیروان آن هستند. اسلام صوفیانه اسلامی است باز و شکیبا، که بیشتر به اعتقادات فردی تاکید دارد تا بر مراسم و مناسک ( آنان می گویند « باندازه تعداد افراد برای رسیدن به خدا راه وجود دارد » ). قدرتهای دولتی همیشه عمیقا به صوفی گری نیز مظنون بوده اند و اگر چه چماق و هویج هر دو را بکار می برده اند همواره مراقب بوده اند که علیه آنان وارد جنگ نشوند. اسلام وهابی کشورهای خلیج در قطب مقابل صوفی گری قرار داد. این اسلام، کهنه و آیین پرست است، و همه را یک شکل و مانند خود میخواهد و دشمن اعلام شده هرگونه تفسیری است که غیر از تکرار متون انتخابی خود آنان باشد، دشمن هرگونه روحیه انتقادی است و آن را به شیطان نسبت میدهد. اسلام وهابی خود را در حال جنگ با صوفیگری میداند و ضمن حسابی که برای این منظور روی حمایت قدرتهای حاکم میکند، در صدد از میان بردن صوفیگری است. در مقابل، صوفی های امروزی مانند لائیک ها هستند یا حتی اصلا لائیک اند. آنان خواهان جدائی دین از سیاست اند ( یعنی جدائی قدرت دولت از قدرت مقامات مذهبی الازهر که از سوی دولت برسمیت شناخته می شود) . صوفی ها هم پیمانان جنبش دموکراتیک هستند. وارد کردن اسلام وهابی به مصر، در سال های دهه 1920 به وسیله رشید رضا شروع شد و بوسیله اخوان المسلمین پس از 1927 ادامه یافت. اما این تنها پس از جنگ جهانی دوم بود که توان واقعی اش را بدست آورد، یعنی زمانی که رانت های نفتی دولت های خلیج – که در ستیزه‍ی ایالات متحده با موج مبارزات رهائی بخش ملی مردمی سالهای دهه 1960 بعنوان هم پیمان مورد حمایت ایالت متحده قرار گرفته بودند – امکان چند برابر شدن منابع مالی آن را فراهم ساخت.

بهار عربی - ۲

• اکنون این بهارها با «خزان سرمایه داری»- با انحطاط سرمایه داری انحصارات جهانی شده، مالی شده و عمومیت یافته- تقارن یافته است. این جنبش ها هم مانند جنبش های قرن پیش، حرکت خود را با به چنگ آوردن دوباره استقلال خلق ها و کشورهای پیرامونی نظام آغاز میکنند و مجدداً ابتکار عمل در تغییر جهان را به دست میگیرند.

استراتژیِ ایالت متحده : الگوی پاکستانی

سه قدرتی که در تمام طول مدت پسرفت جنبش (یعنی از 1967 تا 2011) بر صحنه خاورمیانه مسلط بودند، عبارتند از ایالات متحده سرکرده آن نظام، عربستان سعودی و اسرائیل. سه هم پیمان خیلی نزدیک که هر سه گرفتار وحشت مشترک از پیدایش یک مصر دموکراتیک بودند. زیرا یک چنین مصری فقط میتوانست ضد امپریالست و طرفدار رفاه مردم باشد، از لیبرالیسم جهانی شده فاصله میگرفت، عربستان سعودی و کشورهای خلیج را از اعتبار می انداخت، همبستگی خلقهای عرب را احیا و آنها را دوباره بیدار میکرد و اسرائیل را وادار میکرد دولت فلسطین را به رسمیت بشناسد.

مصر، در استراتژی ایالات متحده برای کنترل جهان یک سنگ بنا است. هدف منحصر به فرد واشنگتن و هم پیمانان او، اسرائیل و عربستان سعودی، سقط جنین جنبش دموکراتیک مصر است، و به این منظور آنان میخواهند یک «رژیم اسلامی» را تحت رهبری اخوان المسلمین به مصر تحمیل کنند که برای آنان تنها راه دائمی کردن انقیاد مصر است. «سخنرانی های دموکراتیک» اوباما تنها برای فریب یک افکارعمومی ساده لوح و در درجه اول افکار عمومی ایالات متحده و اروپا ایراد میشوند.

درباره الگوی ترکیه بسیار گفتگو میشود برای اینکه حکومتی از سوی اخوان المسلیمن را («که تغییر مسلک داده و هوادار دموکراسی شده است!») توجیه کنند و به آن مشروعیت بخشند. اما این هم فقط خاکی است که به چشم مخاطبان می پاشند. زیرا ارتش ترکیه که همیشه در پشت صحنه حاضر است، اگر چه یقینا غیر دموکراتیک و علاوه بر آن، هم پیمان وفادار ناتو است، اما هم چنان به عنوان تضمین کننده «سکولاریزم» در ترکیه باقی مانده است. طرح واشنگتن که هیلاری کلینتون ، اوباما و اطاق های فکری که در خدمت آنها هستند آنرا به طور آشکار و علنی بیان کردند، از الگوی پاکستان الهام گرفته است: یک ارتش «اسلامی» در پشت صحنه، و یک دولت «غیر نظامی» که بوسیله یک یا چند حزب اسلامی «انتخاب شده» کشور را اداره میکند.

بدیهی است در این فرض، تسلیم و اطاعت حکومت «اسلامی» مصر از موارد اساسی (دائمی کردن لیبرالیسم اقتصادی و باصطلاح خودشان «قراردادهای صلحی» که به اسرائیل اجازه میدهد سیاست گسترش سرزمینی خود را ادامه دهد) تلافی خواهد شد و بعنوان نوعی جبران عوام فریبانه، این حکومت اجازه خواهد داشت اجرای طرح های خود در زمینه «اسلامی کردن دولت و سیاست» و ترور قبطی ها را ادامه دهد! آنچه واشنگتن برای مصر طراحی کرده است یک چنین دموکراسی باشکوهی است. بدیهی است عربستان سعودی از اجرا و انجام این طرح با همه ی منابع (مالی) خود پشتیبانی میکند. زیرا ریاض خیلی خوب میداند که سرکردگی منطقه ای اش (در جهان عرب و مسلمان) مستلزم این است که مصر وزن و اعتباری نداشته باشد. و وسیله و راه رسیدن به این هدف «اسلامی کردن دولت و سیاست» در مصر است؛ یعنی در واقعیت و عمل، اسلامی کردن با الگوی وهابی ها با همه نتایج و آثار آن از جمله برنامه های انحرافی تعصب آمیز و خرافی آنان برای قبطی ها و انکار حقوق برابر برای زنان.

آیا این نوع اسلامی کردن ممکن است؟ شاید، اما به قیمت خشونت های افراطی و شدید. میدان جنگ، اصل دوم قانون اساسی رژیم سرنگون شده است. این اصل که تصریح میکند «شریعت منشا قانون است» در تاریخ سیاسی مصر یک بدعت است. زیرا نه در قانون اساسی سال 1932 و نه در قانون اساسی رژیم ناصر تصور چنین چیزی هم وجود نداشت. این سادات بود که این اصل را با حمایت سه جانبه واشنگتن (« باید به سنت ها احترام گذارد!») و ریاض (« قانون اساسی ما قرآن است») و اورشلیم («کشور اسراییل یک کشور یهودی است») در قانون اساسی خود گنجاند.

پروژه اخوان المسلمین، همان گونه که الحاقیه آنان به اصل دوم قانون اساسی سادات/مبارک هم نشان میدهد، همچنان مثل گذشته تاسیس و استقرار یک دولت تئوکراتیک است. علاوه بر این، تازه ترین برنامه این سازمان هم این دیدگاه قرون وسطایی را با پیشنهاد تشکیل یک «شورای علما» که اختیار داشته باشد با بررسی هر گونه قانون پیشنهادی از انطباق آن با مقررات شریعت اطمینان حاصل کند، تایید و تقویت میکند. این شورای مذهبی قانون اساسی، شبیه آن شورایی است که در ایران بالاتر از «قدرت انتخابی» است و بر آن نظارت میکند. این رژیم مبتنی بر یک ابر حزب مذهبی واحد است و در آن کلیه احزاب هوادار سکولاریزم غیر قانونی میشوند. و به این ترتیب هواداران این احزاب مانند غیر مسلمانان (قبطی ها) از زندگی سیاسی کنار گذارده میشوند، علیرغم تمام این ها مقامات رسمی واشنگتن و اروپا چنان بحث میکنند که گویا اعلامیه فرصت طلبانه و کاذبانه اخیر اخوان المسلمین را مبنی بر اینکه طرح تئوکراتیک خود را کنار میگذارند (بدون اینکه هیچ تغییری در برنامه رسمی خود داده باشند!) میتوان جدی گرفت. آیا متخصصین «سیا» نمیتوانند چیزی به زبان عربی بخوانند؟ نتیجه گیری چنان روشن است که هیچگونه طفره ای از آن نمیتوان رفت: واشنگتن ترجیح میدهد اخوان المسلمین به قدرت برسند، که ماندن مصر را در قبضه قدرت ایالات متحده و در دامن جهانی سازی نولیبرالی برای آنها تضمین میکند؛ تا اینکه دموکرات ها به قدرت برسند که به احتمال زیاد جایگاه فرودست مصر را به چالش خواهد کشید. حزب آزادی و عدالت هم که اخیرا، آشکارا به تقلید از الگوی ترکیه تاسیس شده است، چیزی جز آلت دست اخوان المسلمین نیست. اعلام کرده اند قبطی ها هم در این حزب به عضویت پذیرفته خواهند شد (!) که معنایش این است که اگر قبطی ها حق «مشارکت» در حیات سیاسی کشور خود را میخواهند، باید دولت تئوکراتیک اسلامی را که در برنامه اخوان المسلیمن گنجانده شده است، بپذیرند. اخوان المسلمین که حالت تهاجمی بخود گرفته است در حال راه انداختن «سندیکاها»، «سازمانهای دهقانی» و «فهرستی طولانی از احزاب سیاسی» با نامهای گوناگون است که تنها هدف همه آنها تفرقه انداختن در جبهه های واحد کارگری و دهقانی و دموکراتیکی است که در حال ساخته شدن اند، و البته بسود بلوک ضد انقلابی.

آیا جنبش دموکراتیک مصر قادر خواهد بود در آینده اصل مورد بحث را از قانون اساسی جدید حذف کند؟ به این سوال تنها در صورتی میتوانیم پاسخ دهیم که به عقب برگردیم و منازعات سیاسی ایدئولوژیک و فرهنگی را که در طول تاریخ مصر جدید جریان داشته است، بررسی کنیم.

در واقع میتوان دید که دوره های پیشرفت و اعتلای جنبش با تنوع عقاید و نظراتی که به طور باز و آشکار ابراز و بیان میشده و مذهب را (که همیشه در جامعه حضور دارد) در پسزمینه رها میکرده، مشخص میشود.

وضع طی دو سوم نخست سده نوزدهم (یعنی از محمد علی تا خدیو اسماعیل) چنین بود. موضوعات و بحث های تجددطلبانه (بیشتر در قالب یک استبداد روشنگرانه تا دموکراتیک) در این دوره ها بر صحنه غالب بود. از سال 1920 تا سال 1970 هم وضع بر همین منوال بود. برخورد دیدگاه ها بین «بورژوا دموکرات ها» و «کمونیست ها» که بطور گسترده ای پیش صحنه را در اشغال خود داشتند تا پیدایش ناصریسم، باز و آزاد است. ناصر این مباحثات را قطع و خاموش کرد و یک گفتمان پوپولیستی، پان عربی، گرچه در عین حال «تجدد خواه» را جایگزین آن کرد. تضادهای این نظام راه را برای بازگشت اسلام سیاسی باز کرد. در مراحل پسرفت و انحطاط جنبش هم می بینیم که به عکس این گونه تنوع عقاید محو میشود و جا را برای پیروی از عقاید و آداب قرون وسطایی که به عنوان تفکر اسلامی ارائه میشود باز میکند، عقاید و آدابی که حق انحصاری گفتمانی که قدرت آن را مجاز شناخته است را من غیر حق به خود اختصاص داده اند. از 1880 تا 1920 بریتانیائی ها به طرق مختلف این مسیر انحرافی را از جمله با تبعید همه متفکرین و کنشگران تجددخواه مصری که از زمان محمد علی پاشا به بعد تربیت شده بودند (عمدتا به نوبی1) ایجاد کردند. اما این را نیز ملاحظه می کنیم که «اپوزیسیونی» که در مقابل اشغالگری بریتانیا بوجود می آید هم خود را در صف این نگرش قرون وسطایی قرار میدهد. نهضت که بوسیله افغانی2 آغاز و بوسیله محمد عبده پیگیری شد، بخشی از این مسیر انحرافی است که با آن توهمات واهی و فریب آمیز عثمانی هایی پیوند داشت که حزب ناسیونالسیت جدید مصطفی کمال و محمد فرید نماینده آن بودند. نباید تعجبی داشته باشد اگر در حوالی پایان آن دوران این مسیر انحرافی به نوشته های ماورا ارتجاعی رشید رضا منجر شود که بعداً حسن البنا بنیانگزار اخوان المسلمین آنرا میگیرد و مورد استفاده قرار میدهد.

همین وضع دوباره در دوره ی پسرفت و انحطاط جنبش بین سال های 1970 تا 2010 هم تکرار شد. گفتمان رسمی قدرت (سادات و مبارک) که کاملاً اسلامگرا بود، (همانطور که وارد کردن شریعت در قانون اساسی و واگذاری اختیارات اساسی به اخوان المسلمین از سوی آنها این موضوع را ثابت میکند.) در عین حال گفتمان یک اپوزیسیون ساختگی، بعنوان تنها اپوزیسیون قابل تحمل بود، گفتمانی که در مساجد وعظ میشد. بخاطر همین وضع ممکن است تصور شود که اصل دوم قانون اساسی در «افکار عمومی» (یا آنطور که در بین امریکایی ها مصطلح است، در میان مردم کوچه و خیابان) ریشه های محکمی دارد. آثار ویرانگر غیر سیاسی کردن مردم را که طی دوره های پسرفت و انحطاط جنبش بطور نظام یافته و روش مند به جامعه تحمیل میشود، نباید دست کم گرفت. بالا رفتن دوباره از شیبی که براحتی از آن به پایین لغزیده ای، هرگز آسان نیست. اما این کار غیر ممکن هم نیست. مجادلات جاری در مصر تصریحاً یا تلویحاً بر مسئله و بعد ادعائی «فرهنگی» (یعنی عملاً اسلامی) این چالش متمرکز است. و علائمی وجود دارند که جهت گیری مثبتی را نشان می دهند: این جنبش بحث آزاد را اجتناب ناپذیر ساخته است. تنها چند هفته وقت کافی بود تا شعار اخوان المسلمین «اسلام راه حل ما است» از همه ی تظاهرات و تجمعات ناپدید شود، و تنها خواسته های مشخصی راجع به تغییرات عینی و ملموس در جامعه (آزادی بیان عقاید و تشکیل سندیکاها و احزاب سیاسی و دیگر سازمان های اجتماعی، بهسازی دستمزدها و حقوق کار، دسترسی به زمین، مدرسه و بهداشت، ردّ خصوصی سازی ها و در خواست ملی کردن واحد های اقتصادی و غیره) در صحنه بماند. یک نشانه دیگر که گمراه کننده نیست: در انتخابات سازمان دانشجویان، جایی که پنج سال پیش (یعنی زمانی که گفتمان اخوان المسلمین تنها شکل مجاز اپوزیسیون ادعائی بود، نامزدهای این جماعت در آن یک اکثریت قاطع 80% بدست آورده بودند.) این بار در انتخابات ماه آوریل، سهم آنان به 20% از آراء کاهش یافت. با این حال طرف دیگر هم بنوبه ی خود میداند چگونه در برابر «خطر دموکراسی» واکنش نشان داده و آنرا دفع کند. تغییرات جزئی و بی اهمیت در قانون اساسی مبارک (که هنوز معتبر و در حال اجرا است) و از طرف کمیته ای منحصراً متشکل از اسلام گرایان برگزیده ی فرماندهی عالی ارتش پیشنهاد و در یک رفراندوم شتابزده در ماه آوریل تصویب شده است، طبعاً اصل دوم قانون اساسی رژیم گذشته را دست نزده است. (رسماً با 23% رأی منفی و اکثریت رأی مثبت از طریق تقلب انتخاباتی و شانتاژ سنگین و گسترده ای که بوسیله ی مساجد صورت گرفت و طی آن اهالی را در محظور قرار میدادند و از آنها در قالب حق السکوت رأی می گرفتند.) انتخابات ریاست جمهوری و مجلس مقننه که در چهارچوب این قانون اساسی صورت میگیرد قرار است در سپتامبر و اکتبر 2011 انجام شود. جنبش دموکراتیک برای یک دوره «گذار دموکراتیک» طولانی تر مبارزه میکند که طی آن این امکان وجود داشته باشد که گفتمان این جنبش عملاً به آن لایه های وسیع مسلمان طبقات پایین تر برسد که رویداد های جاری آنها را بلاتکلیف و سر در گم ساخته و هنوز از چگونگی آنها سر در نمی آورند. اما اوباما به محض این که خیزش مردمی آغاز شد، تصمیم خود راگرفت: یک گذار کوتاه مدت تنظیم شده و دستوری (یعنی بدون هیچگونه تهدیدی نسبت به دستگاه حاکمه) و انتخاباتی که منجر به پیروزی اسلام گرایان شود. همانطور که همه میدانند، «انتخابات» در مصر هم مثل هر جای دیگری در جهان، بهترین راه برقراری دموکراسی نیست، بلکه غالباً بهترین راه برای تعیین یک حد نهایی برای پیشروی های دموکراتیک است.

و سرنجام، چند کلمه پیرامون «فساد مالی». گفتمان مسلط «رژیم انتقالی» بر محکومیت فساد مالی، همراه با تهدیداتی دائر بر تعقیب قضائی آن، تأکید میکند (مبارک، همسر او و برخی دیگر از اطرافیانش بازداشت شده اند، اما باید صبر کنیم و ببینیم در عمل به چه نتیجه ای منجر خواهد شد). البته از این گفتمان، بویژه از طرف اکثریت ساده لوح افکار عمومی استقبال میشود. اما آنان از تجزیه و تحلیل ریشه ای و عمیق این پدیده خودداری میکنند و نمی خواهند مردم بفهمند که «فساد مالی» (که در مواعظ اخلاقی امریکائی، یک انحراف اخلاقی فردی معرفی میشود) یک جزء ذاتی و ضروری شکل گیری بورژوازی است. و این امر منحصر به مصر و بطور کلی کشور های جنوب نیست که اگر یک بورژوازی کمپرادور بخواهد در آنجا شکل بگیرد، تنها راه برای تحقق این امر، یکی شدن با دستگاه قدرت و دولت است. من تأکید میکنم که در مرحله ی سرمایه داری انحصاری تعمیم یافته، فساد مالی بصورت یکی از اجزاء طبیعی و ذاتی تشکیل دهنده ی روند بازتولید انباشت آن در آمده است: رانت جوئی انحصارات مستلزم این است که دولت شریک جرم فعال آنان باشد. گفتمان ایدئولوژیک آن («ویروس لیبرال») اعلام میکند «دست های دولت از اقتصاد کوتاه» در حالی که عمل آن «دولت در خدمت انحصارات» است.

منطقه ی توفان ها

مائو اشتباه نمیکرد هنگامی که تأکید میورزید که سرمایه داری (واقعا ً موجود، یعنی بنا به سرشت خود، امپریالیستی) چیزی ندارد که به خلق های سه قاره بدهد (یعنی به کشورهای پیرامونی که آسیا، افریقا و امریکای لاتین را شامل میشوند- این «اقلیتی» که 85 درصد جمعیت کره ی خاک را تشکیل میدهند!)، و بنا بر این جنوب «منطقه ی توفان ها» را تشکیل میدهد، یعنی منطقه ی شورش های پی در پی ای را که بطور بالقوه (اما فقط بطور بالقوه) آبستن پیشروی های انقلابی در جهت عبور دادن جامعه از سرمایه داری و اعتلای آن به سوی سوسیالیسم هستند.

«بهار عرب» در فهرست این واقعیت قرار می گیرد. این مورد، یک مورد از شورش های اجتماعی است که حامل امکان بالقوه ی تبلور جایگزینه های عینی و مشخصی است که در بلند مدت میتوان آنها را در یک چشم انداز سوسیالیستی قرار داد. به همین دلیل است که نظام سرمایه داری، سرمایه ی انحصاراتی که در مقیاس جهانی مسلّط اند، نمی تواند رشد و تکامل این جنبش ها را تحمل کند. سرمایه ی انحصاری کلیه ی طرق و وسائل ممکن را، از فشارهای اقتصادی و مالی گرفته تا تهدیدات نظامی، برای بی ثباتی بسیج خواهد کرد. بر حسب اوضاع و احوال، هم از گزینه های قلابی فاشیستی یا شبه فاشیستی و هم از تحمیل شدن دیکتاتوری های نظامی به این کشورها پشتیبانی خواهد کرد. کلمه ای از آنچه اوباما میگوید را نباید باور کرد. اوباما همان بوش است با زبانی دیگر. یک فریب دائمی در زبان همه ی رهبران مثلث امپریالیستی (ایالات متحده، اروپای غربی و ژاپن) تعبیه شده است.

من قصد ندارم در این مقاله هریک از جنبش های جاری در دنیای عرب (تونس، لیبی، سوریه، یمن و غیره) را چندان با تفصیل بررسی کنم. زیرا اجزاء تشکیل دهنده جنبش در هریک از این کشورها با کشورهای دیگر تفاوت دارند، درست همانطور که شکل های ادغام آنها در جهانی سازی امپریالیستی و ساختارهای رژیم های مستقر در این کشورها با هم تفاوت دارند.

شورش تونس شلیک آغاز حرکت بود و بطور یقین مصری ها را قویا ً تحت تأثیر قرار داد و آنها را تشجیع کرد. از طرف دیگر جنبش تونس یک مزیت مشخص داشت. اسلامگرایانی که از تبعید خود از انگلستان برگشته اند مطمئنا ً نمی توانند نیمه سکولاریزمی را که به وسیله ی بورقبیه ایجاد شد زیر سوال ببرند. اما در همین حال به نظر نمی رسد جنبش تونس بتواند الگوی توسعه ی برون گرائی را هم، که ذاتا ً با جهانی سازی لیبرالی سرمایه داری همراه است، به چالش بکشد.

لیبی، نه تونس است، نه مصر. گروه حاکم (قذافی) و نیروهائی که با آن می جنگند به هیچ وجه شبیه همتایان تونسی یا مصری خود نیستند. قذافی هرگز چیزی بیش از یک دلقک نبوده است که تهی بودن فکرش در «کتاب سبز» او نمایان است. او که در یک جامعه ی هنوز کهن عمل میکرد، میتوانست راحت به خود اجازه دهد که امروز سخنرانی های پی در پی «ناسیونالیستی و سوسیالیستی» ایراد کند -که چندان ربطی هم به واقعیت نداشت- و روز بعد از «لیبرالیسم» جانبداری کند. او برای «خوشایند غربی ها!» این کار را میکرد. گوئی انتخاب لیبرالیسم هیچگونه تأثیری در جامعه بجا نمی گذارد، امّا چنین تأثیری را بجا گذاشت و به شکل خیلی معمولی و مبتذلی، دشواریها و شرایط زندگی اکثریت مردم را خراب تر کرد. آنگاه این دشواری ها شرایط را برای انفجاری فراهم کرد که همه از آن اطلاع دارند و اسلام سیاسی این کشور و ناحیه گرایان خودمختاری طلب گوناگون فورا ً از آن بهره برداری کردند. زیرا لیبی در گذشته هم هیچگاه واقعا ً به صورت یک ملت واحد وجود نداشته است. لیبی یک منطقه ی جغرافیائی است که مغرب و مشرق عربی را از یکدیگر جدا می کند. مرز میان این دو دقیقا ً از وسط لیبی می گذرد. سیرنائیکا از لحاظ تاریخی یونانی و هلنی بود، سپس مشرقین شد. اما تریپولیتانیا رمی بود و مغربین شد. بنا به این واقعیت در این کشور همیشه پایگاهی برای ناحیه گرائی (رژینونالیسم) وجود داشته و این پدیده همیشه در لیبی قوی بوده است. هیچ کس واقعا ً نمیداند اعضای شورای انتقالی ملی بنغازی چه کسانی هستند، ممکن است در میان آنان دموکرات هائی هم وجود داشته باشند، اما یقینا ً اسلام گرایان- و از بدترین نوع آنان- و ناحیه گرایان در این شورا حضور دارند.

«جنبش» از همان آغاز در لیبی شکل یک شورش مسلحانه را به خود گرفت که با ارتش می جنگید، نه یک موج تظاهرات مدنی را. از طرف دیگر این شورش مسلحانه برای نجات خود فورا از ناتو دعوت به مداخله کرد. به این ترتیب فرصت برای مداخلهی نظامی قدرتهای امپریالیستی به آنان پیشکش شد. به طور یقین هدفی که آنان تعقیب می کنند نه «حمایت از غیر نظامیان» است و نه «دموکراسی». آنان کنترل بر میدانهای نفتی و به دست آوردن یک پایگاه نظامی بزرگ را در این کشور میخواهند. البته از زمانی که قذافی به آغوش «لیبرالیسم» پناه برد، شرکت های نفتی غربی بر نفت لیبی تسلط پیدا کرده بودند. امّا با وجود قذافی هرگز کسی نمی توانست از هیچ چیز مطمئن باشد. از کجا معلوم بود که او ناگهان تغییر عقیده ندهد و فردا چینی ها یا هندی ها را وارد بازی خود نکند؟ امّا مسئله ی دیگری وجود دارد که حادتر و مهم تر است. در 1969 قذافی از بریتانیائی ها و امریکائی ها خواست پایگاه هائی را که آنان از فردای جنگ جهانی دوم در این کشور در اختیار داشتند تخلیه و ترک کنند. امروز، ایالات متحده برای انتقال افریکوم (فرماندهی نظامی ایالات متحده برای افریقا که بخش مهمی از آرایش لازم برای سلطه ی نظامی این کشور بر جهان است، امّا تاکنون ناگزیر بوده اند آنرا در اشتوتگارت مستقر کنند!) به محلی در افریقا نیاز دارد. اتحادیه¬ی افریقا از قبول این خواسته سر باز میزند و تاکنون هیچ کشور افریقائی جرأت نکرده است چنین کاری بکند. یک پیشخدمت مطیع که در تریپولی (یا در بنغازی) مستقر شود، بدون شک میتواند همه‍ی خواسته های واشنگتن و هم پیمانان فرودست آن در ناتو را اجابت کند.

اجزاء تشکیل دهنده‍ی شورش در سوریه تاکنون برنامه های خود را اعلام نکرده اند. بی شک، گرایش به راست رژیم بعثی که مشی سیاسی خود را تغییر داده و به لیبرالیسم نو پیوسته و به تنهایی در برابر اشغال جولان از طرف اسرائیل موضع غیرفعال گرفته است، منشأ انفجار مردمی است. اما مداخله‍ی «سی.آی.ا» را هم نباید نادیده گرفت: از گروه هایی صحبت میکنند که از اردن، از مناطق مرزی همجوار آن کشور با سوریه به دیره نفوذ کرده اند. بعید نیست بسیج اخوان المسلمین که در پس شورش های چند سال قبل حما و حمس بوده اند، بخشی از توطئه‍ی واشنگتن باشد که درصدد است به اتحاد سوریه و ایران که برای حمایت از حزب الله در لبنان و حماس در غزه اهمیت اساسی دارد، پایان دهد.

در یمن، وحدت این بر شکست نیروهای ترقی خواهی بنا شد که بر کشور مستقل یمن جنوبی حکومت میکردند. آیا جنبش یمن موجب تجدید حیات آن نیروها خواهد شد؟ عدم اطمینانی که در این زمینه وجود دارد، دلیل تردیدهای واشنگتن و دولت های عرب خلیج ]فارس[ است.

در بحرین، شورش با مداخله ی ارتش عربستان سعودی و کشتار مردم در نطفه خفه شد. بدون این که در رسانه های مسلط (از جمله الجزیره) چیز چندانی در مورد آن بگویند. اینجا هم مثل همیشه معیار دوگانه در کار بوده است.

«شورش اعراب» اگرچه این بهار عرب فقط یکی از نمودهای آن و تازه ترین آنها است، تنها مورد و مثالی نیست که بی ثباتی ذاتی این «منطقه طوفان ها» را نشان میدهد.

یک موج نخستین از «انقلاب ها»، اگر آن ها را چنین بنامیم، برخی دیکتاتوری ها را در آسیا (فیلیپین و اندونزی) و آفریقا (مالی) که به وسیله‍ی امپریالیسم و بلوک های ارتجاع بومی در این کشورها مستقر شده بودند، جاروب و از صحنه خارج کرد. اما ایالات متحده و اروپا توانستند در این کشورها پویائی و پتانسیل آن جنبش های مردمی را- که در مواردی از لحاظ امواج عظیمی از اعتراضات مردمی که برانگیخته بودند، جنبش های عظیمی بودند- در نطفه خفه کنند. ایالات متحده و اروپا میخواهند در جهان عرب هم آنچه در مالی، اندونزی و فیلیپین روی داد تکرار کنند، یعنی «همه چیز را تغییر دهند برای آن که هیچ چیز تغییر نکند!». در آن کشورها پس از آن که جنبش های مردمی از شر دیکتاتورهایشان خلاص شدند، قدرت های امپریالیستی با روی کار آوردن حکومت هایی که با لیبرالیسم نو و منافع سیاست خارجی آنان هماهنگ هستند، برای حفظ منافع اساسی خود اقدام کردند. قابل توجه است که در کشورهای مسلمان (مالی و اندونزی) آنان اسلام سیاسی را برای رسیدن به این هدف بسیج کردند.

اما به عکس، موج جنبش های رهایی بخشی که آمریکای جنوبی را درنوردید امکان پیشرفت هایی واقعی را در سه جهت فراهم کرد. دموکراتیزه کردن دولت و جامعه؛ اتخاذ مواضع ضد امپریالیستی و ورود این کشورها به مسیر اصلاحات اجتماعی ترقی خواهانه و حرکت در این مسیر.

گفتمان رسانه های مسلط «شورش های دموکراتیک» جهان سوم را با شورش هایی مقایسه میکنند که پس از فروریختن دیوار برلین به «سوسیالیسم» اروپای شرقی پایان داد، این چیزی جز یک خدعه‍ی ساده و خالص نیست، زیرا دلایل شورش های مورد بحث هر چه که بود (و قابل درک هم بود)، آن شورش ها در چشم انداز الحاق آن منطقه به قدرت های امپریالیستی اروپای غربی (در وهله‍ی اول به سود آلمان) و به وسیله‍ی همین قدرت ها قرار میگرفت.

در واقع کشورهای اروپای شرقی که جایگاه آنان، از آن زمان به بعد، تا حد جایگاه یکی از «کشورهای پیرامونی» اروپای توسعه یافته‍ی سرمایه داری تنزل یافت، تازه در آستانه‍ی شورش های اصیل و واقعی خود هستند که در آینده آنها را تجربه خواهند کرد. نشانه های هشدار دهنده‍ی این شورش ها از هم اکنون، به ویژه در یوگسلاوی سابق، قابل رویت است.

شورش هایی که بالقوه آبستن پیشرفت های انقلابی هستند، تقریباً در همه جا و به ویژه در آن سه قاره ای که امروز هم مانند گذشته، بلکه بیش از هر زمان دیگر، به صورت منطقه‍ی توفان باقی مانده اند، قابل پیش بینی است؛ و این واقعیت بر سر تا پای آن گفتمان مشمئز کننده ای که «سرمایه داری ابدی» و ثبات و صلح و پیشرفت حاصل از آن را تبلیغ میکند، داغ باطل زده است.

امّا این شورش ها برای اینکه به پیشرفت های انقلابی تبدیل شوند، باید بر موانع و مشکلات بسیاری غلبه کنند: از یک طرف باید بر ضعف خود جنبش فائق آیند، بین اجزاء تشکیل دهنده‍ی جنبش همگرایی های مثبت بوجود آورند، استراتژی های موثر و کارآمدی را تحت ضابطه کشیده و به اجرا درآورند؛ ولی از سوی دیگر هم باید مانع مداخلات مثلث امپریالیستی (و از جمله مداخلات نظامی آن) شوند. هرگونه مداخله‍ی نظامی ایالات متحده و ناتو در امور کشورهای جنوب، به هر بهانه که باشد و این بهانه هر قدر خوش ظاهر باشد- مثل مداخلات «بشردوستانه»- باید ممنوع اعلام و از آن جلوگیری شود. امپریالیسم نه پیشرفت اجتماعی را برای این کشورهای تحمل میکند و نه دموکراسی را. وقتی امپریالیسم نبرد را ببرد، پیشخدمت هایی که به قدرت میگمارد، خود تازه دشمنان دموکراسی خواهند بود. برای «چپ» اروپا تنها میتوان عمیقاً متأسف بود که، حتی در مواردی که ادعای رادیکال بودن دارد، دیگر نمی فهمد امپریالیسم واقعاً چیست و هر گونه درک و شناختی را در این زمینه از دست داده است.

گفتمانی که در حال حاضر مسلط است، خواهان اجرای «حقوق بین الملل»ی است که هرگاه حقوق بنیادی مردمی لگدمال شود، اصولاً مداخله را مجاز شمارد. اما شرایط لازم برای آن که پیشرفت در این جهت را امکان پذیر کند، فراهم نیست. «جامعه بین المللی» وجود خارجی ندارد. این جامعه در سفیر ایالات متحده خلاصه میشود که سفرای کشورهای اروپایی هم به طور اتوماتیک از او تبعیت میکنند. آیا باید فهرست طولانی این مداخلات را که باید به آن ها صفتی بدتر از فلاکت آور و سیاه اطلاق کرد، با نتایج جنایت بار آنها (مثلاً عراق را) در اینجا ذکر کرد؟

آیا باید در اینجا دوباره اصل «معیارهای» دوگانه را یادآوری کرد که در همه‍ی این موارد به کار می رود؟ (بدیهی است که انسان به حقوق لگدمال شده‍ی فلسطینی ها و پشتیبانی بی قید و شرط امپریالیسم از اسرائیلی ها و دیکتاتورهای بیشماری فکر می کند که در آفریقا هنوز هم مورد حمایت هستند.)

بهار مردم جنوب و خزان سرمایه داری

«بهار» خلق های عرب، مانند بهاری که اکنون دو دهه است خلق های آمریکای لاتین آنرا تجربه میکنند- و من مجموع اینها را موج دوم بیداری خلق های جنوب می نامم- شکل های گوناگونی را به خود میگیرد که از انفجاراتی که علیه رژیم های خودکامه صورت میگیرد- رژیم هایی که راه گسترش نولیبرالی را در پیش گرفتند و دقیقاً به همین دلیل مورد معارضه مردم خود قرار گرفتند- تا «کشورهای نوپدیدی» که نظم بین المللی جاری را به چالش کشیده اند، همه را شامل می شود. موج اول این بیداری در قرن بیستم بوجود آمد و تا زمان ضد حمله ای که از سوی سرمایه داری/ امپریالیسم نولیبرال علیه آن صورت گرفت، ادامه داشت. به این ترتیب، اکنون این بهارها با «خزان سرمایه داری»- با انحطاط سرمایه داری انحصارات جهانی شده، مالی شده و عمومیت یافته- تقارن یافته است. این جنبش ها هم مانند جنبش های قرن پیش، حرکت خود را با به چنگ آوردن دوباره استقلال خلق ها و کشورهای پیرامونی نظام آغاز میکنند و مجدداً ابتکار عمل در تغییر جهان را به دست میگیرند. به این ترتیب، این جنبش ها پیش از هر چیز جنبش هایی ضدامپریالیستی هستند و بنابراین فقط به طور بالقوه ضد سرمایه داری هستند. اگر این جنبش ها موفق به همگرایی با دیگر جنبش های بیداری مجدد، یعنی جنبش کارگران کشورهای کانونی امپریالیسم بشوند، میتوانند یک چشم انداز اصیل سوسیالیستی را در مقیاس تمامی بشریت پیش روی آن بگشایند. اما این امر به هیچ وجه یک «ضرورت تاریخی» از پیش مقرر شده و محتوم نیست. انحطاط و زوال سرمایه داری هم می تواند راه را بر یک گذار طولانی به سوی سوسیایسم بازکند و هم می تواند بشریت را به مسیر توحش عمومی سوق دهد. طرح جاری ایالات متحده برای کنترل نظامی کره‍ی خاک به وسیله‍ی نیروهای مسلح این کشور و هم پیمانان فرودست آن در ناتو، انحطاط دموکراسی در خود کشورهای کانونی امپریالیستی، و مخالفت با دموکراسی در کشورهای شورشی جنوب از موضع قرون وسطایی گذشته گرایانه (که شکل توهمات نیمه مذهبی «بنیادگرایانه» ای را به خود میگیرند که به وسیله‍ی اسلام سیاسی، هندوییسم سیاسی و بودیسم سیاسی ترویج می شود) همگی در جهت همان نتیجه‍ی هراس انگیز (توحش عمومی) عمل میکند. از این رو، در زمان حاضر مبارزه در راه دموکراتیزه کردن سکولار جامعه برای چشم انداز رهایی مردمی، برای مقابله با چشم انداز توحش عمومی دارای اهمیت اساسی است.

“پایان”

1- ناحیه ای در آفریقا در نیمه شمالی سودان فعلی ( که بخشی از مصر زیر سلطه انگلیسی ها بود )

2- سید جمال الدین اسدآبادی در کشورهای عربی موسوم به افغانی است.

نظر بدهید : ادامه...

ملی سازی و تاريخ نگاری ناسيوناليستی

ملی سازی و تاريخ نگاری ناسيوناليستی

 

کاوه اميد

 

چکيده

گاهی به رسانه های گروهی که برای افغانستان و يا در افغانستان به نشرات می پردازند سر می زنم. در اغلب اين رسانه ها به بحث و گفتگو پيرامون اتحاد شهروندان جامعه می پردازند و در بسا موارد سخن از «وحدت ملی» به ميان می آيد و مقوله هايی از اين دست تکرار می شود.

چند مقوله ايکه راجع به آنها هميشه صحبت های داغ صورت می گيرد و کسی از شنيدن آن ها احساس خستگی نمی کند، مقوله های «وحدت ملی»، «شخصيتهای ملی»، «قهرمان ملی»، «دولت- ملت»، «واژه های ملی» وغيره می باشد. مباحث «ملت سازی» به اشکال مخلتف نُقل مجلس همۀ نخبگان: چه دست اندرکاران قدرت و چه مخالفين آن بوده وانسان را به اين عقيده باورمند می سازد که بدن« ملی» افغانستان بيمار است و همه از اين مرض شکايت دارند. در رسانه های انترنتی آتش صحبت های ناسيوناليستی داغ است و همه از احساسات قومی و«ملی» خود با شيوه های گوناگون به دفاع می پردازند. گاهی با خواندن تراوشات فکری اين جماعات اين تصور به آدم دست پيدا می کند که تمام معضلات جامعه ما ناشی از نداشتن يک دستگاه به نام «دولت ملی» است که با ايجاد آن کشور ما به بهشت موعود تبديل می شود. اما آنچه که در اين گفتمان جلب توجه می کند برجستگی شيوه تحليل ناسيوناليستی از پايگاه قومی و اتنيکی به واقعيت های جاری است.

در شرايط کنونی در افغانستان جريان های ناسيوناليستی وجود دارند که مردم را با بهره گيری از تاريخ به دسته بندی های گونا گون نژاد و قوميت تقسيم نموده و آنها رابا دم و افسانه ها به بيماری قوم پرستی و نژاد باوری مبتلا می سازند.

دراين کشور پس از خروج نيروهای شوروی سابق و شکست اسلام سياسی، گرايش ايديولوژيک ناسيوناليسم قومی گرايش غالب بر انديشه های قدرت مداران و ناسيوناليست ها را تشکيل می دهد. افزون بر آن نخبگان هم از اينسو و آنسو به بازآفرينی افسانه های کهن پرداخته و سرودن آنها را برای مردم به مثابه آيه های بديل در برابر الترنتيف های سياسی ديگر توصيه می نمايند. باز آفرينی اين باورها بر مبنای تقسيم انسان ها به اساس تفاوت های فزيکی و بدنی، گويش ها، محل تولد و غيره را با آب و تاب می سرايند ودوای دردها و رنج های استبداد، استثمار بازار آزاد را و با دستبند ديگر و زنجير بر روح و روان جامعه می دمند.

اين مقاله چند بخش خواهد داشت که به برخی از اين ابداعات سياسی اشاره خواهد نمود و تلاش خواهد شد تا در پرتو اين فرضيه که ابداع سنت های سياسی  در مقام نمادهای مشروعيت ساز در سيطره سياسی قدرت ابزاروار عمل نموده و هر يکی از اين تعابر و سنت ها به گونه ای در دست قدرت حاکمه قرار داشته و امروز ناسيوناليستها گذشته را به روايت خود می نويسند تا از آن در جهت تحقق اهداف و آرمان ملی سازی بهره گيرند.

1- ناسيوناليسم و توليد رهبران اسطوره ای

يکی از شاخص های ناسيوناليسم توليد افسانه ها، سمبل ها، نمادها و بهره وری از آنها در خدمت اهداف سياسی در جامعه است. توليد افسانه ها بدون دولت، نهاد ها و تشکيلاتی که برای اين منظور ايجاد می گردد، ممکن نميشود. ادارات و سازمانها و انجمن های تاريخ و فرهنگ که کارشان نوشتن و ترتيب تاريخ ملی و بازتوليد افسانه های مردمی که در اين ميکانيسم اشکال ملی اختيار می نمايند، می باشد. در اين راستا جنگجويان و رهبرانيکه که نقشی در راستای ايجاد« ملت» داشته اند جايگاه بر جسته ای پيدا می نمايند، بويژه اگر اين شخصيت ها به اصطلاح «ملی» برخواسته از طبقات مسلط باشند. سازمانهای ايدئولوژيک دولتی و اعضای آنها مسئول نوشتن تاريخ و پيراستن شخصيت های تاريخ «ملی» هستند و سپس با وارد نمودن آنها در رژيم آموزشی بمثابه آدمهای خداگونه، آن را به اذهان جامعه تحميل می نمايند. بخش ديگری از تاريخ نويسی ناسيوناليستی را علاوه بر توليد مواد و بيوگرافی آنها در ذهنيت مردم، توليد احساس افتخار و غرور را در جامعه برای رهبران تاريخی و اسطوره سازی از آنها، تشکيل می دهد. دادن تصوير از رهبرانيکه گويا تمام زندگی خود را در راه «ملت» فدا نموده و «ملت» نيز به نوبۀ خود هميشه و در همۀ شرايط بايد مديون آنها بوده و از آنها سپاسگزار باشد. در نوشته های ناسيوناليستهای افغان به شدت به چنين ذهنيت دامن زده ميشود. هر اندازه که رهبران از لحاظ تاريخی با ما فاصله داشته باشند به همان پيمانه اين چهره ها افسانه ای شده و سيماهای ماورای طبيعی به خود می گيرند. حتا اين تقدس سازی از شخصيت های شديدأ وابسته به سازمانهای استخباراتی خارجی که در طی ساليان متمادی در کشتار و قتل های زمان ما هم شريک بوده اند از نعمت اوصاف «قهرمان ملی» بی نصيب نمانده اند. چون تاريخ نگاری ناسيوناليسم براساس دسته بندی ناسيوناليستی استوار است.

 اگرادعا کنيم که تاريخ نويسی رسمی در افغانستان مانند بقيه تاريخ نويسی ملی بر مبانی ذهنی و نارمتيف استوار است گذافه گويی نکرده ايم. يک نگاه کلی به چهره های مشهور اين  کشور، چه آنهايی که عمرشان را بما داده اند و چه آنهايی که شخصيت شان در فرايند آفريده شدن قرار دارد، ادعای ما را نه تنها مورد تاييد قرار می دهد بلکه مانند آينۀ تمام نمای از ايدۀ افسانه سازی و مقدس سازی را در ذهنيت انسان تداعی می کند. يکی ازشاخص های برجسته در تاريخ افغانستان ناسيوناليزه نمودن شخصيت ها و افرادی است که به گونه ای نقش در تحولات سياسی کشور داشته اند. به طور نمونه احمدشاه ابدالی بنيانگذار افغانستان کنونی در سال ١٧٤٧، به مثابه نماد تمام عيار سمبل رهبر بلا منازع  به شمار می آيد. وی به عنوان رهبر تاريخی به تمام شهروندان و در کل اهالی افغانستان تعميم می شود. چنانچه غلام محمد« غبار» در مقدمه کتاب «احمدشاه بابا» می نگارد:

«…احمدشاه همانقدر که از جنبه فتوحات نظامی، يکنفر پادشاه بزرگ افغانی شناخته می شود، بسيار تر بواسطه خدمت گرانبهای که در راه وحدت ملی و سياسی افغانستان نمود، قابل احترام است» (غبار، احمد شاه بابا، ص.2).

مورخ ديگری جناب کانديدای اکادمسين آقای سيستانی در مقاله ای زيرعنوان «چگونه افغانستان ظهور کرد؟» نيز به توصيف احمدشاه ابدالی پرداخته و وی را کسی ميداند که به افغانستان «هويت ملی» بخشيده است. آقای سيستانی چنين می نويسد:

«براستی اين احمدشاه بابا بود که برای ما هويت ملی و تاريخی و سياسی بخشيد، ورنه ملت ما در زير چکمه های استبداد شاهان و سلاطين بيگانه هند يا ايران و ماوراءالنهر، هويت ملی خود را از دست ميداد. احمدشاه بابا، جز سعادت و سربلندی و استقلال مردم افغانستان آرزوئی نداشت و با تحمل رنج سفرهای طولانی و قبول خطرات گونه گون حياتی و حيثيتی، به عنوان يک رهبر و پيشوای فداکار و شجاع افغان و فاتح ميدانهای نبردهای سرنوشت ساز، برای افغانها افتخار آفريد.

افغانها باور دارند که احمدشاه بابا، يکى ازشخصيت هاى بزرگ و نيکنام سياسى کشور ماست و در تاريخ افغانستان معاصر، مقام ارجمندى دارد. و سخت ناراحت خواهند شد اگر بدانند که  کسى او را تخريب يا تحقير کرده و بچشم کم به او  ديده است.  باورکن هموطن که اگر احمدشاه بابا نمی بود، امروز افغانستانی هم نبود تا در نقشه جهان جای را اشغال کند و فرزندانش به نامش افتخارنمايند و به همين دليل هيچ نويسنده ومؤرخ با انصافی نخواهد بود که افغانستان را ميراث گرانبهای احمدشاه بابا نشمارد و به استقلال و حاکميت ملی آن احترام ننمايد و ياد آن پادشاه مدبر افغان را گرامی ندارد. پس احمد شاه بابا را بايد احترام گذاشت، و از او بخاطر خدمات مهم سياسی اش سپاس گزار بود و به فرزندان وطن درس سپاسگزاری از مردان بزرگ و شخصيت های ملی را آموخت». (سيستانی، همان منبع)

در اينجا غبار از اوصاف «گرانبها»، «بزرگ»، « وحدت ملی» و «احترام» برای توصيف احمدشاه ابدالی استفاده می نمايد که هر کدام از اين واژه ها جنبه مثبت را در وجود اين شخصيت در ذهن خواننده خلق می کنند. نخستين سوال اينطور ميتواند مطرح شود که آيا همۀ مردم افغانستان احمدشاه ابدالی را رهبر خود می انگاشتند و آيا با چهره آن آشنا بوده اند؟ آيا آمار و اسناد در اين زمينه وجود دارد که احمدشاه ابدالی مورد احترام و تائيد همۀ شهروندان افغانستان آن زمان بوده است؟ و اگر چنين امری را فرضأ بپذيريم بازهم اين سوال بی پاسخ می ماند که اين احترام براساس چه معياری استوار بوده است؟

اگر فرضيه غبار درست باشد اين سوال بی پاسخ میماند که آيا اين جايگاه ناشی از مردمی بودن احمد شاه ابدالی بوده و يا ناشی از زور و سلطه ايکه وی را با سردمداری و دستگاه مخوف نظامی و دولتی عجين ساخته است؟ البته آنچه که مسلم است غبار در مقام يک مورخ بدون ارائه احصائيه، منابع و ماخذ، تنها به صدور احکام بسنده نموده است. يکی از فرضيه های ديگر که غبار به آن تاکيد دارد تلاش احمد شاه ابدالی برای «وحدت ملی» است. اما در عصری که احمدشاه ابدالی بر مسند حکمرانی تکيه زده بود مسئله «دولت ملی» به مفهوم امروزين با شاخصها و معيارهای آن در هيچ يک از کشورهای جهان مسلط نبوده چه رسد به اين که احمدشاه ابدالی افکار«ملی گرائی» از نوع انقلاب کبير فرانسه را در سر بپروراند و با تکيه بر آن اصول به تشکيل «دولت ملی» اقدام ورزد.

اگر ما از منظر متفاوت جز تاريخ نويسی قدرت به اين شخصيت تاريخی نگاه کنيم مسلمأ ديدگاه ما نسبت به احمدشاه ابدالی ديگرگون ميشود. در اين جا مورخين تاريخ را از منظر فاتحين مد نظر دارند و روايت آنچه را که با سلطۀ استبدادی به دست آورده است، معرفی می کند. فراورده ها و کارکردهای حاکميت احمدشاه ابدالی را در فرايند کسب قدرت و آنچه را که ميراث واجب الاحترام حساب می شود. در تاريخ نويسی رسمی و «ملی» با علاقه فراوان اين شخصيت ها را سمبل همگانی معرفی می نمايند. چيزيکه ميتوان آنرا ناسيوناليزه کردن حوادث تاريخی و شخصيت در تاريخ ناميد. هر دو مورخ تلاش نموده اند تا شخصيت سياسی يکی از سردمداران جنگی تاريخ منطقه، و آنچه آنها وی را بنيان گذار«هويت ملی» می پندارند، جزئی از ميراث و افتخارات افغانستان پذيرفته شود. اما در مورد اين ميراث جز کلی گويی ها اوصاف و توصيه ای برای نسل آينده چيزی بيشتری مورد بررسی قرار نمی گيرد. اين ناسيوناليزه سازی دقيقأ 250 سال پس از احمدشاه ابدالی اتفاق می افتد. اين روايت از تاريخ  با آب و تاب و رنگ و روغن امروزين آن برای ابداع تاريخ جديد و شخصيت جديد در قالب و سازه های تازه ايکه بتواند نياز زمان ما را پاسخ گويد، نگاشته می شود. اين تاريخ قدرت است که همه گانی می شود و بنام ما برای جامعه تقديم می گردد. و بدينسان بدن تاريخی جامعه با لباس قدرت سامان پيدا می کند.

اين گونه تاريخ نويسی قالب، نمادهای رومانتيک و درون مايه خود را از مقوله های که به صورت کلی با آرمان های جمعی، روح جمعی و مقوله های «ميراث گرانبها»، «حاکميت ملی و استقلال» که روبناهای انديشه های ناسيوناليستی را حمل نموده با معصوميت ظريفی آرزوی مستقل بودن در کنار بقيه مردم جهان را در ذهن خواننده تداعی می کند. حالا اين استقلال آيا استقلال قدرت مدار از قدرت مدار ديگر است و يا اين که استقلال رهايی انسان را از متن يک نظام استبدادی صورت داده است؟ پر واضيح است که احمدشاه ابدالی انضباظ نظامی را بعد از مرگ يک مستبد ديگر، نادرشاه افشار، در يک قلمرو ديگر بوجود آورد و از آن دستگاه برای تشکيل يک دولت مرکزی با هژمونی برای توسعه قلمرو سياسی خود و چور چپاول بيشتر از سرزمين های ديگر به وجود آورده وسازماندهی کرد.

بهر صورت ما در برابر شکل جلالت مآبانه يک ابر مرد و تصوير خيالی وی قرار می گيريم که در نهايت بر خلاف تمام جناياتی که مرتکب شده است بايد واجب الاحترام باشد، و الزامأ چون عامل ايجاد نقشه سياسی برای افغانستان است بايستی احترام ما را کمائی کند. اين ابتدايی ترين انتظار از تاريخ رسمی است که از اين مرد قدرت، شخصيت خداگونه ای را که تاج ذرينی از قدرت را بر روی دستار و لنگی خود زده و با زور و استبداد به هر منطقه ای که دلش خواسته حمله نموده و اردوی زير فرمانش به يغما و تجاوز به هستی انسان های ساکن مناطق ديگر دست يازيده است. ولی از همه خواسته می شود تا ازچنين فردی به مثابه سمبل «هويت ملی» ارج و سپاس گذاری کنند. روشن است که اين رهبران به همت ايديولوگهای قدرت و مورخين رسمی اسطوره ای می شوند و اين اسطوره سازی در گستره زمان به بخش از نمادهای مشروعيت قدرت تبديل گرديده و در بدن و پيکره تاريخی حاکميت عجين می شوند. توليد و بازسازی تاريخ حاکميت مطابق با زمان و نياز آن صورت می گيرد. ساختن شخصيت تاريخی و سمبليک مصرف ايدئولوژيک دارد تا به بخشی از نيازهای حاکميت پاسخ بدهد. ناسيوناليسم قومی که در پروسه بعد از 11 سپتمبر در حال پيشروی در جامعه است، تلاش دارد تا اين خلاء مشروعيت را پُر کند و در جدال با ساير گرايشهای ناسيوناليستی قومی برای خود ريشه تاريخی دست و پا نمايد.

ميکانيسم تازه ای را برای تداوم و روپوشی بر مطلقيت درک و انديشه در رابطه با بدن حاکميت تبين می کند. بعبارت ديگر در توليد واقعيت تاريخی که ترسيم می شود چه اندازه نگرش تاريخ سازان رسمی و طبقات حاکم جا پيدا می کند و به کدام پيمانه مورخ با آن فاصله  می گيرد تا حقيقت درک خود را از تاريخ بيان نمايد. فوکو می نويسد: «در هيچ جا اعمال قدرت بدون اقتصاد عاقلانه از گفتمان ها در باره حقيقت که بواسطه قدرت و يا مطابق قدرت کار می کند وجود ندارد. قدرت ما را به موضوع و هدف حقيقت تبديل نموده است و ما تنها از راه اين توليد حقيقت است که اعمال قدرت مينمايم». (همان منبع)

مورخ ما با تکيه بر رژيم تاريخی قدرت به تحميل آن ارزشهايی که دولت توليد کرده است به بازتوليد تداوم تاريخی قدرت می پردازد و به عنوان مورخ برای جامعه و مردم هويت تاريخی را بر مبنای فرضيه ها دست و پا می نمايد. چنانچه می نويسد اگر احمدشاه ابدالی نمی بود ما دارای «هويت ملی» نمی بوديم. خوب بحث «هويت ملی» نيز از مباحثی است که در رژيم فکری ناسيوناليست ها دارای جايگاه ويژه يی است که من در جای ديگر به آن خواهم پرداخت. اما اگر مردم ما «هويت ملی» نميداشتند ولی بجای آن خوشبخت می بودند و بخشی از مردم پيشرفتۀ جهان به حساب می آمدند و در همۀ عرصه های حقوقی، سياسی، اجتماعی، تکنيکی پيشرفت می داشتند بهتر بود و يا اينکه در همين وضعيت کنونی که حالا قرار دارند؟

تاريخ نويسان رسمی که فراتر از تاريخ رسمی نمی روند کارشان به تکرار روايت رسمی تاريخ می انجامد. تاريخ اجتماعی و يا تاريخ طبقاتی به کشمکش های جاری در جامعه به مثابه رابطه اجتماعی و تحليل مناسبات افتصادی می پردازد و نقش و کارکرد قدرت را در همين متن مورد بررسی قرار می دهد. در تاريخ رسمی فرزانگانی آفريده میشوند که بری از نقد اند و در برابر انتقاد از عملکرد هايشان مسئوليت ندارند و نفس حضور آنها درتاريخ، آنها را در برابر نقد کارنامه های شان مصئونيت می بخشد. به اين چهره سازيها در اين نمايشنامه قدرت نگاه کنيد که چگونه تلاش می شود تا آنها مورد بررسی و نقد  قرارنگيرند چون اين شخصيت های به اصطلاح «مردان بزرگ و شخصيت های ملی » اند.                     نگاه به اين شيوۀ تاريخ نگاری نگاه قدرتمداران است. زمانيکه مردمشناسی ناسيوناليستی و متافزيکی در تفسير گذشته بکار گرفته می شود، تاريخ رنگ ديگری به خود می گيرد. (کدوری، الی.ص.116).

کدوری ادامه می دهد:« انسان های که برای اهداف و آرمانها و منافع مختلف مبارزه نموده و يا برای کسب قدرت اقتصادی، سيا سی، مذهبی ، قبيلوی– خاندانی و يا در دفاع از جان خود در برابر تجاوزکاران ايستادگی نموده اند، طوری فهميده و درک می شوند که در واقع کارکرد ها و مبارزات آنها برای اهداف «ملی» ناسيوناليستی و تربيه ويژه ای بوده است. » (همان منبع).

ناسيوناليسم با اين منطق شناسنامه تاريخی اش را می نويسد و انسان را به خارجی و داخلی و خودی و بيگانه تقسيم می کند. در منطق مورخ ناسيوناليست قدرت مدار و جنگسالار «خودی» به مرد آرمانی و« قهرمان ملی» برای کل جامعه تبديل می شود و جنايت هايش نيز بايد جزء افتخارات جامعه تلقی گردد چون متعلق به «خود» است.

منابع  و روی کردها:

1-      احمد شاه بابا، مير غلام محمد غبار، بازار قصه خواني پيشاور، چاپ دوم،  1376

2-      کاندیدای اکادمیسین سیستانی،  چگونه افغانستان ظهور کرد؟ http://www.aapa.org.au/articles/art21.htm

3-      Foucault Michel(1997), Il faut défendre la société, Cllége de France, 175-1976

4-   Kedouri, Elie(1995), Nationalismen, SNS Förlag

نظر بدهید : ادامه...

حق چاپ © 1996-2010 . تمامی حقوق محفوظ است.
Site Developed by: Zahir Yassa Copy Right 2009 Asre Jadid (New Era) the Official Publication of Workers Socialist Organization of Afghanistan