جنگ به خاطر انساندوستي

گزارشاتي راجع به جنگ عراق – ترجمهٌ مقاله‌اي از اشپيگل شماره 8 به تاريخ 17.2.2003

(ترجمه از حامد يوسف نظري)

واشنگتن شهري است مذهبي و متدين. در کاخ سفيد رسم است که نشست‌هاي کابينه با يک عبادت گشايش مي‌يابد. در اين مراسم رئيس جمهور از يکي از وزيران خواهش مي‌کند که چند کلام خداپسندانه بر زبان آورد. همه در سالن سرها را به زير مي‌اندازند، چشم‌هايشان را مي‌بندند و دست‌ها را به هم گره مي‌زنند. دونالد رامسفلد، اين جنگجوي کهنه‌کار، به خدا التماس مي‌کند که حرص جنگ را در او افسار بزند.

در کاخ سفيد به طور منظم محفل انجيل‌‌خواني برگزار مي‌شود و کارمندان بخشهاي معيني از انجيل عهد جديد و عهد عتيق را مي‌خواند و تفسير مي‌کند. با اينکه کسي موظف به شرکت در اين مراسم نيستند ولي هربار ليست شرکت‌کنندگان دقيقاً ثبت مي‌گردد.

مقر صدارت رئيس جمهور مملو از آدمهاي متدين، پابند اخلاق و خوب است. فحش دادن ممنوع است. کسي در اينجا نه سيگار مي‌کشد و نه مشروب مي‌خورد. کسي که به اين مقررات ننوشته پابند نباشد، اجازه ندارد در آنجا کار کند. جمله‌اي که بطور معمول گفته مي‌شود: "آخرين بنگ را در دانشگاه کشيدم." ديويد فرام نگارندهٌ متون سخنراني بوش در گذشته با تحسين گزارش مي‌دهد: کاخ سفيد زيبا در بلوار پنسيلوانيا لبريز از روحٍ "پروتستانيسم مدرن" است.

جورج بوش مي‌گويد که او هر روز انجيل مي‌خواند. او اخيراً اکثر اوقات از نيرويي حرف مي‌زند که از درون انسان نشاٌت مي‌گيرد. او مي‌گويد: "دعا مي‌کنم، براي کسبٍ نيرو، راهنمايي و آمرزش. و از قادر متعالٍ مهربان و بخشاينده تمنا دارم که تشکر و سپاس مرا بپذيرد."

هر چه جنگ عراق نزديکتر مي‌شود، رئيس جمهور هم بيشتر روي ايمان و ارزشهاي مذهبي تاٌکيد مي‌کند. او مي‌گويد که ايمان و دينداري‌اش تاٌثير بزرگي بر اعمالش دارد. او خود را در آمريکاي بحران‌زده به عنوان رئيس جمهوري مي‌بيند که در هيبت موعظه‌گري ظاهر شده و به مردم تسلا و نيرو ارزاني مي‌کند.

لحن پيامبرگونهٌ او در اين اثنا ديگر محدود به توجيهٍ سياستش نمي‌باشد. جورج بوش يقين دارد که خدا اين وظيفه دولتي را در اين لحظه تاريخي به او محول کرده است. بوش مي‌گويد در دعاهايش عمدتاً از خدا طلب دارد که او را در اين ماٌموريتش تقويت و ياري کند: "خدا ما را فراخوانده که از کشورمان دفاع کنيم و جهان را به سوي صلح سوق دهيم."

کاخ سفيد نه تنها قلب و مغز اين ابر قدرت بلامنازع است، بلکه همواره مکاني براي تدين و ايمان بوده است. بسياري از رئيس جمهورهاي پيش از بوش تلاش کردند که اعتقادات مذهبي شخصي‌شان را با دعوي آمريکا براي گسترش جهاني هماهنگ و همخوان نمايند. جيمي کارتر آنچنان مسيحيت خود را جدي گرفت که او براي يک دوره کوتاه گسترش حقوق بشر را بر منافع سياسي سختگيرانه آمريکا ترجيح داد. رونالد ريگان نه چندان مذهبي براي مسلح کردن تمام و کمالٍ ابرقدرت آمريکا به اشارات انجيلي (مثلٍ "قلمروي خبيثان" – منظور بلوک شرق سابق است/مترجم) متوسل شد. ولي ظاهراً جورج بوش در هر دو مورد بي‌نهايت جدي است: ايمان به مسيح و قدرت امپرياليستي آمريکا.

هرگاه اين يا آن رئيس جمهور آمريکا مي‌‌خواست که مذهب (مسيحيت)‌ را به گونه‌‌اي با خواسته سياسي‌اش تلفيق نمايد  اروپايي‌ها به اين قضيه با نگاه ترديد‌آميز مي‌نگريستند. اروپايي‌ها با درک دنيوي‌اي (لائيک) که از قدرت و سياست دارند برايشان استنادٍ آمريکايي‌ها به "بيانه سرنوشت" يعني تعيين سرنوشت ايالات متحده، صلح توسط جنگ غيرقابل هضم است. ولي هر کس که نقش مذهب را در آمريکايي که مي‌گويد " خدا سرزمين ماست" و آنچه را که روي پولشان نوشته شده، "به خدايي که اعتماد داريم" جدي نمي‌گيرد، اين آدم اصلاً آمريکا را نشناخته است.

از همان آغاز، ايالات متحده مي‌خواست که آن "شهر بر کوه" باشد که در انجيل آمده است، چيزي که بسياري از رئيس‌جمهورهاي آمريکا آرزويش را داشتند. آمريکا مي‌‌خواست که خود را به تمامي بشريت اينگونه عرضه کند: به عنوان مدينه فاضله متحقق‌يافته و در عين حال به عنوان مقدمه‌اي براي اورشليم آسماني. سياست خارجي آمريکا بر مبناي يک چنين دعوي بي‌کراني پايه‌ريزي شده است.

براي جنگ با عراق دولت بوش تاکنون انواع و اقسام دلايل آورده است. ابتدا گفته مي‌شد که رابطه مستقيمي بين صدام حسين و اسامه بن لادن وجود دارد – امري که ثابت نشد. سپس تغيير رژيم صدام به يک هدف در خود تبديل شد. يکبار به عنوان پيش‌زمينه‌اي براي نابودسازي سلاحهاي کشتار جمعي عراق، بار ديگر به عنوان تضمين امنيت ذخاير نفتي خاور نزديک در مقابل سرکار آمدن يک رژيم ضدآمريکايي يا حتا تحت عنوان ابزاري براي دموکراتيزه کردن تمامي منطقه. و بالاخره رئيس جمهور آمريکا به استدلال حقوق بشر و آزادي عراق از حکومت استبدادي متوسل شد – بدون اينکه به سوآل اوليه حل ‌نشده خود يعني ارتباط صدام با بن لادن پاسخ گفته باشد.

از همان آغاز در کاخ سفيد کسي صبر و حوصله شنيدن بهانه‌ها و استدلات مخالف را نداشت. نتايج آن هم در حال حاضر بسيار فاجعه‌آميز است. رابطه بين آمريکا و اروپا هيچگاه اين چنين خراب نبوده است، البته در اين ميان هم اروپا به دو گروه تقسيم شده، بسته به اين که چه نظري نسبت به جنگ با عراق دارند.

 

شکاف بين متحدين آتلانتيک شمالي به اين دليل عميق‌تر شده است که آمريکا طور ديگري است – ولي مگر آمريکا چطور است؟ وجه مشخصهٌ اين مسيحيتي که جورج بوش رياست جمهوري خود را مديون آن است، چيست؟ اين اکثريت مبتني بر اخلاق و مذهب مگر از او چه انتظاراتي دارد؟ چه نيروهاي محرکه‌اي جورج بوش را هدايت مي‌کند – آيا او آنطور که بسياري از اروپائيان معتقدند عروسک خيمه‌شب‌بازي کنسرنهاي بزرگ است يا او رئيس جمهوري متکي بر خود است؟

 

دوبار تولدي دوباره

در آغاز ماه اکتبر 2001 جورج بوش پنج رهبر مذهبي را به کاخ سفيد دعوت کرد – سه رهبر مسيحي، يک يهودي و يک مسلمان. او دعوت‌ شوندگان را در جريان وضعيت جنگ عليه تروريسم گذاشت و مطرح کرد که آمريکا چند جنگ تعيين‌کننده در پيش رو دارد. و بلافاصله پس از سخنراني‌اش از مهمانانش درخواست کرد که براي او دعا کنند – و اين مقدمه‌اي بود براي مکاشفه‌اي غيرمترقبه‌اي که از درون خود او بيرون مي‌آمد: "همانطور که خوب مي‌دانيد من مشکلٍ الکل داشتم. اگر همينطور پيش مي‌رفتم حالا اينجا نبودم بلکه در گوشهٌ باري در تکزاس افتاده بودم، بجاي اينکه در اين دفتر بيضي‌شکل باشم. فقط يک دليل وجود داردکه من در اينجا هستم و نه در آن بار: مذهب را يافتم، خدا را يافتم."

جورج بوش خيلي بندرت از الکلي بودنش در گذشته حرف مي‌زند و تقريباً هيچگاه اعتراف نمي‌کند که زندگي‌اش در اين مسير تقريباً در شرف نابودي بود. اگرچه – يا درست به همين دليل – او در زندگي مملو از ثروت و امتيازات بزرگ شد، ولي مطالعهٌ زندگينامه‌اش تا سال سن 40 سالگي مثلٍ زندگينامهٌ يک آدم کاملاً بي‌عرضه و شکست‌خورده است.

نام پدرش را بر او گذاشتند؛ البته با اين تفاوت که پدرش دست به هر کاري مي‌زد موفق بود: در جنگ دوم جهاني در سن 18 سالگي به عنوان داوطلب وارد ارتش شد، در ورزش و در تحصيلات دانشگاهي فردي نمونه بود؛ در شغلش ميليونها دلار درآمد داشت، در سياست ابتدا به عنوان سفير آمريکا در چين خدمت کرد، سپس به عنوان رئيس سازمان اطلاعاتي سيا، بعد از آن معاون رياست جمهوري و سرانجام رئيس جمهور آمريکا شد.

جورج بوش، پسر ارشد همين راه را رفت، البته پس از سالهاي درازي لبريز از ناموفقيت و ناميموني: او در دانشگاه يل (Yale) دانشجوي بسيار ضعيفي بود. وقتي که رئيس جمهور شد يک بار ديگر به اين دانشگاه نخبگان رفت و يک سخنراني بسيار انديشمندانه‌اي ايراد کرد: "وقتي از دانشگاه فارغ تحصيل شدم اصلاً نمي‌دانستم که چه بايد بکنم. آدمهايي را مي‌شناختم که براي خودشان برنامه داشتند. ولي بزودي معلوم شد که پيروزيها و شکستهاي بسيار در انتظار همه ماست – و اکثر آنها برخلاف انتظارٍ ما. مسير زندگي چم و خم‌هاي خود را دارد و از ما هم انتظارات خودش را مي‌طلبد، زندگي تاريخ خود را مي‌نويسد. و ما در مسير زندگي‌مان آرام آرام درک مي‌کنيم که ما نويسندگان آن نيستيم."

برخلاف پدرش او هرگز نه کاپيتان تيم بيسبال در دانشگاه يل شد و مدال جنگ دريافت کرد. جورج بوش در همان گارد ملي تکزاس باقي ماند و حتا بگونه‌اي از شرکت در جنگ ويتنام طفره رفت، اولين تلاشش براي شرکت در امور سياسي نيز با شکست مواجه شد.

وقتي 26 ساله بود در حالتي نيمه مست با اتومبيل نزد خانواده‌اش در واشنگتن مي‌رود. در حوالي خانه پدريش کنترل خود را بر خودرو از دست مي‌دهد، سطل‌هاي آشغال همسايه را زير مي‌گيرد و آنها را با حواس‌پرتي تا ته خيابان مي‌کشاند. پدرش از او بازخواست مي‌کند و پسر نيمه‌مست کاملاً از کوره در مي‌رود. کار به جايي مي‌کشد که اين پسر ماٌيوس و ناموفق، در مقابل پدرٍ موفقٍ نه چندان خوش‌نام تهديدآميز با مشتهاي گره کرده مي‌ايستد.

پدر بلافاصله پسر را به تکزاس برمي‌گرداند تا در يک موٌسسه اجتماعي به بچه‌هاي غيرممتاز اجتماعي کمک کند – يک کلاسٍ درس عيني در فقرٍ واقعي. مادرش باربارا بعدها گفت: "ما نمي‌دانستم که جورج مشکل الکل دارد. هميشه يک کمي بيش از ظرفيت خود مي‌خورد." وارثٍ حقيقي پدر در واقع، جب، پسر جوانتر و کوشاتر است که در حال حاضر فرماندار فلوريدا مي‌باشد.

جورج بوش کوچک ميليونها دلار در کسب و کار نفتي‌اش ضرر کرد. دوستان پدرش او را از اين مخمصهٌ مالي نجات دادند، امري که بارها تکرار شد. پس از يک سلسله تحقير و خواري که احساس حقارت را در او تثبيت کرده بود، جورج بوش در مشروب‌‌خوري‌اش سنگ تمام گذاشت: آبجو، ويسکي، شراب .... اين رويه زندگي‌اش تا 27 جولاي 1986 که با دوستانش جشنٍ 40 سالگي را گرفته بود ادامه يافت.

روز بعد از جشن تولدش خمار و با سردرد شديدي از خواب بيدار شد. از همين روز تصميم گرفت که ديگر مشروب نخورد. همسرش لاورا مي‌گفت که بوش يک سال تمام با اين تصميمش دست و پنجه نرم مي‌کرد، ولي مرتب دوباره سراغ بطري مشروبش مي‌رفت. يک بار که پس از يک هفته مشروب‌خوري از خواب بيدار مي‌شود و در مقابل آينه مي‌ايستد، او چهرهٌ کثيف استفراغ‌زده خود را مي‌بيند. او به زانو مي‌افتد و از خدا طلب کمک مي‌کند. آمريکا عاشق همچون داستاني‌هايست که سرانجام پسر درکج‌راه گمشده به راه راست خانه برمي‌گردد.

براي توانبخشي ظاهراً اين وظيفه روحي-درماني به عهدهٌ بيلي گراهام، ستارهٌ بزرگ جنبش احياء پروتستاني که سالنهاي کليساهايشان در بسياري از کشورها پر از آدمهاي مؤمن است، گذاشته شد. اين واعظ پرجذبه اغلب به ويلاي بوش در کنبوکپورت مي‌آمد تا به همراه خانوادهٌ بوش و دوستانشان دعا کند و درباره خدا و جهان با آنها گفتگو نمايد. ظاهراً جورج بوش پسر در ابتدا ميلي به اين دوره‌ها نداشت، ولي به مرور زمان علاقه‌اش بيشتر و بيشتر شد. بعدها او مي‌گفت: "گراهام در قلبم دانهٌ خردل کاشت، و من شروع به تغيير خود کردم."

 

تصميم‌گيري بوش براي ترک الکل شايد اولين قدمي با اهميتي باشد که خود او برداشته است. ولي ظاهراً حتا نه جراٌت و نه باور داشت که اين عمل را خود او انجام داده و به همين دليل اين نيروي محرکه را نه در خود که در قدرتي والاتر مي‌ديد. از آن به بعد او به آن دستهٌ شصت ميليوني آمريکايي‌ها پيوست که خود را به عنوان "مسيحيان دوباره متولد شده" مي‌نگرند و بخاطر تطهير خود همواره خدا را ستايش و تمجيد مي‌کنند. جمله‌اي از جورج بوش نقل مي‌شود که او مسيح را مهمترين فيلسوفان سياسي اعصار مي‌داند، دليلش اين است: "چون کمکم کرده که ديگر مشروب نخورم."

جورج بوش پسر از اين به بعد موفق‌تر راه پدر را در پيش گرفت. ابتدا تکزاسي‌ها دو بار او را به عنوان فرماندار انتخاب کردند، سپس او در سوآل‌برانگيزترين انتخابات رياست جمهوري که بشر به چشم خود ديده پيروز شد.

واعظ تکزاسي، توني ايونز، يکي از مشاورين روحاني‌اش، مي‌گويد: "آموزه‌هاي انجيل دليل تصميم او بودند براي اينکه خود را در انتخابات رياست جمهوري نامزد کند. او احساس مي‌کند که خدا با او حرف مي‌زند." بوش وظايف خود را به عنوان مأموريت الهي درک مي‌کند: "معتقدم که ما بايد تمامي فرهنگمان را اساساً و براي هميشه تغيير بدهيم. ما به يک احياء معنوي در آمريکا نياز داريم."

آدمي که گهگاهي به کليسا مي‌رفت هم‌اکنون به مردي متدين تبديل شده است و در کاخ سفيد نظمٍ آهنيني برقرار کرده است و هر روزه يک فصل از انجيل را مي‌خواند. الکي بي‌ارادهاي که رئيس‌جمهور شده و عموم آمريکا اتفاقاً به واسطه همين متوسط‌الحال بودن، خطاپذيري و خداترسي خود را در آينه اين رئيس جمهور مي‌بينند.

 

دومين تولدٍ دوبارهٌ جورج بوش در 11 ستپامبر 2001 رخ داد. تا اين روز او رئيس‌جمهوري بي‌هدف و قانع بوده که آدمهاي باهوش‌تر و بهتري دورش را گرفته بودند که اجازه درخشش و خودنمايي به او نمي‌دادند و او البته توان هيچ مقاومتي را در مقابل آنها نداشت. تازه اين علميات مهلک نيويورک و واشنگتن بود که به رياست جمهوري بوش معنا و هدف بخشيد. اين عمليات تروريستي، بوش را از يک صاحب‌منصبٍ کز کرده در دفترٍ کارش به رئيس‌جمهوري تبديل کرد که بايد از منافع کشورش دفاع نمايد.

ابتدا اين تغيير را روساي دولت و حکومت متوجه شدند که پس از يازده سپتامبر براي تسليت و تحقيق نزد رئيس جمهور آمدند. آنها  فوراً متوجه شدند که ديگر جورج بوش آن رئيس جمهور بي‌علاقه و غيرنظامي نيست. البته او هنوز نه دنيا‌ديدهٌ باتجربه است و نه باذکاوت، هنوز به هنگام حرف زدن به شکل مضحکي تپق مي‌زند و اصلاً نمي‌تواند به حافظه‌اش في‌البداهه اعتماد کند، ولي يک موضع‌گيري دروني و اساسي او کاملاً مشخص و روشن گرديد: هر کس که با ما نيست عليه ماست.

براي جورج بوش دگرگون شده و استحاله يافته جنگ چيزي نيست مگر ادامه سياست با ابزار ديگر. اين طرز تفکر از يک سو مبتني بر خوش‌بيني اوست نسبت به قدرت نظامي آمريکا و از سوي ديگر مبتي بر بدبيني که آمريکا مجبور است عليرغم برتري نظامي‌اش همواره آمادهٌ علميات تروريستي باشد.

جورج بوش در مقابل اين اين دو راهي نامطلوب، راه پرخطرتر و نامطلوبتر را برمي‌گزيند، حال نتيجه‌اش هر چه خواهد شد. از رئيس جمهوري غايب‌العقل و ناشناخته سردار جنگٍ اهلٍ‌عملي متولد شده که به مأموريت الهي خويش ايمان کامل دارد.

زماني که او از مدرسه‌اي در کرافورد يکي از شهرکهاي نزديکٍ مزرعه‌اش ديدار به عمل مي‌آورد، يکي از دانش‌آموزان از او سوآل کرد که آيا او تصميمات خود را سريع و بدون ترديد اتخاذ مي‌کند. جورج بوش با حالتي نيمه روحاني و جدي پاسخ داد: "مي‌دانم به چه ايمان دارم، و خوب مي‌دانم که دارم کشور را به کجا مي‌برم. براي اينکه صادقانه گفته باشم، تصميم‌گيري برايم خيلي ساده است."

 

جورج بوش نشان داد که او وارث واقعي رونالد ريگان مي‌باشد و شديدا تحت تأثير انديشهٌ "شهامت رويا داشتن" او مي‌باشد. همانگونه که رونالد ريگان با آب و تاب پايانٍ "قلمروي خبيثان" را پيش‌گويي مي‌کرد، بوش نيز پايانٍ اسامه بن لادن و عراق را از پيش‌بيني مي‌کند. پيشگويي ريگان (پايانٍ بلوک شرق بمثابه "قلمروي خبيثان") بدون دخالت کسي از سال 1991 خودبخود به واقعيت پيوست، در حاليکه نه صدام و نه تروريسم به خودي خود کارشان تمام مي‌شود. جورج بوش اين توهم را دارد که آمريکا بواسطهٌ برتري نظامي عظيمش مي‌تواند راه‌حل‌هاي قطعي تحميل نمايد. در اين جهان‌بيني دوآليستي که فقط خوب و بد را مي‌شناسد کلمات و عباراتي چون "محور خبيثان" به گونه‌اي خودکار جايگاه دقيق خود را در اين جهان‌بيني مي‌يابند. لغت‌شناسي اين کلمات بخوبي رَدٍ پاي ريگان را نشان مي‌دهد. در واقع تا همين يک سال پيش دليلي وجود نداشت که کرهٌ‌شمالي و ايران را با عراق در يک رديف قرار داد. ولي جورج بوش از اين لغت‌سازي پرابتکار خود بسيار مغرور بود – البته خيلي سريع مشخص شد که بوش چه خطاي فاجعه‌آميزي کرده است.

در قياس با کره‌شمالي، عراق از اهميت بسيار کمتري برخوردار است. اينکه کيم يانگ دوم يک يا دو بمبٍ اتمي در اختيار دارد که طبق گزارش گئورگ تٍنٍت رئيس سازمان سيا مي‌توانند تا کاليفرنيا بُرد داشته باشند، آمريکا را دير يا زود وادار مي‌کند که بجاي جريمه کردن اين "دولت شرور"، آنگونه که دکترين کنوني جورج بوش مقرر مي‌کند ، با آن وارد مذاکره بشود. در اين اثنا نظر ايالات متحده آمريکا در رابطه با ايران که ظاهراً در صدد تهيهٌ تسليحات کشتار جمعي است، تغيير يافته است، چه گويا فعلاً در ايران يک پديدهٌ التقاطي از رژيمٍ ملاها و دولتٍ رفرمي حکومت مي‌کند. باري، در کمتر از يکسال تئوري "محور خبيثان" اعتبار خود را از دست داد.

حال فقط عراق مانده و صدام و البته منافع اقتصادي آمريکا در ارتباط با منابع نفتي و در هم شکستنٍ اوپک که قادر است نرخ جهاني بشکهٌ نفت را دلبخواه بالا ببرد. طبعاً همه اين عوامل نقش بسيار بزرگي ايفاء مي‌کنند – ولي نياز جورج بوش به جنگ را نبايد فقط تا اين عوامل تقليل داد.

بوش البته نمونهٌ گوياي سرمايه‌داري رفيقانه آمريکاست که در آن رفقا براي هم خيلي کارها انجام مي‌دهند و کنترل بورس به مثابه عمل شنيعي نگريسته مي‌شود، ولي رسالت او ريشه عميق‌تري دارد، افراطٍ اين رسالت ريشه در مذهبي بودن و تديني دارد که در آمريکا از سنت و گذشتهٌ عميقي برخوردار است.

در اين اثنا اين شايعه که بوش حکومت نمي‌کند بلکه برايش حکومت مي‌کنند صحت و صدق خود را از دست داده است. در اين رابطه او نظامٍ جمهوري به درستي و طبق مقررات مکتوب آن اجرا مي‌کند: وظيفه‌اش را محدود به سياستهاي کلي و عمومي کرده و ظريفکاريها را به عهده دونالد رامسفلد، کالين پاول و کندوليزا رايس واگذار کرده است.

معاون رياست جمهوري، ريچارد چني، در حال حاضر، يعني از 11 سپتامبر به بعد، عمدتاً نقشٍ مشاور اول او را بازي مي‌کند تا نخست‌وزيرش را. قدرتٍ چني در وحلهٌ اول نه بر وفاداري بي‌کران اوست. او در حال حاضر براي مردم نقش قاصدي را ايفاء مي‌کند که مرتباً "هدفمندي و احساس وظيفه" رئيس جمهور را ستايش و تمجيد مي‌کند.

رئيس‌جمهورهاي ضعيف مي‌توانند خطرناک باشند، چون دست زيردستان خود را براي هر کاري باز مي‌گذارند. ولي رئيس‌جمهورهاي مؤمن قادرند اوضاع جهان را از آن چه که هست خرابتر کنند، چون معمولاً برنامهٌ آنها براي بهتر کردن جهان به شکل فاجعه‌آميزي به شکست مي‌انجامد.

 

بنيادگرايان

جورج بوش دقيقاً بازتابٍ جامعه‌اي است که بر آن حکومت مي‌کند: بخشهاي بزرگي از آيالات متحده مانند جورج بوش از درک مذهبي ساده‌‌‌اي برخوردارند. تقريباً 95 درصد شهروندان آمريکا – بسته به نظر سنجي – به  يک خدا اعتقاد دارند، فقط جزيي ناچيز خود را غيرمذهبي مي‌دانند.

بطور نسبي در ايالات متحده بيش از هر جاي جهان کليسا، کنيسه، معبد و مسجد وجود دارد: بطور متوسط براي هر 865 نفر يک خانهٌ خانه وجود دارد. طبق نظر سنجي مؤسسهٌ گال‌آپ در ماه مه، " در آمريکا اشتياق شديدي به يک تکيه‌گاه معنوي وجود دارد – يک نياز شديد به خدا."

 

برخلاف اروپا، آمريکا مي‌‌خواهد ثابت کند که جامعه مدرن لزوماً بي‌خدايي را بدنبال نخواهد داشت. طبق آمار از هر دو آمريکايي يکي حداقل هفته‌اي يک بار به کليسا مي‌رود، در اروپاي غربي اين رقم 20 درصد است و در اروپاي شرقي فقط 14 درصد مي‌باشد.

در مقابل يک چنين لامذهبي اروپايي‌ها، آمريکايي‌ها با تأسف سرتکان مي‌دهند – و از سوي ديگر اين احساس را در آنها قوي مي‌کند که گويا آمريکا در حقيقت "موطن خدا" است. اين درک مبتني بر يک وجدان تاريخي است که مباني آن را کالونيست‌هاي متواري از انگلستان که در سال 1620 با کشتي "ماي‌فلاور" در کيپ‌کاد پياده شدند، بنا نهادند. اين "زوار مهاجر" خود را فراريانٍ قلمرو دولتٍ مذهبي قدرقدرت انگلستان مي‌ناميدند، و اين آرزو که به اصطلاح آن گونه که هستند پذيرفته شوند، از آن تاريخ به يکي از ارکانٍ دينداري در آمريکا تبديل شده است.

به واسطه اصلٍ جدايي دولت و مذهب که در قانون اساسي آمريکا تثبيت شده است، جلوي هر گونه تعبيرٍ مذهبي که تشکيلٍ حکومت مذهبي را مد نظر داشته، سد شده است. و اتفاقاً همين باعث شد که تا کنون اين کشور که 90 در صد آن مسيحي است بيش از 200 نوع شاخه مسيحي متفاوت در کنار هم زيست کنند. بزرگترين شاخه مسيحيت در آمريکا کاتوليکها هستند که در حال حاضر 62 ميليون عضو دارد. با اين وجود آمريکا هيچگاه به مثابه يک کشور کاتوليک نمونه‌وار شناخته نشده است.

از طرف ديگر ولي شاخه پروتستان در آمريکا بواسطه از دست دادن اعضايش بتدريج نفوذش را از دست مي‌دهد. علتٍ اين پديده را کن سانخاگرين جامعه‌شناس به هنگام اعلام آخرين آمارش در خصوص مذهب آمريکايي‌ها اين گونه جمع‌بندي مي‌کند: "هر چه يک مذهب درک ليبرالي‌تري از مباني داشته باشد، اعضاي بيشتري هم از دست مي‌دهد. کليساهايي که امروزه در حال شکوفايي هستند، بواسطهٌ درک محافظه‌کارانه‌شان از مذهب است."

 

در حالي که روز به روز نيمکت‌هاي کليساهاي متعلق به شاخه‌هاي مسيحي مانند لوتري‌ها، پرسباي‌ترينها و متدوديستها خالي و خالي‌تر مي‌شود، کليساهاي عظيمٍ واعظان تلويزونيٍ، اماکنٍ جريانات مسيحي احياء، سالنهاي شاخهٌ فينگست و معابد مورمونها رو به شکوفايي مي‌رود. و بسياري از رأي‌دهندگان آمريکا در اين کليساها جمع مي‌شوند و دعا مي‌کنند. يکي از اين کليساها، کليساي بل ويوباپتيست در ميدلندٍ تکزاس است که رئيس جمهور در آنجا بزرگ شده است. بل ويو باپتيست کليساي محافظه‌کاري است که اعضاي آن فقط سفيد‌پوست هستند. کليساهاي پروتستان هم به نوبه خود براساس رنگ پوست تقسيم شده است، امري که زياد مورد خوشايند مرد کاخ سفيد نشين نيست. او متوجه شده است که يکشنبه‌ها صبح ساعت 11 که مردم براي اداي آيين مذهبي‌شان در کليساها حاضر مي‌شوند، آمريکا تصوير روشن وکاملي از جدايي نژادي ارائه مي‌دهد. البته اين مسئله اصلاً براي فردي مثل آندرو استوارتٍ کشيش به هيچوجه مشکل‌ساز نيست. او صرفاً دست دعا بسوي پروردگار قادر و متعال بلند مي‌کند که، "براي هميشه دشمنان آمريکا را نابود کند." و به "رئيس جمهور، دوست و همشهري تکزاسي‌‌مان" خير و برکت بدهد و سپس کشيش ادامه مي‌دهد، "خدايا، رئيس جمهورٍ ما را عليه دشمنانمان ياري و هدايت کن!"

امروزه کليساهايي که باورها و درک بدوي‌تري از مذهب دارند مورد استقبال شديدتر مردم قرار مي‌گيرند، کليساهايي که خواهان آمريکايي مطهر و اخلاقي هستند و کلام انجيل برايشان خدشه‌ناپذير است. براي آنها هنوز کلامٍ خدا توسط تعبيرات ليبراليٍ دين‌شناسان دانشگاهي آنقدر آبکي نشده است که ديگر نتوان مضامين بنيادين آن را تشخيص داد: "آن مذهب از مُد افتاده را به من بده!" يکي از سرودهاي محبوب اين کليساهاست.

در کليساي توماس رود در لينچبورگ (در ويرجينيا) هر يکشنبه 2000 مؤمن گرد هم مي‌‌آيند تا شکوه و عظمت خدايشان را جشن بگيرند و براي خود نيز تبليغ نمايند: تبليغ براي اخلاقيات، خانواده و آمريکايي پاک و مطهر. خانواده‌هاي جوان نوزادانشان را تا محراب نزد کشيش مي‌برند تا او با لبخندي فرشته‌گونه براي اين نوزادان دعاي خير و برکت طلب کند. کاري که جري فال‌ول با کمال ميل انجام مي‌دهد. اين واعظ تلويزيوني جريانات را طوري ترتيب مي‌دهد که چهرهٌ اين اعضاي جوان با نماي درشت (کلوزآپ) براي ميليونها تماشاگر که هر يکشنبه منتظر اين برنامه هستند بر صفحه تلويزيون ظاهر گردد.

وعظ‌هايي که در اين کليساهاي بينادگرا، احياء و جذبه صورت مي‌گيرد فقط محدود به تبليغ يک زندگي خداپسندانه نمي‌باشد. پروتستانهاي محافظه‌کار در آمريکا از خيلي پيش به يک عاملٍ تعيين‌کننده در انتخابات تبديل شده‌اند. پس از اين انتخابات اخيرٍ رياست جمهوري آمريکا، کارل رو، رئيس بخش برنامه‌ريزي استراژيک بوش، اظهار داشت که جورج بوش به اين سبب نتوانست در انتخابات اخير اکثريت آراء را بدست بياورد چون نتوانست يک چهارم رأي‌دهندگان را که متعلق به بخش بنيادگرايان مسيحي هستند، بسيج نمايد. و اين نبايد يک بار ديگر تکرار شود!

 

کشيش‌هايي چون فال‌ول عمدتاً درباره خطاناپذيري مندرجات انجيل حرف مي‌زنند. ظاهراَ اين فقط بخش سطحي يک گفتمانٍ دين‌شناسي چندهزارساله است – البته اين موضوع حساس بيشتر بيان يک مبارزه فرهنگي مي‌باشد که هنوز هم جاري است. چه، بنيادگرايان متدين آمريکا خود را به مثابه قربانيان يک چرخش وتغيير فرهنگي مي‌بينند که دهه شصتٍ قرن گذشته در ارزش‌ها بوجود آورده است.

اينها ليبرالها را دشمنان خود محسوب مي‌دارند – و ليبراليسم در چشم راستگرايان مسيحي نه فقط يک فحش که معادل خائن به کشور بکار مي‌رود، و اينها شاملٍ فمينستها، همجنسگرايان، چپها، طرفداران سقطٍ جنين و مخالفين اسلحه هستند، خلاصه: تقصيرٍ همين ارازل و اوباش بي‌خداست که خشم خدا متوجه آمريکا شده و براي انتقام و تنبيه آمريکا وسيله‌اي مانند بن‌لادن را برمي‌گزيند. به اعتقاد کشيش فال‌ول، 11 سپتامبر جريمهٌ خدا براي گناهان مخلوقاتش بوده است.

و تنها چيزي که در اين رابطه مي‌تواند ما را ياري کند پيروي محض از کلام خداست، تشخيص خوب و بد، اطاعت زنان و احترام فرزندان در مقابل پدر و مادر است.

طبعاً اين کلام خداپسندانه کاملاً دست‌چين شده است. شوخ‌طبعان در اينترنت با سوآلات مچ‌گيرانهٌ خود اين کشيشهاي محافظ‌کار را دست مي‌اندازند. مثلاً از آنها سوآل مي‌شود که آيا مؤمن واقعي اجازه دارد در  کنار مکزيکي‌ها، کانادايي‌ها هم به بردگي بگيرد يا نه. بالاخره در کتاب مقدس (انجيل عهد عتيق  - مترجم) در کتاب سوم موسي (سٍفر لاويان)، فصل 25 ، آيه 44 آمده است: اگر به برده و کنيز نياز داريد مي‌توانيد آنها را از اقوام مجاور خود بخريد.

اين فرهنگ بنيادگرا و متعصبانه که توسط اين کليساهاي وفادار به انجيل مراقبت و پرورده مي‌شود در بيست سال اخير خشن‌تر و غيرمداراتر شده است.جملاتي از قبيل خدا "سرٍ دشمنانش را له و لورده مي‌کند" براي اين افراد ديگر يک عبارت صرفٍ توخالي نيست. حتا اين متعصبين مسيحي با نوع کلامٍ بن‌لادن احساس خويشاوندي مي‌کنند. اعتقاد اين پيامبر ترور که مي‌گويد علميات تروريستي‌اش آغاز "جنگ مذهب عليه بي‌ايماني و کفار" مي‌باشد، از طرف بسياري وعاظ بنيادگرا عيناً بکار برده مي‌شود.

 

زمينه براي چنين برداشتي از مذهب را کليساهاي بنيادگرا از مدتها پيش فراهم کرده‌اند. طبعاً وقتي سقط جنين به مثابه "قتلٍ عام زاده‌نشدگان" تکفير مي‌شود، عجيب نخواهد بود که متعصيبن مذهبي در بيمارستانهايي که سقط جنين صورت مي‌گيرد بمب بيندازند و يا پزشکاني که زنان را سقط مي‌کنند به قتل برسانند. پشت اين اعمال همان منطقي خوابيده است که بن‌لادن تبليغ مي‌کند – همان منطق خصمانه کهن: هر کس مي‌خواهد خويشتن را در مقابل پليدي پاک ومنزه نگه دارد بايد سازش‌ناپذير عليه "بدي" بجنگد؛ هر کس که با من نيست، عليه من است.

جورج بوش که با رغبت از چنين فرهنگ لغات متعصبانه بهره مي‌گيرد، همواره هشدار داده است که مسلمانهاي تندرو را نبايد با اسلام يکي دانست. ولي بسياري از همفکران او از چنين محظورات اخلاقي برخوردار نيستند.

فرانکلين گراهام، پنجاه ساله، پسر يکي از واعظان بزرگ است که جورج بوش، اين پسر گم‌گشته، را به راه راست پرفضليت هدايت کرده است. فرانکلين که هم اکنون جاي پدرش را گرفته است، توانسته از اين راه در سال 2000 بيش از 126 ميليون دلار درآمد داشته باشد. در ضمن همين روحاني وقتي بوش مي‌‌خواست کارٍ رياست جمهوري‌اش را آغاز کند، دعاي جماعت را قرائت کرد.

نظرٍ فرانکلين گراهام در رابطه با گناهکار جلوه دادن اسلام به هيچوجه با رئيس‌جمهورش همساني ندارد و خيلي افراطي‌تر است: براي او تمام اسلام "يک مذهب به غايت پليد و نکوهيده است." اين روحاني در موعظه‌هاي خود مرتب اعلام مي‌دارد که اين ما نبوديم که اسلام را مورد حمله قرار داديم، "اين اسلام بود که به ما حمله کرد."

همکارٍ گراهام، جري وينس، کشيش اعظمٍ کليساي باپتيست در جکسون‌ويل (فلوريدا) و رئيس سابقٍ انجمنٍ قدرتمند باپتيست جنوب در گردهم‌آيي واعظانٍ باپتيست اينگونه سخن گفت: "مسيحيت توسط سرور ما عيسي مسيح که از مادري باکره زاده شده، پايه‌گذاري شد. در عوض اسلام توسط محمد، بچه‌بازي که شيطان روحش را قبضه کرده بود و دوازده همسر داشت – و آخرينش يک دختر نُه ساله بود. " وينس که با لحنٍ کوبنده پيامبرٍ انجيل عهد عتيق سخن مي‌گفت، اضافه کرد: "و من شما مي‌گويم که الله همان يهووا نيست. يهووا تا کنون هيچ انساني را به تروريست تبديل نکرده است."

همين حرفها را طرفداران جنگ صليبي با شادي و شعف استقبال مي‌کنند و واعظ خشمگين آمريکا را به ياد حرفهاي يوئيل نبي مي‌اندازند که گفته بود: " براي جنگ با کفار شميرهايتان را از تيغه‌هاي خيش و سرنيزه‌هايتان را از کاردهاي انگورچيني بساٌزيد!"

براي بوش نسبتاً خيلي ساده است که نامه‌هاي بزرگوارانهٌ اسقف‌هاي کاتوليک عليه جنگ را پشت گوش بيندازد و يا اعتراض بعضي جماعت‌هاي کوچک مذهبي عليه جنگ را ناديده بگيرد. حتا اين مسئله که روحانيان ارشد کليساي متدويستها جنگ را محکوم مي‌کنند، مزاحمتي براي او ايجاب نمي‌کنند – تا ماداميکه مسيحي‌هاي دست‌راستي پشت او را دارند او قادر است که جنگ عراق را به مثابه بخشي از مبارزه‌اش عليه بدي و بمثابه امري خداپسندانه و مؤمنانه اعلام دارد.

از حادثه 11 سپتامبر کتابٍ مکاشفه يوحناي نبي که پايان جهان را نويد مي‌دهد، براي کليساهاي افراطي و بنيادگراي آمريکا بار ديگر مورد استقبال شديد قرار گرفته است. لشکرکشي عليه صدام، مفسرين و تعبيرکنندگانٍ ساده‌نگر اين آخرين کتابٍ اسرارآميز انجيلٍ عهد جديد را بر آن داشته که بار ديگر بر "حقيقتي" انگشت بگذارند که امروز در حال وقوع است. به اعتقاد اين مفسرين مکاشفه يوحنا سازمان ملل متحد محل فتنه‌انگيز آنارشيستها مي‌باشد، چون در کتابٍ مکاشفه فصل 17، آيه 13 آمده که سلاطين ارض "قدرت و قهر خويش را به دد واگذار مي‌کنند." به زعم آنها پاپ، اين مخالف جنگ عراق، "فاحشه بابل" است، چون طبق فصل 17، آيه 9 اين فاحشه بر "هفت کوه" تاجگذاري کرده، آنطور که رُم بر هفت تپه قرار دارد. و از آنجا که وجودٍ کشورهاي متحد اروپا مديون قرارداد رُم مي‌باشد، اروپا نيز تبديل به ابزار شيطان شده است.

شايد شنيدن يک چنين اراجيفي فقط لبخند تمسخري بر لب آورد ولي اصلاً از تأثير و نفوذ اين مسيحيان افراطي راستگرا نمي‌کاهد. بسياري معتقدند که عمليات تروريستي 11 سپتامبر در نيويورک و واشنگتن آغازگر آن روندي بود که ما را بسوي پايان جهان، رستاخيز مسيح و آن قلمروي الهي هزارساله نويدبخش راهبري خواهد کرد. و وقتي اين مؤمنان از دهان رئيس‌جمهورشان عباراتي چون "محور خبيثان" مي‌شنوند، مطمئن هستند که او با زبان خودشان حرف مي‌زند و يک مؤمن مبارز مثل خود آنها است.

در اينجا به ويژه درک دين‌شناسي اين راستگراهاي مسيحي در رابطه با اسرائيل آشکار مي‌شود. در سال 1981 رئيس سابق جماعت مسيحي باپتيست جنوبي حرفي زد که باعث هياهوي زيادي شد، او گفت: "خدا عبادت يهوديان را قبول ندارد."

امروزه بيش از 1200 نفر از اين مسيحيانٍ راستگرا در آلاباما عيد پسح (عيد فطير، جشن بهاري يهوديان براي بزرگداشت مهاجرت بني‌اسرائيل از مصر به رهبري موسي نبي - مترجم) را جشن مي‌گيرند. گري باور که از رهبران سياسي مسيحيان راستگرا است، هر روزه توسط پست الکترونيکي (ايميل) صد هزار نامه به هواداران وفادارش مي‌فرستد و در آن سياستهاي افراطي آريل شارون را تأييد مي‌کند. باور مي‌گويد که وظيفه آمريکاست که از اسرائيل حمايت کند، چون اين يک فرمان انجيلي است و اينکه "پروتستانها اعتقاد دارند که خدا وعدهٌ اين سرزمين را به قوم يهود داده است."

حمايت عجيب پروتستانهاي راستگرا از سياستهاي شارون آنقدر هم در راه خدا نيست که به نظر مي‌آيد: وجود دولت اسرائيل براي آنها پيش‌زمينهٌ ظهور هرج و مرج، جنگ نهايي بين خوب و بد در آرماگدون (مکاني که جنگ نهايي صورت مي‌گيرد، در مکاشفه يوحنا – مترجم) و رستاخيز مسيح است (موضوعي که اين مفسرين راستگرا خيلي آگاهانه درباره‌اش حرفي نمي‌زند. طبق اعتقادات آنها در اين رستاخيز يهودياني که منجي بودن مسيح را قبول ندارند محو و نابود خواهند شد). نظرسنجي‌اي که واعظ مشهور هال ليندسي از مسيحياني که براي خود "تولدي دوباره" قايلند به عمل آورده است، نشان مي‌دهد که 72.5 درصد آنها اين جمله را تصديق مي‌کنند: "اعتقاد دارم که در حال حاضر در آغاز آن جنگي هستيم که ما را بسوي روزقيامت و آرماگدون هدايت مي‌کند."

 

حمايتٍ لشکريان تندروي مسيحي از جنگ با عراق عمدتاً توسط آن محافظه‌کاران مدرني استقبال مي‌شود که بخش مهمي از رهبري غيرنظامي پنتاگون را تشکيل مي‌دهد. معاون وزارت دفاع آمريکا، پاول ولفويتس و مشاور پنتاگون ريچارد پرل مدارج ترقي سياسي خود را نزد دموکراتها آغاز کردند. آنها شديداً تحت تأثير افکارٍ سناتور افسانه‌اي هنري جکسون، يکي از سخنوران قدرتمند و يار اسرائيل در سياست آمريکا، بودند. در حال حاضر اين دو در کنار مشاغلٍ دولتي‌اي که دارند توانستند با موفقيت يهوديان را به سمت جمهورخواهان بکشانند. اگر تا ديروز به سياستهاي اسرائيل جورج بوش ارشد به ديده مشکوک نگاه مي‌شد، امروز همه مي‌دانند که پسرش از همدستان پر و پاقرص افراطي‌هاي اسرائيل است.

پرل و ولفويتس (که در پنتاگون ملقب به Kosher Nostra مي‌باشد) (به معني "کاشر ما". کاشر لغتي است عبري به معني "حلال" و "سالم" – مترجم)  شديداً براي جنگ با عراق فشار مي‌آورند، چون آنها ظاهراً اعتقاد دارند که حذف صدام به روند دموکراسي جهان عرب کمک مي‌کند. در ضمن آنها اشغال عراق را ضمانتي براي بقاي سرزمين مقدس که در محاصره دشمنان است، مي‌دانند و به اين ترتيب پيش‌شرط صلح واقعي در خاور نزديک مي‌دانند.

در اين مورد اينها از سوي راستگرايان مسيحي بدون قيد و شرط حمايت مي‌شوند، بويژه از طرف باپتيستهاي جنوب که 41500 کليسا و 15.9 ميليون عضو در اختيار دارند و هستهٌ اصلي مذهبي‌هاي بنيادگرا را تشکيل مي‌دهند. مثلاً ريچارد لند، رئيس کميسيون اخلاقيات و آزادي مذهب بخش باپتيستهاي ايالات جنوبي در يک مقاله بالا بلند استدلال مي‌کند که چرا به اعتقاد آنها جنگ عليه صدام جنگي است عادلانه. و او به نتيجه‌اي مي‌رسد که براي ديگر رهبران مذهبي مانند يوهانس پاول دوم چيزي بجز توهين به مقدسات نيست. لند مي‌نويسد: "پيش‌بردن يک جنگ عادلانه عملي است انساندوستانه و خير. بدي بايد کيفرش را پس بدهد و خوبي بايد پاداشش را ببيند. زمان قهر فرا رسيده است."

 

اين همه خويشاوندي دروني با رئيس جمهور را نبايد ناديده گرفت. در کاخ سفيد نه تنها عبادت مي‌شود بلکه سياستهاي جهان گشايي سختي اتخاذ مي‌گردد. در حاليکه بوش افراط‌گرايي خويش را با ايمانش توجيه مي‌کند، تندروهايي مانند دونالد رامسفلد و ريچارد چني بدون اتکاء به يک چنين مرجعٍ بالاتري کارشان را پيش مي‌برند. براي آنها اثابت اين ادعا که آمريکا تنها ابرقدرت بر کره زمين است خود دليل مي‌باشد – رامسفلد و چني نه افراطيون مذهبي که افراطيون قدرتند. اين سوءظن قوي وجود دارد که اين دو از آتش اشتياق مذهبي و جنون ارشاد رئيس‌جمهور استفاده مي‌کنند تا اميال دنيوي خود را متحقق سازند.

رامسفلد به مانند چني ترديدي در اولويت سياسي‌ خود ندارد، آنها در طول 35 سال اخير به رئيس‌جمهورهاي بسياري خدمت کرده‌اند. هر دو دربارهٌ نامزدي خود براي رياست‌جمهوري فکر کردند ولي ترجيح دادند که اين کار را نکنند. هر دو از ثروت کلاني برخوردارند، يکي رئيس هيئت‌مديره يک کنسرنٍ داروسازي است و ديگري رئيس شرکت خدماتي نفتي هاليبرتون است. هر دو در آخر عمر به سياست بازگشتند. اين دو سياستمدار قدرت‌طلب معتقدند که در صورت ضرور از تمامي ابزاري که آمريکا در اختيار دارد، استفاده کامل را بعمل خواهند آورد.

اين دو بازٍ شکاري ترجيح مي‌دادند که خيلي پيشتر يک ضربهٌ نظامي به صدام وارد آورند. ولي کالين پاول عليه اين فکر  مقاومت کرد. او کهنه‌کاري است که از نامزد شدن براي رياست‌جمهوري صرف‌نظر کرد و به عنوان ميليونري کلان وارد سياست شد.

پاول وظيفهٌ پيش‌برد کارها و محکوم کردن صدام را در شوراي امنيت سازمان ملل به عهده گرفت. ولي مقاومت پيگير در سازمان ملل براي او نتايج نامطبوعي به همراه داشت: به اين ترتيب نقش ويژه او در اين جا به بن بست رسيد. پاول براي اينکه به انزوا کشانده نشود تمام و کمال به جبههٌ بازهاي شکاري پيوست. از آن به بعد مسئله واشنگتن اين شده که جنگ کي آغاز مي‌شود. يا با تأييد سازمان ملل يا بدون قيمومت آن و فقط با همکاري "مؤتلفين راغب به جنگ"، به فرماندهي رامسفلد رئيس پنتاگون. برنامهٌ جورج بوش اين است که آنچنان سريع رژيم عراق را تغيير دهد که صدام فرصت استفاده از سلاحهاي کشتار جمعي را پيدا نکند. از سوي ديگر چني در پي بررسي امکاناتي است که بتواند کره‌شمالي را به حساب پس دادن مجبور سازد.

در اين اثنا نيز در واشنگتن و نيويورک مغازه‌ها از قرص‌هاي يُد و ابزار ايمني براي مقابله با بمب‌هاي شيميايي خالي مي‌شود. چون ادارات دولتي از مردم خواسته‌اند که براي حفظ جانشان در مقابل سلاحهاي شيميايي و بيولوژيکي و حتا بمب‌هاي آلوده (منظور بمب‌هاي ساخته شده از تفاله‌هاي اتمي است – مترجم) اقدامات لازم را به عمل آورند.

به اين ترتيب در زمين و هوا تمامي اقدامات براي حمله به بغداد آماده شده است. در اين هفته نيروهاي سه‌گانه نظامي آمريکا در اطراف عراق به 15000 نفر افزايش يافته است – حداقلٍ آمادگي براي حمله‌اي که قرار است در اول مارس صورت گيرد. در همين رابطه در پنج‌شنبه گذشته جورج بوش براي سربازان نيروي دريايي در فلوريدا سخنراني کرد.

او به سربازانش اطمينان داد که تمام کشور براي آنها دعا مي‌کند. او نه مثل يک فرماندهٌ عربده‌کش نظامي، بلکه به مانند يک کشيش رئوف با سربازانش سخن مي‌گفت: "سعي نکنيد که فقط مثل يک سرباز و يا ملوان خوب عمل کنيد، تلاش کنيد که هم‌نوع خودتان را دوست داشته باشيد، همان طور که خودتان را دوست داريد."

باتقواتر و پرهيزکارتر از اين تاکنون نيروهاي نظامي به ميدان جنگ فرستاده نشده‌اند.

 

 

-------------------------------------------------------

 

Our postaddress:

Asre Jadid
Box 47098
402 58 Gothenburg SWEDEN